تبليغاتX
مهدیس

 

ان الحسین(ع) المصباح الهدی و السفینه النجاه 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 19:5  توسط علیرضا ابراهیمی  | 
زندگی نامه امام حسین (ع)

امام حسین فرزند دومین امام علی و حضرت زهرا علیه السلام است . آن حضرت در شهر مدینه به روز سوم شعبان (مصباح المتهجد/758) از سال سوم ( کافی 4638) یا پنجم شعبان از سال چهارم هجرت (ارشاد / 198) دیده به جهان گشود . کنیه ایشان ابوعبدالله و از جمله لقبهایشان رشید - طیب - وفی - زکی - مبارک - سبط و سید آمده است ( کشف الغمه 216/2 ) آن حضرت شش ماه و ده روز با برادر مهترش امام حسن علیه السلام فاصله سنی داشت و مراحل رشد و نمو خویش را مدت کمتر از هفت سال در مصاحبت با رسول الله صلی الله علیه و آله و سی سال در کنار امیرالمومنین و ده سال با امام حسن علیهما السلام گذراند. ( تاریخ اهل البیت /76) و به سال 49 یا 50 هجری پس از شهادت مظلومانه امام حسن علیه السلام امامت شیعیان را بر عهده گرفت .( کافی 461/1 و 462 امامت آن حضرت مقارن با حکمرانی معاویه بود و از آنجا که امام حسن علیه السلام با او صلح کرده بود ایشان نیز همان روش و سیره را ادامه داد . چه با مجاهدتهای امام حسن علیه السلام حق و باطل برای مسلمانان شناخته شده بود و اصل اسلام در خطر جدی قرار نداشت . خطر از آنجا آغاز شد که معاویه به سال 59 هجری تصمیم گرفت پسرش یزید را به عنوان خلیفه پس از خود تعیین کند و برای اطمینان از وقوع چنین امری بر آن شد که در زمان حیات خود از مردم برای او بیعت بگیرد .معاویه خود نخستین کسی شد که با پسرش یزید دست بیعت داد . ( مروج الذهب 36/3 و 37 ابن سعد در طبقات می نویسد : حسین بن علی بن ابیطالب از جمله اشخاصی بود که با یزید دست بیعت نداد . وی می افزاید : با مرگ معاویه در سال 60 هجری پسرش یزید بر مسند خلافت تکیه زد و مردم با وی بیعت کردند. آن گاه یزید با ارسال نامه ای به حاکم مدینه نوشت : مردم را فراخوان و از آنان بیعت گیر . و از بزرگان قریش آغاز کن و نخستین آنان حسین بن علی باشد ( تراثنا ش 164/10  چون حاکم مدینه از امام حسین علیه السلام بیعت خواست حضرتش در پاسخ گفت : ما خاندان نبوت و معدن رسالتیم . و یزید فاسق میگسار و آدم کش است . و مثل من با مثل او بیعت نکنند . و در سخنی دیگر فرمود : و بر اسلام سلام باد آنگاه که این امت به حاکمی چون یزید مبتلا شود و غیره . مسعودی مینویسد : یزید مردی عیاش بود . پرندگان شکاری و سگ و میمون و یوز نگه میداشت و میگساری می کرد . . . و در ایام وی غنا در مکه و مدینه رواج یافت و لوازم لهو و لعب به کار رفت و مردم آشکارا میگساری می کردند  .

و درباره رفتار او با رعیت می گوید : فرعون در کار رعیت از او عادل تر و در کار خاصه و عامه مردم خویش منصف تر بود . ( مروج الذهب 77/3 و 78

امام حسین علیه السلام چون اوضاع مدینه را واژگونه یافت درنگ در آن شهر مقدس را جایز ندانست و در روز یکشنبه دو روز مانده به آخر رجب از سال 60 هجری به اتفاق اهل بیت و یاران خود راهی مکه شد . ( ارشاد / 201

آن حضرت هدف از خروج خویش را در وصیتی به برادرش محمد بن حنفیه چنین بیان فرمود : حقیقت آنکه من از روی سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشده ام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدم صلی الله علیه و آله . اراده دارم امربه معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیرت جدم و پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام رفتار کنم و غیره

امام حسین علیه السلام به فاصله 5 روز در شب جمعه سوم ماه شعبان به مکه معظمه وارد گردید . ( ارشاد / 202

*          *         *

چون مردم کوفه در عراق از مرگ معاویه و امتناع امام حسین علیه السلام از بیعت یزید اطلاع یافتند نامه های فراوان در پشتیبانی از امام حسین علیه السلام امضاء کردند و حضرتش را به کوفه فراخواندند . آنان نوشتند : ما در انتظار تو با کسی بیعت نکرده ایم و در راه تو آماده جانبازی هستیم و بخاطر تو در نماز جمعه و جماعت دیگران حاضر نمی شویم . امام حسین علیه السلام در پاسخ به درخواستهای مردم کوفه مسلم بن عقیل را در نیمه ماه مبارک رمضان به جانب کوفه روانه کرد . و به او گفت : نزد مردم کوفه برو . اگر آنچه نوشته اند حق باشد مرا خبر ده تا به تو ملحق شوم . مسلم به روز پنجم شوال وارد کوفه شد چون خبر ورودش انتشار یافت 12000 کسب و بقولی 18000 نفر با او بیعت کردند . وی این مطلب را به امام حسین علیه السلام گزارش داد و از آن حضرت خواست به کوفه بیاید . اخبار کوفه به یزید رسید . وی در اولین عکس العمل نعمان بن بشیر حاکم کوفه را عزل و بجای او عبید الله بن زیاد را نصب کرد ( مروج الذهب 66/3 ) و به او فرمان داد که مسلم بن عقیل را به قتل برساند . ( تاریخ طبری 258/4 ) و از طرفی مزدوران خود را بسیج کرد تا امام حسین علیه السلام را در شهر مکه غافلگیر کرده ازمیان بردارد چون امام علیه السلام از توطئه سوء قصد به جان مبارکش آگاهی یافت از سر حفظ حرمت و قداست بیت الله الحرام مناسک حج را به اضطرار پایان برد و به روز هشتم ذی حجه از سال 60 هجری مکه را به قصد عراق وداع گفت . ابن عباس بعد از واقعه کربلا در نامه اش به یزید می نویسد : هرگز فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا ( ص ) به حرم خدا طرد کردی و آن گاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافلگیر او را بکشند . سپس او را از حرم خدا به کوفه راندی وترسان و نگران از مکه بیرون شد با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود و اگر در مکه اقامت میگزید و خونریزی در آن را روا می شمرد از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده می شد. لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را حلال شمارد. و بزرگ شمرد آنچه را که تو بزرگ نشمردی از آنجا که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند. عبید الله با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و پناه دهنده او هانی بن عروه را در کوفه به طرز دلخراشی به شهادت رساند . ( تاریخ طبری 300/4 ) و از آنجا که می دانست امام حسین علیه السلام رو به شهر کوفه می آید سپاهی به سرکردگی حر بن یزید ریاحی برای زیر نظر گرفتن سپاه آن حضرت به منطقه قادسیه گسیل کرد . حربن یزید در محلی به نام شراف با امام حسین علیه السلام روبرو شد و سخنانی بینشان رد و بدل گردید. آن حضرت نامه های اهل کوفه را که دو خرجین بود به حربن یزید عرضه کرد و دعوت آنان را خاطرنشان ساخت و راه خود را ادامه داد . . . تا آنکه به روز دوم محرم سال 61 هجری به ناحیه نینوا وارد شد

