|
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 18:25  توسط علیرضا ابراهیمی
|
نانو تكنولوژي علم خواص عجيب مواد نوشته: رضا محتشم از نانوتكنولوژي، بيوتكنولوژي و فناوري اطلاع رساني به عنوان سه قلمرو علمي نام مي برند كه انقلاب سوم صنعتي را شكل مي دهد. از همين روست كه كشورهاي در حال توسعه كه اغلب از دو انقلاب قبل جا مانده اند، مي كوشند با سرمايه گذاري در اين سه قلمرو، عقب ماندگي خود را جبران كنند. همان گونه كه در اين گزارش مي خوانيد، نانوتكنولوژي كاربردهاي گسترده اي در تمام حيطه هاي زندگي دارد و از اين رو توسعه آن مي تواند به بهبود و تسهيل زندگي كمك فراوان كند. اتم سنگ بناي بنيادي ماده است و در نتيجه اتم ها بسيار كوچك هستند. توصيف و تصور جهان در سطح اتم و ملكول دشوار است. اين حيطه از علم به قدري عجيب است كه بخشي خاص از فيزيك به آن اختصاص يافته شده كه مكانيك كوانتم نام دارد. هدف اين علم براي توصيف رخدادها در سطح اتم است.اگر قرار بود توپ تنيس را به طرف ديوار پرتاب كنيد و توپ از آن بگذرد و به سوي ديگر ديوار برود، حتماً تعجب مي كرديد. اما اين دقيقاً همان اتفاقي است كه در مقياس كوانتم رخ مي دهد. در مقياس بسيار كوچك، خواص ماده مانند رنگ، مغناطيس و توانايي انتقال برق نيز به شكل غيرمنتظره تغيير مي كند. ديدن جهان اتم به معناي عادي كلمه ميسر نيست، چون خواص آن كوچكتر از طول موج نور قابل ديدن است. اما در سال 1981 پژوهشگران شركت آي بي ام نوعي ميكروسكوپ ساختند كه نام آن STM بود. اسم اين ميكروسكوپ در واقع از يك خاصيت در مكانيك كوانتم گرفته شده بود كه در ميكروسكوپ ياد شده به كار مي رود. اين دستگاه مي توانست پستي و بلندي هاي در مقايس جهان نانو را نشان دهد. ميكروسكوپ STM اين امكان را به دانشمندان داد كه براي اولين بار اتم ها و ملكول ها را ببينند. تصاوير اين ميكروسكوپ به زيبايي و وضوح تصاوير طبيعت اما در مقياس تصورناپذير نانومتر بود. يك نانومتر يك ميليارديم متر يا حدوداً به طول 10 اتم هيدروژن است. با وجودي كه دانشمندان از سال هاي دهه 1950 درباره بررسي مواد در اين مقياس تلاش كرده بودند، آنان ناچار شدند تا اختراع ميكروسكوپ STM صبر كنند تا به هدف خود برسند. عموماً در اين باره توافق وجود دارد كه نانوتكنولوژي اشياء بين يك تا 100 نانومتر را در بر مي گيرد، هر چند كه اين تعريف تا حدي قراردادي است. برخي افراد اجسامي به كوچكي يك دهم نانومتر را نيز در نظر مي گيرند كه به اندازه پيوند بين دو اتم كربن است. در ديگر سوي اين گستره در اجسام بزرگتر از 50 نانومتر قوانين فيزيك كلاسيك صدق مي كند. مواد بسياري هستند كه داراي خواص اجسام در مقياس نانو هستند اما اسم نانوتكنولوژي به آنها اطلاق نمي شود. نانوتكنولوژي در پي آن است تا از خواص عجيب اجسام در مقياس بسيار كوچك استفاده كند. جورج اسميت سرپرست بخش علم مواد در دانشگاه آكسفورد گفت در مقياس نانو، خواص «جديد، هيجان انگيز و متفاوتي» يافت مي شود. با كوچك تر شدن اجسام، نسبت بين فضاي سطح و حجم آن افزايش مي يابد. اين امر بدان علت مهم است كه اتم هاي موجود در سطح يك ماده معمولاً بيشتر از اتم هاي مركز آن واكنش نشان مي دهند. از اين رو، اگر نقره به ذرات بسيار كوچك تبديل شود، خواص ضدميكروبي پيدا مي كند كه در حجم انبوه آن وجود ندارد. يك شركت با توليد ذرات ريز از تركيب اكسيد سديم از اين خاصيت استفاده مي كند و ماده اي توليد مي كند كه خاصيت كاتاليزوري آن بيشتر است. در اين جهان ناديدني، ذرات كوچك طلا در دماي چند صد درجه پايين تر ذوب مي شود و مس كه معمولاً رساناي خوب الكتريسيته است، ممكن است در لايه هاي نازك و در مجاورت ميدان مغناطيسي مقاوم شود. الكترون ها (مانند همان توپ تنيس خيالي) مي توانند از نقطه اي به نقطه ديگر بجهند و ملكول ها مي توانند همديگر را از مسافت هاي متوسط جذب كنند. اين خاصيت به برخي حشرات اجازه مي دهد روي سقف راه بروند، چون موهاي ريز كف پايشان به سقف مي چسبد. اما يافتن خواص جديد در مقياس نانو گام نخست است. گام بعدي استفاده از اين دانش است. توانايي ساخت اجسام با دقت اتمي اين امكان را به دانشمندان مي دهد كه موادي با خواص بهتر يا جديد نوري، مغناطيسي، حرارتي يا الكتريك توليد كنند. اكنون انواع جديدي از ماده توليد مي شود. مثلاً شركت نانوسونيك در ويرجينيا لاستيك فلزي توليد كرده است. اين ماده مانند لاستيك انعطاف و انحنا مي پذيرد اما الكتريسيته را مانند فلزي محكم منتقل مي كند. مركز تحقيقاتي جنرال الكتريك در پي ساخت سراميك انعطاف پذير است. در صورت موفقيت، از اين ماده مي توان در ساخت قطعات موتور جت استفاده كرد و موتورهايي ساخت كه در دماي بيشتر با كارايي بهتري كار كند. چندين شركت مشغول كار روي موادي هستند كه روزي به صورت رنگ به سلول هاي خورشيدي بدل خواهد شد. از آنجايي كه نانوتكنولوژي كاربردهاي گسترده اي دارد، بسياري از افراد فكر مي كنند اين علم اهميتي به مانند برق يا پلاستيك پيدا كند. مطالعات نشان مي دهد نانو تكنولوژي با بهبود مواد و محصولات و توليد مواد كاملاً جديد بر تمام صنايع تأثير خواهد گذاشت. افزون براين، فعاليت در حد كوچكترين مقياس ها به پيشرفت هاي مهم در عرصه هايي مانند الكترونيك، انرژي و پزشكي زيستي خواهد انجاميد. آغاز نانوتكنولوژي نانو تكنولوژي از يك رشته علمي خاص مشتق نمي شود. با وجودي كه نانو تكنولوژي بيشترين وجه مشترك را با علم مواد دارد، خواص اتم و ملكول شالوده بسياري از علوم است و در نتيجه دانشمندان حوزه هاي علمي به آن جذب مي شوند. برآورد مي شود در سراسر جهان حدود 000/20 نفر در نانو تكنولوژي كار مي كنند. تحقيقات در مقياس بسيار ريز در رشته هاي الكترونيك، نوروبيوتكنولوژي به ترتيب نانوالكترونيك، نانو اپتيكس و نانو بيوتكنولوژي نيز ناميده مي شود. پيشوند نانو از كلمه يوناني به معناي كوتوله مشتق مي شود. براساس برآورد شركت لاكس ريسرچ در نيوريورك، بودجه كل تحقيق و توسعه نانو تكنولوژي دولت ها و شركت ها در سراسر جهان در سال 2004 بيش از 6/8ميليارد دلار بود. نيمي از اين بودجه از جانب دولت ها تأمين مي شد. اما به پيش بيني لاكس ريسرچ در سال هاي آينده، شركت ها احتمالاً بودجه بيشتري از دولت ها صرف اين علم خواهند كرد. در آمريكا، پس از طرح فرستادن انسان به كره ماه، نانو تكنولوژي بيشترين بودجه را از دولت فدرال دريافت كرده است. در سال ،2004 دولت آمريكا 6/1ميليارد دلار صرف نانو تكنولوژي كرد، يعني دو برابر بودجه طرح ژنوم انسان در اوج انجام آن. در سال 2005 قرار است 982ميليون دلار ديگر صرف آن شود. در مكان دوم بودجه نانو تكنولوژي ژاپن قرار دارد. بسياري از كشورهاي در حال توسعه مانند هند، چين، آفريقاي جنوبي و برزيل جزو كشورهايي هستند كه بيشترين بودجه را در اين زمينه صرف مي كنند. در خلال شش سال پيش از ،2003 سرمايه گذاري در نانو تكنولوژي توسط سازمان هاي دولتي هفت برابر شده است. اين حجم سرمايه گذاري انتظارات را به اندازه اي افزايش داده است كه شايد قابل تحقق نباشد. برخي معتقدند شركت هاي نانو تكنولوژي مانند حباب شركت هاي اينترنت در سال هاي اخير از بين خواهند رفت. اما دلايلي وجود دارد كه نشان مي دهد درباره مخاطرات آن گزافه گويي شده است. سرمايه گذاران خصوصي اكنون بسيار محتاط تر از دوره رونق شركت هاي اينترنت هستند و بيشتر پولي كه دولت ها در اين زمينه اختصاص مي دهند، صرف علوم پايه و فناوري هايي مي شود كه تا سال ها در اختيار همگان قرار نخواهد گرفت. با اين حال كيفيت برخي محصولات موجود با كاربرد نانو تكنولوژي بهبود يافته است و در چند سال آينده بر تعداد آنها افزوده خواهد شد. مثلاً با افزودن ذرات ريز نقره، بانداژ ضد سوختگي خاصيت ضد ميكروبي پيدا كرده است. با اتصال ملكول هاي ايجاد كننده مانع به فيبر پنبه، پارچه هايي توليد شده است كه ضد لكه و بو است. راكت هاي تنيس با افزودن ذرات ريز تقويت شده است. در درازمدت نانو تكنولوژي به نوآوري هاي بزرگتري خواهد انجاميد، از جمله انواع جديد حافظه كامپيوتر، فناوري پزشكي و روش هاي توليد انرژي بهتر مانند سلول هاي خورشيدي. طرفداران اين فناوري مي گويند نانو تكنولوژي به توليد انرژي پاك و توليد بدون مواد زائد و غيره خواهد انجاميد. مخالفان آن معتقدند نانوتكنولوژي باعث ايجاد نوعي نظام شناسايي بين المللي و آسيب به فقرا، محيط زيست و سلامت انسان خواهد شد. به نظر مي رسد هر دو گروه در مورد استدلال هاي خود گزافه گويي مي كنند، اما به هرحال بايد از نانو تكنولوژي استقبال كرد. منبع: اكونوميست منبع : www.hamshahri.or
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 16:12  توسط علیرضا ابراهیمی
|
آشكار سازي ذرات
آشكارسازي ذرات عبارتست از فرآيندي كه در آن خصوصياتي مانند جرم ، انرژي ، بار الكتريكي ، مسير حركت و ... و در مجموع نوع يك ذره حامل انرژي كه در واكنشهاي هستهاي بوجود ميآيد، توسط دستگاهي (اغلب آشكارساز) تعيين ميشود. ديد كلي فرآيند آشكارسازي متشكل از يك دستگاه آشكارساز است كه بسته به نوع ذره تابشي و آشكارسازي خصيصهاي از ذره ، نوع دستگاه فرق ميكند. سهم عمده در آشكارسازي ذره توسط مادهاي متناسب با ذره تابشي در دستگاه آشكارساز انجام ميشود كه عبارت است از برهمكنش ذره باردار حامل انرژي با الكترونهاي مداري ماده آشكارسازي كه اين برهمكنش توسط مدارهاي الكترونيكي آشكارساز ، به يك پالس الكتريكي تبديل ميشود. عوامل موثر بر آشكارسازي ذرات در اين مقوله مورد بررسي قرار ميگيرد. ذرات تابشي واپاشي هستهاي يك فرآيند خودبخودي است، يعني سيستم بطور خودبهخودي ، از حالتي به حالتي ديگر تغيير ميكند. پايستگي انرژي ايجاب ميكند كه انرژي حالت نهايي پايينتر از حالت اوليه باشد. اين اختلاف انرژي به طريقي به خارج سيستم فرستاده ميشود. در تمام اين موارد ، اين امر با گسيل ذرات حامل انرژي بدست ميآيد كه اين ذرات يك يا تركيبي از گسيل الكترومغناطيسي ، گسيل بتا و گسيل نوكلئون است كه كلا ميتوان ذرات تابشي را به دو بخش ، ذرات تابشي باردار حامل انرژي و ذرات بيبار حامل انرژي ، تقسيمبندي كرد. ذرات تابشي باردار حامل انرژي بار الكتريكي ذرات باردار حامل انرژي سهم مهمي در آشكارسازي ذره دارد. وقتي ذره تابشي از كنار اتمها عبور ميكند، به علت باردار بودن ، بر الكترونهاي مداري نيروي الكتريكي وارد ميكند. در اين برهمكنش انرژي مبادله ميشود كه باعث كند شدن حركت ذره تابشي و كنده شدن الكترونها از مدارشان ميشود. اين الكترونهاي جدا شده از مدار اساس بسياري از روشهاي آشكارسازي ذرات تابشي و اندازه گيري جرم ، بار ، انرژي و ... آنها است. روشهاي كلي آشكار كردن ذرات باردار حامل انرژي سه روش اساسي براي آشكار كردن ذرات باردار تابشي با استفاده از يونش وجود دارد : يونش را ميتوان قابل روئيت كرد، بطوري كه رد ذرات را بتوان ديد و يا عكسبرداري كرد. وقتي كه زوج الكترون _ يون دوباره تركيب ميشوند، نور گسيل شده را با يك دستگاه حساس به نور ميتوان آشكارسازي كرد. با استفاده از يك ميدان الكتريكي ميتوان الكترونها و يونها را جمعآوري كرد و از اين طريق يك علامت الكتريكي توليد كرد. ذرات تابشي بيبار حامل انرژي در آشكارسازي ذرات باردار حامل انرژي ، بار ذره عامل مهمي در آشكارسازي ذره بود ولي نوترونها و فوتونها (در ناحيه پرتوهاي ايكس و گاما) فاقد بار هستند، لذا روشهايي كه براي آشكارسازي آنها بكار رفته، كمتر از ذرات باردار است. احتمال برهمكنش نوترونها يا پرتوهاي ايكس و گاما با اتم يا هسته آن بهصورت سطح مقطع كل بيان ميشود. فوتونها (در ناحيه پرتوهاي ايكس و گاما) پرتوهاي ايكس و گاما با الكترونهاي مداري ماده از طريق سه برهمكنش شناخته شده ، يعني اثر فوتوالكتريك ، پراكندگي كامپتون و توليد زوج الكترون _ پوزيترون برهمكنش ميكنند. براي پرتوهاي ايكس و گاما سطح مقطع كل با مجموع سطح مقطعهاي سه برهمكنش اساسي ياد شده در بالا برابر است. نوترونها نوترونها ميتوانند پراكنده شوند و يا واكنشهاي هستهاي ايجاد كنند كه بسياري از اين واكنشها منجر به گسيل ذرات باردار حامل انرژي ميشود. تمام روشهاي آشكارسازي نوترونها در نهايت به آشكارسازي ذرات باردار منجر ميشود كه بعد از تابش نوترون به يك ماده خاص ذره باردار تابش ميشود. براي نوترون سطح مقطع كل با مجموع سطح مقطعهاي واكنش و پراكندگي برابر ميباشد. اصول كار دستگاههاي آشكارساز اصول كار اغلب دستگاههاي آشكارساز مشابه است. تابش وارد آشكارساز ميشود، با اتمهاي ماده آشكارساز برهمكنش ميكند (اثر تابش بر ماده) و ذره ورودي بخشي از انرژي خود را صرف جداسازي الكترونهاي كمانرژي ماده آشكارساز از مدارهاي اتمي خود ميكند. اين الكترونها و يونش ايجاد شده جمعآوري ميشود و توسط يك مدار الكترونيكي براي تحليل به صورت يك تپ ولتاژ يا جريان در ميآيد. خصوصيات مواد آشكارساز بكار رفته در آشكارسازها ماده مناسب براي آشكارسازي هر ذره بستگي به نوع ذره تابشي دارد. براي تعيين انرژي تابشي بايستي تعداد الكترونهاي آزاد شده از ماده زياد باشد. براي تعيين زمان گسيل تابش بايد مادهاي را انتخاب كنيم كه در آن الكترونها به سرعت تبديل به تپ شوند. براي تعيين نوع ذره بايد مادهاي انتخاب شود كه جرم و بار ذره اثر مشخصي بر روي ماده داشته باشد. اگر بخواهيم مسير ذره تابشي را دنبال كنيم، بايد ماده آشكارساز نسبت به محل ورود ذره تابشي حساس باشد. انواع آشكارسازها اتاقك ابر اتاقك ابر متشكل از محفظهاي از هوا و بخار آب به حالت اشباع است. در اطراف يونهاي تشكيل شده از تابش ذرات باردار حامل انرژي ، قطرههاي آب تشكيل ميشود كه با نوردهي مناسب ميتوان مسير حركت ذره را ديد يا عكسبرداي كرد. اتاقك حبابي اتاقك حباب متشكل از محفظهاي از مايع فوق گرم است. در اتاقك حباب وقتي به طرز ناگهاني از فشار كاسته ميشود، مايع شروع به جوشيدن ميكند. حبابها بر روي يونهايي كه در مسير ذرات باردار تابشي پرانرژي قرار دارند، تشكيل ميشوند كه ميتوان آنها را روئيت كرد يا از آنها عكسبرداري كرد. اتاقك جرقهاي اتاقك جرقه متشكل از دو صفحه يا دو سيم موازي است كه ولتاژ قوي ميان هر جفت از صفحهها برقرار است. در مواقعي كه جرقههاي قوي بين دو صفحه زده ميشود كه به احتمال قوي جرقهها در همان مسير حركت ذره باردار حامل انرژي است كه در گاز مربوطه يونش ايجاد كرده است كه ميتوان آن را ديد يا عكسبرداري كرد. امولسيون عكاسي در مسير ذرات تابشي باردار حامل انرژي دانههاي هالوژنه نقره تشكيل ميشود كه ميتوان آن را پس از ظهور فيلم عكاسي روئيت كرد. آشكارساز سوسوزن (سينتيلاسيون) در يك بلور جسم جامد ، برهمكنش ذره باردار پرانرژي با الكترونهاي مداري باعث كنده شدن آنها ميشود. الكترون كنده شده وقتي در تهيجا (مدار الكتروني فاقد الكترون) ميافتد، نور گسيل ميكند. اگر بلور به اين نور شفاف باشد، عبور ذره باردار حامل انرژي با سينتيلاسيون يا سوسوزني نور گسيل شده از بلور علامت داده ميشود كه اين علامت نوري توسط اثر فتوالكتريك به يك تپ الكتريكي تبديل ميشود. آشكارساز گازي در آشكارساز گازي ذره باردار حامل انرژي در گاز پر شده ميان دو الكترود فلزي توليد زوج الكترون _ يون ميكند. ميدان الكتريكي از برقراري ولتاژ حاصل ميشود كه اين ميدان باعث شتاب الكترونها و يونها به ترتيب به طرف الكترود مثبت و منفي ميشود. چون در مسير حركت با اتمهاي ديگر برخورد ميكنند، حركت آنها حركت سوقي است. آشكارسازهاي حالت جامد يا نيم رسانا اين نوع آشكارسازها از يك اتصال p - n ميان سيليسيم يا ژرمانيم نوع P و نوع n تشكيل يافته است. وقتي ولتاژي در خلاف جهت رسانش ديود اعمال ميشود، ناحيهاي تهي از حاملهاي بار در پيوندگاه بوجود ميآيد. هنگامي كه ذره باردار حامل انرژي در طول ناحيه تهي حركت ميكند، در نتيجه برهمكنش آن با الكترونهاي داخل بلور مسير با زوجهاي الكترون _ حفره معين ميشود. الكترونها و حفرهها جمع ميشوند و تپي الكتريكي در شمارشگر بوجود ميآيد. طيفسنجهاي مغناطيسي در طيفسنجهاي مغناطيسي از ميدان مغناطيسي يكنواخت استفاده ميكنند. اگر از يك منبع چند تابش مختلف داشته باشيم، وقتي ذرات باردار حامل انرژي تابشي وارد ميدان مغناطيسي يكنواخت ميشوند، مسيرهاي دايرهاي متفاوت ميگيرند. از برخورد اين مسيرهاي دايرهاي متفاوت با وسيله ثابتي مثلا فيلم عكاسي به تعداد ذرات باردار تابشي ، تصوير تشكيل ميشود. آشكارساز تلسكوپي آشكارسازي تلسكوپي متشكل از دو يا چند شمازشگر است كه در آن تابش به ترتيب از شمارشگرها عبور ميكند. شمارشگرهاي اوليه نازك هستند، بطوري كه ذره نسبتي از انرژي خود را به آنها ميدهد، ولي در آخرين شمارشگر بطور كامل انرژي ذره جذب ميشود. اين شمارشگر بيشتر براي زمانسنجي استفاده ميشوند. شمارشگر تناسبي چندسيمي اين شمارشگر به عنوان آشكارسازي كه نسبت به محل برهمكنش ذره حساس است، استفاده ميشود. قطبسنجها اغلب براي اندازه گيري قطبيدگي تابش استفاده ميشود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 16:8  توسط علیرضا ابراهیمی
|
چكيدهاى از اسرار حج اولين عمل در عمره تمتع يا عمره مفرده و حج تمتع يا حج افراد، احرام در ميقات است. محرم شدن واجبات و مستحباتى دارد يكى از مستحبات احرام غسل است و براى انجام غسل بايد لباس دوخته را بيرون آورد به اين معنا كه يك وقت انسان لباس چركين و كهنه را از بدن بيرون مىآورد و لباس نو و پاكيزه مىپوشد اما در اعمال حج، علاوه بر اين كار، بدن را شستشو مىدهد. وقتى لباس كهنه و دوخته را از تن در مىآورد يعنى لباس معصيت را از خود دور مىكند و معناى غسل آن است كه گناهان گذشته را با آب توبه شستشو مىدهم يعنى خدايا من ديگر گناه نمى كنم و حتى گناهان گذشته را مىخواهم شستشو دهم. پس سر غسل آن است كه خدايا من همه آن معاصى و گناهان را در پاى توبه تو ريختم و اينك با بدن پاك، قلب پاك و جامه پاك جامه طاعت در بر مىكنم. لذا امام سجاد عليه السلام به گوشهاى از اين اسرار اشاره نموده و فرمودند:شما وقتى در ميقات تنظيف مىكنيد، در حقيقت خود را از ريا و نفاق تطهير مىنماييد. طاهر نمودن بدن، الگو و نمونهاى از تطهير دل و قلب از ريا و نفاق است. آنگاه كه احرام مىبنديد، هر آنچه را كه خداوند متعال بر شما حرام كرده است، شما هم بر خود حرام مىكنيد و متعهد مىشويد كه در مرز حرام راه نرويد. اينكه احرام مردان در لباس مخيط و دوخته صحيح نمىباشد چون مىخواهد به انسان تفهيم كند او روزى را در پيش دارد كه بايد با لباس ندوخته وارد آن شود و آن روز مرگ است كه كفن در بر مىكند و قيامت با همان كفن ظهور و حضور پيدا مىكند. چون مىخواهند اسرار قيامت را در مناسك و مراسم حج تجلى دهند، از اين رو فرمودند: لباس ساده در بر كنيد كه هرگونه فخر برطرف شود. پس لباس احرام بپوشيد تا سفر مرگ در نظرتان مجسم شود و مسئله مردن و قيامت در حضورتان حاضر باشد. تلبيه مىدانيم كه زبان، قليل الجرم و كثير الجرم است. گناهان فراوانى به وسيله زبان انجام مىگيرد مانند غيبت، تهمت، دروغ، افترا، مسخره كردن و... راز لبيك گفتن اين است كه خدايا! از اين لحظه متعهد مىشوم هرچه را كه طاعت توست بر زبان جارى كنم و از هرچه معصيت است زبانم را ببندم، پس سر لبيك گفتن، زبان به اطاعت گشودن و براى هميشه از معصيت بستن است، لذا متعهد مىشوم كه تا آخر عمر زبانم را براى معصيت باز نكنم. طواف يكى از اركان مهم حج، طواف است و طواف يعنى هفت مرتبه دور خانه كعبه گرديدن و هر دورى را شوط گويند پس طواف عبارت از هفت شوط است. كعبه تمثل عرش است. كعبه در محاذات بيت معمور و عرض خدا واقع است. خداى سبحان براى اينكه انسان فرشتهخو شود و آثار فرشتگان در او ظاهر شود همانطور كه با دستور روزه گرفتن از انسانها مىخواهد از كارهاى حيوانى حذر كنند، همينطور با قرار دادن كعبه در زمين كه محاذى بيت معمور و تمثل عرش خداوند است، به انسانها امر كرده تا برگرد آن طواف كنند و نام خداوند تعالى را زمزمه كنند و براى خود و ديگران از خدا آمرزش بخواهند و اينگونه به ملائكه عرش الهى اقتدا كنند و به آنها شباهت پيدا كنند چون فرشتگان بر گرد عرش طواف مىكنند و خداوند متعال را تسبيح و براى مومنان طلب آمرزش الهى مىكنند. نماز طواف نماز طواف بايد پشت مقام ابراهيم خوانده شود اما ظاهر نماز طواف اين است؛ انسان در مكانى كه ابراهيم عليهالسلام ايستاده، به نماز ايستد ولكن باطن نماز آن است كه مكانت حضرت ابراهيم خليل را دريابد و نمازى چون نماز حضرت ابراهيم عليهالسلام به جا آورد لذا ابراهيم گونه نماز بخواند و بينى شيطان را به خاك بمالد و كسى كه در حال نماز، خلوص، خضوع و حضور قلب ندارد و گرفتار وساوس است در جاى حضرت ابراهيم عليهالسلام نايستاده و او طعمه شيطان است و شيطان، بينى او را به خاك ماليده است. تبرك به آب زمزم مستحب است بعد از نماز طواف مقدارى از آب زمزم بنوشد و مقدارى بر سر و روى خود بريزد و به پيروى از رسول اعظم صلىالله عليه و آله اين دعا را بخواند: اللهم اجعله علما نافعا و رزقا واسعا و شفاء من كل داء و سقم. از خداوند تعالى علم سودمند، روزى فراوان و شفاى از هر بيمارى را طلب كند. امام سجاد عليهالسلام از شبلى پرسيدند: آيا هنگامى كه بالاى زمزم آمدى در اين قصد بودى كه خدايا، هرچه طاعت توست پذيرفتم و هرچه معصيت است ترك كردم. لذا زائر عارف به اسرار حج، وقتى كه آب زمزم را بر سر و سينه يا در كام و دهان خود مىريزد، قصد او اين است كه خدايا، من جام طاعت نوشيدم و جام معصيت را ترك كردم. سعي سعى آن است كه از كوه صفا برود به مروه و از مروه برگردد به صفا. به اين معنى كه از صفا به مروه رفتن يك شوط است و از موره به صفا برگشتن نيز يك شوط مىباشد به طورى كه واجب است سعى بين صفا و مروه هفت مرتبه باشد كه به هر مرتبه يك شوط گويند. سر سعي، نيل به صفا و بار يافتن به مروت است به اين معنا وقتى به سوى مروه مىرود، سعى مىكند تا مروت به دست آورد و آنگاه كه رو به جانب صفا دارد مىخواهد خود را تصفيه كند و از صفاى الهى برخوردار شود. تقصير تقصير يعنى قدرى از موها يا ناخنها را بزند اگرچه احتياط آن است كه قدرى از موها و ناخنها را بزند. تقصير به مانند سلام در نماز است همانطور كه سلام در اثناى نماز حرام است ولى در پايان نماز واجب مىباشد و با سلام، نمازگزار از حالت نماز خارج مىشود و امورى كه در نماز بر او حرام بود با تسليم و سلام بر نمازگزار حلال مىشود، همانطور تقصير چنين است كه با انجام آن در اثناى اعمال حرام است اما در پايان اعمال واجب است و شخص از حالت احرام خارج شده و انجام آن امورى كه بر محرم، حرام بود، حلال مىشود. وظيفه زنان در تمامى اعمال اعم از عمره مفرده يا عمره تمتع يا حج تمتع تقصير است حتى زنان مخير بين تقصير و حلق نيستند و فقط تقصير در پايان اعمال بر آنان واجب است اما مردم در عمره مفرده مخير بين تقصير و حلق هستند. ولى حلق رجحان بر تقصير دارد چون رسول خدا صلىالله عليه و آله و سلم دو مرتبه براى “محلقين” كسانى كه سر خود را مىتراشيدند طلب مغفرت مىكند اما براى تقصيركنندگان يكبار طلب مغفرت مىشود. وقوف در عرفات اولين مرحله از مناسك حج تمتع بعد از احرام حج تمتع، وقوف از سرزمين عرفات مىباشد و اين عمل از بعد از زوال روز نهم ذيحجه تا غروب شرعى مىباشد. اميرالمومنين امام على عليهالسلام درباره راز وقوف در عرفات فرمودند: عرفات خارج از مرز حرم است و ميهمان خدا بايد بيرون دروازه، آنقدر تضرع كند تا لايق ورود به حرم شود. البته اسرار وقوف در عرفات فراوان است از جمله: 1- حجگزار بداند كه خداوند متعال به همه نيازهاى او واقف و بر رفع همه آنها تواناست لذا امام سجاد عليهالسلام به سائلى كه در روز عرفه گدايى مىكرد، فرمود: واى بر تو! آيا در چنين روزي، دست نياز به سوى غيرخدا دراز مىكني، در چنين روزى براى كودكان در رحم، اميد سعادت مىرود. 