در این زمین بود که ابن زیاد در رسید و نامه ای به حربن یزید تسلیم کرد . متن نامه این بود : آن گاه که این نامه تو را رسد و فرستاده ما پیش تو آید بر حسین سخت گیر و او را در بیابانی فرود آر که نه دژ در آن باشد و نه آب

حربن یزید در اجرای دستور ابن زیاد کاروان امام حسین علیه السلام را در نقطه ای به نام کربلا متوقف کرد . فردای آن روز عمر بن سعد فرستاده عبید الله بن زیاد نیز با چهار هزار جنگجو وارد شد . شایان گفتن است که حربن یزید پیش از شهادت امام حسین علیه السلام از کرده خود اظهار پشیمانی و توبه کرد و در جرگه یاران آن حضرت به درجه رفیع شهادت نائل آمد . عمر بن سعد سه روز مانده به عاشورا پانصد سواره بر کرانه فرات مامور کرد تا کاروان حسینی به آب دسترسی نداشته باشد. ( تاریخ طبری 311/4 و 312 ) و روز نهم محرم تاسوعا  امام حسین علیه السلام و اصحابش به طور کامل در حلقه محاصره دشمن واقع شدند و دشمن یقین کرد که دیگر برای آن حضرت یاوری نخواهد آمد . عصر تاسوعا دستور حمله و آغاز جنگ از جانب دشمن صادر گردید

امام حسین علیه السلام چون تحرکات دشمن را بدید برادرش عباس بن علی علیهما السلام را فرمود : سوارشو - جانم به فدایت ای برادر - تا آنان را دیدار کنی و بگویی : شما را چیست و چه در سر دارید ؟! و غیره

حضرت عباس علیه السلام با آنان به مذاکره پرداخت و آنان پذیرفتند که حمله را تا فردا به تعویض اندازند .  سر انجام آن فردا ( عاشورا ) فرارسید

عمربن سعد با سی هزار جنگجو حمله را آغاز کرد . ( امالی الصدوق / 101 و 374 ) و سپاه امام حسین که 32 سواره و 40 پیاده بودند ( کامل ابن اثیر 560/2 ) مردانه در برابر حملات ایستادند و شجاعانه جنگیدند و کشتند و کشته شدند . هر کس از یاران آن حضرت شهادت می یافت جای خالیش پیدا بود ولی سربازی که از سپاه یزید بر خاک می افتاد سربازی دیگر جایش را می گرفت

جنگ همچنان به راه خود ادامه می داد تا بدانجا که اصحاب امام حسین علیه السلام همگی کشته شدند . در این هنگام نوبت به خاندان حضرتش رسید . اولین کس از آنان که پای در میدان گذارد پسر مهترش علی اکبر بود. ( تاریخ طبری 341/4 ) و به دنبال او دیگر کسان امام حسین علیه السلام از جمله فرزندان امام علی و امام حسن علیهما السلام و جعفر طیار و عقیل به میدان رفتند و پس از رزمی دلاورانه شهد شهادت به کام ریختند . و عباس بن علی علیهما السلام هم که به قصد آب آوردن نبرد خویش را آغاز کرده بود مورد هجوم دشمن واقع شد و هستی خویش را فدای حسین علیه السلام ساخت

حساسترین لحظه عاشورا آن هنگام بود که عزیز زهرا و جگر گوشه مصطفی بی یار و یاور باقی ماند و دشمن از هر سو به حضرتش حمله آورد و غیره

حجاج بن عبدالله که خود در صحنه حاضر بود می گوید : به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم که فرزند و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او ثابت قدم و آرام خاطر باشد . . . خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم . وقتی حمله می برد پیادگان از راست و چپ او همچون بزغالگان از حمله گرگ فراری می شدند

همو اضافه می کند : به خدا در این حال بود که زینب دختر فاطمه به طرف آن حضرت آمد . . . در این وقت عمر بن سعد نزدیک حسین رسید . زینب به او گفت : آیا ابو عبدالله کشته می شود و تو نگاه می کنی !؟

گوید : گویی اشکهای عمر را می بینم که بر دو گونه و ریشش روان بود . وروی از زینب بگردانید . . . ( تاریخ طبری 245/4

برای امام حسین علیه السلام شش ( ارشاد / 253 ) یا نه ( تاریخ اهل البیت / 102 ) یا ده ( کشف الغمه 250/2 ) فرزند از مادران مختلف شمرده اند که از آن فرزندان علی اکبر و عبدالله شیر خوار ( علی اصغر ) در کنار پدر به شهادت رسیدند و امام سجاد علیه السلام پیشوای چهارم شیعیان گردید .

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 19:3  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)(4)

نويسنده:على كرمى

5ـ سراينده و دانشمند بزرگ «شيخ كاظم ارزى» كه روزى با تعمق در جلوه ها و نُمودهاى عزّت و آزادگى عاشورا دگرگون شده بود، شعرى سرود كه يك بند آن اين گونه است:

قَدْ غَيَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ كُلَّ جـارِحَة

اِلاّ الْمَكارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِيَرِ ...

«نيزه هاى بيداد استبدادِ عنانگسيخته و بى مهار توانست همه اندام و اعضاى پيكر آن آزادمنشان عدالتخواه را دگرگون سازد; امّا اراده شكستناپذير و منش بزرگوارانه و مترقى و همّت والاى آنان را هر گز نتوانست تغيير دهد!»

هنوز سراينده اين شعر، آن را براى كسى نخوانده بود كه يكى از آشنايان او در عالم رؤيا ريحانه سرفراز پيامبر فاطمه(عليها السلام) را ديد كه آن حضرت به او فرمود: برو و اين سروده را از «شيخ كاظم ارزى» بگير!

او از خواب بيدار شد و شگفتزده راه خانه شاعر را در پيش گرفت و با اين كه با او ميانه خوبى نداشت به در خانهاش آمد و گفت: هان اى دوست عزيز!خوب بشنو ببين تو اين شعر را سرودهاى؟

قَدْ غَيَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ كُلَّ جـارِحَة

ِلاّ الْمَكارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِيَرِ ...

او غرق در حيرت شد و پاسخ داد آرى! امّا هنوز آن را براى كسى نخواندهام، تو را به خدا بگو تو از كجا خبر دارى و آن را از كجا به دست آوردهاى؟!

او گفت: من در عالم رؤيا فاطمه(عليها السلام) را ديدم وآن حضرت اين شعر را براى من خواند و فرمود: برو اين سروده را از «شيخ» بگير! و من پس از اين كه از خواب بيدار شدم راه خانه تو را در پيش گرفتم.[81]

شكوه صلابت و آزادگى نهضت عزّتساز عاشورا در نگاه دشمن

اسناد حماسهساز عاشورا نشانگر اين حقيقت است كه حسين(عليه السلام) و ياران آزادهاش در گذر زمان در برابر استبدادى ددمنش و خونخوار و سپاهى دژخيم و بى شمار در بيابانى خشك و سوزان رو به رو شدند.

دشمن هر آن چه در توان و امكان داشت بسيج كرد و با همه امكانات از جنگ روانى وبمباران دروغ و تحريف و كتمان حقايق و ترور شخص و هدف تا بستن آب بر روى كودكان وبيماران، خشونت و بى رحمى بى حد و مرز و كشتن و اسب تاختن بر بدنها و شكنجه و مثله كردنها و با آنچه در تصور نمي گنجد كوشيد تا نهضت آزادي خواهانه و ذلّتستيز عاشورا را به پذيرش تسليم و تحقير و رأى دادن به مديريت به سبك استبدادى و امضاى اسارت مردم مجبور سازد، امّا سرانجام در برابر اراده شكستناپذير حسين(عليه السلام) جز شكست و رسوايى ابدى چيزى ندرويد!

اين حقيقت درخشان حتى در گزارش و سخنان دشمن نيز آمده است; به عنوان نمونه:

1ـ «حُميد بن مسلم» از گزارشگران رويداد عاشورا در وصف شكوه و شكستناپذيرى پيشواى آن مى گويد:

«فَوَاللّهِ لَقَدْ شَغَلَنِى نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هِيْبَتِهِ عَنِ الْفِكْرَةِ فِى قَتْلِهَ.»[82]

«به خداى سوگند كه فروغ فروزان سيماى حسين و جمال و هيبت او به گونهاى مرا مجذوب و واله ساخته بود كه انديشه كشتن او را از ياد بردم!»[83]

2ـ پس از رويداد جانسوز عاشورا، يكى از منتقدان، برخى از سپاه شوم اموى را نكوهش كرد كه ننگ و نفرين بر شما! چگونه فرزندان پيامبر را آن گونه ناجوانمردانه قتل عام كرديد؟

او پاسخ داد:

«دوست من! بيهوده سخن مگو! اگر تو نيز آن روز آنچه را ما با آن روبه رو شديم مي ديدى، جز جنايت و بيدادى كه از ما سر زد از تو سر نمىزد; چرا كه ما باگروهى كم شمار رو به رو شديم كه دستهايشان بر قبضه شمشير بود و شيرآسا از هر سو، جنگاوران و رزمندگان را به خاك هلاك مي افكندند و خودرا بى هيچ هراسى به درياى مرگ مىزدند! آنان مردمى بودند كه نه در برابر ثروت و مقام سر فرود مىآوردند و نه امان و اماننامه و نه زور و خشونت و مرگ! چيزى نمي توانست ميان آنان و مرگ هدفدار يا چيرگى بر حكومت مانع شود و اگر ما اندكى در برابر آن اراده هاى مصمم و شكستناپذير كوتاه مىآمديم جان همه سپاه اموى را مي گرفتند! با اين وصف اى بىمادر! ما تيرهبختان چه مي توانستيم انجام دهيم؟»[84]

3ـ پس از ورود كاروان اسيران به كاخ پوشالى «عبيد» در كوفه، او بر آن شد تا با تحريف ودجالگرى، ننگ كشتار پيشواى آزادى و ياران آزادي خواه او را از دامان خود و رژيم خودكامه اموى بزدايد و كار را به تقدير و خواست خدا نسبت دهد، كه امام سجّاد(عليه السلام) با اين كه جسم نازنينش در بند بود، با به هيچ انگاشتن خشونت و بيداد حاكم، لب به بيان حقيقت گشود و روشنگرى كرد كه آنان را نه خدا، كه سپاه استبداد قتل عام كرد!

اين جا بود كه آتش كينه و خشم «عبيد» از منطق ستمستيز و روح تسخيرناپذير نهضت عاشورا زبانه كشيد و نعره برآورد كه تو هنوز هم جرأت و جسارت آن را دارى كه در تالار كاخ من، هر چه گويم، پاسخ دهى و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع كنى؟!

بدينسان خشنترين دژخيم استبداد لب به عزّت و شكستناپذيرى نهضت عاشورا گشود و به واماندگى و شكست خشونت و استبداد، اعتراف كرد.

4ـ هنگامى كه پيشواى آزادى گام به ميدان دفاع نهاد، پس از روزها تشنگى و تلاش و بدرقه دردناك ياران راه و تحمل آن شرايط دشوار محاصره و پيكار نابرابر، طبق روال عادى بايد خسته و تسليمپذير و داراى روحيهاى درهم شكسته باشد و در برابر ده ها هزار نفر دستها را به نشان تسليم بالا برد، اما شگفتا! كه وقتى سپاه استبداد با او رو به رو شد، شهامت و شجاعت و قدرتى را در برابر خود يافت كه هرگز تصور نمي كرد! هر كس به انگيزه شرارت پيش رفت، لحظهاى مهلت نيافت; از اين رو «عمر بن سعد» فرياد كشيد: مادرهايتان در مرگتان بگريند، مي دانيد به جنگ چه كسى رفتهايد؟ اين فرزند بزرگترين قهرمان اسلام و كشنده عرب است; «هذا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ.»[85]

بدينسان به شكوه و شكستناپذيرى آن حضرت اعتراف كرد.

5ـ «شمر»، خشنترين فرمانده سپاه استبداد در اعتراف به آزادگى و شكستناپذيرى حسين(عليه السلام) گفت: به خداى سوگند كه او روح تسخيرناپذير پدرش على را در كالبد دارد.[86]

بدينسان نهضت عاشورا نه تنهادر منطق و منش، سربلند و سرفراز درخشيد كه در جهاد و دفاع نيز شكستناپذير شد.

نتيجه گيرى

با بازنگرى و جمع بندى آنچه آمد، به اين نتيجه مي رسيم:

1ـ عزّت نفس و كرامت روح و رفتار بزرگوارانه از بنيادي ترين دهشهاى اسلام به انسان، و از هدفهاى بزرگ تربيتى پيامبران و از ويژگي هاى ارجدار اخلاقى و انسانى است.

2ـ اين ويژگى اوجبخش در رشد و بالندگى انسان، و قانونگرايى و سلامت فرد و جامعه ومديريت آن نقش معجزهآسايى دارد; چرا كه اگر انسان به گوهر كمياب عزّت و بزرگمنشى وميوه هاى دلانگيز آن دست يافت و از بلاى ذلّت و احساس پوچى و يابزرگپندارى وخودكامگى و رهآورد ويرانگر آن رها شد، تنها سرِ بندگى در برابر خدا ـ كه سرچشمه عزّت و توانايى و زيبايى است ـ فرود مىآورد و در برابر غير او، سربلند و استوار و شكستناپذير مي ايستد و زمامدار خود وفراتر از خود مي شود. چنين فرد و جامعهاى، نه تاريكانديشى و ستم و تباهى را بر مي تابد و نه به ديگران روا مي دارد; چه كه پيش از هر چيز خود را عزيزتر و برتر از اين حقارتها و تباهي ها مي نگرد و مي يابد.