2- حاجى بايد بداند كه خداوند متعال به نهان و آشكار او و حتى آنچه براى خود او روشن نيست، خداوند آگاه است. امام سجاد عليهالسلام فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم، خداى سبحان بر ملائكه افتخار مىكند و مىفرمايد؛ اينان بندگان من هستند كه از راههاى دور و نزديك با مشكلات بسيار به اينجا آمده و بسيارى از لذتها را بر خود حرام كرده و بر شنهاى بيابانهاى عرفات و منا خوابيده و اينچنين با چهرههاى غبارآلود در پيشگاه من اظهار عجز و ذلت مىكنند. آنگاه خداوند به ملائكه اجازه مىدهد تا بر دلها و اسرار حاجيان آگاه شوند. فرشتگان، گروهى را مىبينند كه دلهايشان بسيار نورانى است. خداوند سبحان مىفرمايد: اين گروه، مطيع خدا و پيامبر او هستند. پيامبر را امين وحى مىدانند و معتقدند كه او از نزد خود هيچ نگفته و در همه مسائل و احكام الهى و از آن جمله در امامت و رهبري، سخنان و اقدامهاى او طبق وحى بوده است. يكى از بهترين اعمال در روز عرفه، خواندن دعاى امام حسين عليهالسلام در اين روز مىباشد. در اين دعا، امام حسين عليهالسلام همانطور كه روش حكومت اسلامى و دولت مكتبى و ظهور ولايت الهى را نشان مىدهد، رسم سلحشورى و سنت سركوبى جنايتكاران را هم ارائه مىكند. در اين روز، از حضور امام زمان عليهالسلام غافل نشويم كه هر سال در مراسم حج و به ويژه در عرفات و منا حضور دارند. اميد آن كه حاجيان هر چند اندك بتوانند آن وجود مبارك را بشناسند. وقوف در مشعرالحرام پس از غروب آفتاب روز نهم ذيحجه از سرزمين عرفات به سوى مشعرالحرام حركت مىكنند. اما مشعرالحرام جزو محدوده حرم و اولين در ورودى حرم است، لذا كسى كه در عرفات و در روز عرفه به علوم و معارف الهى عارف شده، لايق است كه وارد حرم شده و در راهرو و دالان ورودى آن شبى را بيتوته كند و از همانجا سنگريزههايى را جمعآورى نمايد تا در روز دهم در منا جمرات و شيطان را رمى كند. راز وقوف در مشعرالحرام آن است كه قلب خود را با شعار تقوا آگاه كند تا قلب او با تقوا شناخته شود و با جمعآورى سنگريزهها نيرو مىگيرد و خود را مسلح مىكند تا با شيطان به نبرد برخاسته و با طاغوت بجنگد. سرزمين منا حاجيان پس از طلوع آفتاب روز دهم ذيحجه به منا مىآيند تا اعمال خاص آن سرزمين را بجا آورند. منا، سرزمين نيل به تمنيات صادق است. منا، سرزمين برآوردن آرزوهاست. منا، سرزمين مطلوبها و خواستههاست. امام سجاد عليهالسلام از شبلى پرسيدند، آيا آرزوهاى ديگران را هم برآوردي، آيا به آن پايه از كمال رسيدى كه مردم از زبان و دل و دست تو آسيب نبينند؟ مردم بايد از دست و زبان حاجى در آسودگى باشند و حاجى نبايد با زبانش كسى را نه به صورت جدى و نه به صورت شوخى و به بهانه طنزگويى اذيت كند و بالاتر از آن، قلب او نيز به كسى آسيب نرساند و صدمه و آسيب قلبى آن است كه انسان كينه كسى را در دل داشته باشد و يا نسبت به كسى حسادت ورزيده و بدخواه او باشد. رمى جمرات اولين عمل در سرزمين منا رمى جمره عقبه مىباشد. معناى سنگ زدن به جمره آن است كه من هر شيطان و شيطنتى را رمى كردم، پس اگر انسانى خود جزو شياطين انسانى باشد هرگز قدرت و لياقت رمى را ندارد. پس حاجى متوجه باشد كه آن جمره، شيطان نمىباشد و اين سنگ زدن رمى شيطان و راندن شيطان نيست و شيطان هرگز با هفت سنگ طرد نمىشود، تنها راه در امان ماندن از آسيبهاى شيطان پناه بردن به خداوند متعال مىباشد اما كسى كه غافل باشد از ياد خداوند متعال، شيطان قرين او مىشود و كسى كه شيطان قرين او شد هرگز نمىتواند شيطان را رد كند و چنين كسى حقيقتا اعمال منا را انجام نداده اگرچه ظاهرا انجام داده است و اين شخص به سر رمى جمرات نرسيده است. قرباني دومين عمل در سرزمين منا، قربانى كردن است. سر قربانى كردن آن است كه قربانى كننده، گلوى ديو طمع را بريده و او را بكشد. پس قربانى نمودن يعني، طمع را سر بريدن. تراشيدن موى سر (حلق) سومين عمل در سرزمين منا، حلق است. موى سر انسان به حسب ظاهر، جمال و زيبايى انسان است. اگر كسى موى سر شخصى را به اجبار بتراشد بايد ديه بپردازد چون زيبايى را از او گرفته است. اما در منا، بايد سر خود را بتراشد و راز تراشيدن اين است كه انسان هرگونه غرور و كبر ومنيت را از سرش به در كند و خود را از هر معصيتى تطهير و تنظيف نمايد. حج مقبول رسول اعظم صلىالله عليه و آله و سلم در بيان معيار حج مقبول فرمودند، نشانه قبولى حج اين است كه حج گزار از آن پس، مرتكب گناه نشود اما اگر همچنان به تباهى و گناه تن داد، اين نشان از مردود بودن حج اوست. پس حاجى با انجام مناسك حج، از هر پليدى پاك مىشود. از اين رو مادامى كه به گناه آلوده نگردد، نورانى است. و چون اسرار عبادتها در قيامت ظهور مىكند كه روز ظهور باطن افراد و اعمال آنان است، اسرار نماز و روزه و ساير عبادات در قيامت ظهور مىكند اما اگر كسى در دنيا توانست بفهمد حجش مورد قبول يا مردود واقع شده مىتواند به گوشهاى از اسرار حج واقف شود.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 16:17  توسط علیرضا ابراهیمی
|
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 16:12  توسط علیرضا ابراهیمی
|
حج، تجلي عظمت امت اسلام منبع: پايگاه حسين انصاريان
پيشينه تاريخي مراسم حج از آنجا كه حج آييني الهي و معنوي است و تشريع آن به خاطر رشد روح و كمال نفس و پرورش اخلاق و عمل انسان صورت گرفته، بايد پيشينه تاريخي آن را در عرصه گاه معارف اسلامي و مسائل معنوي و روايات و احاديث نوراني جستجو كرد. ابوبصير از حضرت صادق(ع) نقل كرده كه فرمود: ان آدم هو الذي بني البيت، و وضع اساسه، و اول من كساه الشعر و اول من حج اليه(1) محققا بناي كعبه و پايه گذاري بيت، به دست حضرت آدم انجام گرفت و او نخستين كسي است كه بر كعبه جامه پوشانيد و نيز نخستين انساني است كه مراسم حج را بجاي آورد. زمان مراسم، بنا به روايت فضل بن شاذان نيشابوري از حضرت رضا(ع)، ماه با بركت ذوالحجه بوده است؛ ماهي كه پيش از آدم، فرشتگان الهي به طواف بيت برخاستند و به انجام مراسم معنوي حج موفق شدند. انبياي الهي؛ بخصوص آدم، نوح، ابراهيم، موسي، عيسي(ع) و رسول با عظمت اسلام(ص) و ديگر انبياي حق، در همين وقت به اداي مراسم اقدام كردند و چنين زمان با عظمتي براي انجام حج تا روز قيامت، به عنوان سنت حتمي از جانب حق براي بني آدم اعلام شد.(2) حضرت صادق(ع)فرمود: همهي مناسك حج؛ اعم از طواف، نماز، عرفات، مشعر، منا، رمي، قرباني و حلق را فرشتهي وحي ( جبرئيل) ، از جانب خداوند مهربان به آدم تعليم داد و به عنوان دليل و راهنما، تمام مراسم حج را همراه با آدم بجاي آورد.(3) فرزندان مومن آدم، تا زمان حضرت نوح، چون براي حج مستطيع ميشدند، به اداي مناسك ميشتافتند و مراسم حج را همچون پدر بزرگوار خود به جاي ميآوردند. امت نوح به خاطر كفران و ناسپاسي و مخالفت با اوامر و نواهي حق، با حملات سهمگين طوفان برخاسته از آبي كه تمام منطقه را گرفته بود، به هلاكت رسيدند. نوح(ع) با عدهاي اندك از مردم مومن از كشتي پياده شدند و قبل از اسقرار در محلي معين براي ادامه حيات، به مدت يك هفته به امر حق به طواف خانه خدا پرداختند.(4) مناسك حج در زمان حضرت هود و صالح(ع) و آنان كه مومن به آن دو رسول حق بودند، بمانند زمان آدم و نوح(ع) برگزار ميشد. از روايات و احاديث و منابع تاريخي چنين بر ميآيد كه گذشت زمان و هجوم حوادث و بيتوجهي مردم، باعث ويراني كعبه و تعطيل مناسك شد، تا خداوند عزيز ابراهيم و اسماعيل(ع) را ماور بناي كعبه و نصب حجرالاسود و اداي مناسك و دعوت مردم جهان به حج نمود.(5) حضرت رضا(ع) در روايتي از حج خضر و الياس(ع) به همان طريقي كه مردم مومن حج به جا ميآورند خبر ميدهد.(6) امام ششم(ع)نيز به حج داود و سليمان و عيسيبن مريم(ع) اشاره ميكند . با توجه به رواياني كه در پيش اشاره شد، بايد گفت پيشينه تاريخي مراسم حج، ريشه در حيات ديني و معنوي آدم و انبياي الهي(ع) دارد و در ميان اقوام و ملل و جوامع و امم، آنان كه مومن به نبوت بودند اين مراسم را در جهت اقتداي به انبياء انجام ميدادند و كيفيت آنان همان برنامهپيامبران بود. اين معنا را نيز نبايد از نظر دور داشت كه هرگاه حاكميت نبوت به خاطر دوري مردم از انبيا و تسلط زورمداران بر مردم، ضعيف ميشد، روساي قبايل يا حاكمان ظلم پيشه برگزاري مراسم را، به صورتي كه ميخواستند جهت ميدادند و در آيين حج به اقتضاي هواي نفس خود كم و زياد ايجاد ميكردند و يا برنامههايي را كه رنگ و بوي الهي نداشت به مراسم ميافزودند و از اين رهگذر از زحمات مردم و انجام مناسك سوء استفاده ميكردند! حكمت تشريع مناسك حج آدمي به واقعيات معنوي و حقايق روحي و برنامههاي عالي اخلاقي و تبادل افكار و بيان دردهاي باطني و ظاهري خود و يافتن راه حل مشكلات فردي، اجتماعي، سياسي، مادي و معنوي خويش، نياز شديد و احتياج مبرم دارد. تحقيق آنچه كه بدان نيازمند است، ممكن است در شهر و ديارش و در ميان جامعه محدود و كوچكش صورت نگيرد بنابراين جايي و جمعيتي را – به طور فطري و طبيعي- كه به خواستهها و آرمانهايش برسد و آنچه را كه نسبت به آن احساس خلأ ميكند به دست آورد. خداوند مهربان مناسك و مراسم حج را در جايگاهي معين و در شهري معلوم و در زماني محدود بر اهل تمكن فرض كرد تا به دور از حدود جغرافيا و مرز و رنگ و شكل و مليت و قوم در آن زمان معين و در شهر مكه، و بر محور كعبه، و برحول مناسك گرد آيند و از هدايت حق جهت زدودن آلودگيها از باطن خويش و آراسته شدن به حسنات و دور شدن از سيئات و بديها و شناخت يكديگر و تبادل افكار و حل مشكلات سياسي و مادي امت اسلام و متحد شدن عليه هواي نفس و شياطين دروني و بروني و مستكبران از خدا بيخبر، و اصلاح ظاهر و باطن خويش، و به چنگ آوردن خير دنيا و آخرت بهرهمند شوند. معنويت و نورانيت مراسم حج دورنمايي از عظمت و جلال و جبروت صاحب كعبه و خالق هستي است. زائران اگر شرايط واقعي حج را در مناسك خود تحقيق دهند، به عظمتي ما فوق تمام عظمتها و جلاليما فوق تمام جلالتها ميرسند. تشريع اين مراسم به خاطر اين است كه حاجي با اداي مناسك تمام كمبودهاي فكري و روحي و اخلاقي و ايماني ، و همه حاجيان تمام خلأهاي اجتماعي و سياسي دنياي اسلام را پس از بازگشت به وطن جبران نمايند. كعبه و مناسك آن براي جهت دادن موجوديت جامعه به سوي حضرت حق است. حكمت تشريع مناسك به خاطر اين است كه مردم دل از غير حقرها كنند و نفس از رذائل پاك سازند. و لباس هوا از هويت وجود در آورند، و خويشتن خويش را به حق متصل كنند و باطن را حريم حكومت الله گردانند و به خاطر جلب خوشنودي حق، با صدق و اخلاص قدم بردارند، و زمينه طرد طاغوتهاي زمان را از عرصهگاه حيات مادي و معنوي خود فراهم آورند. تشريع اين مراسم براي اين است كه انسان خود را از قيود شيطان برهاند و ذمه خويش را از حقوق مردم آزاد سازد و اموال خود را از حق الله و حق الناس پاك كند، و زمينه خشوع و خوف و خشيت و اخلاص و عشق و محبت و مهر و رافت را در قلب خود فراهم آورد و باطن را از رذائل بشويد. و ظاهر را به عمل صالح بيارايد، و براي هميشه از حركات شيطاني و امور باطل بپرهيزد. وجوه اشتراك حج با عبادتهاي ديگر عبادت از آن جهت بر انسان واجب گشته است كه در تمام شؤون زندگي ، از بند شهوات حرام، اميال و غرائز بدون محاسبه و هواي نفس و شيطانهاي دروني و بروني آزاد باشد. آثار مادي و معنوي، ظاهري و باطني عبادات در حدي است كه درك آن كاري است بس مشكل و فهم آن بسيار سخت و دشوار. سود عبادات و نتائج تكاليف و ثمرات انجام مسئوليتها بدون ترديد به گستردگي حيات دنيا و آخرت انسان است. عبادت محدوديتي آسماني ، قيدي معنوي و بندي روحي است كه انسان را از هر حرامي حفظ ميكند و در مقابل خزي دنيا و عذاب آخرت مصونيت ميبخشد و در يك كلمه عبادت محدوديت مصونيت زا است. بنابراين بين حج و ديگر عبادات وجوه مشتركي از قبيل: تسليم بودن در برابر حق، اصلاح نيت، اصلاح عمل و اخلاق، كسب وقار و ادب، كرامت و انسانيت، تامين خير دنيا و آخرت، جلب رضاي حق، به دست آوردن مصونيت از خزي دنيا و عذاب آخرت، تبديل شدن انسان به منبع خير و بركت وجود دارد. حج در روان انسان نيرويي ايجاد ميكند كه تا زنده است در پنهان و آشكار براي سالم ماندن از زشتيها نگهبان خواهد بود و اين همان فيض الهي است كه از بركت اين معراج نصيب انسان ميشود. قاصد حج هنگامي كه آماده خروج از وطن ميشود اگر به مقصود و رفعت شأنش دانا باشد، و آن را چنانكه سزاوار است دريابد و به نور الهي و كمك بصيرت به آن نظر اندازد، و خواسته او اين باشد كه آن راه را طبق هدايت حضرت حق طي نمايد دل او متوجه عالم ديگري خواهد شد، و از ظواهر ناپايدار به حقايقي ثابت و استوار بينا خواهد شد. در آن هنگام است كه خواهان بينيازي و توانايي خود ميگردد نه آنچه تاكنون طالب بوده است. و مهياي آن ميشود كه همه خواهشها و تاريكيهاي طبيعت را از خود پاك سازد. اين نخستين انديشه است كه قاصد حج احساس مي كند؛ يعني تاثير آن حقيقت ملكوتي را در شناسايي مقام نفس انساني و برتري روح را از بستگي به ظواهر زندگي مادي. هنگامي كه حاضر در ميقات شد و غسل كرد و به لباس احرام درآمد، درون او از جلال آن انديشههاي پاك و ملكاتي كه در نفس او پيدا شده پرگشته و زندگي و همه شؤون فريب دهنده آن را از خود دور ميسازد. در آنجا خود را به حساب نميآورد ، مگر فردي از لشگريان حق، كه آنان را دعوت كرده و او به توفيق حضرت محبوب موفق به اجابت شده است! هنگاميكه حاجي پوشش و كيفيت خود را تغيير داد و خواري موقف و بيچارگي خود را آشكار نمود، برخود لازم ميداند كه دلش پاك و كردارش پاكيزه، و گفتارش صادقانه و بيآلايش باشد و كسي را از خود نرنجاند و براي خوشنودي حق از روي صفا و حقيقت از خود بگذرد و هستي خويش را از هر نوع آلودگي و آميختگي به اغراض دور بدارد و هويت خود را متوجه حضرت ربالعزه سازد. در نتيجه هنگامي كه عملش را به پايان برد نور معرفت دلش را ربوده و روشن ساخته و گوشههاي قلب او از همه رخنههاي ريز و باريك شرك و كفر پاك شده و فايده عملش در همه قواي وجودي او و سپاهيان و دستههاي مددكار آنها سرايت نموده، همه را تسليم حق و در راهي كه خداوند مقرر فرموده پشتيبان يكديگر و همدست و هم آهنگ و يگانه و خرسند ميبيند. نفس او تبديل به روح الهي شده، و گمان و انديشههاي بي جايش به تعقل تغيير مييابد و دانشهاي بيحقيقت او را حكمت و برهان جايگزين ميشود و سرانجام صفات زشتش نيكو و پسنديده ميگردد و شهوات او عفت و پاكدامني ، و خشم او بردباري و عزم بركارهاي خير، و لذت شخصي او دوستي و محبت ، و نوميدي او را خير و رحمت خداوندي ، اميدواري و ناسپاسي او نعمت حق را سپاسگزاري و آز و طمعش توكل بر خدا، و توانايي و قدرتش مهرباني، و حماقت او فهم و زيركي، و بيپروايي و رسوايي او طريق نيكي و پرستش خداوندي ، و خود خواهي او فروتني و نرمي و بيهوده گويي او خاموشي ، و برتري طلبي و گردنكشي او تسليم بودن، و از هر گزندي پاك شدن و فضائل ديگر، كه نتيجه و اثر حج است. اين معنا را به عبارتي ديگر بدين صورت ميتوان ترسيم كرد: انسان جامع همه استعدادهاست؛ قواي روحاني و ملكوتي در وجود آدمي، به حدي است كه ميتواند انسان را به عاليترين مدارج كمال برساند. ظرف حركت به سوي كمالات و مدارج عرشي، خانه دنياست و بودن در دنيا لازمهاش داشتن جسم و تبعات آن؛ از قبيل غريزه خوردن، آشاميدن، انس، اجتماعي بودن و شهوات است. اگر راه شكم و ديگر غرائز بدون حد و مرز باز باشد، انسان به تدريج برده اميال و غرائز و شهوات خود ميگردد و در نتيجه به چاهي از فساد و افساد سقوط ميكند كه نجاتش بسي مشكل خواهد بود. راه مقيد كردن غرائز و اميال و شهوات و خواستههاي بيحد و مرز، كه تاكنون بسياري از ملتها را دچار هلاكت ابدي كرده ، فقط و فقط عبادت است، آنهم عبادتي هماهنگ با قرآن و راهنماييهاي امام معصوم. بينايان راه فرمودهاند: آگاه باش كه مقصود اصلي از آفرينش انسان شناخت خداوند و رسيدن به عشق و محبت او و برقراري انس با حضرت حق است. رسيدن به اين مقام والا موقوف است بر صفاي نفس و تجرد آن از شوائب شيطاني و مادي. هر اندازه كه صفاي نفس بيشتر و وارستگي آن شديدتر باشد، انس و علاقه نسبت به حق افزونتر خواهد بود. بديهي است كه صفاي نفس و تجرد آن، منوط است به پيراستگي از شهوات نفساني و اجتناب از لذتهاي حرام و آرزوهاي پست و عدم تعلق به مال و منال دنيوي. زيرا همه اينها در صورتي كه خارج از حدود شرع باشند، موانعي هستند كه انسان را از معارف الهي و نفخات قدسي باز ميدارد و هيچ چيز روح انساني را از نزديك شدن به عالم قدس مانع نميگردد، مگر آنچه به نام مشتهيات نفساني ناميده شده؛ از قبيل غرائز حيواني و ناستودههاي اخلاقي و كردارهاي شيطاني . و هم چنان كه ظرف تا هنگامي كه از آب پر ميباشد، ورود هوا به داخل آن امكان ندارد، نفوس انساني نيز تا خالي و وارسته از صفات و ملكات نكوهيده نباشد نور الهي چنانكه شايسته است قلوب آنان را روشن نخواهد كرد. نفوس به هر نسبت كه از اين پليديها پاك شوند، انوار حقيقت بر دل آنان اشراق بيشتري يافته و بخششهاي يزداني بر آنها روي آور ميشود. به عكس نفوسي كه به غير حق اشتغال دارند معرفت و شناسايي پروردگار و حلاوت و دوستي و انس با او در دل آنها جاي نخواهد گرفت و به هر اندازه كه تجرد نفس كمال يابد ايمان و يقين بيشتر ميشود و صفات و فضائل كم نظير در او جلوه مينمايد و بلندي نفس انساني در آن مرحله از صفا و تجرد در حدي است كه آنچه را از عالم كمال الهي بخواهد بر او فرود آيد. بدين جهت عبادات كه به منزله نردبان ترقي و راه وصول به كمالات و مراتب عالي است، از جانب حضرت حق تشريع شده است. پارهاي از عبادات، عبارت از انفاق مال و بخشيدن آن است كه باعث انقطاع انسان از آزمندي به دنياست؛ مانند زكات و خمس و صدقات. اين انقطاع همان علت غايي تشريع انفاق است كه به اصطلاح دانشمندان غرض از تشريع ناميده ميشود، اگر چه بهره بردن پارهاي از مردم بر آن مترتب است. بعضي از آنها خودداري و اجتناب از شهوات و لذات است؛ مانند روزه. و پارهاي از آنها به منظور پرداختن دل به ياد خداوند متعال و توبه به سوي او، توام با حركات خاص گوناگون جسمي است؛ مانند نماز. بايد دانست كه معرفت حاصله از فكر و نور خلقت يا معرفتي كه از به كار بردن قواعد منطقي حاصل ميگردد، در حصول آنچه گفته شد، از دوستي و انس با خداوند كافي نيست و اگر به اينها توجه و انس به خداوند و دوستي او حاصل شود، سست بوده و پايدار نميباشد. اما آثار كامل و شايستهاي كه در نفس از مداومت و پيوستگي برآن اعمال حاصل ميشود ثابت و استوار خواهد بود. چه همانا ميان نفس و بدن رابطهاي قوي است و فعل و انفعالات آنها در يكديگر موثر واقع ميشود. آيا هنگامي كه عضوي را جراحتي برسد، روان آدمي از جراحت متألم نميشود؟ و بالعكس در مواقع هيجانات روحي و اضطرابهاي رواني، كه در نتيچه عوامل مختلفي از قبيل مرگ عزيزان يا كارهاي وحشت زا به انسان روي ميآورد، نميبيند كه اعضاي بدن نيز متأثر شده و قطعه گوشت ميان پهلو و كتف به لرزه ميآيد؟ و به عبارت ديگر، عكسالعمل خود را به صورت رعشه دست و پا يا پريدگي رنگ رخسار و غيره نشان ميدهد؟ بنابراين همانطور كه قبلاً اشاره گرديد، مقصود از وضع و تشريع عبادات اين است كه انسان به آن وسيله مدارج كمال را قدم به قدم بپيمايد و به صفات ملكوتي آراسته شود. آنچه مسلم است اين است كه صورت ظاهري هر عبادتي نقش و اثر مطلوبي در روح ايجاد كرده، به موازات عبادات عضوي و اعمال جوارحي، آثار بسيار نيكويي در تنوير و اصلاحات نفسي از خود به جاي ميگذارد؛ چنانكه در حس درك ميكنيم، طهارت ظاهري در پاكي و روشني نفس تاثير دارد؛ مثلاً هنگامي كه وضو ميسازيم و به وسيله اين عمل به طهارت ظاهري ميپردازيم، در خاتمه اين عمل عبادي نوعي حالت صفا و انبساط در روان خود احساس ميكنيم كه اين حالت قبل از انجام وضو در ما نبود، و علت آن همانطور كه بيان شد راز بستگي ميان روان و تن است و گرنه ظاهر بدن از عالم محسوس و روح - نظر به اصل فطرتش – از عالم ملكوت است و موقعيت آن در اين بدن؛ مانند كسي است كه از موطن اصلي خويش دور گشته و غريب افتاده است. بنابراين همچنان كه از معارف نفسي آثاري به بدن فرود آيد، از اعمال جوارحي هم انواري به سوي روح بالا ميرود. حج اين عمل عظيم اسلامي و عبادي آنچه را كه ديگر عبادات در بر دارد شامل است، به علاوه رياضت هاي خاصي را نيز دارا ميباشد كه عبارتند از : ترك وطن، رنج دادن به تن، گذشتن از مال، گسيختگي از آرزوها، تحمل مشقت ها، تجديد پيمان، حاضر شدن در مشاعر و آگاهي يافتن بر شعائر و ديدن آنها. در افعال حج خلوص نيت براي ياد خدا و روي آوردن به او به اقسام ديگر طاعات و عبادات نيز پديد ميآيد. اللهم ارزقنا حج بيتك الحرام في عامنا هذا و في كل عام 1 _ من لا يحضره الفقيه : 2 / 152 . 2 _ عيون اخبار الرضا : 2 / 120 . 3 _ بحار الانوار : 11 / 167 . 4 _ همان / 340 . 5 _ وسائل الشيعه : 11 / 8 ؛ بحار الانوار : 96 / 61 . 6 _بحار الانوار : 13 / 399 ؛ بحار الانوار : 14 / 16 .
+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت 17:11  توسط علیرضا ابراهیمی
|
+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 19:28  توسط علیرضا ابراهیمی
|
استراتژي فناوري اطلاعات و ارتباطات و توسعه اقتصادي نويسنده: بهزاد شيري
چكيده در اين مقاله اهميت فناوري اطلاعات و ارتباطات (ICT) در توسعه اقتصادي از ابعاد مختلفي بحث و بررسي ميشود . همچنين رابطه بين نوع استراتژي فناوري اطلاعات و ارتباطات و تاثير آن بر توسعه اقتصادي كشورها را بررسي مي كند و از ميان انواع استراتژي هاي اين فناوري به نقش استراتژي «استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات» تاكيد زيادي دارد و نشان مي دهد كه اهميت آن در توسعه اقتصادي بيشتر از استراتژي «صادرات توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات» است . درنهايت استراتژي استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات را به عنوان موتور رشد اقتصادي معرفي مي كند. بنابراين، در كشورهاي درحال توسعه و بخصوص ايران انتخاب استراتژي فناوري اطلاعات و ارتباطات در توسعه اقتصادي كشور نقش اساسي داشته و استدلال مي شود كه در اين استراتژي اگر وزن بيشتر به استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات داده شود ، كمك زيادي به توسعه اقتصادي كشور خواهد شد . مقدمه مقايسه تحولات سه دهه اخير حاكي از آن است كه اين تحولات نسبت به گذشته تفاوت اساسي دارد كه علت اصلي اين اختلافها مربوط به انقلابي است كه در اين دهه ها رخ داده است. وقوع انقلاب اطلاعات و ارتباطات در اين دهه ها باعث شده است كه عصر حاضر نيز به نام عصر اطلاعات و ارتباطات ناميده شود. عاملي كه باعث به وجود آمدن چنين عصري شده است، «فناوري اطلاعات و ارتباطات» است. اين فناوري با فناوريهاي عصر انقلاب صنعتي تفاوت اساسي دارد، راهآهن جديدترين فناوري در اواسط قرن 19 بود. راه آهن با اتصال طولاني ترين واگن ها و سريعترين لكوموتيوها باعث تغيير بازارها شد و از اين طريق موجب تغيير روش كسب و كار در آن زمان گرديد. مزيتهاي رقابتي فراواني براي شركتهايي كه در كنار راهآهن قرار داشتند به وجود آورد. با اين حال فناوريهاي جديد با فناوريهايي مثل راه آهن تفاوت عمده دارد و عامل تفاوت اين است كه فناوري اطلاعات و ارتباطات تمام حوزه هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، دولت، امنيت، بهداشت، اشتغال و... را تحت تاثير قرار داده است. بررسيها نشان مي دهد كه در سال 1965 فناوري اطلاعات و ارتباطات حدود پنجدرصد از هزينه هاي سرمايه گذاري شركتها را به خود اختصاص داده است، اين رقم در دهه 1980 به 15 درصد افزايش يافت و در ابتداي دهه 1990 هزينههاي سرمايهگذاري فناوري اطلاعات شركتها به 20 درصد و در انتهاي دهه 1990 به 50 درصد كل هزينه هاي سرمايه گذاري شركتها افزايش مي يابد. اين روند حاكي از اهميت فناوري اطلاعات و ارتباطات در كسب و كار شركتهاست، به طوري كه اين فناوري بنيان كسب و كار را تغيير داده است و مي تواند به مزيتهاي استراتژيك براي شركتها تبديل شود. گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات در كشورهاي توسعه يافته باعث افزايش كارايي اقتصاد اين كشورها شده است و بهبود عملكرد سازمانها، ظهور بازارهاي جديد، بهبود متغيرهاي خرد و كلان اقتصادي كشورهاي توسعه يافته از دهه 1990، حاصل سياستهاي اشاعه فناوري اطلاعات و ارتباطات در اين كشورهاست. بي شك همه كشورها به اهميت اشاعه فناوري اطلاعات و ارتباطات در تمام حوزهها پي برده اند و در برخي موارد آن را به عنوان ابزار توسعه و راه ميانبر كشورهاي درحال توسعه مطرح مي كنند. سوال مهمي كه در اين ميان براي كشورهاي درحال توسعه مطرح مي شود اين است چگونه مي توان فناوري اطلاعات و ارتباطات را در كشور باتوجه به ساختار و ويژگيهاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و فني گسترش داد تا منافع آن را حداكثر و مضرات احتمالي آن را در حداقل نگه داشت. براي استفاده از اين فناوري به عنوان ابزار توسعه بايد سياستهاي مطلوب و بهينه گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات باتوجه به امكانات و ساختار موجود كشور اتخاذ تا موجب افزايش كارايي اقتصادي شود كه در اين مقاله به اين مهم ميپردازيم. بهره وري در كشورهاي توسعه يافته تاكنون كسي به اين سوال جواب صريح نداده است كه مقدار لازم و كافي فناوري اطلاعات و ارتباطات در توسعه اقتصادي كشورها چقدر است ؟ روزگاري كشورهاي صنعتي خود توسعه نيافته بودند و قطعاً گذر از مراحل مختلف توسعه آنها از طريق برنامه ها و كمكهاي فناوري اطلاعات و ارتباطات انجام نگرفته است . حتي برخي از محققان پا را فراتر نهاده و اعتقاد دارند كه در كشورهاي صنعتي ، فناوري اطلاعات و ارتباطات نقش مهمي در افزايش بهره وري اين كشورها ندارد1 «سولو» اولين بار ، چنين استدلالهاي متناقضي را بيان نمود . وي مي گويد كه «شما رشد رايانه را ميتوانيد در همه جا ملاحظه كنيد ، ولي داده هاي بهره وري چنين رشدي را از خود نشان نميدهند.»2 اين تناقضات از راههاي مختلف توجيه مي شود ، يكي اينكه چون اقصادهاي پيشرفته، اقتصادهايي هستند كه در شرايط كارا عمل مي كنند ، لذا معرفي فناوري اطلاعات و ارتباطات در چنين اقتصادهايي تنها مي تواند يك اثر نهايي (Marginal Effect) داشته باشد ، يعني اگر چه معرفي هر واحد توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات مي تواند بر توليد ناخالص داخلي اين كشورها اثر بگذارد ، ولي اين اثرات به طور چشمگيري فزاينده نخواهد بود . بر خلاف تجربه كشورهاي صنعتي ، فناوري اطلاعات و ارتباطات در كشورهاي درحال توسعه ، مي تواند يك عامل اساسي ومهم در جهت دسترسي سريع اين كشورها به مراحل بالاتر توسعه باشد . از آنجائي كه اقتصادهاي در حال توسعه در شرايط كارا و بهينه عمل نمي كنند لذا معرفي فناوري اطلاعات و ارتباطات در چنين اقتصادهايي باعث مي شود ، پتانسيلي در اختيار اين اقتصادها قرار گيرد تا مراحل توسعه اقتصادي را با سرعت بيشتري طي كند . در مقاله حاضر دو استراتژي استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات و صادرات توليدات و خدمات اين فناوري (به عنوان منبع ارزآوري كشور) باهم مقايسه مي شود كه كداميك از اين دو در توسعه اقتصادي كشورها بخصوص كشورهاي درحال توسعه و ايران از اهميت بيشتري برخوردار است . فناوري اطلاعات و ارتباطات در كشورهاي درحال توسعه نقش اين فناوري در رشد و توسعه اقتصادي همه كشورهاي درحال توسعه بر كسي پوشيده نيست ، ولي آنچه كه كشورها را از همديگر متمايز مي سازد، نوع استراتژي است كه درباره فناوري اطلاعات و ارتباطات اتخاذ ميكنند . به طوري كه سياست متفاوت كشورها براي استفاده از فناوري اطلاعات و ارتباطات ميتواند رشد و توسعه اقتصادي آنها را متفاوت سازند .برخي از كشورهاي درحال توسعه به نقش اين فناوري در گسترش صادرات تمركز دارند. گرچه اين سياست مي تواند ارزآوري اين كشورها را افزايش دهد ، ولي بسياري از محققان اعتقاد دارند كه نقش صادراتگرايي فناوري اطلاعات و ارتباطات براي كشورهاي درحال توسعه زياد مطلوب نيست و نمي تواند براي اين كشورها عاملي باشد كه باعث انتقال اقتصاد آنها از مرحله معيشتي به تجاري باشد . زيرا در اين سياست پايه فعاليتهاي اقتصادي كشور گسترش پيدا نمي كند و تنها باعث گسترش يك بخش خاص (بخش خارجي) مي شود و نميتواند امكان توسعه همه جانبه اقتصاد كشور را فراهم سازد. ولي اگر فناوري اطلاعات و ارتباطات در اين كشورها داخلي باشد، يعني عمدتاً در اقتصاد داخلي استفاده شود ، اثرگذاري آن بركل اقتصاد بيشتر از حالت قبل بوده و مي تواند به عنوان موتور رشد و توسعه اقتصادي ، نقش اساسي ايفا كند و در مقابل حالت قبل ، فرصتهاي بيشتري را براي توليد فراهم سازد و شتاب رشد توليد ناخالص داخلي كشور را افزايش دهد . استراتژي رشد صادرات حال اين سوال مطرح مي شود كه چرا در كشورهاي درحال توسعه استراتژي رشد صادرات توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات نسبت به استراتژي استفاده داخلي آن از اهميت كمتري برخوردار است ؟ در استراتژي رشد صادرات فناوري اطلاعات و ارتباطات عموماً توليدات و خدمات اين فناوري براي بازارهاي هدف انجام مي شود و چون اين فناوريها در انحصار چند كشور خاص قرار دارد و تعداد بسيار محدودي از كشورهاي درحال توسعه صاحب اين فناوريها هستند ، بنابراين براي كشورهاي درحال توسعه ديگر ورود به اين بازارها به راحتي امكان پذير نخواهد بود و اين دسته از كشورها مي توانند از محصولات فناوري اطلاعات و ارتباطات با هزينه اندك بهره مند شده و بااستفاده از آنها در اقتصاد داخلي ، رشد و توسعه اقتصادي خود را با توجه به مسائل ذيل تحت تاثير قرار دهند . -1 گسترش بخش ديجيتال: زماني كه بخش صادرات فناوري اطلاعات و ارتباطات گسترش مي يابد ، گرچه منابع ارزآوري كشور افزايش مي يابد ، ولي اين امر كل اقتصاد را تحت تاثير قرار نمي دهد، بلكه به يك بخش خاص محدود مي شود. ولي اگر استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات گسترش يابد ، باعث گستردگي بخش ديجيتال و سرمايه انساني كشور شده و باعث رشد و توسعه كل اقتصاد خواهد شد . -2 رشد اقتصادي پايدار: توسعه اقتصادي پايدار زماني ايجاد مي شود كه پايه فعاليتهاي اقتصادي كشور گستردگي قابل ملاحظه اي داشته باشد . رشد توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات تنها مي تواند «كالا هاي دانش بر» در يك بخش خاص را توليد كند ، كه عموماً اين توليدات براي بازارهاي داخلي، هدف گذاري نشده است ، بلكه هدف آنها بازارهاي خارجي است . ولي در ادبيات رشد و توسعه اقتصادي تنها به رشد بازارها تاكيد نمي شود ، بلكه به اهميت سرمايه (سرمايه انساني ، وضعيت تكنولوژيك) نيز تاكيد فراواني ميشود. واضح است كه اگر توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات ، اقتصاد وجمعيت داخل كشور را تحت تاثير قرار دهد ، اين امر خود مي تواند رشد اقتصادي بخش خارجي را نيز تقويت كند و به اثرگذاري بيشتراقتصادي منجر شود. زيرا استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات سرمايه انساني را به شدت تحت تاثير قرار خواهد داد . از طرف ديگر، مدل هاي رشد سازگار با فناوري ، نشان دادند كه گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات منجر به رشد اقتصادي بالاتر خواهد شد .3 ثانياً گسترش داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات باعث تغيير طرف تقاضاي اقتصاد خواهد شد ، زيرا افزايش تقاضاي داخلي توليدات و خدمات اين فناوري به گسترش توليدات داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات و كالاهاي دانش بر منجر خواهد شد و اين امر باعث گسترش ارتباطات پسين و پيشين بين بخشي توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات خواهد شد كه همه اينها اشاره بر اهميت توليدات و خدمات داخلي اين فناوري دارد ، كه نسبت به استراتژي رشد صادرات توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات اقتصادي تر است . آموزه هايي براي توسعه اقتصادي بعد از جنگ جهاني دوم و از دهه 50، دغدغه اكثر كشورهاي درحال توسعه اين بود كه مراحل توسعه اقتصادي را به مثابه كشورهاي صنعتي طي كنند . براي اين امر استراتژي هاي مختلفي چون استراتژي گسترش صادرات ، استراتژي جايگزيني واردات و ساير استراتژي ها مطرح گرديد. يكي از اين استراتژي ها اصطلاحاً «صنعتي شدن در اثر گسترش تقاضاي كشاورزي» نام گرفت ، كه از پيشگامان اين استراتژي ، ميتوان به ايرما آدلمن (Irma Adelman ,1984) اشاره كرد . وي استدلال مي كند كه كاهش دادن هزينه تغيير فناوري باعث افزايش بهره وري در بخش كشاورزي ميشود و اين امر باعث افزايش درآمد روستائيان خواهد شد . افزايش درآمد روستائيان باعث افزايش تقاضاي كالاهاي صنعتي ميشود كه اين امر نيز بر افزايش دستمزدها در بخش صنعت كمك مي كند . در نتيجه مصرف محصولات بخش كشاورزي افزايش يافته و به افزايش درآمد بخش كشاورزي منجر مي شود . بنابراين، تغيير فناوري به اثر چرخهاي تقويت بهره وري دربخش كشاورزي و صنعت و درنتيجه كل اقتصاد منجر خواهد شد . همچنين افزايش دستمزد ها در بخش صنعت باعث انتقال جمعيت از بخش كشاورزي به صنعت شده و از اينرو نيروي كار مورد نياز بخش صنعت فراهم مي سازد كه باعث تقويت صنعتي شدن اقتصاد ميشود .4 باكدامين شواهد و مداركي مي توان اثر فناوري اطلاعات و ارتباطات بر رشد اقتصادي را نشان داد ؟ اكثر ما براين باوريم كه فناوري اطلاعات و ارتباطات بر رشد اقتصادي كشورها اثر دارد . سازمان ملل در گزارشي نشان داد كه «فناوريهاي جديد برخي بخشهاي اقتصادي كشورها را تغيير شكل داده است»، ولي اين گزارش شواهد آن را دقيقاً بيان نمي كند . بنابراين، در اين گزارش تاكيد مي شود كه «دولتهاي كشورهاي جهان براي دستيابي و استفاده از فناوريهايي مثل فناوري اطلاعات و ارتباطات بايد يك استراتژي ملي اتخاذ كند تا اين كشورها بتوانند از اين نوع فناوريها حداكثر استفاده را بكنند و ريسك هاي ناشي از آن را به حداقل ممكن برسانند». 5 در سالهاي اخير تاثير فناوري اطلاعات و ارتباطات بر كشورهاي صنعتي و بخصوص بر كشورهاي تازه صنعتي شده (مثل كره جنوبي و سنگاپور ) كاملاً روشن شده است . ولي كشورهاي درحال توسعه ديگر كه سرمايه گذاري قابل توجهي روي اين فناوري انجام نداده اند و از اينرو از فوائد آن بي بهره مند مانده اند ، چه وظيفه اي دراين باره خواهند داشت؟. اغلب اقتصاددانان بااستفاده از عوامل درآمد و ثروت كشورها را به دو دسته فقير و ثروتمند تقسيم مي كنند . امروزه در اين تقسيم بندي عامل سوم ديگري نيز به نام اطلاعات مورد استفاده قرار مي گيرد . بنابراين، كشورهايي كه داراي اطلاعات كمتري باشند در رده پائينتري نسبت به كشورهاي ديگر قرار خواهند گرفت . در نتيجه كشورهاي درحال توسعه نيازمند فرمول بندي يك استراتژي فناوري اطلاعات و ارتباطات ملي براي تشويق استفاده از فناوريهاي جديد در اين زمينه هستند تا از مواهب آن براي رشد وتوسعه اقتصاد استفاده كنند . پرسش اين است كه ، در كشورهاي درحال توسعه فناوري اطلاعات و ارتباطات به چه ميزان بررشد و توسعه اقتصادي اين كشورها اثر مي گذارد ؟ پاسخ اوليه اين است كه اين تاثير بستگي به اين دارد كه رابطه حمل و نقل و نقل و انتقالات با رشد اقتصادي كشورهاي درحال توسعه چگونه است ؟ اگر حمل و نقل و نقل و انتقالات بر رشد اقتصادي اين كشورها رابطه مثبت داشته باشد ، به طور قطع گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات با رشد اقتصادي اين كشورها اثر مثبت خواهد گذاشت . دركشورهاي درحال توسعه سرمايه گذاري درنقل و انتقالات يك امر اختياري است ، ولي با توجه به وضعيت اين كشورها سرمايه گذاري در فناوري اطلاعات و ارتباطات يك امري ضروري محسوب مي شود . بايد خاطر نشان كرد كه سرمايه گذاري در بخش فناوري اطلاعات و ارتباطات به اين خاطر ضروري است كه اولاً وجود اين فناوري، عملكرد بازارها را بهبود مي بخشد ، زيرا اين فناوري به طور مستقيم يا غيرمستقيم بر همه مقولات بازار از جمله تعيين نوع توليد، چگونگي توليد ، ميزان و محل فروش كالاها و خدمات را تحت تاثير قرار مي دهد . اينها مواردي است كه فناوري اطلاعات و ارتباطات مي تواند مستقيماً رشد اقتصادي كشورها را متاثر سازد . دومين اثر مثبت فناوري اطلاعات و ارتباطات در رابطه با گسترش آموزش است. هرگاه اكثر جمعيت يك جامعه بي سواد باشد، منابع زيادي براي آموزش مورد نياز خواهد بود . با انجام اين سرمايه گذاري ، منابع كمتري جهت برنامه هاي ديگر كشور باقي خواهد ماند . فناوري اطلاعات و ارتباطات اين اميدواري را در اين جوامع ايجاد ميكند كه با منابع محدود هم مي توان سطح وسيعي از جمعيت را تحت پوشش برنامه هاي آموزشي قرار داد و منابع را براي ساير برنامه هاي توسعه اي آزاد كرد . از طرفي اقتصاددانان توسعه بر اين باورند كه پايداري فقر در يك جامعه به خاطر دو شكاف «كالاها و ايدهها»ست.6 شكاف كالاها به خاطر فقدان منابع فيزيكي در سطح جامعه ايجاد مي شود . بنابراين زماني كه انباشت سرمايه در جامعه كم باشد، يا زمينههاي كافي در اختيار جامعه نباشد، شكاف كالا ايجاد مي شود . شكاف ايدهها عموماً به خاطر فقدان دانش در جامعه به وجود مي آيد و فناوري اطلاعات و ارتباطات يك اميدواري قابل اطمينان را براي كاهش اين شكاف نويد ميدهد . بنابراين اين فناوري در جوامع فقير يك اميدواري براي كاهش فقر در آن جوامع ايجاد خواهد كرد. فناوري اطلاعات و ارتباطات در هند درميان كشورهاي در حال توسعه ، هندوستان داستان متفاوتي دارد . اين كشور موفقيت معقولي درصادرات توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات را در جهان دارد . به طوري كه صادرات هند در اين صنعت از 150 ميليون دلار در سال 1990 به 7/5 ميليارد دلار در سال 1999 رسيده است ، كه حدود 17 برابر افزايش را نشان مي دهد و پيش بيني مي شود در سال 2008 اين رقم به 50 ميليارد دلار برسد. صادرات فناوري اطلاعات و ارتباطات هندوستان حدود 30 درصد كل صادرات و حدود 5/7 درصد توليد ناخالص داخلي آن كشور را تشكيل مي دهد . در سال 1998 حدود 180 هزار نفر در اين صنعت اشتغال داشتند كه برنامه ريزي شده است كه اين رقم در سال 2008 به 2/2 ميليون نفر افزايش يابد كه حدود 8 درصد اشتغال رسمي كشور هندوستان را تشكيل مي دهد .7 تجربه كشور هندوستان نشان ميدهد كه سياستهاي عمومي درباره فناوري اطلاعات و ارتباطات اهميت ويژ ه اي دارد كه با ارائه آموزشهاي لازم در اين زمينه و سرمايه گذاري در زير ساختها (بخصوص در زمينه ارتباطات با سرعت بالا , شاهراه هاي بين المللي , پهناي باند كافي و ...) جايگاه هندوستان در اقتصاد جهاني تثبيت شده است . اين امر در بلندمدت باعث توسعه انساني و رشد متوازن اقتصادي خواهد شد . با اين وصف ، نكته مهمي كه در اينجا بايد بدان توجه كرد ، اين است كه ساير كشورهاي در حال توسعه در زمينه فناوري اطلاعات و ارتباطات چه نوع سياستي در پيش بگيرند تا اقتصاد اين كشورها بهرهمندي بيشتري از اين سياستها داشته باشد . به نظر مي رسد براساس شواهدي كه بيان گرديد ، استراتژي استفاده داخلي فناوري اطلاعات و ارتباطات ميتواند اثر گذاري بيشتري بر اقتصاد اين كشورها داشته باشد . نتيجه گيري در بخش بالا ملاحظه شد كه هند يك الگوي موفق در رابط با استراتژي گسترش صادرات توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات است و اين استراتژي سالانه اثرات مثبت زيادي بر رشد اقتصادي اين كشور دارد . براساس شواهد نشان داده شد كه كشورهاي درحال توسعه با انتخاب استراتژي استفاده داخلي از اين صنعت قادر خواهد بود ، مراحل توسعه اقتصادي را به راحتي پشت سر بگذارند . يعني با گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات در كشور ، همه آحاد جامعه قابليت دسترسي به فناوريهاي مدرن را خواهد داشت و اين استراتژي باعث گسترش فناوريهاي مدرن با بهره وري بالا در جامعه خواهد شد . استفاده داخلي از اين فناوريها كه توام با گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات در كشور است ، باعث افزايش عرضه سرمايه انساني در كشور شده كه خود عامل مهمي در رشد و توسعه اقتصادي اين كشورها مي شود و در نهايت اين فرايند ها باعث گسترش صادرات توليدات و خدمات اين فناوري نيز خواهد شد . با در نظر گرفتن مسائل مذكور ، اتخاذ يك استراتژي در رابطه با فناوري اطلاعات و ارتباطات براي كشورهاي بزرگ متفاوت از كشورهاي كوچك است . براي كشورهاي بزرگ كه در آن نقل و انتقالات بر رشد اقتصادي اهميت زيادي دارد ، اتخاذ استراتژي استفاده داخلي از اين فناوري مي تواند اثر بيشتري بر رشد وتوسعه اقتصادي نسبت به استراتژي گسترش صادرات كالاها و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات داشته باشد . با اتخاذ چنين استراتژي ، موجب پايداري اين صنعت در جامعه شده و اقتصاد در مقابل شوكهاي خارجي محافظت مي شود . در حالي كه كشورهاي كوچك كه گستردگي فعاليتهاي اقتصادي اهميت زيادي ندارد ، مي تواند با اتخاذ سياستهاي گسترش صادرات توليدات و خدمات فناوري اطلاعات و ارتباطات بهره بيشتري ببرند . بنابراين، دولتهاي كشورهاي درحال توسعه بايد يك استراتژي ملي براي گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات در كشور خود اتخاذ كنند كه در بين اين استراتژيها, استراتژي استفاده داخلي از فناوري اطلاعات و ارتباطات براي كشورهاي بزرگ و بخصوص كشورمان بهترين و موثرترين استراتژي خواهد بود . منابع : 1 – JORGENSON, D.W. AND STIROH "COMPUTER AND GROWTH", ECONOMICS OF INNOVATION AND NEW TECHNOLOGY (1995), 3:295-316 2 – SOLOW, R.(1987) WD BETTER WATCHOUT, NEWYORK TIMES, BOOK REVIEW. 3 – CHRISANTHI, AVGEROU, "THE LINK BETWEEN ICT AND ECONOMIC GROWTH IN DISCOURSE OF DEVELOPMENT. 4 – ADELMAN IRMA, "BEYOND EXPORT – LED GROWTH", WORLD DEVELOPMENT, VOL, 12, NO 9. 5 – MATTI POHJOLA, "INFORMATION TECHNOLOGY, PRODUCTIVITY AND ECONOMIC GROWTH: INTERNATIONAL EVIDENCE AND IMPLICATIONS FOR ECONOMIEC DEVELOPMENT, OXFORD UNIVERSITY PRESS, 2001. 6 – SYLVIE FAUCHEUX, GERALDINE FORGER, JEAN-FRANCOIS NOEL "WHAT FORMS OF RATTIONALITY FOR SUSTAINABLE DEVELOPMENT", THE JOURNAL OF SOCIO-ECONOMICS, SPRING 1995, V24N.1. 7 – UNDP, HUMAN DEVELOPMENT REPORT 2001.
+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 19:11  توسط علیرضا ابراهیمی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 17:25  توسط علیرضا ابراهیمی
|
انسان سالم از ديدگاه قرآن ( قسمت اول)(2) نقش فطرت در شخصيت انسان فطرت و (نفس ملهمه) انسان (وجدان اخلاقى), چه اندازه در ساخت و شخصيت او نقش دارند؟ و نقش وراثت, محيط, عادتهاى اجتماعى و انتخاب و اختيار انسان در اين ميان به چه اندازه است؟ و آيا فطرت و نفس ملهمه ملزم كننده اند؟ از نظر قرآن انسان با فطرت خداجويى خلقت شده است (روم / 30) و پيمان او باخالق خويش در (عالم الست) مورد تأكيد قرار گرفته است (اعراف / 172) و نيز تأكيد شده كه انسان داراى نيروى شناخت خوبى و بدى و خير و شر و به تعبير قرآن فجور و تقوى است (شمس / 8) و با اين كه در جهان آفرينش زمينه طورى است كه شخص مى تواند آيات روشن الهى را در آن ببيند, (قد تبيّن الرشد من الغى) اما او مى تواند راه رشد را انتخاب كند و يا به راه (غيّ) گام بگذارد و مى تواند با هدايت پذيرى, شاكر باشد و يا با سرباززدن از آن كفور باشد (انّا هديناه ا لسبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً) (انسان / 3) پس ممكن است شخص با داشتن فطرت الهى, از مسير منحرف شود و با داشتن نفس ملهمه, فجور را انتخاب كند. زيرا در عين حال كه فجور و تقواى نفس به او الهام شده است, چنان نيست كه اين چراغ هميشه روشن بماند, ممكن است كسى آن را خاموش كند و يا (نيروى) روشن كننده آن را به شدت ضعيف و در عمل غيرقابل استفاده گرداند. و عده اى كه آن را پاك نگه دارند, از نور آن بهره خواهند برد. (قد أفلح من زكّيها. و قد خاب من دسّيها) شمس / 9 و 10 درباره نقش وراثت نيز همان آيه سوره دهربسيار واضح است كه فرمود: (انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج… ) انسان/2 ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم. اين نطفه مختلط كه دربردارنده خصوصيات ارثى نيز مى باشد در شخصيت انسان مؤثر است, اما نه چنان كه شخصى را از انتخاب و اراده آگاهانه محروم كند, زيرا درست پس از آن بلافاصله مى فرمايد: (فجعلناه سميعاً بصيراً. انّا هديناه السبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً) مقدار و اندازه رشد و تعالى شخصيت انسان تا چه اندازه است و آيا مرزى دارد؟ اين يكى از پرسشهاى اساسى درباره رشد و سلامتى ـ ودر نهايت كمال ـ انسانى است; انسان تا كجا مى تواند بالا برود؟ آيا جايى هست كه اگر شخصى به آنجا رسيد ديگر بايد متوقف شود و بالاتر از آن جايى براى صعود نباشد؟ به نظر مى رسد از نظر قرآن كريم, تعالى, رشد و (كمال) انسان حد و پايانى ندارد, انسانى كه خود مسجود فرشتگان است, و با آموختن اسماء, در مسابقه بزرگ از فرشتگان نيز جلو افتاده است (بقره آيات مربوط به آفرينش آدم و سجده فرشتگان) داراى مراتب و درجات متفاوت رشد, س لامتى و كمال است. يعنى حتى اگر كسى به مقام پيامبرى نيز برسد باز هم كار تمام نشده است, زيرا حتى پيامبران نيز داراى درجاتى بوده اند, و برخى از آنان بر برخى ديگر برترى داشتند: (تلك الرسل فضّلنا بعضهم على بعض منهم من كلّم الله و رفع بعضهم درجات… ) بقره / 253 بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم, برخى از آنها, خدا با او سخن مى گفت; و بعضى را درجاتى داد… بى ترديد محمد بن عبدالله (ص) خاتم پيامبران است, به صراحت قرآن, و نيز اشرف مخلوقات است, يعنى در همان زمانى به رسالت برانگيخته شد از تمام موجودات و ماسوى الله برترى داشت, اما آيا ديگر براى آن حضرت رسيدن به درجاتى بالاتر از آنچه داشت ميسر نبود؟ آن همه عبادت , تهجد, جهاد بى وقفه و تحمل دشواريهاى انجام رسالت چيزى بر كمال و درجات آن حضرت نيفزود؟ در سوره مباركه (نصر) آن حضرت به تسبيح و استغفار مأمور شده است, آيا پيامبر در 63 سالگى و مقارن رفتن به جوار رفيق اعلى چيزى بيش از آنچه در زمان آغاز رسالت داشت, نداشته است؟ اين سخن را اگر بپذيريم, معناى آن اين است كه بر پيامبر(معاذ الله) ستم رفته باشد, زير ا قرآن به صراحت مى گويد عمل شايسته هيچ عمل كننده اى, از زن و مرد را ضايع نمى كند (آل عمران / 195) و انسانها درآخرت, اگر به مقدار ذره اى خير و شر انجام بدهند, آن را خواهند ديد (زلزله / 8) اكنون چگونه آن همه (عمل صالح) كه بى ترديد به مقياسى بالاتر از هر عم ل ديگر ارزش داشت چيزى بر فضل و درجه پيامبر نيفزوده است؟ به هر حال, در منطق قرآن, كمال انسان داراى مراتب است و شخص به هر جا كه برسد, هنوز جاى صعود به بالاتر وجود دارد. نگارنده توجه دارد كه اين مرز بى انتها ـ به مقياس ما ـ مربوط به نهايت كمال است, و نه (سلامتى) به مفهومى كه ما در جست وجوى آن هستيم, كه خود تا مراحل اساسى اما آغازين كمال مى رسد. اما به هر حال اين پرسش چون از مرز تعالى و رشد و سلامتى و كمال است, ناگزير به بالاترين درجه آن اشاره مى شود. منظور ما از سلامتى نيز داشتن شخصيت متعادل, معنى دارى در زندگى و دچار اضطراب و دلهره و يأس نشدن است كه شخص را تا مرز تهى شدن از انسانيت پايين مى كشاند. آيا شخصيت انسان در جايى بسته مى شود؟ مانند اين پرسش را پيش از اين آورديم, آن پرسش ناظر بود به نظريه روان كاوى فرويد, و دوران كودكى و عقده هاى سركوب شده و انبار شده در ضمير ناخودآگاه, اما اين پرسش گستره بيش ترى دارد, منظور اين است: آيا از نظر قرآن زمانى وجود دارد كه ديگر شخص دگرگونى پذير نبا شد و نتواند آگاهانه در روان خود تغيير ايجاد كند. قرآن بر تغيير در روان بسيار تأكيد دارد و نمونه هايى را نيز بيان كرده است كه اين تغيير در آنها صورت پذيرفته است. مگر آنجا كه شخص مرگ را به چشم خود ببيند وفرصت عمل طبق ديدگاه و آگاهى تازه يافته را نداشته باش د, مانند فرعون درحال غرق شدن. تحول و دگرگونى روانى دگرگونى و تحول در نفس از عواملى است كه مى تواند جامعه را نيز دگرگون كند و نعمتهاى الهى را زايل و يا جلب نمايد: (إنّ الله لايغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم… ) رعد / 11 خداوند سرنوشت هيچ قومى (و ملتى) را تغيير نمى دهد مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است (و در نفس و روان شان وجود دارد) تغيير بدهند… و در آيه ديگر مى فرمايد: (ذلك بأنّ الله لم يك مغيّراً نعمة أنعمها على قوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم و أنّ الله سميع عليم) انفال / 53 اين براى آن است كه خداوند, هيچ نعمتى را كه به گروهى داده, تغيير نمى دهد, جز آن كه آنها خودشان را تغيير بدهند, و خداوند, شنوا و داناست؟ اين تغيير را خداوند بارهاو بارها در قرآن بيان كرده است, يكى ازموارد آن ساحران زمان فرعون است, كه با درك حقانيت حضرت موسى(ع) اولين مؤمنان به آن حضرت بودند, اما اين هم واقعيتى است كه برخى بر بيمارى همچنان باقى مى مانند… مانند فرعون, كه تا هنگام غرق شدن همچ نان لجاجت مى ورزيد. در قرآن تعبيرى است كه در مورد انسانهاى محروم از سعادت هدايت و سلامت دل به كار مى رود: (قساوت). در اين مرحله شخص آن چنان در بيمارى فرو مى رود كه (نمى خواهد) خود را درمان كند, و با مقاومت منفى مى گويد: (سمعنا و عصينا) اينان همانهايى هستند كه خداوند بر دل آ نها مهر نهاده است… (سواء عليهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لايؤمنون. ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة …) بقره / 6 و 7 آنان نيز از بيمارى نجات پيدا نمى كنند, زيرا نمى خواهند, بلكه بيمارى شان نيز پيشرفت مى كند: (فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً… ) بنابراين باقى ماندن عده اى كه بسيارند بر بيمارى و استفاده نكردن از چراغ هدايت الهى در درون يعنى فطرت و خرد, و چراغ بيرون يعنى پيامبران, واقعيتى غيرقابل انكار است, و اين به آن دليل است كه آنان نمى خواهند, و چنان نيست كه اگر بخواهند نتوانند در خود تغيير اي جاد كنند, زيرا از نظر قرآن راه همچنان باز است. مفهوم انقلابى (توبه) به گونه اى كه در قرآن مطرح است (بى واسطه ميان بنده و خدا) همان درِ گشوده به جهان سلامتى است; مفهومى كه آيات بسيارى در قرآن كريم بر آن تأكيد مى كند. نگاهى دوباره به عناصر تشكيل دهنده شخصيت از آنچه تا اينجا آورديم مى توان چنين نتيجه گرفت كه: (شخصيت انسان, تشكيل شده است از عناصرى مشترك و ويژه كه مجموع آنها شخصيت فرد را شكل مى دهد و رفتاو او را سمت و سو و معنى مى بخشد.) منظور از عناصر مشترك چيزهايى هستند كه همه جنس و نوعى را كه شخصى به آن تعلق دارد دارا هستند, ويژگى حيوانى جنس و خصوصيات انسانى نوع, نيروهاى عام, مثل فطرت, نفس ملهمه, خرد و تا اندازه اى غريزه به علاوه چيزهاى خاص ترى مثل محيط اجتماعى و گروه و طبقه و ويژگيها ى زيستى. منظور از عناصر ويژه چيزهايى هستند كه شخص را از اشخاص ديگر جدا مى كنند مانند: ويژگيهاى موروثى, بهره هوشى, كيفيت استفاده از نيروى خرد, فطرت و تجربيات و احساسات ويژه, و آنچه شخص را از ديگران مشخص مى سازد كه مجموع آنها از هر شخصى شخصيت ويژه مى سازد. شخصيت اگ ر چه به تدريج شكل خود را كامل مى كند, اما هيچ گاه چنان نيست كه قابل تغيير و دگرگونى بنيادين نباشد, اين دگرگونى عمده در جهت گيرى فكرى و نظام ارزشهاست كه با دگرگونى در جهان و تفكر شخص و تغيير نظام ارزشهاى فردى او شخصيتش نيز دگرگون مى شود. اين دگرگونى هميشه به سمت كمال يا به سوى سقوط نيست, بلكه به سمتى است كه نيتها و اهداف آگاهانه مشخص دنبال كند. اين همان تفاوت اساسى ديدگاه قرآن با ديدگاه (مزلو) و برخى ديگر از روان شناسان انسان گرا است, زيرا آنان معتقدند كه انسان داراى چنان فطرتى است و چنان ساختارى كه اگر به خودش واگذاشته شود حتماً به سوى خوبى روى خواهد آورد و خير و صلاح خويش را نيز درك مى كند. ديدگاه قرآن درباره شخصيت انسان خوشبين تر از همه ديدگاه هاى ديگر است, و انسان را داراى رتبه خليفة اللهى مى داند و مسجود فرشتگان, اما به اين حقيقت نيز واقف است كه علاوه بر جريان فطرت و وجدان اخلاقى, جريان تند شهوتهاى گونه گون نيز هست كه فرد را به سوى خود م ى كشند, تنها در صورتى شخص مى تواند از آن گردباد وحشتناك رهايى بيابد كه سكان كشتى شخصيت او را نيروى عقل و اراده قوى حق خواهانه به دست داشته باشد, اراده اى كه با قطب نماى فطرت و چراغ عقل و نيروى ايمان به حركت خويش ادامه دهد, و دانش و آگاهى به دست آمده از ه دايت الهى و ارشاد پيامبران سوخت موتور آن را پيوسته تأمين كنند. مهم ترين انگيزش شخصيت سالم از ديدگاه قرآن قرآن در مورد انسان, واقع بين است, نمى خواهد يك بعدى نگاه كند, زيرا فرستنده قرآن همان كسى است كه خود او انسان را آفريده است. او انسان را آفريده شده از (نطفه امشاج) مى داند و مى داند كه كششها و كوششهاى او هميشه و ناگزير به يك سو نيستند, اما در اين ميان يك كشش اساسى وجود دارد, و آن همان چيزى است كه مهم ترين انگيزه انسان سالم و شخصيت سالم به حساب مى آيد. هر كس اين انگيزه را در خو د تضعيف كند, در مسير حركت خود به بيراهه خواهد رفت و هيچ چيز ديگرى او را (راضى) نخواهد كرد, و دچار زندگى تنگ و سخت و معيشت ضنك خواهد شد. اما اين آفرينش انسان, اگر چه از نطفه امشاج است, ولى بى حساب نيست, و خداوند راه را مشخص كرده: (آيا زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود؟ ! ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم, و او را مى آزماييم; (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرارداديم! ما راه را به او نشان داديم, او يا سپاس گزار است و يا ناسپاس…) انسان / 1 تا 3 مهم ترين انگيزش شخص سالم يافتن (شاه كليد) اسرار هستى است. يافتن معنى و سمت و سوى حيات. اين انگيزش, همچون چشمه اى زلال از قله فطرت انسان مى جوشد و سرازير مى شود, و اگر به مانعى برنخورد در مسيرى درست حركت مى كند و تشنگان را سيراب و مزارع را مشروب مى سازد, ولى اگر به مانع بر بخورد, ممكن است در مسير, راه كج كرده و به جايى برود كه به قصد رفتن ب ه آنجا راه نيفتاده است, در ريگستانى فرود رود و يا در مردابى زندانى شود و يا طعمه باتلاقى شود كه همچون دامى در راه انسانها به كمين مى نشيند. فطرت خداجو, خرد حقيقت جو و حقيقت پذير انسان, آن گاه كه دست به دست يكديگر دهند, شخص, چشمانى بينا و بصيرتى ژرف خواهد يافت, بصيرتى كه او را به سوى مشاهده انديشه و كشف حقيقت مى راند. اينان همان (اولوالالباب يا خردمندان) هستند كه در آفرينش آسمان ها و زمين و گ ردش شب و روز مى نگرند, و نشانه هايى را مى بينند. اين انگيزش آن قدر قوى است كه شب و روز, در حال ايستاده, نشسته و به پهلو خوابيده شخص سالم را آرام نمى گذارد, و آن وقت به اين حقيقت روشن دست مى يابند كه هستى, با اين همه رمز و راز و گستره و ژرفا, بى هدف آفريد ه نشده و بى معنى نيست… . و اين بصيرت به دست آمده از فطرت, خرد, انديشه و اراده حق جويى انسان را به اساسى ترين درك ممكن درباره هستى رهنمون مى شود: ديدن هستى آفرين در برگ برگ دفتر هستي… . و سرانجام, نجوايى عاشقانه و دل انگيز: (خدايا! صداى منادى ايمان را شني ديم و ايمان آورديم… ) و آرزوى رسيدن به درجه (ابرار). اين تصوير زيبا, با تصويرگرى اعجازآميز در آيات 189 تا 195 , بلكه تا آخر سوره آل عمران بيان شده است, كه پيش از اين نيز به اين آيات اشاره شد. به دست آوردن معرفتى درباره جهان هستى, انسان و زندگى خود كه معناى تمام اسرار و پيچيدگى هاى زندگى را روشن كند و رفتار شايسته را شكل بدهد, يعنى جهان بينى درست نظام ارزشها و راه درست عمل, رسيدن به اين حقيقت ها انسان سالم را به خداوند, معنى دارى جهان, مسؤوليت خود, معنى زندگى و سمت و سوى حركت, راهنمايى مى كند. اين حقيقت مهم درباره انسان, يعنى اين كه مهم ترين انگيزش شخصيت سالم درك هدف و معناى آفرينش و شناخت آفريننده است, در داستان حضرت ابراهيم, آن گاه كه براى جست وجوى حقيقت به ماه و ستارگان و خورشيد و سرانجام به كشف حقيقت مى رسد, به خوبى بيان شده است. انسان سالم از نظر قرآن (انسان رشيد, زندگى دل انگيز) (برخى) از مهم ترين ويژگيهاى انسان سالم از ديدگاه قرآن كريم را در حد توان و مجال در اين قسمت مى آوريم. بين انسان سالم و كامل تفاوت است و بحث از اين دو نيز متفاوت, البته پژوهش پيرامون سلامتى براى فهم راههاى رسيدن به كمال است. آنچه در اين نوشتار مورد نظر است ويژگيهاى انسان سالم است. مرزهاى سلامتى و كمال, خطوطى كمرنگ هستند كه در اصل شايد به صورت خط نباشند. شايد مانند دو رنگى باشند كه به صورت افشان به هم متصل هستند. همان گونه كه در تعريف انسان كامل و آرمانى توافق نظر دشوار است و تعريف آن مشكل, در مورد انسان سالم و رشد يافته نيز هنوز روان شناسان و دانشمندان علوم انسانى چندان توافقى ندارند و تعريف انسان سالم را آسان نمى دانند.13 اما صرف نظر از آن تعريفها منظور ما از ا نسان سالم و انسان كامل در قرآن به اجمال روشن است. انسان سالم از ديدگاه قرآن كسى است كه در گام اول بيمار نباشد ـ مثلاً چشم و گوش بينا و شنوا و دلى روشن بين داشته باشد, (صمّ بكم عمى) نباشد, و از سوى ديگر از آنچه دارد استفاده بهينه و شايسته كند, نيروهاى ارز شمند فكرى, روحى و بدنى خود را بيكار نگذارد و خود را در مسير رشد و رسيدن به كمال نهايى قرار دهد, اين انسان سالم است, در هر مرحله از كار كه باشد; چه در آغاز و چه در انتها. هر انسان كامل انسان سالم نيز هست, اما برخى از انسانهاى سالم, انسان كامل هستند و برخى از انسانهاى سالم, هنوز كامل نيستند. به همين دليل است كه ما گاه آياتى را مورد استشهاد قرار مى دهيم كه در مورد انسانهاى كامل اند و در اصل, آنچه مورد نظر است عناصرى از كمال هستند, مگر خود سلامتى از شرايط مهم كمال نيست؟ اما بايد توجه داشت كه وقتى مورد استشهاد ما انسانهايى باشند كه نمونه هاى عا لى كمال هستند, ما به آنچه لازمه سلامتى يا لازمه تماميت سلامتى است تمسك مى كنيم, نه عالى ترين مدارج كمال. مثلاً درباره حضرت ابراهيم(ع) كه بيمارى مسرى محيط زيست انديشه او را آلوده نكرده است; در محيطى كه همه به دهان كودك فطرت خويش پستانك داده اند, ابراهيم به دنبال پستان حقيقت است تا فطرت خويش را تغذيه كند, در محيطى كه تقليد از پدران و بزرگان مانند وبايى فراگير همه را از پاى در آورده است و (شخصيت) انسانها را بيمار كرده و تا سر حد (مردگى) رسانده و در نتيجه آنها را زبون دست ساخته هاى خودشان كرده, تا آنجا كه به پرستش بتان بى خاصيت و طاغوتان ستمگر واداشته, ابراهيم(ع) مسؤوليت انديشه و عقيده خود را خود به عهده مى گيرد و به تشخيص خرد و نداى فطرت خويش اعتماد مى كند, اين يافتن خود و تكيه به آنچه كه دارد, او را از صورت زندگى اقمارى بيرون مى آورد. تا آنجا كه ابراهيم(ع) به خدا مى رسد, مراحلى را كه لازمه سلامتى و مقدمه كمال است يكى پس از ديگرى پشت سر مى گذارد. البته پس از يافتن راه, استقامت و پايدارى او نيز جزء نشانه هاى سلامتى شخصيت اوست. اگر چه بدون آنچه برشمرديم كمال ممكن نيست, ولى اين پايدارى آيا جزء مراحل بالاى سلامتى است يا خود مرحله اى ازمراحل كمال است؟ در اين گونه موارد خواننده با بزرگوارى بر ما دشوار نخواهد گرفت و اجازه خواهد داد كه پايدارى در راه عقيده خرد پذير و فطرت پسند را جزء مراحل تماميت سلامتى به حساب آوريم, زيرا هر مبارزى كه در راه اعتقادات دينى, ارزشهاى پسنديده فرهنگى و تماميت ملى و ارضى خود تلاش و پايدارى كند مى تواند انسان سالمى باشد, اگر چه ممكن است شخص كامل به مفهوم قرآنى نباشد. اما ويژگيهايى هم در ابراهيم(ع) و ديگر پيامبران و اسوه هاى الهى بويژه شخص رسول اكرم هستند كه ديگر آنها بى ترديد جزء عالى ترين مدارج كمال اند و در بحث (انسان كامل) بايد مورد توجه قرار گيرند, و در اين نوشتار مورد نظر نيستند. مثلاً درمورد حضرت ابراهيم(ع) قرآن او را (يك امت قانت) مى داند (نحل / 120) و (اوّاه منيب) (هود/ 75) لقب مى دهد, و خطاب به او در مورد قربانى كردن فرزندش مى فرمايد: (لقد صدّقت الرؤيا) و تعبيراتى ازاين دست كه نشانگر عالى ترين مراحل كمال است, اين گونه مسائل در اين نوشتار مورد توجه قرار نمى گيرد, زيرا نيازمند مجالى فراخ تر است. منبع: فصلنامه پژوهشهاي قرآني ، شماره 15
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 17:19  توسط علیرضا ابراهیمی
|
انسان سالم از ديدگاه قرآن ( قسمت اول)(1)
(قل كلّ يعمل على شاكلته) اسراء / 84بگو: هركس بر پايه ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مى كند… شخصيت انسان يكى از مهم ترين بحثهاى روان شناسى, روان شناسى شخصيت است, و بررسى رشد و سلامتى انسان نيز بدون پژوهشى اساسى درباره شخصيت بى نتيجه خواهد بود. شخصيت چيست؟ هنوز روان شناسان نتوانسته اند به تعريفى كه همه بر آن هم داستان باشند دست يابند, اما مى توان گفت : (شخصيت, هدف نهايى تمام بررسى هاى روان شناختى است, پس در روان شناسى يافته اى نيست كه در شناساندن شخصيت سهمى بر عهده نداشته باشد.) 1 (در روان شناسى جديد, شخصيت, نه فصل جداگانه اى از (فصول) روان شناسى در الگوى سنتى است كه در كنار آنها قرار بگيرد و نه جمع ساده يافته هاى فصول و مباحث, يا تأليف و تركيب ساده آنها بر حسب ذوق و سليقه شخصى.) 2 (كلّ يعمل على شاكلته) اسراء / 84 هر كس بر اساس آنچه در ساختار روانى ـ بدنى او شكل گرفته عمل مى كند. هر كس بر اساسى حركت و عمل مى كند كه شخصيت او را شكل داده است. طبيعى است كه انسان هشيار بى ترديدى, در مى يابد بايد دنبال اين اشاره را بگيرد و در اين باره به طور جدى پژوهش كند. چه عواملى شخصيت او را شكل مى دهد؟ چه عواملى سبب شكل گرفتن شخصيت سالم و چه عوامل ى سبب شكل گيرى شخصيت ناسالم در انسان مى شود؟ شخصيت بهنجار چگونه شخصيتى است؟ شخصيت نابهنجار چگونه است؟ و آيا قرآن براى اين پرسشها پاسخ دارد يا پاسخ آن را به عهده خرد و يا فطرت انسان نهاده است؟ شايد لازم به يادآورى نباشد كه روش قرآن محدود كردن خويش در بحث موضوعى و حرفهاى يكبار مصرف نيست, گاه از يك آيه كوتاه مى توان در دانشهاى گوناگون و براى پرسشهاى مختلف پاسخ گرفت, بنابراين نبايد انتظار داشت قرآن به روش روان شناسان و بويژه روان شناسان شخصيت, مط الب را به صورت پرسش و پاسخ و فصل بندى هاى اندازه گيرى شده دسته بندى كند و سپس نتيجه بگيرد, اما در حوزه دانشهايى كه جزء رسالت قرآن است حرفهاى اساسى, زير بنايى, جهت بخش و آموزنده را مى توان در جاى جاى قرآن جست و از مجموع آنها پاسخ پرسشهاى خود را به دست آور د. درباره شخصيت نيز همين گونه است. اولين سرنخى كه قرآن مى دهد اين است: رفتار اشخاص, رنگ و بوى شخصيت آنها را دارد. انسان خردمند, پرسشهاى ديگر را بايد خود مطرح كند و براى پاسخ آنها نظر قرآن را جست و جو كند. شخصيت چيست؟ براى اين كه كمى به درك نظر قرآن نزديك شويم يكى دو نظر را درباره شخصيت بيان مى كنيم. مفهوم شخصيت و كيفيت شكل گيرى آن در مكتبهاى گوناگون (مانند روان كاوى فرويد, بيهاوريسم و روان شناســان متأخرتر و انســان گرا) يكســان نيست, به همين دليل تعريفهــاى ش خصيت بسيــار فراوان اند. (آلپـورت) ـ 1949 (g. w. allport) دراين باره به گردآورى و يادكرد پنجاه تعريف متفاوت پرداخته است, با اين حال اين تفاوتها مربوط به اصل موضوع شخصيت نيست, بلكه متوجه مفهومى است كه از آن ساخته اند; و در نتيجه منعكس كننده ناهمگرايى هاى ديدگاه هاى نظرى مؤلفان است.) 3 الف: يكى از تعريفهاى بسيار ساده, تعريف مايلى (r. meili) است: (شخصيت يك كليت روان شناختى است كه انسان خاصى را مشخص مى سازد.) و اضافه مى كند: (روان شناسى در بحث شخصيت همواره تفاوتهاى فردى را در مد نظر دارد, و هدف آن تعريف هر چه صحيح تر اين تفاوت ها و تعيين آنهاست.) او درباره عناصر تشكيل دهنده شخصيت نيز بر اين باور است: (وقتى مفهوم شخصيت به معناى وسيع مورد نظر باشد, طبعاً مفاهيم خوى, مزاج و استعداد را كه مبين سه جنبه خاص هستند در بر مى گيرد.) 4 ب: تعريف ديگر, تعريف اريك فروم است:(شخصيت, مجموع كيفيتهاى موروثى واكتسابى است كه خصوصيت فرد بوده و او را منحصر به فرد مى كند.) 5 او در توضيح تعريف فوق مى گويد: (فرق بين كيفيتهاى موروثى و اكتسابى معادل فرق بين مزاج, استعدادها و كليه كيفيتهاى ذاتى از يك سو و منش (character) از سوى ديگر است.) 6 سپس براى رفع ابهام در بيان تفاوت (مزاج) و (منش) سخن بسيار مفصلى دارد كه خلاصه آن چنين است: (مزاج, به (چگونگى واكنش) دلالت دارد و ذاتى و تغييرناپذير است, اما منش, نتيجه تجربيات شخصى, به خصوص تجربيات سالهاى اوليه زندگى بوده و تا حدى با درون گرايى و تجربيات نوين تغييرپذير است. مثلاً اگر كسى (آتشى مزاج) است, كيفيت واكنش او تند و قوى است, ولى اين ك ه نسبت به چه چيز واكنش مزبور تند و قوى است مربوط به منش است. اگر بهره ور, دادگر و با محبت است, در عشق, در عصبانى شدن به علت بى عدالتى و متأثر شدن از يك فكر نو واكنشى تند و قوى نشان خواهد داد. و اگر داراى منش ويرانگر و ساديستيك است در ويرانگرى و خشونت, تن د و قوى مى شود… ) 7 فروم بر اين نكته تكيه دارد كه فقط رفتار منش را مى توان جزء اخلاق دانست و آنچه مربوط به مزاج است جنبه اخلاقى ندارد. 8 ج: تعريف گوردون ويلارد آلپورت آلپورت يكى از اولين نظريه پردازان شخصيت است كه عينك فرويديسم را از چشم بر مى دارد و ديدگاه ساده انگارانه رفتارگرايى را كنار مى گذارد. بر خلاف اريك فروم, كه سالهاى اوليه زندگى و دوره كودكى را بسيار مهم تلقى مى كند, آلپورت با دوره بلوغ به عنوان دوره اى به نسبت مستقل برخورد مى كند و بيش ترين نقش را هم در تشكيل شخصيت به مقاصد و نيتهاى شخص مى دهد. روان شناسى تفهمى (psychologi verstehnde) آلمان در اين عقيده پافشارى مى كرد كه فلسفه خاصى كه هر فرد درباره زندگى دارد و صفت عمده شخصيت او را تشكيل مى دهد, يعنى همان نظام ارزشهاى فردى. همين نكته را پروفسور پل ويس به گونه اى ديگر بيان كرده: (ما اشخاصى را مى شناسيم, زيرا به آينده اى كه آنها در جست و جوى آن هستند واقفيم.) حتى روان شناسى صنعتى (industrial psychologiy) دريافته است كه مقاصدر دوررس, موجب يادگيرى سودمندى و سرشارى توليد مى شود و رضايت كارگر را از كار خويش فراهم مى كند. او با تأكيد به عنصر فوق مى گويد: جامع ترين واحد هاى تركيبى در شخصيت, همان مقاصد و نيتهاى فرد هستند كه جهت آنها به آينده است. اين صفات براى هر انسانى منحصر به فرد هستند و هميشه آماده اند تا اجزاى ساده تر را هماهنگ با خود به سوى خويش جذب كنند, آنها را راهن مايى كنند, و يا از پيدايش آنها جلوگيرى نمايند…. و سرانجام, شخصيت آن چيزى نيست كه فرد در اختيار دارد, بلكه حاصل برجسته رشد, شخصيت ناميده مى شود. اگر بخواهيم سخن آلپورت را خلاصه كنيم بى ترديد برجسته ترين عنصر در شخصيت افراد را همين مقاصد, نيات و ارزشهاى فرد تشكيل مى دهد, و اگر درباره شخصى بخواهيم بدانيم كه چگونه رفتار خواهد كرد, بايد از مقاصد و نيات و هدفهاى درازمدت او آگاه باشيم, يعنى هر كس طبق ش خصيت شكل گرفته خود كه ساختار عمده آن را عادتها و ارزشهاى درونى تشكيل مى دهد, عمل خواهد كرد. و اصولاً از نظر او اگر تلاش و تكاپويى هست براى رسيدن به همان مقاصد و اهداف و ارزشهاست, كه البته هرگز به طور كامل به آنها نخواهيم رسيد. 9 نظريه قرآن درباره شخصيت (شخصيت هر انسان همان چيزى است كه رفتار او را شكل و جهت مى بخشد.)10 شايد بتوان اين را به عنوان تعريف كلى شخصيت از ديدگاه قرآن به حساب آوريم, اين تعريف با اين كه جهت بخش است, اما هنوز كامل نيست و آن گاه كامل مى شود كه عناصر تشكيل دهنده شخصيت را نيز از نظر قرآن شناسايى كنيم. به تعبيرى ديگر, تعريفى كه ارائه كرديم نشان مى دهد (كاركرد) شخصيت چيست. و نيز نشان مى دهد كه شخصيت داراى يك ساختار منسجم و كليت روان شناختى است, ساختارى كه در رفتار شخص تبلور پيدا مى كند. اين مطالب از آيه مباركه اى كه در صدر اين قسمت آورديم: (كل يعمل على شاكلته) قابل استفاده است. اما براى شناخت ساختار شخصيت, عناصر مهم و كيفيت شكل گيرى آن, بايد از ديگر آيات قرآنى مدد بجوييم, و تا اين مسأله را روشن نكنيم به شخصيت سالم از ديدگاه قرآن نيز نمى توانيم دست بيابيم. مشكل اينجاست كه اين تعبير (شاكله) كه قابل ترجمه به شخصيت است, به اين معنى, همين يك بار در قرآن به كار رفته است. پس چگونه مى توان به ساختار و شكل گيرى آن از ديدگاه قرآن پى برد؟ به نظر مى رسد قرآن در خود همين آيه مباركه مشكل را حل كرده است, زيرا شخصيت را همان چيزى مى داند كه كيفيت رفتار شخص را تعيين مى كند و رنگ و بوى خود را به آن مى بخشد, پس مى توان به دنبال عناصر مهم شخصيت, مواردى را بررسى كرد كه از نظر قرآن سبب جهت گيرى در رفتار و چگونگى عمل اشخاص مى شود. اگر از اين سرنخ استفاده كنيم به دست آوردن پاسخ دشوار نيست. در اينجا از يك روش در تفسير موضوعى, كه شهيد سيد محمد باقر صدر توصيه و عمل مى كردند استفاده مى كنيم, روشى كه از كلام امام على(ع) استفاده شده است, استنطاق از قرآن; يعنى پرسشهاى خودمان را به قرآن عرضه مى كنيم و تلاش مى كنيم پاسخ قرآن را درباره آنها به دست ب ياوريم. با توجه به تعريفها و نظريات روان شناسان درباره شخصيت, چند پرسش مطرح مى كنيم و پاسخ آنها را از قرآن مى خواهيم و سپس با بررسى عناصر تشكيل دهنده شخصيت بحث را كامل خواهيم كرد. آيا مى توان گفت در قرآن كريم چيزى به نام شخصيت وجود دارد؟ پاسخ اين پرسش بى ترديد مثبت است. صريح ترين آيه قرآنى درباره وجود شخصيت, آيه 84 سوره اسراء است (كل يعمل على شاكلته). علاوه بر اين قرآن درباره ماهيت انسان و شيوه رفتار افراد طورى نظر مى دهد كه در وجود چيزى به نام شخصيت جاى ترديد نمى ماند, زيرا قرآن انسان ر ا داراى كششهاى درونى فطرى و نفسانى مى داند كه در ستيز با هم قرار دارند و از سويى افراد را در انتخاب نداى فطرت يا فرياد نفسانيات, در برخورد با مظاهر زندگى متفاوت و داراى انتخاب ويژه مى داند. آيا انسان به طور كلى و شخصيت افراد, داراى خطوطى اساسى و كلى از پيش ترسيم شده اى هست يا خير; مانند صفحه اى سفيد است كه خود او (بنابر نظر هستى گرايان طرفدار اگزيستانسياليسم) و يا محيط و محركها و پاسخها (به نظر رفتار گرايان) چگونگى او را مى سازند. انسان از نظر قرآن موجودى ويژه است, با جسمى ازگل و لاى و روح خدايى. در وجود انسان از يك سو روح الهى و فطرت خداجو قرار دارد (فطرت الله التى فطر الناس عليها ـ روم / 30) كه با هدايت مستقيم الهى مى تواند راه را بيابد (انا هديناه السبيل ـ انسان / 3) و اصول خوب ى و بدى راتشخيص دهد (قد ألهمها فجورها و تقويها ـ شمس / 8) و از سويى ديگر كششهاى مربوط به جسم, يا به تعبير قرآن هواى نفس كه برخى آن را خداى خويش قرار مى دهند (أرأيت من اتّخذ إلهه هواه… ـ فرقان / 43 , جاثيه / 23) و در مقابل آنها كسانى هستند كه دستورات الهى را چراغ راه خويش قرار مى دهند و از فرمانهاى ويرانگر نفس سرباز مى زنند (و أمّا من خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى. فإنّ الجنّة هى المأوى ـ نازعات / 41ـ40) اما عوامل ديگر نيز در شكل گيرى شخصيت انسانى تأثير دارند, كه بيرونى هستند و ازجمله محيط, اسوه هاى خوب و الگوهاى ناشايسته, آموزشهاى سازنده و يا ويرانگر, ولى از همه اينها مهم تر قدرت انتخاب و اختيار فراوان خود شخص است. يعنى نيتها و اراده خودآگاه او. بنابراين انسان از نظر قرآن, صفحه اى سفيد نيست كه بدون هيچ راهنمايى به خود وانهاده شده باشد و خود او تمام مسؤوليت ساختن خويش را بدون هيچ الگو و هدف از پيش تعيين شده اى بر عهده داشته باشد, و يا تنها موجودى كه پيرو محيط زيست و محيط اجتماعى خود باشد و بتوان او را با تبيين ساده انگارانه رفتارگرايى معرفى كرد, مانند واتسون كه در محيط گرايى چنان افراط مى كرد كه مى گفت: (تعدادى كودك سالم و خوش بنيه و محيط خاصى را به سليقه خودم براى تربيت آنها در اختيارم بگذاريد, و من تضمين خواهم كرد كه با انتخاب اتفاقى, هر يك از آنها را, صرف نظر از استعدادها, ذوقها, گرايشها, توانايى ها, پيشه ها و نژادهاى اجدادشان, طورى تربيت كنم كه به ه ر نوع متخصصى كه من انتخاب كنم, از قبيل دكتر, وكيل, هنرمند و… بلكه حتى گدا و دزد تبديل شود.) 11 بنابراين انسان موجودى است داراى فطرت, و اين اساسى ترين نيرو در انسان است كه او را به سويى خاص به حركت در مى آورد, اگر به موانع برنخورد. اما اين مفهوم به قول شهيد مطهرى با مفهوم دكارتى و كانتى و غير آن فرق دارد. وجود فطرت در انسان به اين معنى نيست كه انسا ن از آغاز تولد پاره اى از ادراكات يا گرايشها و خواستها را بالفعل دارد و به تعبير فلاسفه با عقل و اراده بالفعل متولد مى شود. همچنان كه درباره انسان, نظريه منكران فطرت از قبيل ماركسيست ها و اگزيستانسياليست ها را نمى پذيريم كه انسان در آغاز تولد, پذيرا و من فعل محض است و هر نقشى به او داده شود بى تفاوت است, مانند يك صحفه سفيد كه نسبتش با هر نقشى كه روى آن ثبت شود متساوى است, بلكه انسان در آغاز تولد, بالقوه و به نحو امكان استعدادى, خواهان و در حركت به سوى يك سلسله دريافتها و گرايشها است و يك نيروى درونى او ر ا به آن سو سوق مى دهد ـ با كمك شرايط بيرونى ـ و اگر به آنچه بالقوه دارد دست يابد به فعليتى كه شايسته اوست و انسانيت ناميده مى شود رسيده است, و اگر فعليتى غير آن فعليت در اثر قسر و جبر عوامل بيرونى بر او تحميل شود, يك موجود (مسخ شده) خو اهد بود. اين است كه مسخ انسان كه حتى ماركسيست ها و اگزيستانسياليست ها از آن سخن مى گويند تنها با اين مكتب قابل توجيه است. از نظر اين مكتب, نسبت انسان در آغاز پيدايش, با ارزشها و كمالات انسانى, از قبيل نسبت نهال گلابى با درخت گلابى است كه يك رابطه درونى به كمك عوامل بيرونى اولى را به صورت دومى در مى آورد, نه از قبيل تخته و چوب و صندلى كه تنها عوامل بيرونى آن را به اين صورت د ر مى آورند. 12 درباره فطرت, در قسمت (ويژگيهاى انسان سالم) نيز مطالبى خواهيم آورد. اما درباره دوران كودكى, اگر چه قرآن كريم شكل گيرى اوليه آگاهى هاى انسان را كه جوهر اساسى شخصيت است در همان زمان مى داند, قرآن مى گويد: (و الله أخرجكم من بطون أمّهاتكم لاتعلمون شيئاً و جعل لكم السمع و البصر و الأفئدة لعلّكم تشكرون) نحل/78 و خداوند شما را از شكم مادران تان ـ درحالى كه چيزى نمى دانستيد ـ بيرون آورد, و براى شما گوش و چشمها و دلها قرارداد, باشد كه سپاسگزارى كنيد. اما اين شكل گيرى آگاهى هاى انسان (از خودش, جهان پيرامونش و آفريدگار و مدبر هستى) كه به تدريج به وجود مى آيد و گسترش و ژرفا پيدا مى كند, از نظر قرآن در يك دوره محدود, بسته نمى شود, و چنان نيست كه در دوره كودكى همه چيز تمام شود و شخصيت انسان در آينده زير ت أثير عقده هاى سركوب شده و يا ناكامى هاى تلخ كام كننده در آن دوره باشد, زيرا از نظر قرآن دوره بلوغ (رسيدن به (اشدّ) يا (رشد)) مهم ترين دوره نقش پذيرى, مسؤوليت و تجلى شخصيت است, با نيروى ويژه اين دوران كه با تعبير (أشدّ) يا (رشد) بيان شده است: (هو الذى خقلكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجكم طفلاً ثم لتبلغوا أشدّكم ثم لتكونوا شيوخاً… ) غافر / 67 و حج / 5 او همان كسى است كه شما را از خاكى آفريد, سپس از نطفه اى, آن گاه از علقه اى, و بعد شما را [به صورت] كودكى بر مى آورد, تا به (كمال قوّت) خود برسيد و تا سالمند شويد… در اصل, زمان تكليف پذيرى, قبول مسؤوليت و نيز تدبير زندگى از نظر قرآن فقط در زمان (رشد) و به تعبير ديگر قرآن, رسيدن به (توانايى كامل) ممكن است, و بهره گيرى از آگاهى ها و نيروى اراده و انتخاب نيز, به طور اساسى در اين مرحله تحقق مى پذيرد. (ولاتقربوا مال اليتيم الا بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشدّه… ) انعام / 152 و به مال يتيم جز به نيكوترين نحوه نزديك مشويد, تا به حد رشد خود برسد… و در داستان ملاقات شگفت انگيز موسى(ع) با (آن آموزگار برجسته) آمده است. (فأراد ربك أن يبلغا أشدّهما و يستخرجا كنزهما… ) كهف / 82 پس پروردگار تو خواست آن دو (يتيم) به حد رشد برسند و گنجينه خود را بيرون آورند… البته مفهوم (رشد) گسترده تر از اين مرحله خاص سن, يعنى رسيدن به دوران بلوغ سنى است, ولى در مواردى به اين مفهوم نيز اطلاق شده است; از جمله: (وابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشداً فادفعوا اليهم أموالهم…) نساء / 6 ويتيمان را بيازماييد تا وقتى كه به [سن] زناشويى برسند; پس اگر از ايشان رشد يافتيد, اموالشان را به آنان رد كنيد… همچنان كه رشد در قرآن به معناى رسيدن به سنى خاص محدود نمى شود, همان گونه از كلمه (اشدّ) (كمال توانايى) نيز فقط توانايى جسمى را در نظر ندارد. به هر حال, دوره كودكى و آموخته هاى آن و گسترش تدريجى ادراكهاى فطرى شخص و رشد تدريجى جسم و فكر او از نظر قرآن, مراحلى از مراحل مقدماتى رسيدن به رشد است, اما نه چنان كه ديگر شخص ـ آن گونه كه فرويديسم سنتى معتقد بود ـ شخصيت خويش را در همان دوران به گونه اى بسازد كه ديگر رهايى از آن ممكن نباشد, زيرا مفاهيم پذيرش مسؤوليت, وظيفه, و انتخاب ـ به طور عادى ـ در همان زمان رشد اتفاق مى افتد… . ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 17:18  توسط علیرضا ابراهیمی