3ـ نهضت عدالتخواهانه عاشورا، داراى ابعاد گوناگون و آموزه هاى ارزشمندى براى زندگى سرشار از عزّت و آزادگى است. اين حركت سِتُرگ با اين وصف كه از آغازين روزهاى شكلگيرى تاكنون با الهام از بينش و منطق حسين(عليه السلام) و طلايه داران راه او، مورد پژوهش قرار گرفته وهزاران كتاب و مقاله در تحليل آن نگارش يافته، باز هم گاه به بُعدى از آن مي توان راه يافت كه انديشه ها به آن راه نجسته است. موضوع «جلوه هاى عزّت و شكستناپذيرى عاشورا بر اساس آموزه هاى قرآن» يكى از آن مفاهيم جالب است.

4ـ اگر اين نهضت عزّتطلبانه و ذلّت ستيز، در ابعاد گوناگون مورد پژوهش دقيق و همه جانبه قرار گيرد، از همان جرقه هاى آغازين نفى بيعتخواهى زورمدارانه از سوى پيشواى آزادى تا نپذيرفتن پيشنهاد همكارى با استبداد، سكوت و كنار آمدن با آن، دورافكندن امان و امان نامه ها، به هيچ انگاشتن فشارها و تهديدها، محتواى نامه هاى روشنگر، خطبه هاى شعور آفرين، موضعگيري هاى حماسهساز، ديدارها و اتمام حجتها، تا لحظه لحظه رشد و شكوفايى و اوج آن در روز عاشورا و شهادت حسين(عليه السلام)، و تا طنين تلاوت قرآنِ سرِ سرفراز او بر فراز نيزه و در كاخ بيداد و پيام رسانى كاروان اسيران آزادي بخش و بازگشت پيروزمندانه آنان به كرانه هاى گلگون فرات و ...، سراسر عزّت آفرين و افتخارانگيز و ستمستيز و عدالتخواهانه است.

5ـ از سوى ديگر نگرش به تمامى اسناد عاشورا نشانگر آن است كه اين نهضت عزّتخواهانه از آغاز تا ادامه كار هماره و همه جا از قرآن و سيره و منش پيامبر سرچشمه گرفته و پيشوا و ياران وسفيران و پيام رسانان آن هماره در انديشه و منطق، منش و موضعگيرى، برنامهريزى ونتيجهخواهى، قرآن را مشعل راه قرار دادهاند.

6ـ از شاهكارهاى سِتُرگ حسين(عليه السلام) اين بود كه شخصيت عزّتخواه و منش آزادىطلب وروح و انديشه استقلالجوى پروردگان قرآن و پيامبر را ـ كه زير فشار استبداد ديرپا نابود شده وكار فريب و سركوب و تحميل ذلّت به جايى رسيده بود، كه اگر يكى از كنيزكان دربار اموى را هم نامزد رهبرى مي كردند، با او بيعت مي شد ـ با روشنگرى فكرى و شورانگيزى و حماسهسازى والگودهى عينى و عملى خويش، زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.

به مردم ذلّتزده و تحقير شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشيد تا خود را انسان وصاحب حرمت و كرامت بنگرند، خود را به سان حاكمان و مديران جامعه، داراى حقوق و آزادى وامنيت متقابل بخواهند، و به خود جسارت و شهامت انديشه و مقايسه و سنجش و گزينش و نفى آزادانه بدهند.

7ـ سرانجام اين كه عاشورا به مفهوم حقيقى، نه تحريف شده آن، روح همّت و آزادگى در كالبدها دميد، خون شهامت و شجاعت و شكستناپذيرى و ايمان و عدالت بر بوستان جانها تزريق كرد و با افروزش شعله هاى حيات و حركت در جنبشها و نهضتهاى اصلاحى و انسانى وسلب امنيت از ستمكاران و خودكامگان راه رسوايى و نابودى استبداد را تا هماره تاريخ وتضمين كرامت و حقوق انسان گشود، تا كدامين جامعه آن درسها را آن گونه كه بايد فرا گيرد.

منبع: نشريه فرهنگ جهاد، شماره 29

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:28  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)(3)

نويسنده:على كرمى

«آيا چنين پنداشتى كه تنها "اصحاب كهف" و "رقيم" از نشانه هاى شگفتانگيز قدرت بي كران ما بودند؟ هنگامى را به ياد آور كه آن جوانانِ حقطلب و آزادي خواه به آن غار پناه بردند، و گفتند: پروردگارا، از سوى خود رحمت و بخشايشى به ما ارزانى دار، وبراى ما راه نجات و هدايتى در كارمان فراهم آور ... .»

آيا تلاوت اين آيات، نشانگر اين حقيقت نيست كه رژيم اموى در پرده مذهب سالارى و ادعاى جانشينى پيامبر، چنان شرك و ظلم و كيش شخصيت و اختناقى را حاكم ساخته بود كه ديگر جايى براى آزادى و عدالت و سرفرازى و عزّت و طرفداران آنها نبود و آنان بايد به سان «اصحاب كهف» از خشونت و شرارت دژخيمان استبداد به كوه ها و دشتها و غارها پناه برند وطرحى ديگر براى نجات و آزادى بيفكنند؟

راستى چرا آن سرِ سرفراز و موجانگيز در مركز قدرت و در كاخ استبداد، اين آيه را تلاوت كرد:

(وَسَيَعْلَمُ الَّذِيْنَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَب يَنْقَلِبُونَ)[63]

«كسانى كه ستم كردند به زودى خواهند دانست كه به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت.»

آيا جز اين است كه به ستمستيزى نهضت خويش پاى مي فشارد و اميد مي دهد كه پيروزى از آنِ منش و روش آن ترجمان عزّت و آزادگى و رهروان راستين راه اوست؟

بدينسان مي نگريم كه پيشواى آزادى از آغاز نهضت عزّتخواهانه و ستمستيزش تا روز عاشورا و پس از آن با سرِ سرفرازش به همراه كاروان اسيران آزادي بخش و ذلّت ستيز در كوفه وشام و تلاوت آيات قرآن به مناسبتهاى گوناگون، از سويى از روح شكستناپذير قرآن وفروفرستنده آن ـ كه سرچشمه عزّتها و قدرتهاست ـ يارى مي جويد و به او اعتماد مي كند و از دگرسو به همراه آن به سوى هدف بلند و آرمان خدايى خويش گام مي سپارد و با تمسك هماره به آن نشان مي دهد كه كار سِتُرگ او كه در حقيقت كارى قرآنى و نبوى و علوى است، از قرآن سرچشمه گرفته و گام به گام بر شاهراه آن پيش رفته، و تنها به هدف آفرينش و پياده كردن مقررات قرآن و تأمين حقوق و كرامت بندگان او انديشيده است.[64]

درخشش هماره نهضت عاشورا

دانشمندان در نگرش به راز صعود و سقوط جامعه ها، برترين و پايدارترين سرمايه جنبشها را احساس عزّت و شخصيت و استقلال انديشه و ابتكار عنوان مي كنند، و مي دانيم كه استبداد سياهكار اموى، گوهر كمياب احساس عزّت و آزادگى و شجاعت و ابتكار را در جامعه كشت و از آن مردم زنده و بالنده،[65] به تدريج گورستانى سرد و خاموش پديد آورد!