|
تئوري هاي امام جعفر صادق (ع) راجع به بعضي از مسائل علمي (2)
نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)راجع به سرعت نوروليزر در مورد سرعت نور هم حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نظريه اي ابراز كرده كه با توجه به عصر او بسيار جالب توجه مي باشد . او گفت :كه سرعت نور كه بطرف چشم ما مي آيد فوري است و از انواع حركات است . يك مرتبه ديگر اين نكته ذكر مي كنيم كه وسائل تكنيكي زمان اجازه نمي داد كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بتواند سرعت نور را اندازه بگيرد . ولي همين قدر كه گفت نور حركت است و سرعت آن فوري مي باشد ، تقريباً نظريه اي شبيه باين دوره راجع به نور گفته است . روايتي از او نقل مي كنند كه خلاصه اش اين است كه روزي در محضر درس خود گفت : نور قوي مي تواند اجسام سنگين را بحركت درآورد و نوري كه در طور سينا بر موسي آشكار گرديد . از نورهائي بود كه اگر مشيت خداوند معلق مي گرفت كوه را بحركت در مي آورد ممكن است فكر كنيم . بر طبق اين روايت حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اساس تئوري ليزر را پيشگوئي كرده است . بعقيده ما آنچه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) راجع به حركت و سرعت نور و اين كه نور از اشياء بچشم ما مي تابد گفت اهميتش زيادتر از تئوري ليزر بطور ساده است . چون اين تئوري را قبل از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفته بودند ولي وي آنچه راجع به سرعت و حركت و تمركز نور و اينكه نور از اشياء به چشم ما مي تابد گفت مخصوص اوست . از ازمنه قديم در بين اقوام مختلف اين عقيده وجود داشت كه نور مي تواند اجسام را بحركت در آورد . در مصر قديم اين عقيده وجود داشت كه نور مي تواند از همه چيز بگذرد و اجسام را هم بحركت درآورد و حتي كوه مانع از عبور نور نيست . به عقيده آنها انوار معمولي نمي تواند از كوه بگذرد و آنرا بحركت درآورد اما اگر نور قوي بوجود بيايد مي تواند از وسط كوه بگذرد يا آن را بحركت درآورد و اين بسته به تمايل نور قوي است كه از وسط كوه بگذرد تا آن را بحركت آورد . راجع به علت فيزيكي اين نظريه در هيچ جا توضيحي گفته نشد اما در بين تمام اقوام قديم اين عقيده وجود داشته و مثل اين كه قبل از بوجود آمدن ادياني كه تاريخ آنها در دست مي باشد اين عقيده رائج بوده است . چون قبل از اين كه نوع بشر داراي ادياني گردد كه امروز تاريخ آنها در دست مي باشد ، بجادوگري عقيده داشته و بين دين و جادوگري تفاوتي وجود نداشته و عقيده باين كه نور ، قادر است از حجاب ها بگذرد و اجسام را بحركت درآورد از جادوگري است . از مبدأ اين عقيده جادوگري بدون اطلاع هستيم و آنهائي هم كه چيزي در اين خصوص گفته اند از روي فرض بوده است و مأخذي موجود نيست كه نشان بدهد اين عقيده در آغاز در كدام قوم بوجود آمد . ازموضوع عقيده به انرژي بودن نور اگر بگذريم آنچه در تئوري حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) راجع به سرعت نور گفته شده همان است كه امروز مي دانند و سرعت حركت نور را ثانيه اي سيصد هزار كيلومتر محسوب كرده اند . اين سرعت ، امروزه فوري نيست زيرا با موازين جديد علمي يك ثانيه مدتي است طولاني و سيصد هزار كيلومتر ، با توجه به مسافات نجومي فاصله اي كوتاه . اما با موازين قديم ، سيصد هزار كيلومتر سرعت در يك ثانيه يك سرعت فوري بوده و از لحاظ استنباط سرعت سير نور هم حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) پيشقدم بشمار آمده است . نظريه امام صادق(عليه السلام) راجع به نور يكي از بدايع علمي حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نظريه او راجع به نور مي باشد . او گفته است كه نور از طرف اشياء بسوي چشم ما مي آيد و از آن نور كه از طرف هر شيء بسوي چشم ما مي آيد فقط قسمتي به چشم ما مي تابد و بهمين جهت ما اشياء دور را بخوبي نمي بينيم و اگر تمام نوري كه از يك شيء دور بسوي چشم مي آيد بديده برسد ما شيء دور را نزديك خواهيم ديد و اگر بتوان چيزي ساخت كه بدان وسيله تمام نوري را كه از يك شيء دور مي آيد به چشم تابانيد ، در صحرا شتري را كه در فاصله سه هزار ذرع مي چرد در فاصله شصت ذرعي خواهيم ديد يعني پنجاه بار آن را نزديكتر مشاهده خواهيم كرد . اين تئوري بوسيله شاگردان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) باطارف رفت و بعد از اينكه در جنگهاي صليبي تماس بين شرق و اروپا زياد شد به اروپا منتقل گرديد و در دانشگاههاي اروپا تدريس شد و يكي از مدرسين شناخته شده اين تئوري ( راجر - بيكون ) انگليسي استاد دانشگاه ( اوكسفورد ) در انگلستان بود. تئوري او راجع به نور همان است كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت و مثل حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اظهار كرد اگر چيزي بسازيم كه تمام نور اشياي دوردست را به چشم ما برساند ما آنها را پنچاه برابر نزديكتر خواهيم ديد . همين نظريه بود كه سبب گرديد در سال 1608 ميلادي ( ليپرشي ) فلاماندي اولين دوربين را اختراع كرد . و همان دوربين است كه نمونه اي شد براي اينكه ( گاليله ) معروف ، بتواند دوربين فلكي خود را بسازد و او دوربين فلكي خود را در اولين ماه سال 1601 ميلادي بكار انداخت و در شب هفتم ژانويه با آن ستارگان آسمان را از نظر گذرانيد . بطوري كه مي بينيم بين تاريخ ساختن دوربين از طرف مخترع فلاماندي و گاليله بيش از دو سال فاصله وجود ندارد و چون گاليله دوربين خود را در اولين ماه سال 1610 مورد استفاده قرار داد مي توان گفت كه از دو سال هم كمتر مي باشد . و لذا بعيد نيست كه فكر ساختن دوربين فلكي در يك موقع بخاطر هر دو رسيده باشد . ولي نمي توان انكار كرد كه گاليله از دوربين مخترع فلاماندي پند گرفت و نقصي كه در آن دوربين بود در حدود امكان تكنيكي آن زمان رفع كرد و در شب هفتم ژانويه سال 1610 ميلادي باآن دوربين بنظاره آسمان مشغول شد . گاليله پرورش يافته دانشگاه مشهور ( پادو ) واقع در كشور ( پاتاويوم ) بود كه بعد ، موسوم به ( و ني تي ) شد و امروز كرسي آن را ( ونيز ) مي خوانند و در شرق كشور پاتاويوم يا و ني تي موسوم به ( بندقيه ) بود . گاليله پرورش يافته دانشگاه مشهور ( پادو ) واقع در كشور ( پاتاويوم ) بود استاد رياضي شد و شب اول ، دوربين خود را متوجه ماه كرد و با حيرتي زياد ، مشاهده نمود كه ماه مثل زمين داراي سلسله جبال است و ديد كه كوههاي ماه بر دشت هاي قمر ، سايه مي اندازد و متوجه شد كه دنيا منحصر به زمين نيست بكله قمر هم دنيائي است . اگر تئوري نور از طرف حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) ابراز نمي شد آيا ( ليپرشي ) فلاماندي و گاليله مي توانستند دوربين فلكي بسازند و گاليله اجرام دنياي خورشيدي را مورد ترصيد قرار بدهد ؟ و با مشاهدات خود نظريه ( كوپرنيك ) و ( كپلر ) را مشعر بر اين كه اجرام دنياي خورشيدي از جمله زمين بدور خورشيد مي گردند تأييد نمايد ؟ اختراع دوربين فلكي از طرف گاليله طوري مردم را بوجد آورد كه سناتورهاي ونيز و حتي ( دوج ) يعني رئيس جمهور ونيز ، شائق شدند كه با آن اجرام دنياي خورشيدي را ببينند و گاليله دوربين خود را از پادو ، شهري كه دانشگاه معروف در آن بود ( و هست ) به ونيز آورد و آن را بر بالاي برج يكي از كليساها جا داد و سناتورهاي سالخورده در حالي كه زير بغلشان را گرفته بودند بر برج كليسا صعود مي كردند تا اين كه بتوانند در شب با آن دوربين ماه و ستارگان را ببينند . وقتي از گاليله مي پرسيدند كه چه ميشود كه دوربين او اجرام آسماني را نزديك مي كند و مي توان با آن كوههاي قمر را ديد ، تئوري نور را كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفته بود تكرار مي كرد و مي گفت اين دوربين تمام نوري را كه از اجرام سماوي بسوي چشم مي تابد جمع آوري مي نمايد و در نتيجه آنچه در فاصله سه هزار قدمي است طوري نزديك به چشم مي رسد كه پنداري در فاصله شصت قدمي مي باشد . ميدانيم كه بعد از اختراع گاليله چون مراحل عطارد و زهره و قمرهاي مشتري به چشم ديده شد ، چه تاثيري براي تأييد نظريه كوپر نيك و كپلر كرد . نكته ديگري كه در تئوري حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) راجع به نور جلب توجه مي نمايد اين است كه وي گفت نور از طرف اشياء بسوي چشم انسان مي آيد در صورتي كه قبل از او مي گفتند كه روشنائي از طرف چشم بسوي اشياء مي رود . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در اسلام اولين كسي است كه اين نظريه را رد كرد و گفت : نور از چشم بسوي اشياء نمي رود اين است كه ما در تاريكي چيزي را نمي بينيم در صورتي كه اگر نور از طرف چشم ما بسوي اشياء مي رفت در تاريكي همه چيز را ميديديم . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت : براي اينكه بتوان چيزي را ديد بايد آن شيء روشن باشد و اگر خود روشن نيست بايد يك شيء نوراني بر آن بتابد و آن را روشن كند تا اينكه بتوان آنرا ديد . نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)راجع به زمين و اسكودوگاما كاشف راه دريائي هندوستان و ( كريستف كلمب ) كاشف آمريكا و ( ماژلان ) اولين كسي كه براي گردش بدور كره زمين براه افتاد همه ، مي دانستند كه زمين مدور است ، و هيچ يك از آنها هم براه نيفتادند تا اين كه كشفي بكنند و فقط منظور مادي داشتند . آن سه نفر كه نمي توانيم منكر نبوغ آنها بشويم با ايمان باين كه زمين مدور است آيا مي دانستند كه اطراف خود گردش مي كنند ؟ ما از سفر نامه هاي آن سه نفر ، هيچ قرينه اي بدست نمي آوريم كه نشان بدهد آنها از حركت زمين ، در گرد آن اطلاع داشتند . حتي ما نمي دانيم كه آيا ( گاليله ) ايتاليائي از حركت زمين در اطراف آن اطلاعي داشت يا نه . گاليله دانشمندي بود منجم و رياضي دان و فيزيك دان و قسمتي از پيشرفت هاي علوم مرهون قوانين علمي است كه او كشف كرد و همه مي دانند كه تقريبا ًيك قرن و نيم بعد از كشف آمريكا زندگي را بدرود گفت . اما باحتمال نزديك به يقين حتي ( گاليله ) هم نمي دانست كه زمين دور خود مي چرخد و روزي كه سازمان تفتيش عقيده ( انكيزيسيون ) آن مرد را وادار به توبه و استغفار كرد براي نظريه گردش زمين در اطراف خود نبود . بلكه از اين جهت او را وادار به توبه نمود كه گفت زمين اطراف خورشيد مي گردد . پنجاه و هفت سال بعد از ماژلان يك بحر پيماي انگليسي باسم ( فرانسيس در يك ) درصدد برآمد كه ( همچنان براي استفاده مادي ) اطراف كره زمين بگردد و مسافرت او از سال 1577 تا 1580 ميلادي طول كشيد . وقتي آن بحر پيماي انگليسي براه افتاد كرويت زمين طوري مسلم شده بود كه حتي مردم بازار هم ميدانستند كه زمين كروي است . اما آن ملوان لايق انگليسي از گردش زمين اطراف خود خبر نداشت و طلوع و غروب خورشيد را ناشي از حركت خورشيد اطراف زمين مي دانست در صورتي كه به نسبت زمان خود دانشمند هم بشمار مي آمد . براي اينكه بدانيم كه پذيرفتن مسئله گردش زمين ، اطراف خود ، چقدر براي مردم دشوار بود مي گوئيم كه حتي ( هانري - پوانكاره ) فرانسوي هم در مورد مسئله گردش زمين اطراف خود شوخي مي كرد . هانري پوانكاره كه در سال 1912 ميلادي در سن پنجاه و هشت سالگي زندگي را بدرود گفت بزرگترين رياضي دان عصر خود بود و تاريخ مرگ او هم گواه است كه آغاز قرن بيستم را ادراك نمود . معهذا همين دانشمند بزرگ بشوخي مي گفت من يقين ندارم كه زمين اطراف خود بگردد وقتي دانشمندي چون هانري پوانكاره در آغاز قرن بيستم ولو بشوخي ترديد نمايد كه آيا زمين اطراف خود مي گردد يا نه معلوم است كه مردم نيمه اول قرن دوم هجري نمي توانستند نظر گردش زمين را بدور خود بپذيرند . گردش زمين بدور خود ، بطور محسوس ثابت نشد مگر بعد از اينكه نوع بشر قدم بكره ماه گذاشت و از آنجا زمين را ديد . حتي در سالهاي اول فضانوردي ، فضانوردان نمي توانستند گردش زمين را بچشم خود ببينند چون درآن سالها فضانوردان پايگاه ثابت نداشتند و در سفيه هائي بودند كه هر يك از آنها در هر نود دقيقه يا قدري بيشتر اطراف زمين مي گرديدند و فضانوردان نمي توانستند در حالي كه خود با آن سرعت اطراف زمين مي گرديدند به حركت وضعي زمين پي ببرند . اماروزي كه در كره ماه قرار گرفتند و در آنجا دوربين فيلم برداري خود را متوجه زمين كردند در عكسها ديدند كه زمين آهسته بدور خود مي گردد و در آن روز گردش زمين بدور خود بطور مرئي بثبوت رسيد . ولي حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در دوازده قرن قبل از اين دريافت كه زمين اطراف خود مي گردد و آنچه سبب توالي روز و شب مي شود گردش خورشيد در اطراف زمين نيست ( كه وي آن را از لحاظ عقلي غير قابل قبول مي دانست ) بلكه گردش زمين در اطراف خود سبب مي گردد كه روز و شب بوجود بيايد و دائم نيمي از زمين تاريك و شب باشد و نيمي ديگر روشن و روز . قدما كه عقيده به كروي بودن زمين داشتند مي دانستند كه پيوسته نيمي از زمين شب است و نيمي ديگر روز ولي آنها روز و شب را ناشي از حركت خورشيد اطراف كره زمين ميدانستند . چه شد كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در دوازده قرن قبل از اين توانست پي ببرد كه زمين اطراف خود مي گردد و در نتيجه روز و شب بوجود مي آيد ؟ دانشمندان قرون پانزدهم و شانزدهم و هفدهم ميلادي كه نام چند نفر از آنها برده شد با اينكه يك قسمت از قوانين مكانيك نجومي را كشف كرده بودند نتوانستند پي ببرند كه زمين بدور خود مي گردد و چگونه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در نقطه اي دور افتاده چون مدينه كه از مراكز علمي آن روز دور بود توانست دريابد كه زمين اطراف خود مي گردد . مراكز علمي در آن روز قسطنطينه و انطاكيه و گندي شاپور بود و هنوز بغداد از نظر علمي آنقدر اهميت نداشت كه داراي مركزيت باشد و در آن سه مركز ، كسي پي نبرده بود كه زمين اطراف خود مي گردد و از آن گردش روز و شب به وجود مي آيد . آياحضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) كه به اين حقيقت علمي پي برد از قوانين مكانيك نجومي اطلاعي داشت و ميدانست كه اثر نيروي جاذبه كه با دو شكل يكي بشكل نيروي فرار از مركز ، و ديگري بشكل نيروي جذب بسوي مركز بروز مي كند سبب مي گردد كه اجرام آسماني دور خود بگردند . چون بعيد است كه آن مرد ، بدون پي بردن باين دو شكل توانسته باشد به حقيقت گردش زمين در اطراف خود پي ببرند . نظرامام صادق(عليه السلام)راجع به زلزله حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در دوازده قرن و نيم پيش راجع به نظام جهان چيزي گفته كه كوچكترين تفاوت با نظريه دانشمندان فيزيكي اين عصر ندارد . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت : ( وقتي در اوضاع دنيا بي نظمي مي بينيد و مشاهده مي كنيد كه ناگهان طوفان ميشود و سيل جاري مي گردد و زلزله خانه ها را ويران مي نمايد اين ها را دليل بر بي نظمي جهان ندانيد و آگاه باشيد كه هر يك از اين وقايع غير منتظره از يك يا چند قاعده ثابت و غير قابل تغيير اطاعت مي نمايد و بر اثر آن قواعد ثابت است كه اين وقايع روي ميدهد ). امروز دانشمندان فيزيكي ( يعني علمائي كه فقط از قواعد رياضي پيروي مي كنند و غير از آن قواعد را علم نمي دانند ) همين عقيده را دارند و حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از اين لحاظ با دوازده قرن و نيم حق تقدم به شايستگي درخور احترام است . علماي فيزيكي و زمين شناس مي گويند كه طوفان و زلزله و آتشفشاني كوه يك واقعه غير عادي نيست بلكه مطيع قوانين طبيعت است و زلزله از اين جهت در نظر ما غير عادي جلوه مي نمايد كه از قانون آن اطلاع نداريم . در طول هزارها سال يكي از وقايع غير منتظره در نظر نوع بشر تغيير هوا بود و آن را ناشي از بي نظمي جهان ميدانست و فكر مي كرد كه نبايستي در وسط تابستان هوا يك مرتبه سرد شود . ولي امروز تغيير هوا در نظر نوع بشر غير منتظره و ناشي از بي نظمي جهان نيست چون به قانون علمي تغيير هوا پي برده اگر چه هنوز نتوانسته بطور دقيق آن قانون را بفهمد معهذا مي تواند ( بخصوص از وقتي كه ماهواره ها اطراف كره زمين مي گردند ) تغيير هوا را پيش بيني نمايد . وقوع زلزله و آتشفشان هم مثل تغيير هوا مي باشد و روزي كه انسان از قوانين آن دو اطلاع حاصل كرد مي تواند پيش بيني كند كه زلزله در كجا و چه موقع حادث ميشود و كدام كوه در چه موقع آتشفشاني مي نمايد . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام)به شاگردان خود گفت : آنچه بنظر مردم ناشي از بي نظمي جهان جلوه مي نمايد مطيع يك يا چند قاعده ثابت و غير قابل تغيير است . ثابت و غير قابل تغيير بودن قواعد جهان مودر تاييد تمام فيلسوفان متأله مي باشد . آنها مي گويند كه تمام تغييراتي كه به چشم نوع بشر ميرسد فقط از دريچه ديدار و عقل اوست و از لحاظ خداوند هيچ چيز در جهان تغيير نمي كند براي اين كه خداوند داناي مطلق است و هر قانوني كه ايجاد كرده ابدي مي باشد . بنا بر نظريه فيلسوفان خداشناس تغيبراتي كه در قوانين نشري بوجود مي آيد ناشي از جهل انسان است . آدمي چون نمي تواند پيش بيني كند كه پنجاه سال ديگر وضع اجتماعي ( يا انفرادي ) او چه خواهد شد قوانين را فقط براي زمان حال وضع مي نمايد و پنجاه سال ديگر كه وضع انفرادي و اجتماعي بشر تغيير كرد قوانين را تغيير ميدهد . ولي خداوند تمام قوانين هستي را در يك لحظه و براي هميشه وضع كرده زيرا چون دانا مي باشد هر نوع تحول را كه تا پايان هستي ( كه پايان ندارد ) بوقوع بپيوندد پيش بيني كرده و بر همين قياس تمام پيغمبران را كه برگزيده پيش بيني نموده و در آغاز ميدانسته كه در هر دوره باقتضاي آن زمان كدام يك از پيغمبران را بفرست . نه فقط فيلسوفان خداشناس عقيده دارند كه قوانين جهان را ثابت مي دانند . حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)گفت: پيرامون خودراآلوده نكيند در دوره حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) صنايع ، در حدود افزارمندي بود و حتي كارخانه بشكل كارخانه هاي امروزي وجود نداشت و فلزات را در كوره هاي كوچك ذوب مي كردند و چون تمام فلزات حتي آهن ، با چوب ذوب ميشد آلودگي در محيط بوجود نمي آورد . حتي اگر آهن را با ذغال سنگ ذوب مي نمودند باز ميزان توليدات باندازه اي نبود كه محيط را آلوده نمايد همچنانكه از آغاز قرن هيجدهم ميلادي توليد مقادير زياد آهن و پولاد در آلمان غربي و فرانسه و انگلستان و ساير كشورهاي اروپا شروع شد بدون اينكه محيط را آلوده نمايد در صورتي كه تمام كارخانه هاي ذوب آهن در يك لحظه خروج دود از دود كش كارخانه ها متوقف نمي گرديد . معهذا محيط از دود ذغال سنگ آلوده نشد تا چه رسد به دوره حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) كه يكي از كارخانه هاي امروزي وجود نداشت و كسي ذغال سنگ نمي سوزانيد معهذا حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مانند كسي كه وضع امروز را ببيند گفت ، آدمي بايد طوري زندگي نمايد كه پيرامون خود را آلوده نكند زيرا اگر آلوده نمايد روزي مي آيد كه زندگي بر او ، دشوار و شايد غير ممكن ميشود . موضوع آلودگي محيط حتي در سي سال قبل هم وجود نداشت و اين موضوع از زماني شروع شد كه اولين بمب اتمي منفجر گرديد و در منطقه انفجار ، جو را آلوده كرد . اگر بهمان انفجارهاي اوليه اكتفا ميشد محيط آلوده نمي گرديد ولي بعد از آن دولت هائي كه داراي سلاح اتمي بودند به آزمايش آن سلاح ادامه دادند و به موازات آن آزمايشها كارخانه هاي مولد برق با نيروي اتم بكار افتاد و آلودگي هوا از مواد پرتو افكن بيشتر شد . در همان حال صنايع بخصوص در آمريكا و اروپا محيط را آلوده كرد و طوري آب بعضي از رودخانه ها مثل رود رن در اروپاي غربي آلوده گرديد كه نسل ماهي در آن بر افتاد همان طور كه در درياچه هاي بزرگ آمريكاي شمالي كه آب شيرين دارد نسل ماهي تقريباُ بر افتاده است و خطرناكتر از آلودگي هواي خشكي آلودگي آب اقيانوس ها مي باشد چون جانوران چند سلولي باسم ( پلانكتون ) كه در سطح اقيانوس مجاور هوا زندگي مي كنند و نود درصد اكسيژن را در كره خاك آنها تامين مي نمايند بر اثر آلودگي اقيانوس مي ميرند و با مرگ و نابودي آنها ميزان اكسيژن در هواي زمين به ده درصد امروزي تنزل مي كند و اين مقدار نه براي تنفس جانداران و از جمله انسان كافي است نه براي تنفس گياهان و در نتيجه نسل هاي گياه و جاندار در كره خاك منقرض ميشود و اين يك تئوري نيست كه بگويند احتمال صدق و كذب آن مساوي ميباشد . بلكه يك محاسبه علمي است و با اين وضع كه امروز اقيانوسها آلوده ميشود پلانكتون در سطح اقيانوس ها تا پنجاه سال ديگر نصف مي شود و بهمان نسبت از ميزان توليدات اكسيژن كاسته خواهد شد . طفلي كه امروز متولد مي شود در پنجاه سال ديگر ( اگر تا آن موقع زنده بماند ) وضع نفس كشيدنش مانند نفس كشيدن كوه پيمائي است كه بدون دستگاه تنفس در قله كوه هيماليا كه مرتفع ترين كوه دنيا است مشغول نفس كشيدن ميباشد . پنجاه سال ديگر با ادامه آلوده شدن آب اقيانوس ها وضع نفس كشيدن تمام افراد بشر و جانداران ديگر شبيه به وضع كساني است كه در حال خفقان هستند . در پنجاه سال ديگر كسي كه كبريت ميكشد تا اينكه سيگار خود را روشن كند با اجاقي را در خانه روشن نمايد آن كبريت مشعل نخواهد شد براي اينكه در هوا ، آن قدر اكسيژن نيست كه كبريت را مشتعل نمايد و اين گفته يك افسانه علمي نيست بلكه واقعيت است .
منبع: /nabegheha.ir
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 18:36  توسط علیرضا ابراهیمی
|
تئوري هاي امام جعفر صادق (ع) راجب به بعضي از مسائل علمي(1)
امام جعفر صادق عليه السلام : مردم دو گروه اند: يا عالم هستند يا جوينده علم و ديگران كه احمقان هستند و ابلهان جاي در آتش خواهند داشت نظريه امام جعفر صادق (ع) در باب پيدايش جهان امام جعفر صادق راجع به بعضي از مسائل فيزيكي چيزهائي گفته كه از لحاظ تئوري كوچكترين تفاوت با نظريه بوجود آمدن جهان در اين عصر ندارد ويك دانشمند فيزيكي اين دوره وقتي تئوري جعفر صادق را در مورد ايجاد دنيا ميخواند تصديق ميكند كه نظريه ايست مطابق با تئوري فيزيكي ايجاد دنيا در اين عصر. هنوز نظريه مربوط به پيرايش جهان در كادر قانون علمي قرار نگرفته و هرچه گفته اند تئوري است و ممكن است صحيح باشد يا نادرست جلوه كند. تئوري جعفرصادق هم راجع به پيدايش دنيا همين طور است و در كادر قانون علمي قرار نگرفته تا اين كه بتوان آن را حقيقت غير قابل ترديد علمي دانست. اما اين مزيت را دارد كه با اين كه در دوازده قرن قبل از اين ابراز شده يا تئوري جديد فيزيكي راجع به پيدايش دنيا مطابقه ميكند. امام جعفر صادق راجع به دنيا چنين گفته است: جهان از يك جرثومه بوجود آمد و آن جرثومه داراي دو قطب متضاد سبب پيدايش ذره گرديد و آنگاه ماده بوجود آمد و ماده تنوع پيدا كرد و تنوع ماده ناشي از كمي يا زيادي ذرات آنها ميباشد. اين تئوري با تئوري اتمي امروزي راجع بوجود آمدن جهان هيچ تفاوت ندارد و دو قطب متضاد دو شارژ مثبت و منفي درون اتم است و آن دو شارژ سبب تكوين اتم گرديده و اتم هم ماده را بوجود آورده و تفاوتي كه بين مواد(يعني عناصر )ديده ميشود ناشي از كمي يا زيادي چيزهائي است كه درون اتم عناصر موجود ميباشد. چند نفراز فيلسوفان يونان قديم كه در قرن ششم و پنجم قبل از ميلاد بسر ميبردند راجع به پيدايش دنيا نظرهائي ابراز كردند و (ذيمقراطيس )نظريه (اتم )را راجع به پيدايش دنيا ابراز كرد و بعيد نميدانيم كه امام جعفر صادق از تئوري فيلسوف يوناني راجع به پيدايش جهان اطلاع داشته و تئوري خود را با وقوف بر آن نظريه ها ابراز كرده است. به احتمال قوي اگر امام جعفر صادق از نظريه فيلسوفان قديم يونان اطلاع داشته آن تئوريها از همان راه كه جغرافيا و هندسه وارد مدينه گرديد به آن شهر رسيده بود يعني از راه دانشمندان مصري از فرقه قطبي. ميتوانيم فكر كنيم كه چون امام جعفر صادق از تئوري هاي دانشمندان قديم يوناني كه سيزده قرن يا دوازده قرن قبل از او ميزيسته اند راجع به پيدايش جهان اطلاع داشته توانسته آن تئوري ها را تكميل كند و راجع بوجود آمدن دنيا نظريه اي ابراز نمايد كه امروز علماي فيزيك آن را ميپذيرند و هنوز نتوانسته اند نظريه اي جالب توجه تر از نظريه آن مرد راجع به پيدايش دنيا بگويند. در اين نظريه بر جسته ترين قسمت موضوع دو قطب متضاد است قبل از جعفر صادق فيلسوفان يونان و دانشمندان اسكندريه پي برده بودند كه در هستي اضداد وجود دارد و بعضي از آنها گفتند كه هر چيز را بايستي از ضد آن شنا خت. اما در تئوري جعفر صادق تئوري مربوط با ضداد صريح بيان شده و اين صراحت نه در نظريه فيلسوفان قديم يونان وجود دارد و نه در نظريه دانشمندان مكتب علمي اسكندريه. دانشمندان يونان و اسكندريه نظريه هاي خود را در مورد اضداد طوري بيان كرده اند كه گوئي ميخواسته اند راهي براي فرار داشته باشند و اگر دريافتندكه اشتباه كرده اند بتوانند گفته خود را پس بگيرند. واضح است كه از اين جهت نظريه آنها به آن شكل ابراز شده كه اطمينان نداشتند كه اشتباه نميكنند. ولي جعفر صادق نظريه خود را صريح و بدون قيد و شرط بيان كرده و در تئوري او (اگر )و (اما )وجود ندارد و صراحت نظريه اش ثابت ميكند كه ميدانسته اشتباه نمينمايد و نميخواسته راه باز گشت را براي خود حفظ كند. شيعيان ميگويند تمام چيز هائي كه امام جعفر صادق در مورد بوجود آمدن جهان و نجوم و فيزيك و عناصر و شيمي و رياضيات و چيزهاي ديگر گفت از علم امامت يعني علم لدني او بوده است. اما مورخ نمي تواند علم جعفر صادق را لدني بداند و ديگر اين كه ترديد نداريم كه جعفر صادق قبل از اين كه خود شروع به تدريس كند مدتي تحصيل ميكرده و در جلسه درس پدرش حضور بهم ميرسانيده است و مورخ نميتواند مردي را كه مدتي تحصيل ميكرده داراي علم لدني بداند. تصور ميكنيم كه حتي شيعيان هم انكار كنند كه جعفر صادق الفبا را از ديگران فرا گرفته بود و مردي كه الفبا و مقدمات ديگر را از سايرين فرا گرفته چگونه از نظر يك مورخ ميتوانيد داراي علم لدني باشد. (مجمع مطالعات اسلامي در استراسبورك بزرگان اسلام را فقط از لحاظ تاريخي مورد تحقيق قرار ميدهد.) يك مورخ او را يك دانشمند بر جسته ميبيند و ميفهمد كه نيروي تفكر علمي او خيلي قوي تر از