كار ذلّتپذيرى و واپسگرايى و فقدان آزادى انديشه و بيان مردم، به جايى رسيد كه به هر انحصارگر و زورمدارى ـ كه خود را جانشين خدا و پيامبر عنوان مي داد و منتقد و مخالف خود را مارك كفر و ارتداد و خيانت مىزد ـ تسليم مي شدند و به خواست او، اطاعت از وى و عمالش را واجب، نقد او را حرام، و همكارى و وفاى به بيعت اورا لازم پنداشته و او را «اولوا الأمر» و صاحب اختيار مال و جان و ناموس و وطن و دين مردم مي خواندند!

نهاد قدرت خود را فراتر از قانون مىپنداشت و هر آنچه را مي خواست، ديكته مي كرد ومردم در بند نه تنها دم بر نمىآوردند كه ناگزير، استقبال هم مي كردند و به تمام مظاهر خودسرى و زورگويى و اسارت و تحقير، آفرين هم مي گفتند.

يكى از سرايندگان آن زمان در وصف سرطان مرگبار دنبالهروى و خفّتپذيرى جامعه از استبداد چنين مي سرايد:

«فَإنْ تَأْتُوا بِرَمْلَة اَوْ بِهِنْد نُبايِعُها اَمِيْرةَ مُؤْمِنِينا!»

«اگر از زنان و كنيزكان كاخ اموى، به سان "رمله" يا "هند" را هم نامزد رهبرى و خلافت كنند، ما مردم دربند از فرط ذلّتپذيرى و سركوب شدگى با آنان بيعت مي كنيم!»[66]

* * *

... امّا نهضت شكستناپذير و زندگي ساز عاشورا به مردم ذلّتزده و تحقير شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشيد تا خود را انسان و صاحب حرمت و كرامت بنگرند، خود را به سان حاكمان و مديران جامعه داراى حقوق و آزادى و امنيت بخواهند، قدرت و حكومت را برخاسته از خواست خدا و نظارتپذير و تضمينگر حقوق مردم بطلبند، و به خود جسارت و شهامت انديشه و مقايسه و سنجش و گزينش و نفى آزادانه بدهند.

كار سِتُرگ و عزّتآفرين حسين(عليه السلام) و عاشورا اين بود كه آن شخصيت عزّتخواه و آن منش آزادىطلب و آن روح و انديشه استقلالجوى پرورده قرآن و پيامبر را با روشنگرى فكرى و دهش عقيدتى و شورانگيزى و حماسه سازى و الگودهى عينى و عملى خود و خاندان و شاگردان و يارانش زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.

«فَأَنَا الْحُسَينُ، نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِكُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِكُمْ وَ لَكُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[67]

پس از نهضت عزّتساز عاشورا و رسيدن پيام شكست ناپذيرى و صلابت آن بر جاى جاى قلمرو اسلام و اثرگذارى معجزهآساى آن در زدايش نكبت و حقارت و ترس و ستمپذيرى، و دميده شدن روح شهامت و آزادگى در كالبد جامعه و تزريق خون شرف و كرامت در رگها، در وصف دگرگونى مطلوب و مترقى دلها و انديشه ها بر ضدّ استبداد و اختناق، همان شاعر آزادمنش، كه پيش از عاشورا از ذلّتپذيرى و حقارت مردم آن گونه در نهان مي ناليد، اين بار بلند و آشكارا چنين سرود:

«حَشَيْنَا الْغَيْظَ حَتّى لَوْ شَرِبْنا دِماءَ بَنِى أُمِيَّه مـا رَوَيْنـا!»

«گستره دلهاى ما به اندازهاى از خشم و كينه استبدادگران اموىمسلك انباشته است، كه اگر خون پليد آنان را هم بياشاميم سيراب نخواهيم شد!»[68]

اگر پس از مبارزه آزادمنشانه امام حسين(عليه السلام) و شهادت انتخابى و حماسهساز او و خاندان و ياران عزّتمند و شكستناپذيرش مي بينيم به تدريج لبها گشوده و زبانها باز و چهره ها و استعدادها ظاهر شده و مردم منش مترقى و مردمنواز و عادلانه آل على(عليه السلام) را زندگي ساز و احياگر اسلام و قرآن وصف مي كنند و خود آنان را به عنوان سمبل آزادى و آزادگى و بشردوستى مي ستايند و تاعرش بالا مي برند و در برابر آن، استبداد و اختناق و خشونت و فساد اموى و مهره ها و دژخيمهاى پليد آن را به باد نفى و نكوهش و لعنت و نفرين مي گيرند و با شورشها و قيامهاى پياپى آنان را به دوزخ مي فرستند، همه اينها پرتوى از شعله عزّتآفرين و ذلّت ستيز عاشوراست.

اگر در راه كربلا، سخن شورآفرين جوان دانشمند امام حسين(عليه السلام)، روح آزادمنشان را مي نوازد كه جان پدر! با اين موضع حقطلبانه، چه باك از مرگ پر عزّت و افتخار انگيز؟ «يا أَبَةِ إِذَنْ لا نُبالى بِالْمَوْتِ»[69] و روز عاشورا با اين بينش و منطق شكستناپذير، دليرانه در برابر بيداد قامت بر مي افرازد: به خداى سوگند نبايد اين فرومايه و فرزند فرومايه بر مردم ما حكم براند ... «وَاللّهِ لايَحْكُمُ فيْنَا اَبْنُ الَّدعِىّ ...»[70] و ديدگاه و منطق يادگار ارجمند امام مجتبى(عليه السلام) در پاسخ پرسش پيشواى آزادى از مرگ آزادمنشانه، سندِ شكوه و افتخار مي گردد كه از عسل مصفّا شيرينتر و دلنشينتر است; «اَحْلى مِن العَسَلِ!»[71] و اگر در آستانه عاشورا آن موضعگيرى بى همتاى سردار عاشورا و برادرانش را در برابر امان و اماننامه «شمر» مي نگريم كه دستهاى خيانتبارت بريده باد! و ننگ و نفرين بر اماننامهات اى دشمن خدا! آيا از ما مي خواهى كه برادر و سالارمان حسين(عليه السلام)، فرزند ارجمند فاطمه(عليها السلام) را رها سازيم و سر بر آستان لعنتشدگان بساييم و ننگ و عار فرمانبردارى آن خودكامگان انحصارگر و سياهكار را پذيرا شويم؟ «تَبَّت يَداكَ وَ لُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ أمانِكَ يا عَدُوَّ اللّهِ...»[72] همه اين جلوه هاى عزّت و صلابت و درايت، پرتوى از تابش روح ستم ستيز و عزّتآفرين حسين(عليه السلام) و عاشوراى او بر دلهاست.