معاصرين بوده و آنچه در علوم مختلف گفته و كشف كرده از آن نيروي تفكر علمي سر چشمه ميگرفته نه از يك علم لدني و ملكوتي و يكي از چيز هائي كه جعفر صادق در مورد پيدايش جهان گفته دو قطب متضاد است. اهميت آنچه آن مرد گفت بعد از قرن هفدهم ميلادي كه وجود دو قطب متضاد در فيزيك به ثبوت رسيد آشكار شد. معاصرين او و كساني كه بعد از وي آمدند دو قطب متضاد را در شمار آنچه قدما گفتند معشر بر اين كه هر چيز بضد خود شناخته ميشود محسوب كردند و اهميت گفته جعفر صادق پس از اين كه وجود دو قطب متضاد در فيزيك به ثبوت رسيد آشكار گرديد و امروز هم در اتم شناسي و الكترونيك وجود دو قطب متضاد غير قابل ترديد است. ما علوم جعفر صادق را از جغرافيا و نجوم و فيزيك در مبحث پيدايش دنيا و عناصر شروع كرده ايم و لذا مبحث فيزيك جعفر صادق را ادامه خواهيم داد و بعد از آن به مباحث ديگر خواهيم رسيد و ميگوئيم در فيزيك جعفر صادق چيزهائي گفته كه قبل از او كسي نگفت و بعد از وي تا نيمه دوم قرن هجدهم و قرن نوزدهم و بيستم بعقل كسي نرسيده كه آنها را بگويد نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) راجع به قدرت هسته اي يكي از نظريه هاي بديع حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اين است كه هر چه موجوديت ذاتي دارد غير از خداوند ، داراي ضد خود مي باشد اما بين ضدين تصادم بوجود نمي آيد و اگر تصادم بوجود بيابد ، بعيد نيست جهان ويران شود . اين نظريه ، خلاصه نظريه ماده و ضد ماده امروزي است كه ما در يكي از صفحات گذشته باختصار راجع به آن صحبت كرديم و اينك به مناسبت بحث در مورد نظريه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بيشتر راجع به آن صحبت ميكنيم و ميگوئيم از مرحله تئوري گذشته و وارد مرحله عملي شده و بتدريج دانشمندان در كشورهاي مختلف ضد ماده عناصر را كشف مي نمايند . تفاوت ماده با ضد ماده اين است كه در اتم هاي ماده ( عناصرمعمولي ) بار الكتريكي ( الكترون ) منفي است و بار الكتريكي ( پروتون ) در هسته اتم، مثبت . اما در ضد ماده بار الكتريكي ( الكترون ) مثبت است و بار الكتريكي ( پروتون ) در هسته اتم منفي . هنوز كسي آزمايش نكرده كه هر گاه اتم هاي ماده با اتم هاي ضد ماده تصادم كند و انفجار بوجود بيايد چه خواهد شد . هر چه راجع به اين انفجار گفته ميشود جنبه تئوري دارد و شبيه است به آنچه راجع به انفجار ( يا تفكيك ) اتمهاي اورانيوم قبل از تابستان سال 1944 ميلادي مي گفتند كه هنوز آمريكا اولين بمب اتمي را در خود آن كشور آزمايش نكرده بود . در آن موقع مي گفتند آزمايش بمب اتمي ممكن است تفكيك زنجيري بوجود بياورد و تمام عناصر كه در كره زمين هست تفكيك شود اما آن طور نشد و بعد از آن هم تا امروز با اين كه بدفعات بمبهاي اتمي و هيدروژني را منفجر كرده اند ، عناصر در كره خاك منفجره نشده است . اما بين انفجار بمب اتمي با انفجار ناشي از تصادم ماده و ضد ماده فرق وجود دارد . چون وقتي يك بمب اتمي يا هيدروژني منفجر ميشود ، قسمتي كم از ماده مبدل به انرژي ميگردد و قسمت زياد ماده عاطل ميماند يعني مبدل به انرژي نميشود . همه مي دانند كه قانون تبديل ماده به انرژي كه ( انشتين ) كشف كرد اين است : ( انرژي مساوي است با جرم ضرب در مجذور سرعت سير نور ) . طبق اين قانون اگر تمام آنچه در يك بمب اتمي يا يك بمب هيدروژني هست مبدل به انرژي بشود نيروي زياد بوجود مي آيد و ( ژول ) دانشمند فيزيكي انگلستان كه اسمش روي يكي از مقياسهاي برق گذاشته شده و در قرن نوزدهم ميلادي ميزيست ميگفت : كه اگر يك كيلوگرم از ماده بطور كامل مبدل به انرژي شود و في المثل دود و خاكستر از آن بوجود نيايد ، جهان محو خواهد شد . اما انشتين دانشمند فيزيكي قرن بيستم با كشف قانون تبديل ماده به انرژي نشان داد كه اين طور نيست و هر گاه يك كيلو گرم از ماده بطور كامل مبدل به انرژي شود جهان نابود نمي گردد . ولي تا امروز نوع بشر نتوانسته كه حتي بوسيله بمب هاي اتمي و هيدروژني ماده را بطور كامل مبدل به انرژي كند . نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)راجع به مولكولهاي آب وتجزيه آنها در محضر درس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) براي ادراك قوانين علوم ،تجربه هم بكار مي رفت و طبيعي است كه نبايد فكر بكنيم كه در محضر درس آن دانشمند بزرگ آزمايشگاهي مانند يكي از آزمايشگاههاي بزرگ امروزي وجود داشته و در آنجا قوانين فيزيكي و شيميائي را مورد آزمايش قرار مي دادند . آزمايشگاه محضر درس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) متناسب با زمان بوده اما ثابت مي كند كه آن دانشمند بزرگ در علوم فقط به تئوري اكتفا نمي كرده و تا آنجا كه امكان داشته تئوري را به محك تجربه مي زده است . ديديم كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) متوجه شده بود كه هوا يك عنصر نيست و پي بردن باين موضوع بدون تجربه بعيد به نظر مي رسد . براي شيعيان هيچ يك از علوم حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) غرابت ندارد . براي اينكه شيعيان وي را امام ميدانند و عقيده دارند كه او با علم امامت همه چيز را ميدانست و بر همين قياسي هيچ يك از معجزات حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در نظر آن ها غرابت ندارد و تمام معجزاتي را كه در كتب مورخين شيعه به حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نسبت داده اند بدون احتجاج مي پذيرند ولي مورخ بيطرف براي هر مورد علمي يا اعجاز احتجاج مي كند و نمي تواند بدون برهان بپذيرد . مورخ بي طرف وقتي مي شنود كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت : كه هوا يك عنصر بسيط نيست بلكه از چند قسمت بوجود آمده و يك قسمت از آن سبب مي شود كه اشياء بسوزد و هم بعضي از اشياء را فاسد مي نمايد مي خواهد بفهمد كه چگونه وي باين موضوع پي برده بود . اعجاز حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اين نبود كه كوه را بحركت در آورد ( كه از لحاظ عقلائي قابل قبول نيست بلكه اعجاز او اين است كه در دوازده قرن و نيم قبل از اين بوجود اكسيژن در هوا پي برد و نيز در همان موقع پي برد كه در آب چيزي هست كه مي سوزد و به همين جهت گفت كه آب مبدل به آتش مي شود . آنهائي كه مي گويند بر جسته ترين اعجاز يك پيغمبر كلام اوست ، مثل اينكه حرف بي اساس نمي زنند . چون ما كه امروز در تاريخ مي خوانيم كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) كوه ( صفا ) را بحركت درآورد و كوه به او نزديك گرديد و آنگاه دور شد نمي توانيم اين روايت را باور كنيم و نمي پذيريم . كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اين اعجاز را كرده باشد . اما وقتي مي شنويم كه او در نيمه اول قرن دوم هجري بوجود اكسيژن و هم بوجود هيدروژن ( درآب ) پي برده بود و در قلب خود تصديق مي نمائيم كه اين اعجاز است مي گويند كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بوسيله پدرش كه او هم مردي دانشمند بود بوجود هيدروژن در آب پي برد و بعد خود او فهميد كه در هوا اكسيژن وجود دارد . متأسفانه ما نمي دانيم كه آيا او توانست اكسيژن و هيدروژن خالص بدست بياورد يا نه ؟ بظاهر پي بردن بوجود هيدروژن و اكسيژن خالص مستلزم اين است كه آنرا بدست بياورند و بدست آوردن هيدروژن خالص دشوارتر است از بدست آوردن اكسيژن خالص بود . چون اكسيژن بطور خالص در طبيعت ( درهوا ) هست اما هيدروژن بطور خالص در طبيعت نيست . بهمين جهت در ادوار اخير تا روزي كه آب را تجزيه نكردند نتوانستند هيدروژن خالص بدست بياورند . انسان مبهوت مي شود كه چگونه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يا پدرش امام محمد باقر (عليه السلام) بوجود گاز هيدروژن كه خالص آن در طبيعت نيست . و رنگ و بو و طعم ندارد پي برد . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يا پدرش نمي توانسته اند جز در آب بوجود هيدروژن پي ببرند و بدون تجزيه كردن آب نمي توانسته اند آنرا بشناسند . تجزيه كردن آب هم مستلزم استفاده از جريان برق است زيرا بطور ديگر نمي توان آب را تجزيه نمود . و آيا يكي از آن دو توانسته بود از جريان برق براي تجزيه آب استفاده كند كه اين هم قابل قبول نيست و در اعصار جديد اولين كسي كه موفق به جداكردن هيدروژن از آب گرديد ( هانري - كاوانديش ) انگليسي است كه در سال 1810 ميلاي در سن هشتاد و يك سالگي زندگي را بدرود گفت . او سالها براي تجزيه آب كوشش كرد و بعد از اينكه هيدروژن را بدست آورد اسمش را ( هواي قابل اشتعال ) گذاشت و اولين مرتبه كه هيدروژن را مشتعل كرد نزديك بود كه خود و خانه اش بسوزد . كاوانديش در روز 27 ماه مه سال 1766 ميلادي شعله اي را بظرفي كه پر از گاز هيدروژن بود نزديك كرد و آن ظرف يك مرتبه مشتعل و منفجر شد و آتش باطراف پاشيد و دست ها و قدري از صورت دانشمند انگليسي سوخت و اگر اهل خانه بر اثر فرياد كاوانديش نمي دويدند و حريقي را كه بوجود آمده بود خاموش نمي كردند خانه و اثاث البيت مرد دانشمند مي سوخت و دانشمند انگليسي ، بدو علت اسم آن گاز را هواي قابل اشتعال گذاشت . اولين اينكه با يك تجزيه تلخ بر او معلوم شد كه آن گاز مشتعل مي شود دوم اينكه قدما تصور مي كردند كه آب هواي مايع است آنها ميديدند كه وقتي آب حرارت مي بيند تبخير مي شود و به فضا مي رود و نيز ميديدند كه آب بشكل باران از فضا مي ريزد . و لذا فكر مي كردند كه آب چيزي نيست غير از هواي مايع . اين بود كه كاوانديش هم اسم آن گاز را هواي قابل اشتعال نهاد . اسم هيدروژن به زبان عربي ( مولد الماء - بوجود آوردنده آب ) نامي است كه از طرف ( لاووازيه ) دانشمند معروف فرانسوي كه او را با گيوتين بقتل رسانيدند براي آن گاز انتخاب شد و تا وقتي ( لاووازيه ) آن اسم را وضع نكرد در كشورهاي اروپا آن گاز را ( هواي قابل اشتعال ) مي خواندند . گاز هيدروژن زماني كشف شد كه استفاده از نيروي برق آنقدر پيش رفته بود كه مي توانستند از آن براي تجزيه آب استفاده كنند . اما در زمان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) استفاده از نيروي برق در حدود همان استفاده از كهر با و كاه بود كه جنبه سرگرمي و بازي را داشت و قطعه اي از كهربار را به يك پارچه پشمي مي ماليدند و به كاه نزديك مي كردند و كهربا پرهاي كاه را جذب مي نمود . آيا حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يا پدرش امام محمد باقر (عليه السلام) براي جداكردن هيدروژن از آب بوسيله اي پي برده بودند كه هنوز دانشمندان از آن بي اطلاعي هستند ؟ و آنها توانسته بودند با وسيله اي غير از جريان برق ، هيدروژن را از آب جدا كنند ؟ از روزي كه كاوانديش براي اولين بار موفق شد كه هيدروژن را بدست بياورد تا امروز وسيله جدا كردن هيدروژن از آب غير از جريان برق نبوده است و تا كنون دانشمندان نتوانسته اند كه جز باين وسيله هيدروژن را از آب جدا نمايند . در چند سال اخير كه بر اثر آلودگي فضاي زمين بخصوص در امريكا كه خيلي احتياج به انرژي دارد اين فكر بوجود آمده كه از هيدروژن استفاده نمايند مسئله بكار بردن روشي غير از استفاده از برق براي تجزيه آب مطرح مي باشد ، اما هنوز وارد مرحله تحقيق نشده است . بنابراين امام محمد باقر (عليه السلام) يا پسرش حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) كه بوجود هيدروژن پي بردند از جريان برق استفاده كردند تا بدان وسيله آب را تجزيه كنند يا با روشي كه هنوز بر دانشمندان معلوم نشده است توانستند هيدروژن خالص بدست بياورند و حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يا پدرش با فلسفه نمي توانستند بوجود هيدروژن پي ببرند . اگر حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از طرز تجزيه آب براي بدست آوردن هيدروژن آگاه بوده و از ابراز آن خودداري كرده بايد تصديق كرد كه كاري صواب كرده است زيرا مي بينيم كه جدا كردن هيدروژن از آب بجاي اينكه كمك به بهبود وضع زندگي بشر نمايد سبب اختراع بمب هيدروژني شده و اين سلاح چون اجل معلق بالاي سر نوع بشر ميباشد و هر لحظه ممكن است سقوط كند و منفجر شود و نوع بشر را نابود نمايد و اگر هيدروژن كشف نميشد بهتر از اين بود كه اين بلاي معلق براي نوع بشر بوجود بيايد . نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)راجع به ساختمان بدن انسان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مثل ساير مسلمين ميگفت كه انسان از خاك آفريده شده است. فرق او با مسلمين ديگر اين بود كه راجع به آفرينش انسان از خاك چيزهايي مي گفت كه به عقل هيچ يك از مسلمين در آن عصر نمي رسيد . در اعصار بعد هم هيچ مسلمان نتوانست راجع بساختمان بدن انسان ، استنباطي چون حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) داشته باشد . و اگر كسي چيزي مي گفت مستقيم و غير مستقيم از شاگردان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) شنيده بود . او مي گفت تمام چيزهائي كه در خاك هست در بدن آدمي وجود دارد . اما بيك اندازه نيست و بعضي از آنها در بدن انسان خيلي زياد است و بعضي از آنها خيلي كم . در بين چيزهائي هم كه در بدن انسان زياد است ، مساوات وجود ندارد و بعضي از آنها از بعضي ديگر كمتر مي باشد . او گفت چهار چيز است كه در بدن انسان زياد مي باشد و هشت چيز است كه در بدن انسان كم مي باشد و هشت چيز ديگر در بدن انسان خيلي كم است . اين نظريه كه راجع بساختمان بدن آدمي از طرف آن مرد ابراز گرديده آنقدر غرابت دارد كه گاهي انسان فكر مي كند آيا همان طور كه شيعيان عقيده دارند حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) داراي علم امامت بوده و اين نظريه را از علم امامت استنباط كرده نه از علوم بشري . زيرا ادراك ما نمي پذيرد كه يك عالم عادي كه از معلومات بشري بر خوردار مي باشد در دوازده قرن و نيم قبل بتواند بيك چنين واقعيت پي ببرد . ليكن آيا امتياز نوابغ بر افراد عادي در اين نيست كه مغز آنها قادر باستنباط چيزهائي است كه ديگران نمي توانند استنباط كنند و چشم آنها در همان منطقه كه براي ديگران ظلمات جهل است چيزهائي مي بيند كه ديگران قادر بديدن آن نيستند . اگر يك چنين مزيت وجود نداشته باشد چه تفاوت بين صاحبان عقول عادي و آنكس كه يك نابغه مي باشد موجود است. حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از اين جهت نابغه بود كه عقلش چيزهائي را ادراك مي كرد كه ديگران قادر با دراكش نبودند و چشمش چيزهائي را ميديد كه ديگران نمي توانستند ببينند . كساني هستند كه مي گويند تمام دانستني ها در شعور باطني هر كس هست . ولي بين شعور ظاهري افراد و شعور باطني آنها يك حجاب ضخيم وجود دارد . كه مانع از اين است كه افراد بتوانند عرصه نامحدود شعور باطني خود را ببينند . و از معلوماتي كه در آنجا هست استفاده نمايند و تفاوت يك نابغه با افراد عادي اين است كه او به عرصه نامحدود شعور باطني خود راه دارد و از معلوماتي كه در آنجا هست استفاده مي كند . برگسون مي گفت كه يك اتم بهمان دليل كه از آغاز پيدايش خلقت يا از آغاز پيدايش كره زمين وجود داشته داراي تمام معلومات جهان است و بطريق اولي سلولهاي جاندار بدن انسان از تمام معلومات و تاريخ دنيا از روز بوجود آمدن سلول جاندار تا امروز آگاه مي باشد . آنچه ديگران مي گفتند كه راه يافتن به عرصه نامحدود شعور باطني مي باشد برگسون فرانسوي ( جهش حياتي ) مي ناميد و مي گفت تفاوت يك نابغه با افراد عادي اين است كه ( جهش حياتي ) نابغه بيش از افراد عادي است و مي تواند از معلوماتي كه در حافظه سلولهاي بدنش وجود دارد استفاده نمايد . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اعم از اينكه به عقيده شيعيان علم امامت داشته يا بنابر نظريه قائلين با شعور باطني خود مربوط بوده با بنا بر نظريه ( برگسون ) از جهش حياتي قوي خود استفاده مي نموده در مورد تشكيلات بدن انسان چيزي گفته كه ثابت مي كند در بين مردم زمان خود ، و مردم اعصار بعد ، در علم بدن شناسي منحصر بفرد ، بشمار مي آمده است . زيرا بعد از دوازده قرن و نيم ، امروز نظريه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از لحاظ علمي به ثبوت رسيده و در صحت آن ترديد وجود ندارد ، و حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) فقط اسم موادي را كه در بدن انسان وجود دارد نبرد . ناگفته نماند همانطور كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت : هر چه در زمين هست در بدن انسان نيز وجود دارد . آنچه در كره زمين هست از يكصد و دو عنصر بوجود آمده و اين يكصد و دو عنصر در بدن انسان وجود دارد . اما ميزان بعضي از اين عناصر در بدن انسان آن قدر كم است كه تا امروز نتوانسته اند كه ميزان آن را بطور دقيق تعيين نمايند . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت هر چه در خاك هست در بدن آدمي وجود دارد و اين را نمي توان دليل بر نبوغ او دانست چون هر كس كه عقيده داشته باشد كه آدمي از خاك ساخته شده ، مي تواند بفهمد كه هر چه در خاك هست در بدن انسان نيز وجود دارد . اما آنچه دليل بر نبوغ حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مي باشد اين است كه گفت : از آنچه در خاك هست و در بدن انسان هم يافت مي شود. چهار قسمت زياد است و هشت قسمت كم تر از آن چهار قسمت و هشت قسمت ديگر خيلي كمتر از هشت قسمت اول. بطوري كه گفتيم امروز اين نظريه به ثبوت رسيده است . آن هشت چيز كه بنا به گفته حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در بدن انسان خيلي كم است اين عناصر مي باشد : موليبدن - سيليسيوم - فلوئور - كوبات - مانگانز - يد - مس - روي - آن هشت چيز كه در بدن انسان نسبت به هشت عنصر فوق بالنسبه زيادتر مي باشد عبارت است از : منيزيم - سديم - پتاسيم - كلسيم - فسفر - كلر - گوگرد - آهن . آن چهار عنصر كه در بدن انسان خيلي زياد مي باشد عبارت است از اكسيژن - كربن - هيدروژن - ازت . پي بردن به اين عناصر در بدن انسان كار يك روز يا دو روز نبوده و اين كار از آغاز قرن هيجدهم ميلادي با كالبد شكافي شروع شد و دو ملت در كالبد شكافي پيشقدم گرديدند يكي ملت فرانسه و ديگري ملت اطريش . در كشورهاي ديگر كالبد شكافي صورت نمي گرفت مگر به ندرت . در كشورهاي شرق كالبد شكافي وجود نداشت و در كشورهاي اروپائي كليساهاي ارتودوكسي و كاتوليكي و پروتستاني با كالبد شكافي مخالفت مي كردند . اما در اطريش و فرانسه كالبد شكافي مي كردند بدون اينكه تظاهر به مخالفت با دستور كليسا بكنند . معهذا تا زمان (مارا) كالبد شكافي در كشور فرانسه توسعه يافت و تقريباً پنهاني بود . مارا ، ضمن كالبد شكافي با كمك چند دانشمند ديگر فرانسوي از جمله ( لاووازيه ) معروف كه در سال 1894 ميلادي سرش را با گيوتين از بدن جدا كردند ، انساج بدن را تجزيه مي كرد تا اينكه بداند بدن آدمي از چه عناصري متشكل گرديده است . بعد از مارا شاگردانش كار او را ادامه دادند و ضمن كالبد شكافي انساج بدن را تجزيه مي كردند و آن كار در تمام قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم ادامه يافت و وسعت پيدا كرد . چون كالبد شكافي كه در آغاز قرن هيجدهم ميلادي تقريباً منحصر به فرانسه و اطريش بود در ساير كشورهاي اروپا و آنگاه در ممالك قاره هاي ديگر متداول گرديد و امروز جزء در بعضي از كشورها كه داراي دانشكده پزشكي و جراحي نيستند ، كالبد شكافي در همه جا متداول مي باشد ، هر جا كه كالبد شكافي هست راجع به عناصري كه بدن انسان از آنها متشكل شده تحقيق مي شود و گاهي نتيجه تحقيق دو مركز ، در ارقام جزئي با يكديگر اختلاف پيدا مي نمايد اما ارقام بزرگ اختلافي ندارند و تناسبي كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت در تمام كشورها در مورد تمام افراد سالم محفوظ است . من باب مثال در تمام كشورها ، هر مرد و زن سالم كه وزن بدنش چهل و پنج كيلوگرم باشد 8/1 كيلو گرم كربن در بدنش موجود است . و گفتيم كه كربن يكي از چهار عنصر است كه به مقدار زياد در بدن انسان وجود دارد . همچنين در بدن آن شخص چهل و پنج ساله 4/5 كيلو گرم هيدروژن وجود دارد . اما اگر شخص مبتلا به يك مرض مزمن بشود كه عضلات بدنش به تحليل برود يا اينكه بر اثر گرسنگي عضلات بدن دچار تحليل شود ، ميزان هيدروژن در بدنش اين اندازه نيست . معهذا در تمام نژادهاي بشري اعم از سفيد و سياه و زرد و نژادهاي مخلوط ميزان چهار عنصر كه اكسيژن - كربن - هيدروژن - ازت - باشد در بدن انسان بيش از عناصر ديگر است . بعد از اين چهار عنصر ميزان هشت عنصر ديگر كه در بالا ذكر شد كمتر از چهار عنصر مذكور مي باشد و از اين كه بگذريد ميزان هشت عنصر ديگر در بدن كمتر است . اين تناسب در تمام انسانهاي سالم چه در منطقه قطبي زندگي كنند چه در منطقه استوائي مشروط بر اين كه وزن بدن و سن متساوي باشد ، برقرار است و مطالعات و تجربه هاي صد و پنجاه ساله يا بيشتر صحت نظريه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) را در مورد چيزهائي كه بدن انسان را تشكيل داده تأييد مي نمايد . ادامه تجزيه انساج انساني ، چه آنها كه انساج مرده بشمار مي آيد و چه انساجي كه هنوز زنده است ( مثل چيزهائي كه در اعمال جراحي از بدن جدا مي شود ) از اين جهت ضرورت دارد كه بفهمند آيا تمام عناصري كه در دنياي زميني هست در بدن انسان وجود دارد يا نه ؟ هنوز بعضي از عناصر را در انساج عضلات يا استخوان ها نيافته اند اما حدس ميزنند كه آن عناصر در بدن هست و از اين جهت تا امروز كشف نشده كه به مقدار خيلي كم در بدن وجود دارد و آزمايشگاه ها نتوانسته اند هنوز بوجود آنها پي ببرند . اما چون پي بردن به چيزهاي كوچك در حال پيشرفت مي باشد اميدوار هستند روزي بتوانند تمام عناصر را در بدن انسان كشف كنند و نشان بدهند كه از هر عنصر چه اندازه در بدن آدمي هست و هر عنصر از لحاظ وظائف الاعضاء چه اثري در بدن انسان دارد و كاهش يا فقدان آن چه اثر مي كند . ادامه دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 18:34  توسط علیرضا ابراهیمی
|
ابنسينا و چپهاي ارسطويي ترجمه: واهيك كشيشزاده
خردنامه: ارنست بلوخ يكي از فيلسوفان قرن گذشته است كه هنوز براي خوانندگان ايراني و مشتاقان مباحث فلسفي ناشناخته مانده است. وي در كنار گئورگ لوكاچ جامعهاي كه فاشيسم را در دامان خود پرورش داد، به نقد كشيد و بر خلاف دريافتهاي ياسآميز اگزيستانسياليستي آيندهاي را نويد ميداد كه جهان مكاني براي زيست انساني باشد. در اين مقاله وي ميكوشد با وضع اصطلاح « چپهاي ارسطويي» تفسير نا متعارفي از جريان فلسفي مابعد ابن سينا يي با صحه گذاشتن بر جنبه ماده گرايانه فكر وي، بدست دهد. ارسطو- ابنسينا و گوهرهاي ناسوتي ابنسينا خواهان آن است كه پس از مطالعات مقدماتي منطق و رياضيات، به گونهاي گسترده به علوم طبيعي و فلسفه طبيعي پرداخته شود و سپس بر مبناي آن متافيزيك بنا شود. اما وجه مشخصه آثار ابنسينا اين است كه اين ساختمان شناخت تجربي طبيعت نيست كهگرانيگاه دانشنامه او به شمار ميرود بلكه بيشتر وجه مشخصه او و عامل دوام يادماند او، بنيانگذاري خطي است كه از ارسطو به جاي آنكه به توماس امتداد يابد به جوردانو برونو و اصحابش ميرسد. براي معرفي اين خط و سمت گيري آن، با عاريت گرفتن از انشقاقي كه پس از مرگ هگل صورت گرفت، اصطلاح «چپهاي ارسطويي» پيشنهاد ميشود. اينجا قياسي ميان حكيمان طبيعتگرا صورت ميگيرد، بدان گونه كه خرد ارسطويي و روح هگلي زميني شدهاند. البته اين قياس را نمي توان ديكته كرد، چراكه ارسطو هگل نيست و مناسبتها و انگيزههاي اجتماعي چرخشها و انشقاقهاي بعدي اين فلسفهها سخت متفاوتند و محور زماني به صحنه آمدن چپها نيز متفاوت است. با اين وجود شباهتهايي وجود دارد. در هر دو علاقه فزايندهاي به موضوعات هستي اين جهاني و دخيل كردن خرد ارسطويي و روح هگلي در طبيعتگرايي قدرتمند و دگرگونساز، به چشم ميخورد. بلافاصله متعاقب ارسطو جريان چپي پا به صحنه گذاشت. ارسطو ماده را «هستي بالقوه» تعريف كرده بود، به مثابه آنچه كه تعيني ندارد و چون موم بياختيار شكل پذير است. صورت (علت، مقصود و كمال ازلي)، اين جا تنها كنشگر موثر است و خرد والاترين صورت سراپا بيارتباط با ماده است (actus purus) در شكل خداي ناب مثالي. اين آموزه هم، در جا و به سرعت نوع هگلياش تاثيرگذاري چپش را داشت؛ چراكه استراتون، سومين سركرده مكتب ارسطويي، خدا انگاري خرد ناب و تفكيك آن از ماده را به گونهاي تعيين كننده خفيفتر كرد. استراتون كه نام مستعار «فيزيكدان» را يدك ميكشيد، مسبب نخستين چرخش طبيعتگرايانه در ارسطوگرايي شد، اما بعدها آلكساندر آفروديسي، شارح بزرگ ارسطو در عهد عتيق متاخر، سهم بايستهاي در قائل شدن حد اعلاي نيرو براي ماده ادا كرد. چنانكه خواهيم ديد ابنسينا، ماده را در همه جا، به همراه صورت آن ذكر ميكند و به همان ترتيب هم صورت را به ماده مرتبط ميسازد. اين نگاه طبيعتگرايانه ابنسينايي بود كه ابو صبرون، فيلسوف اسپانيايي يهودي تبار را به مفهوم «ماده جهانگستر» رهنمون شد و ابن رشد آن را در حركت دائمي دروني و زنده در وحدتش دانست: به مثابه طبيعت خلاق كه به هيچ خرد الهي از خارج و از بالا نيازي ندارد. تا اينكه با چرخش از خداانگاري به ماترياليسم يكتاشناسانه، دوران نوزايي، جردانو برونو (ستايشگر ابن رشد و ابوصبرون) ماده را چون خالق و مخلوق كل زندگي ديد كه چون خداي پيشين، نهايتي بر آن نيست و بري از دنياي ديگري است. پس اين خطي كه ابتداي خود را در مفهوم ارسطويي صورت و ماده ميگيرد و تاثير خودش را هم به اينصورت دارد، قدر قدرتي كنشگر ماده را به جاي قدرت الهي مينشاند. در همان حال راستهاي ارسطويي كه خطشان به توماس امتداد مييافت، خداانگاري خرد ناب را كه ارسطو بيش از حد بر سر آن راه مبالغه ميرفت، به حد افراط ميرساندند. چنانكه اين راستها، ماده را فقط به توانايي بالقوه محدود ميكردند. ابنسينا به سه نكته عمده نظر دارد كه بنابر آن به نظر ميرسد به چپها نزديكتر و ارسطو را به گونهاي طبيعتگرايانه تكامل بخشيده باشد. نخست آموزه جسم و روح است (ماده و شعور)، دوم عقل فعال و يا عقل سليم و سوم رابطه ميان صورت (شكل) و ماده (توان و توانايي) در جهان است. دو مورد نخست به مورد سوم، يعني به چرخش چپ در مسئله ماده و ارتقاء نقش ماده وابستگي دارند. ١- ابن سينا در رابطه با جسم و روح، به روح اعتقاد دارد. اما اين روح تمناگر، احساسمند و تصورگر در حيوانات هم يافت ميشود و رابطه تنگاتنگي با جسم دارد. روح (جان) فقط در اجسام آلي وجود دارد و از طريق آن به مثابه شكل واحد و لايتجزاي كنش آن پديدارميشود. به روح انساني كه نه تنها خصيصه حيواني كه انسان با حيوان به طور يكسان دارد، بلكه توان ادراك نيز اضافه ميشود و اين باعث ميشود كه آحاد افراد، روح خودشان را داشته باشند، برخلاف حيوانات كه روح جمعي دارند، روحي مستمر و خلل ناپذير. اين روح فردي اكنون جسميت مييابد، چنانكه نه مصنوع است و نه با مرگ جسم از بين ميرود. ابنسينا با اين نظر از قرآن دوري نميجويد و ابن رشد كه او هم روح انساني – فردي را و به ويژه فردي را پس از مرگ جسم فنا پذير ميداند، در اينجا پيگيرتر بوده است. ٢- در رابطه با خرد مجرد و عقل سليم. متفكر ما براي آن دومي اهميت خاصي قايل است. او در اينجا هيچ تزلزلي به خود راه نميدهد و از تنگناي وِيژگي، آداب و رسوم و ايمان محض فراتر ميرود. ارسطو، خرد مجرد افراد را منفعل ميدانست، چنانكه با پيكريابي جسمي كه با آن در پيوند است، تعين مييابد. اين خرد، كنش پذير است، بدان سبب كه وابسته به تن و پيكر و در حصار مادهاي قرار دارد كه خود منفعل است و پذيرا مينمايد و در بهترين حالت مستعد آن است. اما عقل سليم (خرد عام) بر خلاف آن