نيز اگر پس از بسته شدن راه بر كاروان حسين(عليه السلام)، و واكنش آن حضرت كه ضمن روشنگرى دليرانهاى فرمود: در چنين شرايط ظالمانهاى مرگ را جز سعادت نمي بيند; و زندگى با ستمگران خشونتكيش را ملالانگيز و جانفرسا مي داند! «فَإنّي لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَياةَ مَعَ الظالِمينَ إلاّ بَرَماً»، هر كدام از خاندان و يارانش در برابر سهمگينترين فشار و ددمنشى استبداد، ضمن پاسخهاى لبريز از صفا و وفا، يكصدا با صلابت و قوّت قلب به پا مي خيزند وپافشارى مي كنند كه: نه، حسين جان! تو را رها نخواهيم ساخت! زشت باد چهره زندگى پس از تو! «لا أَرانَا اللّهُ ذلِكَ اَبَداً... لا وَاللّهِ لانُفارِقُكَ أَبَداً حتى نَقيكَ بِأسيافِنا وَ نُقْتَلُ بَيْنَ يَديك ...»[73] اين موضع شكوهبار، پرتوى از تابش روح سِتُرگ حسين(عليه السلام) بر جانهاى حق طلب و ارواح كمالجوى آنان است.

اگر در گرماگرم آن نهضت ذلّتستيز، شهامت و شكستناپذيرى سفير آزادى را مي نگريم كه در برابر اماننامه استبداد، نداى آزادگى سر مي دهد كه:

«أقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً وَاِنْ رَايتُ المَوتَ شَيْئاً نُكْراً ... .»[74]

«سوگند ياد كردهام كه جز به آزادي خواهى سر بر بستر شهادت نگذارم.»

اگر ميزبان دليرش، «هانى» و نيز «قيس صيداوى»، آن نامهرسان درايتمند و شجاع و نيز زن آزادهاى چون «طوعه» را مي نگريم، كه خانه گلين خود را به سنگر آزادگى و پناهگاه «مسلم» تبديل مي سازد،[75] و اگر پس از روز سِتُرگ عاشورا و پس از طنينافكن شدن نداى آزادي خواهى حسين(عليه السلام)بر بام گيتى در آن روزگار وحشت و ترور، قيام شجاعانه «عبداللّه بن عفيفها» در مسجد و مجلس دژخيم كوفه و نداى عزّتخواهانه دختر آزاده او را مي نگريم; اگر صداى اعتراض زنان دگرانديش و مخالف استبداد، نظير زن «خولى» و «نوار» خواهر «كعب» ـ از فرماندهان سپاه استبداد ـ و همانندهاى او در خانه ها و كوچه ها ضدّ جنگ و جنون سرداران دين فروش اموى به گوش مي رسد و حتى درون خانه هايشان بر آنان ناامن مي شود، اگر نهضت شجاعانه توّابين، قيام دليرانه مختار، انقلاب مدينه، قيام «ابن زبير» در مكّه و شورش «نجده حنفى» در «يمامه» يكى پس از ديگرى زبانه مي كشد; اگر فرياد يحيي بن حكمها، زيد بن ارقمها، جوان حقجوى شامى، سفير آزادمنش رومى، عالم نوانديش مذهبى يهود در مجلس يزيد و خروش زنان و دختران بزرگ و آزاده مدينه، نظير «اُم سلمه»، زينب دختر آزاده عقيل و ديگر زنان و مردان استبدادستيز مدينه و جاى جاى قلمرو اسلام، به آسمان بر مي خيزد، همه و همه پرتوى از خورشيد ظلمتسوز و عزّتآفرين حسين(عليه السلام) و عاشوراى اوست.

بالاتر از همه اينها، اگر امام سجّاد(عليه السلام)، زينب(عليها السلام)، فاطمه، اُمّكلثوم، سكينه، رقيه و ديگر خواهران و دختران دانشمند و عدالتخواه حسين(عليه السلام) توانستند با به دوش كشيدن داغ لاله ها، با فرصتسازى و مديريت و شجاعت خويش همه جا را به دانشگاه عزّت و آزادگى تبديل ساخته و از كنار شهادتگاه پيشواى آزادى تا دروازه كوفه، كاخ «عبيد»، منزلگاه هاى ميان كوفه و شام تا كاخ دمشق و خرابه شام و در هر كوى و برزن، رعدآسا و ظلمت سوز و شعلهافكن، شورى ديگر برپا كنند و شعورى تازه بر انگيزند و دنيا را پر صدا سازند، و حتى سراپرده اموى را نيز به اعتراض وشورش ضدّ استبداد برانگيزند، همه اينها از جلوه هاى عزّت و شكستناپذيرى عاشورا وثمره دميده شدن روح همّت و شهامت بر كالبدها و تزريق خون كرامت بر رگهاى مردم بلازده، ومساعد ساختن شرايط و فضابراى تنفس و روشنگرى و تحول مطلوب است.

به راستى آيا مدينه، مكّه و كوفه، آن سه مركز بزرگ آن روز جهان اسلام، و شام ـ كه قلمرو استبداد اموى بود و نيروى تاريكانديش و خشن آن كه به سياهكاران اموى امكان آن فجايع را مي داد[76] ـ پيش از هجرت تاريخساز و مبارزه سِتُرگ و شهادت عزّت طلبانه حسين(عليه السلام)، به سان پس از آن بود؟

آيا پيش از عاشورا و در آن فضاى پر اختناق و آكنده از تملق و بتسازى و ظالمپرورى ـ كه آگاهان و خيرخواهان جامعه دهانشان دوخته و قلمهايشان شكسته، و اوباش و سگهاى هار استبداد همه جا بى مهار و رها مىلوليدند ـ ممكن بود امام سجّاد آن خطبه روشنگر و رسواساز را در جهت نجات مردم و تزلزل اركان استبداد، در مكّه يا مدينه و كوفه ايراد كند؟

آيا كسى مى توانست در تالار استاندارى كوفه و در برابر «عبيد»، آن دژخيم سياهرو و يا در كاخ يزيد بر سبك استبدادى حاكم و رايج اعتراض كند و آن را نقد نمايد؟

اگر اين گونه بود، چرا كوفه، مكّه، مدينه، شام و ديگر شهرها پيش از عاشورا، در برابر آن فجايع دهشتناك خاموش و مرده بود؟ چرا نداى اعتراض و پايدارى و شهامت از هيچ جا بر نمي خاست و دعوت به حق و هشدار از بيداد و خشونت و ددمنشى و داغ و درفش و زنده به گور ساختن آزاديخواهان و دريدن حلقوم حقطلبان و بنياد و گسترش دخمه هاى مرگ و شكنجه و به يك كلام تبديل سيره و سيستم عادلانه و آزادمنشانه و بشردوستانه پيامبر و على(عليه السلام) به يك مذهب سالارى خشن و هراسانگيز و منحط و عقب مانده، جز از خاندان على(عليه السلام)و برخى رهروان راه آنان، از جايى شنيده نمي شد؟ و چرا پس از جاباز كردن پيام عاشورا در دلها بود كه نمايندگان مردم مدينه و برخى شهرهاى ديگر پس از ديدارى از شام و ملاقات با خليفه و شكايت از عمال خشونتكيش او، وقتى به شهرهاى خود باز گشتند، تازه فرياد اعتراضشان مردم را شوراند كه اى واى! ما از نزد رهبر و خليفه بيدادگر و پليدى مىآييم كه همه مقررات خدا را شكسته و حقوق مردم را پايمال مي سازد؟