كنشگر است و شكل واقعي و تاثيرگذار خرد است و از آنجايي كه به پيكربندي تن خاصي وابسته نيست، جنبه غير فردي (عامه) انساني است. بدين ترتيب خرد منفعل ارسطويي، استعداد شناخت دارد، اما عقل فعال شناساست. اما ارسطو از اين عقل فعال به وحدت انساني خرد راه نمييابد. ارسطو كه بردگان را ابزار سخنگويي ميدانست كه به ظاهر جسم و روح آزادگان را يافتهاند، آري ارسطويي كه همه غير يونانيها را برده زاده ميپنداشت، هنوز از چنين وحدتي فاصله زيادي داشت. او حتي خرد كنشگر را خصيصه عام يوناني نميدانست، بلكه بسيار فراتر از آن به مثابه عنصري از روح الهي به شمار ميآورد. اينجاست كه جنبه غير فردي عقل فعال نزد ابنسينا و بهواسطه او نزد ابن رشد به گونهاي كاملا متفاوت جلوهگر ميشود. اينجا عقل فعال پيش، از هر چيز محل وحدت عقل در نوع بشر تعريف ميشود. با تعريف آنچه كه وابسته به پيكر نيست و غير فردي است، عقل فعال جنبه عام بشري مييابد. دين در محتواي آن، جايي ندارد، حتي با نامهاي مستعار، يا در حد مذاهب، بلكه فقط و فقط فلسفه، آن هم فلسفه ارسطويي با آن نسبتي دارد. بديهي است كه راههايي كه عقل سليم براي متجلي شدن در انسان طي ميكند، نزد انديشمندان اسلامي، به ويژه ابنسينا، راههايي تخيلي بودهاند. به زعم او عقل فعال سلسله عقل فراحسي را كه از سوي خدا و از طريق ارواح اجرام آسماني به «محرك ما» نازل ميشود، ختم ميكند. از آنجاست كه عقل فعال بيواسطه در فهم ما جاري ميشود، آن را نوراني ميكند وتصويري از اجرام آسماني در آن نقش ميبندد. اين تئوري در واقع همان فيضان نو افلاطوني است. ابنسينا خرد كنشگر را به مثابه «نازلترين عقل آسماني» ميداند كه در كار تاثيرگذاري خود، ربطي به ستارگان ندارد يا اينكه نزد ارسطو جبرا چنين است، خردي است كه دربرابر روح الهي رنگ باخته به نظر ميآيد وحدت نوع بشر در اينجا شكوفا ميشود، آن هم با آموزه مداراگر «وحدت نفس» (unitas intellectus) كه همه انسانها را داراي يك خرد يكسان ميداند. ٣- اما در رابطه ماده وصورت؛ انديشه ما تلقي از صورت را در سير تكوين خود دستخوش تغيير كرده است. ابنسينا اولين كسي نبود كه اين تغيير شكل را آغاز كرد، بلكه او آن را معمول كرد. استراتون، خلف ارسطو، با دخيل كردن صورت در ماده تنها ماند و اين بدان جهت است كه فلسفيدن به معناي واقعي در مكتب مشايي به زودي به خاموشيگرائيد. اين مكتب با كسب تخصص در علوم گوناگون، باري را برداشت كه توان حمل آن را نداشت و به آشفتگي دامن زد. تنها آلكساندر آفروديسي نام آور بود كه تعاليم استراتون را كه سراسر طبيعتگرايانه بود، تكامل بخشيد. او برآن بود كه خدا جسمي آسماني است. او آموزهاي را هم كه سيسرو به استراتون نسبت ميداد، احيا كرد: قدرت الهي بركنار از روح آن جهاني در طبيعت نهفته است. اما چپهاي ارسطويي قرون وسطا، در مفهوم ماده به جاي استراتون و شارح او آلكساندر، قرابتي به ابنسينا يافتند و تازه در پرتو «حكمت المشرقيه» ابنسينا بود كه ابن رشد نطفه يكتاشناسانه نظريات آلكساندرافروديسي را نشان داد. در اينجا كهگرانيگاه چپگرايي است، بايد متذكر شد كه ارسطو خود ماده را در ابتدا، بيتعين و بيشكل ميپنداشت كه با آنكه حادث است، خالق همه چيز است. لذا اين ماده ازلي (هيولي) كه هنوز كنشگر نيست، بالقوه كنشپذير است و فقط به صورت هستنده مشروط هست. اما چنانچه ماده با تمام هيئتهاي جهاني خود و در پيوند با اثرات فعالش متجلي شود، به جز صورت وجود بالقوه اش، نوعي اشتراك در كنش هم به آن افزوده ميشود. اين اشتراك عمل تاثيرگذاري و شكلدهي صور تاثير را مجرد و مشروط ميسازد، حتي در حالت ايجاد اختلال در آن و اين نوع دوم ماده كه جهان مشتمل بر آن است، موجب آن ميشود كه اشكال كمال ازلي و صور تاثيري كه هدفمند عمل ميكنند، فقط برحسب «وجود بالقوه» (kata to dynaton)امكان تحقق پيدا كنند. اما ارسطو همواره ماده را به صورت «وجود بالقوه» منفعل ميديد كه داراي صفات باطني است. ارسطو فقط آن صورتي را داراي صفت نيرومند ميدانست كه قادر به تحقق خود است، عمل شدن، تا به سوي عمل كاملا غيرمادي يعني تا خداي محرك نامتحرك. هنوز ماده داراي صفت محرك بودن نيست، به رغم آنكه از برزخ بالقوه به بالفعل گذر كرده است. ارسطو حركت و جنبش را به كمال ازلي منتسب ميكند (فيزيك، فصل ٥) و آن را «كمال ازلي ناقص» مينامد. چنانكه عيان است مفهوم ارسطويي ماده اگرچه داراي وجه مشخصه امكان عيني است. اما هنوز فاقد استعداد جوشش و باروري است، زاينده خود نيست و هنوز امكانات بالقوه خود را به بالفعل تبديل نكرده است. او بيشك اشاراتي به اين موضوع دارد، مثلا در آموزه مربوط به كشش دروني ماده به كسب صورت (كه به عيني بودن و مادي بودن اروس افلاطوني شباهت دارد). اما اين اشاره و تذكر گويا به روند بودن كنش در ماده، مساوي هم قرار دادن ماده و منفعل بودن را نزد ارسطو نزدوده است. ابنسينا از اين تعاليم ارسطو پيروي ميكند، ماده و صور آن را نيز از هم تميز ميدهد، اما به گونهاي كه ماده اهميت همواره فزايندهاي مييابد. شكل تاثير و به ويژه شكل تاثير الهي به صورت شرط لازم در ميآيد، نه شرط كافي و به آن دمي تبديل ميشود كه روح در كالبد بدن بيجان ميدمد. به گونهاي كه ابنسينا در جزوه متافيزيك از دانشنامهاش مينويسد: «هستي بالقوه كه مشروط به هستي بالفعل است، وجود كنشگري را ملزوم ميدارد كه امكان زايش خود را در خود نهفته دارد. اين موضوع ماده است كه به مثابه پيش شرط وجود خود نميتواند مخلوق و آفريده آفريدگاري باشد، ازلي است و حادث نيست». ابنسينا بدين ترتيب آموزه ارسطو درباره نامخلوق بودن ماده را به گونه شگفت انگيزي از مجراي مفهوم امكان به طور منطقي تدقيق كرد. اما ابنسينا در ادامه چنين تاكيد ميكند كه علاوه بر امكان يك موضوع، علت را هم بايد اضافه كرد، چراكه براي تحقق پذير كردن امكان، خود نميتواند هستي بالقوه داشته باشد. پس چنانكه ماده امكان وجود هر چيزي است، بايد علتي خارج از ماده فرض شود كه فطري نيست، يك صورت دهندهاي كه به اشيا امكان شدن را اعطا ميكند. اما ابنسينا بلافاصله اين تاثيرگذاري علت الهي را، به حيات بخشي و حفظ آن، محدود ميسازد. پس در اين actus purus هيچ محتوايي (حكمتي و جوهري) در امكان عيني حيات ماده، فطري و از پيش تعيين شده نيست؛ خداست كه روح به جان ميدمد. خدا و actus purus غير مادي ارسطو، در نهايت، به صورت امر ميكند: باش! اگرچه هيولي اولي نميتواند، تنوع و يا مجموعه صورتها را در بر گيرد، اما در شكل ماده، جهاني مشخص حاوي همه صور قديم است: «اصولي كه هستي فردي ماده را سبب ميشوند، آن اصولي هستند كه نظام بخشند... اين نظام بخشي سبب موجوديت آن چيزي ميشود كه در شيئي يافت ميشود و در شيئي ديگر نه. اين نظام بخشي (ماده جهاني مشخص) چيزي نيست جز رابطهاي در حد اكمل و در شكلي كاملا معين و انفرادي. (متافيزيك، ابنسينا، ترجمه هورتن، ١٩٠٩، ص ٦١١) اين وجوه مشخصه فطرتا ذاتي مادهاند، به گونهاي كه ابنسينا به همان تعداد نوع ماده را بر ميشمارد كه ارسطو در فيزيك خود انواع تطور را نام ميبرد. آن هم سه نوع: تغيير مكاني، تغيير حالات و صفات، تغيير ارگانيك با اشكال و صور دروني شان كه استعدادهاي مختص خود را دارند. بدين ترتيب بايد مفهوم صورت منفك، كم رنگ شود و در نزد ابنسينا و نه توسط ابن رشد بخشي از واقعيت اثربخشياش را به ماده واگذارد. آري، اين ابنسيناست كه در آموزه ذرات خود از، صورت به نام «آتش دروني» و يا «حقيقت آتشين» ماده ياد ميكند. از اين برهم زدن رابطه ميان ماده و صورت تا سامان بخشي دروني و فطري و يا طبيعت خلاق ابن رشد گامي فاصله نيست. بر طبق اين نظر، ماده نه تنها حاوي نطفه همه صور است، بلكه حركت، ذاتي ماده است، نه آنگونه كه ارسطو حركت را پويش به سوي كمال ميپنداشت. ابن رشد بر اين عقيده بود كه اين حركت دوراني افلاك است كه زمينه بروز اشكال قديم و دروني ماده را به تدريج فراهم ميكند. بدين گونه است كه ابن رشد در «تهافت التهافت» خود، بخش اول، در يك جمله كليدي چنين ميگويد : «زايش هر شيئي چيزي نيست، جز تبديل استعداد بالقوه دروني به واقعيت بالفعل و اينكه صورت از ماده بر ميخيزد و تكامل يعني برخاستن صورت از ماده». پس، چپ ارسطويي از مجراي تغيير رابطه ميان شكل و ماده ميگذرد، مشخصا بدانگونه كه ماده را پويا و فعال ميداند و نه مكانيكي. نيروي خلاق طبيعت مخلوق تا طبيعت خلاق به جاي خداي خالق جهان مينشيند. نيازي نبود كه راه از مفهوم تكامل براي رسيدن به مسئله طبيعت عالي مخلوق و سپس طبيعت عالي خلاق، چنين طولاني شود. تاثير ابنسينا بر توماس و برعكس مكتب اسكولاستيك مسيحي چنان متنوع است كه حتي دورادور هم نميشود آن را با راستهاي ارسطويي يكي گرفت، چنانكه نوع اسلامي آن را هم نميتوان، نوع چپ آن ناميد. مكتب كلاسيك مدرسي مسيحي كه با نامهاي آلبرت و توماس شناخته ميشود، در برخي گسترهها با ابنسينا هم نظر است. براي نمونه و به ويژه در «تئوري شناخت»، مطابق با تفاوت فوق العادهاي كه ابنسينا بين دو جنبه شناخت قايل بود:نخست؛ شناخت ناظر بر موضوع شناخت و دوم؛ مفاهيم ناظر بر اين موضوع. آلبرت و توماس حتي جانبگيري ابنسينا را در رابطه با مسئله جهانشمولي كه ناظر بر اعتبار عام مفاهيم كلي است، پذيرفته بودند. اين مفاهيم كلي و جهانشمول در ارتباط با نقشه جهان اعتباري ante rem (امر پيشيني) و در رابطه با طبيعت اعتباري in re (دروني) و در رابطه با شناخت تقليلگرايانه، اعتباري post rem (پسيني)داشتند. اينجا ابنسينا دويست سال پيشتر راه حلي را عرضه داشته است كه حتي در دوران اعتلاي آلبرتي و توماسي مكتب اسكولاستيك مسيحي هم اعتبار خود را حفظ كرده بود. آلبرتوس ماگنوس و توماس بارها بر صاحبنظر بودن ابنسينا در اين نكته تاكيد كردهاند، و اين نكتهاي است كه اسكولاستيك مسيحي بر طبق آن كاملا، راست نيست و ابنسينا هم چپ شمرده نميشود. اما چيزي كه بعدها به صورت تقليل جهانشمولي و در آمدنش به صورت post rem شناخت انساني، جا باز كرد، مثلا در نومي ناليسم اوكام، تا حدودي مواضع چپ به صورت رويكرد بورژوازي به مسائل اينجهاني بيش از آنچه كه در دوران ابنسينا و ابن رشد امكانپذير بود، درآمد. در نتيجه مكتب اسكولاستيك مسيحي را نميتوان به صورت يكپارچه و به طور مطلق به عنوان راست ارسطويي ناميد. با اين وجود، در مجموع و در نكات تعيينكننده، مسلم است كه مبناي روحاني (فقاهتي) و موعظههاي غير طبيعتگرايانه آن در دوران اعتلاي مكتب مدرسي صرفنظر از برخي استثناها به ما اين حق را ميدهد كه اين مكتب را راست ارسطويي بناميم. نظامهاي كاتوليك دوران اوج قرون وسطا به ارسطو، نه تنها به چشم سلف عيسي مسيح مينگريستند، بلكه او را به مثابه پيش قراول جامعه كاستي فئودال- روحاني و نظريه پرداز آن قلمداد ميكردند. توماس بر خلاف ارسطو شكاف بسيار آشكاري را ميان جسم و روح و شكل دروني جهان مادي و صورت بيروني جهان عليا كه صورت الهي روح بر قله آن جاي دارد، قائل بود. ميتوان طبيعت خلاق را كه ابن رشد آن را نيروي اصلي ماده ميانگاشت با اين نظر توماس مقايسه كرد كه ميگفت ماده با همه امكاناتش ناكاملترين است. اينجا نواي رابطه ميان ماده و صورت ابنسينا و ابن رشد بگوش ميرسد وفاصله زيادي تا پيوند همه اشكال و صورتها به مادهاي كه به گونهاي پويا شكل پذير است، وجود دارد. اگر حكيمان مشرق زمين در راستاي جدائي و تميز ارسطويي ميان صور، در ابتدا صورت هاي متعالي را از ماده نخست فروكاسته و سپس آن را از ميان برداشته بودند، توماس براي شكل دروني و صورت بيروني حتي بسيار فراتر از ارسطو رفت و براي آنها ثنويت قائل شد و در آن جا خدا انگاري كاملا استعلائي روح ناب را نشاند. تاثير چپهاي ارسطويي بر ضد كليسا زمان آن فرا رسيده كه تاثيراتي را كه جريان چپ پيش گفته از خود بر جاي گذاشته، آگاهانهتر از پيش استنباط كنيم. اين تاثيرگذاريها مدتها پيش از «آينده» بورژوايي و بشكل شگفت انگيزي عيان شدند. در ادبيات، رمان «گل سرخ»، در قرن سيزدهم با نگرشي جهان دوستانه، با رها ساختن تن از جان و در عين حال با دميدن روح به تن اين جهاني، عرض اندام ميكند. اين «گل سرخ» بهشتي نيست كه همه در پي رسيدن به باغ آن هستند، بلكه جهان عشق دنيوي است كه ابن رشد پدرخوانده آن است. از سوربون آغاز ميشود و تا دوران نوزايي ريشه ميدواند و به دوران باروك دانشگاه پادوا امتداد مييابد. مقصود اصلي در اينجا فقط انكار حيات جاودان و بيمرگي فردي و بديل مناقشه آميز آن به صورت عقل سليم نبود. ماده و تقدم گوهر مادي افلاك كه ابن رشد موعظه ميكرد، مسئله اصلي بود. به ويژه يوهان پادوا كه حقوقدان بود و سپس كمي ملايمتر از او، پيترو دآبادوي پزشك، هر دو به مثابه فيلسوف، به دفاع از تقدم وجود ماده در برابر كليسا و تعاليم خلقت آن برخاستند. از آنجايي كه جهان پيش از آنكه فعليت يابد و واقعيت پيدا كند، هستي بالقوه داشت، پس زمينه امكان وجود آن يعني ماده جاودان است. اما اين همه درپس اشعار موزون و در سايه كلاسهاي درس، پنهان شد. پيامدهاي مخاطره آميز رابطه نوين ماده-صورت در جاي ديگري نمايان شد. نزد برخي فرقههاي خطرناك و در رابطه سران اين فرقهها، در حول و حوش سالهاي ١٢٠٠ ميلادي؛ همچون فرقههاي وحدت وجودي آمالريش فون بنا و داويد فون دينانت. اينها سران فرقه آمالريكها بودند كه تفاوتي كه با ديگر فرقههايي كه ويژگي آنها، در اعتقادشان به گوهر مادي جان بود. آنها با جنبش آلبيگنها سر و سري داشتند و با يوآخيم فيورهاي هم در رابطه بودند كه ورود روح آزاد قدسي را نويد ميداد. اما روحالقدس داويد فون دينانت پيامدهاي غريبي داشت. اين روح به جاي آنكه از آسمان نازل شود از بغداد و قرطابه ميآمد و از ابنسينا و ابن رشد. آلبرتوس ماگنوس از داويد نقل ميكند كه او بر آن بود: خدا، ماده و روح از يك گوهرند و توماس اضافه ميكند كه خدا، ماده و روح گوهري يگانه دارند و خدا چيزي نيست جز گوهر نخست كه همه چيز از آن بر آمده است، همه صور در آن جمع هستند؛ در اينجا بود كه صورت در مغرب زمين در برابر ماده بازنده شد. داويد فون دينانت ساليان متمادي بيهيچ تاثير و نفوذي ماند و آتش بوتههاي هيزم تفتيش عقايد، آنها را در خود سوزاند. برخورد آنها با دوران نوزايي نابهنگام بود. تنها با ظهور جوردانو برونو بود كه پيامدهاي آن آشكار شد. ابو صبرون، شاعر مديحه سرايي است كه به نام سلمان ابن جبرئيل مشهور بود و سالها او را از تبار اعراب ميشماردند و جوردانو برونو هم او را به همين تبار ميدانست و حتي بيش از ابنسينا و ابن رشد بر او ارج مينهاد و از او نقل ميكرد. انديشمندي كه اثرش «چشمه حيات»، بر دايره فرهنگي يهودي- عربي تاثير اندكي برجاي گذاشت، اما بر خلاف آن در محافل مسيحي و مرتدين هواخواهان زيادي داشت. آري چپهاي ارسطويي كه ابنسينا سر سلسله آن بود، در دوران اعتلاي خود در نزد ابوصبرون به طرز شگفتي با چپهاي نوافلاطوني ارتباط برقرار كرد، به گونهاي كه مفهوم رازناكي چون «ماده عاقل» فلوطين را جنبهاي الهي بخشيد و آن را قاطعانه به صورت ماده جهانگستر، درهمه لايههاي جهان جاري كرد. اين امر پيش از اين، در كتاب «حكمه المشرقيه» ابنسينا مورد توجه قرار گرفته بود و به همراه اثر ابو صبرون، بر داويد فون دينانت و پيروانش تاثير گذاشت. اما ابو صبرون قاطعانهتر از ابنسينا «ماده جهانگستر» كه خرد و جسم را به هم پيوند ميداد، به مثابه زمينه و بنياد جوهري به هم پيوستگي و يگانگي هستي جهاني ميدانست. از سنگ گرفته تا عاليترين خرد نوعي بشر، يعني «عقل سليم»، همه مشحون از ماده يگانه برتر از صورت، هستند. فقط مشيت الهي عاري و رها از آن است. ترديدي نيست كه اين پيام يگانگي جوهر مادي جهان طبيعتگرايان مشرق زمين، بهگوش مشركان وحدت وجودي اروپايي رسيده است. فرمول داويدي «Omnia in materia idem» مويد اين امر است. ارسطو و ماده غيرمكانيكي هگل به سبب شيوه ديالكتيكياش مهم است، اما اهميت ارسطو و چپهايش در مفهومي است كه از ماده به دست دادند. مادهاي كه پر تحرك است، از تنوع اشكال برخوردار است و بر بنياد كميتش تحول كيفي مييابد. ماده، به مثابه بنيان وجودي اين تحول تدريجي، با توجه به معيار امكانپذيري، شرط هر چيزي است و استعداد و امكان بالقوه و عيني همه چيز است. در حالي كه ارسطو ميكوشيد به كمك و واسطه مفهوم «تحول» رابطهاي ميان صورت و ماده برقرار كند، چپهاي ارسطويي آن را به طوركلي به سطح شيوه هستي فطري و شكل هستي ماده ارتقا دادند. اين موضوع، فصلي فراموش شده از تاريخ مغفول مفهوم ماده است. صورت يعني تجسم مادي، يعني هيبت و اندام بخشيدن به ماده و نيز حركت به سوي اين تجسم و از ميان آن و چنانكه ارسطو حكيمانه و ژرف انديشانه ميگفت: حركت «كمال ناقص» است، بلكه هر كمالي هم خود به صورت ناتمام جلوهگر ميشود، به صورت جسمي روندگونه، به صورت رشتهاي از اشكال آزمايشي، به صورت چكيده اشكال ماده و اين به همت قوه و نيروي «Dynamei On» «هستي بالقوه» است؛ يعني هستي به طور عيني امكانپذير، كه ماده بنيان وجودياش را تشكيل ميدهد و هنوز چشم انداز كمال آن در افق پديدار نيست. براي ماده مكانيكي و ايستا، روند و ديالكتيكي منظور نشده است: تكليف اين است كه بنيان وجودي روند ديالكتيكي، از ديدگاه امكان واقعي به صورت يك ميل وگرايش تلقي شود. دنياي انساني و نيز دنياي جسماني به صورت دنيايي كه راه بلوغ، كمال و شكوفايي استعدادهايش را ميپويد، نمايان ميشود. ماده آن چيزي است كه در جهت صورت عمده هستياش تكامل مييابد و شكل ميپذيرد و ماحصل پاياني و تحقق يافته اين شكل هستي، به صورت امكان واقعي و طبيعي است كه فقط به صورت امكان واقعي، هنوز در پيش خواهد بود. چگونه چپها، ارسطو و سپس خود را دگرگون ساختند بدين ترتيب، ترديدي در اين نكته نيست كه مفهوم ماده و صورت بهمراتب گسترش و تكامل يافته است. هم در مورد ارسطو و هم در دگرگونيهايي كه چپها بر او وارد كردهاند. در ابتدا عنصر كنش پذير در مفهوم ارسطويي «بالقوه»،كه به گونهاي انتزاعي با مفهوم ماده برابر نهاده شده، كاملا از بين ميرود. عنصر كنش پذير بالقوه، موم شكل پذير، ديگر خود را چون امري «مستعد» و يا چون موم و يا عنصري كه نامتعين است، نشان نميدهد، بلكه بر عكس مالامال از اشكال گوناگون است، به ترتيبي كه عنصر «بالقوه»، فعالانه به سوي صورت و واقعيتي كه در انتظارش هست، ميشتابد و آن را سامان ميدهد. اما با اين وجود هر چقدر هم كه مفهوم «واقعيت مادي» را در برابر مفهوم ارسطويي آن، مورد دخل و تصرف قرار دهيم، عظمت انديشهها و آينده سازي مفهوم ارسطويي «امكان بالقوه» و ماده، به گونهاي بارآورتر به نمايش در ميآيد. جابه جايي معنايي در ترادف مفاهيم ارسطويي «استعداد» و «امكان» در خود آن مستتر است و چپهاي ارسطويي فقط آن را تكامل بخشيدهاند. چپ ارسطويي ميگويد: اين ماده آن است كه اشكال را با خود حمل ميكند و در حركت بهتحقق ميرساند. چنان كه عيان است، اين تعين، آنگونه كه فلسفه طبيعي دوران نوزايي آن را به عاريت گرفته است، يك آتش و چشم اندازي از شور «شدن» را القا ميكند. درست است كه اين تعين شكوفنده، آن برايي را كه ملزوم و مشخصه مفهوم مكانيكي ماده بود، به دست نميداد، اما از ارائه تعريف نصفه و نيمهاي از ماده، شكل و حركت آن دوري جست. چپهاي ارسطويي همه صور را در ماده جمع ميكردند، از جمله صور ارگانيك و عقلاني را، در واقع با اين كار از اخته كردن مكانيكي مفهوم ماده كه با مطلق كردن مكانيك صورت ميگرفت پرهيز ميكردند. بدين خاطر ماركس در «خانواده مقدس» (مگا، يك، جلد ٣، ص٣٠٤) جنبه نوزايي ماده را كه چپهاي ارسطويي نيز فهم مشابهاي از آن داشتند، ميستود: «حركت اولين و برترين خصوصيت فطري ماده است، نه فقط به صورت حركت مكانيكي و رياضي، بلكه بيشتر بهعنوان رانه و روح حيات و انرژي و اگر بخواهيم از تعبيري كه ياكوب بوهمه به كار برده استفاده كنيم، مايه عذاب ماده است. اشكال ابتدايي اين آخري، اشكال سرزنده تر، منفردتر و دروني آن هستند، نيروهاي جوهري آن هستند كه موجب بروز تفاوتهاي ذاتي ميشوند. به زعم بيكن... ماترياليسم به گونهاي عاميانه هستههاي يك تكامل همه جانبهاي را در خود نهفته دارد. ماده با يك سرخوشي شاعرانه و پر عاطفهاي بر انسانها لبخند ميزند. اما نظريه اصحاب گزيده گويي پر است از ناپيگيريهاي يزدانشناسانه». اين آن ناپيگيري است كه ماترياليسم ازهابس به بعد را كاملا ريشه كن كرده است، اما برونو، ماترياليست طبيعت خلاق، اين ناپيگيري يزدانشناسانه را ناشي از اعتقاد به وحدت وجود ميداند. به غير از آن چنانكه گوته ميگويد ماده پر انرژي قادر است، خود را از شر روح كه عنصر كنشپذير را از خارج بهحركت وا ميدارد خلاص كند. اين تحولي است كه چپها بر ارسطو وارد كردهاند: يعني فعال كردن ماده. اما اين ميوهاي كه از رابطه جديد ميان ماده و صورت به دست آمده، هنوز نارس است؛ چراكه – اينجاست كه دگرگوني خود چپهاي ارسطويي به نمايش گذاشته ميشود- ماده شكوفاي برونو هم در كليت خود تام است. برونو با پذيرش اين آموزه كه ماده در كيهان به غايت امكان خود رسيده است، ابنسينا و ابن رشد را به ياري ميطلبد، آنها هم ماده - صورت را داراي چنين خصوصيت تامي ميانگاشتند. ابنسينا و ابن رشد در درون نظام بطلميوسي ميانديشيدند رابطه ماده-صورتشان به رغم باور به «طبيعت خلاق» هنوز شكل سلسله مراتبي در داخل كره جهاني داشت. اما برونوي پيرو كپرنيك، متفكر ابديت جوشان، ماده كيهاني خود را آن چيزي ميدانست كه ميتوانست باشد با اين برهان كه در كل گيتي بايد همه امكانات تحقق يافته باشد، در غير اينصورت كمال اين كليت بيفرجام و ناكامل ميبود. برونو بيشك با اين «ايستايي» كل، بخشي از فلسفه بطلميوسي را حفظ كرده است ويك ادعاي غير واقعي يزدانشناسانه امكان وجود كمال مطلق را هم كه نيكولائوس كوزانوس صد سال پيش از آن در مفهوم الهي خودبه كار برده بود، به آن افزوده است. به اين ترتيب برونو جلوي آن انرژي را كه بهقول ماركس، ماترياليسمنوزايي، مملو از آن بود و خود برونو نماينده برجستهاش به شمار ميرفت، سد كرد، يعني مانع وجه خلاقيت آن شد. انرژي دنياي برونو، «ماده،امكان،قوه» راديكال در ضربان دائمي تضادها و در سرزندگياش ميتپد، اما همه اين در هماهنگي ايستاي اين تضادها بهخواب رفته و اين ايستايي در اشكال و ابعاد زماني و مكاني پابرجاي كيهان به چشم ميخورند. اين امر نميگذارد كمال و فرجامي كه امكان آن، هنوز در ماده خفته است، بيدار شود. امكاني كه كاملا تحقق يافته است، ديگر امكان نيست، زندگي كيهاني كه به كرانه خود رسيده است نيروي كنشگر را هم در نهايت نصفه و نيمه ميكند و سازوكار بيجاني براي آن قائل ميشود.يادبود ابنسينا در همان حال، يادكردي از تصوير كهن و هنوز معتبري از ماده است كه عاري از درك مكانيستي است
منبع: Avicenna und die Aristotelische Linke. By:, Ernst Bloch [Frankfurt am Main] : Suhrkamp, 1963
+ نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 19:17  توسط علیرضا ابراهیمی
|
آيات نام دار قرآن منبع : پايگاه اطلاع رساني مركز فرهنگ و معارف قرآن
آيه الكرسي اشاره در طول تاريخ تفسير و قرآن پژوهي، برخي از آيات قرآن كريم به سبب ويژگي خاصي كه داشتند، شهرت بيشتري يافته و مورد توجه قرار گرفته اند، اين آيات را آيات نامدار مي نامند. در اين ستون هر هفته با نام، مشخصات و نكات مهم يكي از اين آيات آشنا مي شويم. آيه 255 بقره به «آيه الكرسي» مشهور است كه از واژه «كرسي» مذكور در همين آيه گرفته شده (1). «الله لا اله الا هوالحي القيوم لا تاخذه سنه ولا نوم له ما في السموت و ما في الارض من ذا الذي يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشي من علمه الابما شاء وسع كرسيه السموت والارض و لا يوده حفظهما و هوالعلي العظيم؛ خدا است كه معبودي جز او نيست. زنده و برپا دارنده است. نه خوابي سبك او را فرا مي گيرد و نه خوابي گران. آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است، از آن او است. كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟ آن چه را پيش روي آنان است و آن چه را پشت سرشان قرار دارد مي داند. و به چيزي از علم او، جز به آن چه بخواهد، احاطه نمي يابند. كرسي او آسمان ها و زمين را دربر گرفته، و نگهداري آنها بر او دشوار نيست، و او والاي بزرگ است.» وجود رواياتي منقول از پيامبر (ص)، امامان(ع) و صحابه درباره اين آيه نشان مي دهد كه شهرت آن به آيه الكرسي، به صدر اسلام و حتي عصر پيامبر برمي گردد. (2) جامعيت آيه الكرسي در ترسيم رابطه خداوند با آفريدگانش به ويژه انسان، موجب امتياز اين آيه بر ديگر آيات شده و مفسران را واداشته است تا با اهتمامي ويژه، به شرح آن بپردازند يا در اين باره نوشته هاي مستقلي بنگارند. (3) درباره فضيلت اين آيه و فوايد و آثار و نيز قرائت دائم آن، روايات فراواني از پيامبر و امامان معصوم نقل شده است كه به صدور همه آنها از معصوم اطمينان نداريم و حتي برخي از آنها ضعيف شمرده شده اند؛ (براي مثال، در روايتي كه ابوموسي اشعري از پيامبر نقل كرده، آمده است: خداوند به موسي وحي كرد كه اگر بعد از هر نماز واجب، آيه الكرسي را بخواند، قلب شاكران، لسان ذاكران، ثواب پيامبران و اعمال صالحان را براي او قرار مي دهد و جز پيامبر يا صديق يا بنده مومن خدا يا كسي كه مي خواهد در راه خدا كشته شود، بر آن مواظبت نمي كند. (4) اما فراواني آنها و نقل در كتابهاي معتبر حديثي شيعه و اهل سنت و نيز سازگاري بخش فراواني از آنها با مضامين بلند آيه به ما اطمينان مي بخشد كه دست كم، بخشي از اين روايات به طور قطع از معصوم صادر شده است و همين امر، موجب مي شود تا در برابر آن چه ضعيف است و به صدور آن اطمينان نداريم، با مسامحه عمل كنيم؛ به ويژه با توجه به روايتي صحيح كه اين آيه را مشتمل بر اسم اعظم خداوند مي داند كه هرگاه خداوند با آن اسم خوانده شود، هر دعايي را مستجاب مي كند. (5) درباره فضيلت و منزلت اين آيه، از پيامبر (ص) نقل شده كه آيه الكرسي سيد آيه ها و برترين آيه قرآن است (6) و همه خيرهاي دنيا و آخرت را دربر دارد و نزد ساق عرش، خداوند را تقديس مي كند و از گنجينه رحمت در زير عرش الهي نازل و به پيامبر اعطا شده است(7) از امام علي (ع) نقل شده كه فرمود: پس از شنيدن اين سخن از پيامبر، هيچ شبي را بدون قرائت آن به سر نياوردم و هر شب سه بار در دو ركعت بعد از عشا و در وتر و هنگام خواب، آن را مي خواندم. (8) اين آيه با فاتحه الكتاب و آيه ملك و آيه شهادت، به عرش خداوند آويخته بودند و بين آنها و خداوند حجابي نبود. از پيامبر نقل شده است كه هركس آيه الكرسي را صد بار بخواند، به منزله كسي است كه خداوند را در تمام عمر خود، عبادت كرده (9) و قرائت آن، با قرائت ربع قرآن برابر است. از حضرت صادق (ع) نقل شده كه آيه الكرسي قله رفيع قرآن است. درباره آثار و بركات اين آيه از پيامبر (ص) نقل شده كه قرائت آن، شخص و فرزندان و خانه او را از برخي حشرات موذي حفظ مي كند و قرائت آن پس از نماز واجب، قاري را تا نماز ديگر در ذمه خداوند قرار مي دهد و قرائت آن هنگام خواب، شخص را تحت حفاظت دو فرشته درمي آورد و چيزي جز مرگ مانع ورود او به بهشت نيست و خداوند خود، او را قبض روح خواهد كرد و چونان كسي باشد كه در ركاب پيامبران به شهادت رسيده است. اين آيه در هر خانه اي خوانده شود، شيطان و جنيان از آن دور مي شوند. آيه الكرسي بر پنجاه كلمه مشتمل است و هر كلمه، پنجاه بركت دارد. پيامبر اكرم هنگام وضع حمل فاطمه فرمود: آن آيه با آيه سخره (اعراف/7، 54) و معوذتين، بر حضرت خوانده شود. كسي كه آن را با سه آيه اول سوره مومن هنگام صبح بخواند تا شب، و اگر شبانگاه بخواند، تا صبح در امان خواهد بود و هر كس آن را با دو آيه آخر بقره در گرفتاريها بخواند، خداوند به فريادش مي رسد. (10) از ابي الحسن (ع) نقل شده كه هر كس آن را هنگام خوابيدن بخواند- اگر خدا بخواهد- از درد فلج در امان باشد و هر كس پس از نماز واجب بخواند، حيوان نيش دار به او آسيب نرساند. حديثي از امام صادق (ع) نيز قرائت اين آيه را براي رفع ترس موثر مي داند. در حديث ديگري از حضرت آمده است كه هر كس آيه الكرسي را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوشايند را از او در دنيا برمي گرداند كه كمترين آن فقر است، و هزار امر ناخوشايند را در آخرت از او برمي گرداند كه كمترين آن عذاب قبر است؛ ولي من از اين آيه، براي صعود به درجات بالاتر كمك مي گيريم. (11) در روايتي كه امام علي بن الحسين (ع) از پيامبر نقل كرده (و نيز روايتي از ابن مسعود) به قرائت دو آيه بعد از آيه الكرسي نيز سفارش شده است. برپايه اين روايت. پيامبر (ص) فرمود: هركس چهار آيه از اول بقره و آيه الكرسي با دو آيه پس از آن و سه آيه آخر بقره را بخواند، در جان و مالش بدي نبيند و شيطاني به او نزديك نشود و قرآن را فراموش نكند. (12) گويا همين حديث سبب شد تا بعدها آيه الكرسي در ميان شيعيان، عنواني براي هر سه آيه تلقي شود. آن دو آيه، با آيه الكرسي پيوندي عميق و تاثيري شگرف در تربيت روح انسان دارد و بيان مي دارد كه هيچ اجباري از جانب خداوند در پذيرش دين نيست؛ زيرا راه رشد و هدايت، از گمراهي، بازشناخته شده است: «لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي» و هر كس به عبادت غيرخدا كافر شود و به خداوند ايمان آورد، به دستگيره محكمي چنگ زده كه هرگز قطع نمي شود و خدا شنوا و دانا است: «فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسك بالعروه الوثقي لانفصام لها و الله سميع عليم.» خداوند، ياور و عهده دار امور مومنان است و آنان را از تاريكي ها و گمراهي ها خارج ساخته، به سوي روشنايي هدايت مي كند: «الله ولي الذين ءامنوا يخرجهم من الظلمت الي النور»؛ اما سرپرست كافران شيطان است و آنها را از روشنايي خارج ساخته، به سوي تاريكي ها مي برد و اينان در آتش جاودانه اند: «والذين كفروا اولياءهم الطغوت يخرجونهم من النور الي الظمت اوليئك اصحب النار هم فيها خلدن». مركز فرهنگ و معارف قرآن ـــــــــــــــــــــــــــــــ .1 البحر المحيط، ج 2، ص .606 .2 الميزان، ج 2، ص .337 .3 كتاب نامه قرآن كريم، ج 1، ص 79 و 80 .4 ابن كثير، ج 1، ص 315؛ الموضوعات، ابن جوزي، ج 1، ص .177 .5 ابن كثير، ج 1، ص .315 .6 همان، ص 314؛ قرطبي، ج 3، ص .175 .7 الدر المنثور، ج 2، ص 8؛ آيه الكرسي، ص .36 .8 الدرالمنثور، ج 2، ص 8، الامالي، طوسي، ص .509 .9 بحارالانوار، ج 89، ص 263؛ نور الثقلين، ج 1، ص .258 .10 آيه الكرسي، ص 41-62؛ ابن كثير، ج 1، ص .315 .11 عياشي، ج 1، ص .136 .12 الكافي، ج 2، ص .621