كار سترگ و معجزه آساى حسين(عليه السلام)

نكته ظريفتر و باريكتر اين كه، چرا «زينب» با آن شكوه و شهامت و دريادلى، شب عاشورا با احساس خطر جدّى به جان پيشواى آزادى، آن گونه بىقرار مي شود،[77] امّا پس از عاشورا با اين وصف كه در بند اسارت است و زير برق شمشيرهاى دژخيمان سياهرو، با درايت وشهامتى وصفناپذير در پاسخ فريبكارى و دجّالگرى «عبيد»، پاسخ اهانت و تحريف او را مي دهد:

«... إِنَّما يَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ يَكْذِب الفاجِرُ وَ هُوَ غَيرُنا.»

«تنها انساننماهاى خودكامه و پليدكارند كه رسوا مي شوند و عناصر بدانديش وبدكردارند كه دروغ مي بافند، و فاسق و فاجر، ديگران هستند كه حقوق و آزادى وحق حاكميت مردم بر سرنوشت خويش را بازيچه مى سازند، نه ما خاندان رسالت كه هماره پرچمدار و مدافع و رعايتگر حقوق مردم هستيم.»

در پاسخ پرسش فريبكارانه او كه گفت: «ديدى خدا با برادرت، حسين و خاندانت چه كرد؟»

اين سان عارفانه و حماسهساز روشنگرى كرد:

«ما رَأَيتُ إِلاّ جَميلا... فانْظُرْ لِمَن الْفَلَحُ يُومَئِذ، هَبَلَتكَ اُمُكَ يابنَ مَرجانَه!»

«من جز نيكى و سرفرازى چيزى نديدم! خداى فرزانه از آنان، دفاعِ از حق و عدالت و حمايتِ از آزادى و حقوق پايمالشده مردم را خواسته بود، كه آنان فرمان حق را با جان پذيرا شدند، و در اين راه به سوى شهادتگاه پرافتخار خود شتافتند و با سرفرازى سر بر بستر شهادت نهادند، و به زودى خداى توانا تو و آنان را در دادگاهى گرد آورده و رويارويى آغاز خواهد شد و آنگاه خواهى ديد كه در برابر دادگاهى كه داورش خداست، رستگارى و پيروزى از آنِ كيست; آزادي خواهان و حقطلبان; يا بانيان اختناق و پاسداران ظلمت! مادرت در مرگت گريه كند! هان اى پسر مرجانه! چه مي گويى؟ تو مىپندارى پيروز شدهاى؟!»

نيز با منطق و بيانى روشنگر و كوبنده در كاخ استبداد، شيرآسا بر يزيد مي خروشد:

«فَكِد كَيْدكَ، وَاسْعَ سَعيَكَ، وَ ناصِبْ جُهدَكَ، فَوَ اللّهِ لا تَمحُوَنَّ ذِكرَنا، وَ لا تُميتُ وَحْيَنا، وَ لا تُدرِكُ اَمَدَنا، وَ لا تَرحَضُ عَنكَ عارَها، وَ هَل رَأيُكَ اِلاّ فَنَداً، وَ اَيّامُكَ اِلاّ عَدَداً، وَ جَمعُكَ اِلاّ بَدَداً ؟ يَومَ يُنادِى المُنادِ: اَلا لَعنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمينَ.»

«تو اى يزيد! هر فريب و نيرنگى دارى ضد ما به كار گير، و هر اقدام و تلاشى كه مي توانى دريغ مدار و به آن دست بزن، امّا سوگند به خداىِ پيروزمند كه نخواهى توانست نام بلند و پرشكوه دودمان ما را از ميان بردارى و نه نورِ روشنگر وحى وفرهنگ خداپسندانه و انساندوستانه ما را خاموش سازى; و نه مي توانى به جلال وشكوه دست يابى و نه موفق خواهى شد تا لكه ننگ و عار اين ستم و بيدادى را كه به آن دست يازيدهاى از دامان و پيشانى خود و رژيم پوشالى و هراس انگيزت بشويى واز پرونده زندگى رسوايت بزدايى! آگاه باش كه رأى و ديدگاه تو سخت سست وبي اعتبار است و روزگار ميداندارى و فرصتِ تاخت و تازت بسيار اندك، و دار ودسته كفتارمنشات رو به پريشانى و پراكندگى است. دور نيست روزى كه نداگرى ندا سر دهد كه: هان اى مردم! به هوش باشيد كه لعنت و نفرين خدا بر گروه تاريكانديشان و دژخيمان بيداد پيشهاى است كه حقوق و آزادى انسانهارا پايمال مي سازند.»

به جاى بى قرارى و گله از روزگار، با آرامشى شگرف به ستايش و سپاس خدا مى پردازد:

«فَالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ، اَلَّذى خَتَم لاَِوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَ المَغفِرَةِ وَ لاِخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَ الرَّحمَةِ... وَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعمَ الوَكيلُ.»

«باز هم خداى بي همتا را ستايش مي كنم كه آغاز كار ما را به نيكبختى و آمرزش، و فرجام كارمان را به شهادت پرافتخار و مهر و رحمت بي كران خويش رقم زد; و از بارگاه او مي خواهم كه پاداش شهيدان پاكباخته و عدالتخواه ما را كاملتر كند و بر اجر و مزدشان بيفزايد و ما را بازماندگان شايسته و حقشناس آنان سازد كه او پرمهرترين مهربانان است و ذات بي همتاى او ما را بسنده است و نيكو حمايتگر و كارسازى است.»

در قالب پرسشى انديشاننده، عدل دروغين اموى مسلكها را به باد نكوهش مي گيرد و دليرانه از رهبرشان مىپرسد:

«أَمِنَ العَدلِ يَابنَ الطُّلَقاءِ! تَخديرُكَ حَرايِرَكَ وَ اِمائَكَ، وَ سَوقُكَ بَناتَ رَسُولِ اللّهِسَبايا ... .»

«هان اى زاده رهاشدگان! آيا اين از عدالت و دادگرى است كه تو زنان و كنيزكان خود را در امنيّت و آسايش، در پس پرده بنشانى و آنگاه دختران ارجمند و آزاده پيامبر را در بند اسارت و بيداد، به اين شهر و آن شهر بكشانى و در اين كوى و آن برزن بگردانى؟»

امام سجّاد(عليه السلام) در برابر دژخيمى چون «عبيد» جلوهاى ديگرى از عزّت و آزادگى را رقم زد:

«أَ بِالقَتلِ تُهَدِّدُنى يابنَ مَرجانَة! أَ ما عَلِمتَ أَنَّ الْقَتلَ لَنا عادَةٌ وَ كِرامَتُنا الشَّهادةُ!»