+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 18:15  توسط علیرضا ابراهیمی
|
چند نكته در باب پيادهسازي دولت الكترونيكي نويسنده : زهرا قربانعلي
بدون شک توسعه دولت الکترونيک در هر کشور از مدل و الگوي خاص آن کشور تبعيت ميکند و با چالشها و مشکلات ويژه آن کشور روبهرو ميشود، اما در اين ميان، کشورهاي داراي وضعيت مشابه ميتوانند از تجارب يکديگر به شيوهاي مناسب بهره گيرند. در اين مقاله به برخي مسائل که در موفقيت يا شکست پروژههاي دولت الکترونيکي در کشورهاي در حال توسعه نقش بسزايي ايفا ميکنند، اشاره شده است. اصلاح فرآيندها اولين نکته حائز اهميت در تغيير ساختارها به کمک دولت الکترونيک، درک اين نکته است که دولت الکترونيکي فقط به معناي مکانيزه کردن فرآيندهاي فعلي و کاهش فرآيندهاي ناکارآمد نيست؛ در واقع، دولت الکترونيکي به معناي ايجاد فرآيندهاي جديد و روابط تازه بين حکمرانان و شهروندان است. بر اين اساس، استفاده از ICT فقط ابزاري براي کاهش هزينههاي اقتصادي يا نيروي انساني قلمداد نميشود که با تحويل چند عدد رايانه و کتاب راهنما به مسؤولان به بهبود فرآيندها کمک کند، بلکه دولت الکترونيکي، در صورت باور و طراحي درست و بهينه، خود به راه حلي تبديل ميشود که قادر است انقلابي در فرآيندهاي دولتي ايجاد کند. بنابراين دولتمرداني که در پروژه برنامهريزي دولت الکترونيکي دخيل هستند، در ابتدا بايد عملکردها و فرآيندهاي موجود را خود که قصد دارند آنها را بوسيله ICT تغيير ماهيت دهند، بررسي کنند و مورد آزمايش قرار دهند. موفقيت در امر اصلاح فرآيندها، نيازمند برنامهريزي دقيق، بهينهسازي از طريق حذف فرآيندهاي ناکارآمد و بررسي فرآيندهاي مطلوب جهت اصلاح قبل از بهرهبرداري است. اهميت اين نکته از آنجا ناشي ميشود که فرآيندهاي ناکارآمد دولت نبايد در مسير مکانيزه شدن قرار گيرد. در نهايت، پاسخگويي به نيازهاي بومي و استفاده از ايدههاي کاربران و جلب رضايت آنها براي حمايت از سيستم دولت الکترونيک ضروري است. رهبري و مديريت مديريت شهروندان يکي از الزامات اصلاح فرآيندها است. براي دستيابي به ساختاري که با استفاده از ابزارهاي IT شکل گرفته است، مديران و مسؤولان در تمامي سطوح نيازمند درکي صحيح از فناوري اطلاعات هستند. اينان افرادي هستند که فرآيند اصلاح را پيش خواهند برد، پس بايد از مشکلات و فرصتهاي پيشرو، شناختي شفاف داشته باشند. استراتژي سرمايهگذاري کشورهاي در حال توسعه بايد در انتخاب پروژههاي دقت مضاعف به خرج دهند تا از زمان و منابع موجود استفاده بهينه را ببرند. در اين کشورها، پروژههاي توسعه IT بايد به گونهاي طراحي و انجام شوند که به افزايش مشارکت شهروندان در فرآيندهاي دولتي، تسهيل بروکراسي اداري و صرفهجويي در زمان و منابع منجر شوند. بر اساس اين نگاه، لازم است که استانداردها و معيارهايي مشخص براي سنجش ميزان موفقيت پروژهها و همچنين تشخيص اولويت انجام پروژهها تدوين شود.علاوه بر اين، تعيين اهداف، فهرست کردن منابع موجود، تنظيم برنامههاي کوتاهمدت، ميانمدت و بلندمدت، اندازهگيري خروجيها براي تخصيص مؤثر منابع جهت حمايت از اهداف استراتژيک دولت ضروري به نظر ميرسد. همکاري ميان نهادها لازمه ايجاد فرآيندهايي کارآمد و سودمند در دولت الکترونيک، کنار گذاشتن رويههاي متداول در سازمانهاي مختلف است که معمولاً اکراه و مقاومت اين سازمانها را در پي دارد. در اين ميان، همکاري نهادهاي دولتي، شرکتهاي خصوصي و NGOها به قانونگذاران کمک خواهد کرد که براي اصلاح هدفمند فرآيندهاي قديمي و تسريع اين اصلاح با کمک ابزارهاي IT، اقدامات لازم را انجام دهند. متخصصان بخش خصوصي که درکي عميق از موضوعاتي مانند تجارت الکترونيکي، فناوري اطلاعات، بازاريابي و مديريت دارند، ميتوانند به افزايش آگاهي قانونگذاران از طراحي فرآيندهاي دولت الکترونيک کمک کنند. دخيل کردن شهروندان حرکت پايدار در مسير اجراي طرحها، مستلزم ايجاد حس مالکيت و تعلق خاطر در مجريان، شهروندان و بازيگران مرتبط با طرحهاست که خود به همکاري سازمانهاي اجرايي پروژهها با کميته مديريتي هر منطقه و دخالت دادن گروهها و افراد بومي و محلي در اجراي طرحها نياز دارد. مفهوم دولت الکترونيک حول محور شهروند معني پيدا ميکند. بر اين اساس، به موضوع دولت الکترونيک صرفا نبايد از منظر کاهش هزينهها يا افزايش کارايي پرداخت، بايد بهبود زندگي شهروندان عادي را به عنوان يکي از اهداف اصلي اين پروژه در نظر گرفت. فقط در اين صورت است که پروژه دولت الکترونيک از حمايت مردمي برخوردار ميشود. در اين ميان، مشورت با شهروندان دربار طراحي سيستمها و برنامههاي کابردي که حول محور شهروندان ميگردد، اهميت فراوان دارد. در عين حال که برنامهريزان و قانونگذاران بايد تفاوتهاي بومي و فرهنگي مناطق مختلف را در نظر بگيرند. مرجع Public Sector Technology & Management, March / April 2006
+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 18:11  توسط علیرضا ابراهیمی
|
فرهنگ بهرهوري(2)
ابعاد توسعه بطور كلي تحت نامهاي توسعه سياسي ،فرهنگي واقتصادي خوانده ميشود ، و هر جا كه اصطلاح توسعه يه صورت منفرد به كار ميرود منظور يوسعه به طور عام است كه برپايه همان سه محور مذكور استوار شده است . در اينجا بنابر ريشه هايي كه از بحث اصلي به جا گذاشته ايم ، لازماست تعريفي از توسعه فرهنگي با ذكر ارزيابي منطقي از رابطه اي دو جانبه كه ازبالا و پايين توسعه فرهنگي با توسعه سياسي وتوسعه اقتصادي برقرار مي كند، به دست دهيم : « توسعه فرهنگي ،انبساط فكري جامعه در جهت جانشين كردن مراتب عقلي به جاي مراتب پيش فرضي در قواعد تصميمگيري است.فرهنگ يك مفهوم ساختاري است كه جامعه به وسيله ان قالب ريزي ميشود. همچنين نظام تعيم و تربيت مقوله ي است كه مي تواند فرهنگ را به شكل بلند مدت تحت تأثير قرار دهد و آن را متحول سازد و آن را به سمي هدايت كند كه آرمان توسعه اي يك كشور خواهان آن است . به اين ترتيب ميخواهيم نتيجه بگوييم كه توسعهفرهنگي مرحله بعدي توسعه سياسي قابل دسترسي است . تازماني كه زمينه هاي لازم درزاه انجام شدن توسعه سياسي در يك كشور صورت نپذيرد واز دل آن نظام تعليم و تربيت بيرون نيامده باشد تا براساس ريشه دارترين فلسفه جهان بيني حاكم برمجموعه افراد ، آنها را به پيش برد ، در قالب فرهنگي يك كشور توسعه اي صورت نخواهد گرفت . توسعه فرهنگي يعني همپايياخلاق نظري و اخلاق عملي درميان توده مردم است. اخلاقيات يك جامعهبه شكل نطري دريافتهاي فراتر ذهني است و يا حتي فطري است. اگر بين نظر و عملكه صحنه نمايش افعال رفتاري افراد در جامعه است شكاف و جدائي باشد ضمن آنكه اين شكاف تصويري از چهره آن اجتماع است يعني فرهنگ ، درواقع اين جامعه جدايي خود را از توسعه فرهنگي اعلام داشته است . جانشين كردن مراتب عقلي به جاي مراتب پيش فرضي در تصميم گيري از سوي افراد يك جامعه ، همانطور كه در تعريف توسعه فرهنگي آمد، يعني جانشين كردنانديشه تعقلي به جاي انديشه ديكته اي است . ديكته اين است كه يك محور خارجي بيايد و سريتر از درك ،فرد را بنابر كنش ،به واكنشي هماهنگ و خواسته اي ، راهبرباشد. از اين روي ، اين جابجايي آغازعصر تازه در حيات يك ملت است . چون اين دگرگوني معناي توسعه فرهنگي است .»8 دريك كشور ، توسعه فرهنگي تابع توسعه سياسي مي شود و توسعه اقتصادي تابع توسعه فرهنگي. از اين روي توسعه فرهنگي دريك رابطه دو جانبه از اين دو ، براي يك جامعه سرانجام، دروازه رفتن به سوي توسعه اقتصادي مي شود كه اساس برنامه ريزيهاي سياست گذاران يك كشور راددر برمي گيرد. جايي كه برداشت ما از توسعه سياسي عبارت ميشود از : مكان دستيابي گروهاي اجتماعي به انيشه هاي آگاهانه راجع به اصول مشاركت نظري و عملي ميان افراد هيات حاكمه و گروهاي ذي نفوذ با ديگر طبقات ،درپيشبرد اهداف آرماني و كلي جامعه ، بدون ترديد مي توان گفت به اين وسيله ،زيربناهاي اصلي مربوط به هاديهاي جامعه به سمت تحول كيفي استوار شده تلقي ميگردد. آژانس بهرهوري اروپا EPAضمن اينكه از بهرهوري به عنوان يكديدگاه فكري ياد مي كند و هدف آن را تلاش در جهت بهبود وضع موجود مي داند ، درجه استفاده مؤثر از هر يك از عوامل توليد را به عنوان تعريف بهرهوري مي پذيرد . هاديهاي جامعه ، مجموعه عناصر مركب از نقش و نگارهاي فرهنگي با آميزههاي اكيد تربيتي در روح و روان افراد آن جامعه است . اين هاديها را مي توان در معيارهاي از قبيل : قانون پذيري ، احترام به حقوق ديگران علمي شدن جامعه ،مسئوليت پذيري ، اقتصادي بودن و نزديك شدن اخلاق نظري و عملي افراد جستجو كرد. مراتب قانون پذيري در راستاي هدايت يافتن جامعه به سوي تثبيت اجتماعي و گسترش نظم درميان آحاد آن سيار مهم و حياتي مي باشد . زيرا وجود نظم ، وجود قانون را ميرساند . قانون نهاد است ، چون ترتيبي درتكليف افراد جامعه در طريقه انجام امور زندگي شان را روشن مي سازد.قانون پذيري و نظم جزو نخستين نمادهاي فرهنگي هستند كه شناسه اي از نحوه انجام فعاليتهاي افراد را از نظر مفهوم بهرهوري در جامعه بازگو مي كنند ، بدونوجود نظم و قانون مرد در زندگي سرگردان مي مانند و از آنجا كه قاعده مشخص و روشني براي انجامامور از سوي آنان پيروي نمي شود ، به اين ترتيب به سادگي مي توان چنين فرض كرد كه بهرهوري در جامعه و برخوردار بودن آن از نتايج مطلوب و توأم با حداكثر بازدهي در سطح خردو كلان ، بستگي تام به نظم و ترتيب و انسجام قانوني درتمامي سطوح دارد. دريك جامعه براي داشتن پايه ريز يهاي مستحكم از نظر توليد و صنعت و خدمات كه شبكه پيوند ي عظيم اجتماعي را به دنبال خواهد آورد و به معنايي ديگر گامبرداستن آن در راستاي كشاندن افراد به سوي بهرهوري هر چه بيشتر ،بيش از هر چيز مستلزم اين است كه طرحهايبنيادي از سوي نخبگان اجتماعي براي درك فرهنگي اين موضوع از سوي مردم انجام پذير د. احترام به حقوق ديگران صفت ممتاز ديگري است كه همچون قانون پذيري ونظم از صورتهاي صريح درباب مسائل مربوط به توسعه فرهنگي است . در صورت احراز اين ويژگي در نزد عموم افراد يك جامعه ، موجب به حداقل رسيدن هزينه هاي اجتماعي و دادرسي هاي انتظامي خواهد گرديد . در اين صورت فعاليهاي روزمره وجاري درميان زندگي افراد سير طبيعي و بيدردسر خود را طي خواهد نمود . افرادسعي براين خواهند داشت كه از طريق كلاهبرداري و شارلاتانيزم، به ناحق طبقه اجتماعي خود را از نظر درامدي بالا ببرند . به عبارت ديگر جامعه به تدريج يا ناگهاني از استاندارد زندگي دور نمي افتد و هر كس خود را موظف مي داند بنابرفعاليت و زحمت مفيدي كه مي كشد هم به نفع خود كار كند و هم نفع اجتماعي را براي جامعه خود به دنبال داشته باشد . اين الگوي ساده در مدخل توسعه فرهنگي ، فرهنگ بهره وري را در ميان انسانها تقويت و گسترش خواهد داد. علمي شدن و بودن جامعه ، ركن پايدار در تركيب ناپايدار فرهنگ بهرهوري التزام دار خواهد بود ، واگر جامعه اي علمي نگر نباشد و يا اگر علمي نگر بوده باشد ولي در اثر گذشت زمان و مسير حوادث تاريخي از اين خاصيت دور شود ،تركيب فرهنگ بهرهوري در آن جامعه مفهوم ناپايدار تلقي مي گردد. پس علم و جاري بودن تفكر علمي درميان مديريت تصميم گيري از سوي افراد يك جامعه نيز رابطه اي اساسي و تنگاتنگ با مفهوم بهرهوري دارا است . قرين اين صحبت اين خواهد بود كه براي گسترش فرهنگ بهرهوري ، نخست بايد علم و علم پذيري گسترش يابد به عبارت ديگر آمورزش وپرورش همچون ميخهاي پرچ شده اي در دل جامعه جاسازي شده باشد. كلام آخر اينكه نظام آموزش و پرورش درشكل صحيح و استوار آن به صورت ريشه اي و دامن گستر و در حداقل هزينه براي عموم افراد درسطح يك جامعه پياده شده باشد . مسئوليت پذيري عنصر ديگري از عناصر هادي جامعه به سوي تحول و پيشزفت خوانده ميشود .مسئوليت پذيري افراد ، كوشش مستمر آ“ان براي به ثمر رسيدن هر چه مطلوب تر يك فعاليت در زمينه هاي گوناگون است . به عبارت ديگر يك فعاليت مفيد كه مي تواند سرانجام به توليد محصول مفيد و ارزشمند مبدل گردد، دراثر بيمبالاتي و سهل انگاري و بي مسئوليتي مراتبي ديگر از بالا يا پايين (تفاوت نمي كند ) تلف نخواهد شد، بلكه به افزايش سطح بهرهوري فردي و اجتماعي منتهي خواهد گرديد. بنابراين مسئوليت پذيري ، تصوير واضحياز فرهنگ بهرهوري به شمار مي آيد . اقتصادي بودن جامعه و افراد آن نگاه با پشتوانه اي است كه يك علم به مفهوم بهرهوري دارد. همانطور كه پيشتر خاطر نشان ساختيم ، تمامي فعاليتها بالاخره در درون ناگزير از آن است كه براي تبديل شدن به يك محصول فيزكي ،از يك فرآيند تبديل نهاده يا نهاده در محدوديت امكان دسترسي قرار مي گيرد، ستاره آن نيز محدود به ظزف نهاده خواهد بود . از اينجا تعريف علم اقتصاد كه در تخصيص بهينه منابع مستتر است ، نمودار ميگردد. به بياني از اين تعريف زيبا مفهوم بهرهوري بيرون ميآيد . تكرار ميكنيم؛ چرا كه ما به دنبال اين هستيم كه هم از نظر ظرف نهاده ( به كارگيري حداقل آن) و هم از نظر ظرف ستاده ( استحصال حداكثر آن ) به نتيجه مطلوب برسيم . تمامي اينها در تعبير ما از عنصر ديگرهاديهاي جامعه يعني اقتصادي بودن نهفته است وجامعه موفق وپيروز جامعهاي است كه اين ويژگي را دارا باشد و بعبارتي ارزش سرمايههاي خود را اعم از سرمايه انساني ياسرمايه فيزيكي بداند. در اينجا آخرين تصوير زيبايي كه درقاعده بهرهوري صورت فرهنگي را به خود خواهد گرفت و موجب پديد آمدن يك عنصر از هاديهاي جامعه ميشود، يعني درجه نزديكي اخلاق نظري و اخلاق عملي افراديك جامعه، قابل طرح ميشود. در جامعهاي كه ميان اخلاق نظري آن يعني آنچه كه آيين تربيتي حاكم و آن دسته از تعليمات كه به صورت فلسفي به بار ذهنيت ها ميافزايد و معتقدات صرف را نزد آدميان مشهود ميگردد، تفاوت و جدايي وجود دارد، آسيبهاي اجتماعي به حد شگرفي بالا، سعي و تلاش در تنقيح رفتاري پايين و در عوض ريا و كذب از درون به بيرون به درون بالا، و جستجوهاي تعويض شخصيتي و چند شخصيتي وافر ديده خواهد شد . بديهي است اين جامعه در سلسله فعاليتهاي خود در سطح داخل و در نظام بين الملل، همواره جايگاه بي نظم و ترتيب ، غير استاندارد و غير قانوني ، متعدي و متجاوز خواهد داشت . اينجا باب توسعه فرهنگي بسته وقاعده بهرهوري بي ارزش و بيحساب خواهد بود. با اين بيان ارتباط دوسويه فرهنگ و بهرهوري ونقش خوداتكائي انسانها در بازسازي اين دو روشن ميشود . زيرا فرهنگ و بهرهوري هر دو با انسان شروع ميشودند و به انسان نيز ختم مييابند. به عبارت صريح كلمه در يك جامعه هنگامي كه فرهنگ قانون پذيري و مسئوليتپذيري و احترام به حقوق ديگران حكمفرما باشد و هنگامي كه جامعه علمينگر بوده و فرهنگ اقتصادي بودن را درك كرده باشد، در آن جامعه فرهنگ بهرهوري نيز در تمامي فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي راه يافته و حاكميت پيدا كرده است . اما چگونه؟ قبلاً گفته بوديم زيربناهاي اصلي براي تحكيم يافتن هاديهاي جامعه به سمت تحول و پيشرفت بستگي به رهيافتهاي توسعه سياسي درآن جامعه دارد، و بنابر تعريفي كه از اين مقوله ارائه گرديد روشن ميشود ثبات و امنيت اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي در گرو آن است. از قانون پذيري شدن افراد يك جامعه نبايد درخواست يك جانبه اي را مدنظر داشت. هايديهاي جامعه همچون قانونپذيري و غيره نمودارهاي فرهنگي هستند . افراد طي زمان و تحت تعليم و تربيت مي توانند به اين ويژگيها برسند. از مجموعه سخن ميخواهيم نتيجه بگيريم كه زمينه هاي تاريخي و آثار علمي نظام تعليم و تربيت نشان خواهد داد كه چه مراتبي از آماده بودن يا نبودن جهت پذيرشها و گسترش توان ظرفيت قرار دارد. چرا كه در مفهوم انساني امر توسعه ، زيبناهاي فكري و فرهنگي مردم يك كشور سهم عمده اي دارند. اين زيربناها از مايههاي نظام تعليم و تربيت آن جامعه نشأت ميگيرند، و مردم هر كشور با داشتن تصويري از توسعه در صحنه ضمير خود، كليت جامعه رادر مسيري قرار مي دهند كه ميخواهند آن را در جايگاهي از توسعه يافتگي بيايند. ليكن اين بنا بردستگاه فكري غالب و حاكم كه تبديل به سمبل فلسفه تاريخي نظام تعليم وتربيت درآن جامعه گشته است و عرضهاي به فراخي فرهنگ آن را در برگرفته است، مردم را هم ميتواند آمادهپذيرش به تحول در ابعاد مختلف زندگي اجتماعي، اقتصادي وفرهنگي سازد و هم مي تواند مانع عمده را در راه حركت وپيشرفت آنان داشته باشد وسكون اجتماعي را در گذر زمان به دنبال بياورد. اگر جامعه و مردم آن در مسير درست نظام بيرون ميآيد قرار گرفته باشند، صورت توسعه در پروسه زمان كه جايگاه تحول يك جامعه ميگردد، بنياديترين تغييرات هوشمندانه و هدف مدار را در سطوح مختلف زندگي افراد آن رقم ميزند. اگر مردم يك جامعه آمادگي درك و دريافت شرايطي كه منتهي به توسعه كشور ميشود، نداشته باشد، به حقيقت يك تاريخ كه نظام تعليم وتربيت آنها، آنها را بدانجا كشانده است و آنان را مستعد اين دريافت نكرده است ، مربوط ميشود. از اين روي و تحتچنين شرايطي از بنبست اجتماعي و تاريخي براي يك جامعه ، لزوم به آمدن دستگاه مديريتي با ترتيبات سياسي اكيداً اصلاح گرانه براي متحول ساختن آن ، روشن و آشكار ميگردد، تا با مبنا قرار داد تربيت انسانها و صاحب ارزش بودن شان ، مبناي توسعه را از درنگ زمان دورساخته و جامعه خويش را به سوي اهداف آرماني و كلي به پيش برد. با اين تعابير نقش« مديريت از بالا» يعني «مديريت سياسي» جامعه از سوي كساني كه عملاً هدايت كننده امور جامعه خويش ميشوند، طرح اساسي مسئله توسعه و توسعه فرهنگي ميشود. به عبارت صريح كلمه و در جهت ختم كلام ، تا زماني كه رهيافتهاي توسعه سياسي، در جامعه درمانده تاريخي و آسيب ديده تربيتي، نقش نگيرد، از علائم فرهنگي همچنان بنبست اجتماعي پديدار خواهد بود. گفتار خود را با معرفي تركيب دو واژه فرهنگ و بهرهوري آغاز نموديم ، و طي آن جستجو گر رابطه اكيد بهرهوري با فرهنگ شديم ، و بهرهوري را جدا از زاويه صرف اقتصادي ، و نخست درمدخل توسعه فرهنگي دانستيم . چرا كه به اين ترتيب جامعه خواهد توانست به چشم اندازهائي سالم از اقتصاد و برنامه ريزيهاي آن كه اغلب منظور نظر سياستگذاران ميشود، اميدوار باشد . دراين راستا نيز از طريق پويشهاي مفهوم توسعه در كليت ، ابعاد آن را كه در توسعه سياسي و فرهنگي و اقتصادي خوانده ميشود، شناختيم . مدعا اين است كه بهرهوري به عنوان يك فرهنگ درمحتواي دستيافتهاي جامعه به توسعه فرهنگي عاملي اساسي از مجموعه عوامل براي توسعه اقتصادي خواهد گرديد، چرا كه اين خود تابع توسعه سياسي ميشود، تا از گذار آن و از بناگوش آن وطبق تعريفي كه از توسعه سياسي آمده ، پديدار شدن هاديهاي جامعه كه منتهي به تحول و توسعه خواهند شد، حاصل آيد. در مدار اين جريان ، انسانها به عنوان بازيگري اصلي كه خود عامل و تغيير در صورت و محتواي زندگي آنها در جهت بهبود، به عنوان هدف جريان توسعه، همواره مدنظر ميباشد، قرار دارند. اما اين انسانها در حاكميت تاريخي و تحت نظام تعليمي و تربيتي در غشاي فرهنگي ، تبديل به عناصر بي نقش در زندگي اجتماعي و حتي فردي خود ميشوند. از همين روي و از همينجا نقش مديريت از بالا مطرح ميشوند. مديريتي كه در جوامع درمانده تاريخي مديريت ناآشنا و غير اسطوره اي است. مديريتي كه بالاخره بايد بيايد تا الگوي عملي براي تحقق مبناي توسعه يعني تربيت انسانا و ارزش دانستن آنها ارائه شود، كه بهرهوري درست از همينجا سر خواهد زد. منبع: فصلنامه شوراي فرهنگ عمومي ، شماره 3
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 19:28  توسط علیرضا ابراهیمی
|
فرهنگ بهرهوري(1)
مقدمه زندگي فردي و اجتماعي آدميان در ميان جوامع خودهمواره وابسته به محدوديتي از زمان شروع تا زمان ختم آن است . از اين رو به طور اساسي آنچه كه عملاً به بهره برداري وانتفاع فردي و اجتماعي مي انجامد ، دوره اي است كه از گذار دوران بلوغ و پيش از ورود به دوران از كارافتادگي مي باشد ، كه شامل حداكثر فعاليت انسانها است . به عبارت ديگر تاريخ تحولات اجتماعي در عمل منبعث از دوران مياني زندگي افراد است . در اين صحنه از زندگي است كه انسان ميتواند صورتي از شكوه و جاودانگي را در فعاليتهاي مختلف زندگي از خود به جاي بگذارد . از همين روي دريك جامعه كه متشكل از گروهاي مختلف اجتماعي مي گردد ،جدا از محورهاي اكتسابي مربوط به زندگي و نحوه گذاران آن در طريقه شكل دهي به سيستم فكري نسبت به مفهوم رندگي ،نقش گسترش زمينه هاي پرورشي و آموزشي بسيار مهم و حياتي مي نمايد . اين درجه اهميت مربوط به آن چيزي است كه در مجموع از اين سيستمهاي فكري قرار است جامعه اي به حيات خود ادامه دهد. بنابراين به عنوان يك محصول از سالم بودن يا ناسالم بودن آن ، يعني جامعه ، زندگي و قوام آن جامعه يا انحطاط و واپس گرايي آن ،مسلم ميگردد. با چنين پيش زمينهاي، آنچه كه در قوام و جاي گيري موقعيت جهاني يك جامعه درعصر حاضر مي تواند بيانگر ارتباط ودرجه همبستگي آموزش و پرورش و تقويت يافتن استعدادها ، در ميان بنيان آن جامعه يعني انسانها باشد ، مربوط به انباشتهاي تجربي تنهابه صورتهاي ظاهر فيزيكي در علم حركت با علم مواد خلاصه پذير نيست . بلكه به ابن مقوله نگرش كلي حاكم است. به عبارت تجربي به شمار ميرود . انباشتهاي تجربي در ميانه يا بطن يك جامعه براي انتشار يا تكثير و از آنجا تقويت واستحكام موضوع وماندن در تاريخ ،نقشي سرنوشتسازدارند . در تاريخ جوامع پيشرفته امروزي انباشتهاي تجربي ريشه هاي اساسي رفتن آنان به سوي مسئله استانداردها مي باشد . فعاليتهاي اقتصادي سالم از استحكام وتوجه نظري و عملي پايهگذاران اصلي آن جامعه به استاندارد در جوامع از يكي يا دو سده قبل به عنوان يك ضرورت ،پل ارتباطي مرحله تحول و پشرفت آنان بوده است . در حقيقت اين پذيرش رعايت استانداردها پيش از هر چيز صورت فرهنگي داشته و در اساس مربوط به سير تحول فرهنگي آن جوامع بوده است .لذا اثرات اين پذيرش بدون آنكه بتواند به كمتر مانعي برخوردنمايد به سرعت گسترش يافت و موجب تقويت تفكر استاندارد در تمام فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي گرديد. بنابراين مضمون مطرح ،يعني استاندارد ،به نظر ميرسد پذيرش و رعايت آن در تمامي فعاليتهاي يك جامعهنوين ، در گذار ديروز خودبه امروز خود، اين نخسنين آموزش مردم آن درقبال مفهوم «بهرهوري » بوده باشد. در اين مقاله به صورت نظري سعي بر اين است كه به طور خلاصه بنابرديدكاه مبتني برارزشمندي ونقش مهم سطح فرهنگي مردم يك جامعه دربرابر اين مفهوم به آن پرداخته شود. تعريف واژه ها 1ـ فرهنگ 3 فرهنگ يك پديده ريشه اي در محتوا ي هر جامعه است . اگر نگوييم كه همه چيز يك ملت به فرهنگ آن ملت باز مي گردد ، بايد بگوئيم چه چيزي در جامعه وابسته به فرهنگ آن جانعه نيست ؟ فرهنگ ريشه در تعليم و تربيت دارد. در حقيقت ا روزي كه بشر اموخت كه بياموزد ، شروع به ساختن اولين بناهاي فرهنگي در ميان خود و ديگر هم نوعان نمود . اگر آموخت كه بگذارد ، به اين ترتيب توانست نماد فرهنگي اولين شكل غذا خوردن را به جا بگذارد . زندگي افراد بشر در فرهنگ خلاصه مي شود . شكل گيري فرهنگها در جوامع گوناگون از يك شكل گيريها حتي موقعيت جغرافياي يك قاعده مخصوص پيروي نمي كند . در اين شكل گيريها حتي موقعيت جغرافيايي يك قوم مي تواند تأثير گذار باشد . فرهنگ ، مجموعه اي مركب از نمايشهاي رفتاري افراد در زندگي جمعي آنان به حساب مي آيد . اين نمايشهاي رفتاري در تربيت لباس پوشيدن ، سخن گفتن ، زينت بخشيدن ، معاشر تي بودن با نبودن ، تركيب غذايي و طرز غذا خوردن ، نحوه يادگيري فنون وبه كاربستن آنها، درجه قانون پذيري ، محترم شمردن حقوق ديگران ، پايبندي بر قول و قرار ، تنظيم آيين نامه ها و مراسم ، شكلهاي عرفي ، ترتيبات مربوط به انتخاب شونده ، و غير قابل تجلي است . فرهنگ سايه هر ملتي است كه شكل آن با گونه هاي مربوط به ديگران ملل، متفاوت است . فرهنگ را مي توان حتي در نوع ابزارها، جنس ساخته شده و شكل آنها در طول زمان جستجو كرد . مسئوليت پذيري عضو ديگري از عناصر هادي جامعه به سوي تحول و پيشرفت خوانده مي شود . مسئوليت پذيري افراد، كوشش مستمر آنان براي يه ثمر رسيدن هر چه مطلوب تر يك فعاليت در زمينه هاي گوناگون است . به نظر رابرت ردفبيلد (R.Redfield )فرهنگ تفاهمي قراردادي است كه در اعمال و ساختهها، تجلي مي كند و جوامع را از هم متمايز مي سازد . يا در تعريف ديگري كه هر سكويت (M.H erskovits ) بيان مي دارد : فرهنگ آن قسمت از محيط است كه بدست انسان ساخته شده و تأثير پذيرفته است . فرهنگ ماوراء پديده هاي غريزي است . فرهنگ در بر گيرنده تمام عوامل است كه فرد از گروهاي انساني ، يا توسط تكنيكهاي و سيوه هاي گوناگون ، نهادهاي اجتماعي ، باورهاو اشكال مختلف تماس و غيره به طور ناآگاهانه تحت تأثير قرار گرفته است . ويژگيهاي عمده فرهنگ عبارتند از : 1ـ فرهنگ بين افراد مشترك است ، بعبارت ديگر خصوصيات فردي افراد جزو فرهنگ به حساب نمي آيد ، مگر آنكه بوسيله افراد ديگر ياد گرفته شود . |