«هان اى پسر مرجانه! آيا مرا از بستن و كشتن مي ترسانى؟ مگر هنوز نمي دانى كه شهادت در راه حق، شيوه دليرانه ماست و جان را در راه خدا و آزادى تقديمداشتن مايه سرفرازى و كرامت ما! ما را از چه مي ترسانى؟»

يا در آن شرايط حساس و پرخطر با فرصتسازى شگرفى در مركز استبداد اموى رو به يزيد مي كند:

«اُنْشِدُكَ اللّهَ يا يَزيدُ!ما ظَنُّكَ بِرَسُولِاللّهِ لَوْ رَآنا عَلى هذِهِ الصِّفَةِ.»

«هان اى يزيد! تو را به خدا اگر پيامبر خدا ما را اينگونه در بند اسارت بنگرد، به پندار تو چه خواهد كرد؟»

يا بر سر سخنور سوداگر او مي خروشد:

«وَيلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبُ! اِشتَرَيتَ مَرضاةَ المَخلُوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ، فَتَبَوَّأ مَقْعَدَكَ مِنَ النّارِ.»

«هان اى خطيب! واى بر تو! خشنودىِ خاطر آفريدگان نيازمند و ناتوان را به خشم خداى توانا خريدى! اينك جايگاه تو در آتش شعلهور دوزخ است، پس خود را براى آن جا آماده ساز!»

آنگاه رو به يزيد مي كند:

«يا يَزيدُ! إِئذَنْ لى حَتّى اَصعَدَ هذِهِ الاَعواد، فَاَتَكَلَّمَ بِكَلِمات لِلّهِ فِيهِنَّ رِضاً، وَ لِهؤُلاءِ الجُلَساءِ فِيهِنَّ اَجرٌ وَ ثَوابٌ.»

«هان اى يزيد! به من امكان بده تا برفراز اين چوبها بروم و سخنان درست وشايستهاى بگويم كه هم خشنودى خدا و هدفمندى آفرينش در آنها باشد و هم اين مردم دربند، بهرهور شوند و به آگاهى و پاداشى پرشكوه برسند.»

به باور ما همه اينها نمودها و جلوه هاى عزّت و شكستناپذيرى عاشورا و ثمره دميده شدن روح همّت و بزرگمنشى و شهامت بر كالبدها و تزريق خون كرامت بر رگهاى جامعه ومردم بلازده و مساعد ساختن شرايط براى درخشش زينب و زينالعابدين است.

جلوه هاى آزادگى و شكستناپذيرى عاشورا در نگاه دانشمندان

نهضت عزّتآفرين عاشورا از آغاز تا انجام و تا هماره تاريخ، دانشگاه عزّت و صلابت وچشمهسار شكوه و آزادگى است، و در منطق و پيام، موضعگيرى و روشنگرى، ديدار و خطبه، سند و نامه و هر پيك و سفيرش گوهر كمياب عزّت و آزادگىِ مورد نظر قرآن و پيامبر و همه آزادمنشان ـ از هر مذهب و تاريخى ـ موج مىزند.

اين دريافت، نه تنها دريافت و باور دوست و آشنا، بلكه هر پژوهشگر بى طرف و بيگانه وحتى مخالف نيز هست; براى نمونه:

1ـ دانشمند نامدار اهل سنت «ابن ابى الحديد» در اين مورد نوشته است:

«سالار پرشكوه شكستناپذيران روزگار و قهرمان كسانى كه در برابر ذلّت و تحقير سر فرود نياورده، و به عصرها و نسلها درس جوانمردى و شرافت و مرگ پر افتخار را زير سايه شمشيرهاى آخته داد، و آن را بر سازش با بيداد و فريب برگزيد، پدر يكتاپرستان گيتى حسين(عليه السلام)، فرزند رشيد على(عليه السلام) است. استبدادگران اموى به آن شخصيت تسخيرناپذير و يارانش امان دادند، امّا او بدان دليل كه نمي خواست در برابر ذلّت و بيداد سر خم كند، و نيز بيم آن داشت كه اگر با پذيرش اماننامه كشته هم نشود، ذلّت بر او و ديگر آزادمنشان رهرو راهش از سوى «عبيد» و ديگر خودكامگان سياهكار و حقير تحميل گردد، مرگ پر عزّت و افتخار را بر زندگى ذليلانه برگزيد.»

2ـ شاعر دانشمند «ابونصر سعدى» از سرايندگان نامدار قرن چهارم در وصف آزادگى و عزّتمندى حسين(عليه السلام) از جمله چنين مي سرايد:

الْحسينُ الَّذِى رَأى الْمَوتَ فِى الْعِزِّ *** حَياةً وَالْعِيشَ فِى الُّذلِ قَتْلاً ...[78]

«حسين(عليه السلام) همان كسى است كه مرگ با عزّت و آزادگى را زندگى حقيقى مي نگريست و زندگى باذلّت و حقارت را مرگ.»

3ـ از «مصعب بن زبير» آوردهاند كه وقتى «سكينه» دخت آزاده حسين(عليه السلام) و همسر ارجمند خويش را اندوهزده ديد، گفت:

«لَمْ يَبْقِ اَبُوكِ لِابْنِ حُرّة عُذْراً.»[79]

«پدرت حسين(عليه السلام) ديگر براى هيچ آزادمنش و آزاديخواهى عُذر سكوت و سازش با استبداد و ذلّت را باقى نگذاشته است!»

4ـ نيز پس از فروپاشى ياران و همراهانش هنگامى كه ديد ديگر يار و ياورى ندارد، به خواندن اين شعر حماسى پرداخت:

فإِنَّ الْأُلى بِالطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمِ *** تَأَسَّوا فَسَنُّوا لِلْكِرامِ التّأَسِّيا[80]

«آن پيشتازان راه آزادى و عدالت كه در كرانه هاى فرات در برابر استبداد و تحميل سرفرود نياوردند، براى همه صاحبان عزّت و شرف، نمونه و الگوى جاودانهاى به يادگار نهادند و به صورت آموزگار و مقتداى شكستناپذير براى همه آزادمنشان جلوه كردند.»

ادامه دارد...

منبع: نشريه فرهنگ جهاد، شماره 29

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:26  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)(2)

نويسنده:على كرمى

 

«من نه به انگيزه خودبزرگبينى و حقناپذيرى بيرون مي روم، و نه طغيانگرى وآشوبطلبى; نه براى افشاندن بذر تباهى حركت مي كنم، و نه به منظور ظلم; بلكه تنها انگيزهام، سامان دادن حركت فكرى و فرهنگى و جنبش اصلاحى و انسانى و خيرخواهانه و مسالمتآميز براى اصلاح امور جامعه و اُمّت نياى گرانقدرم پيامبر است. من مي خواهم حكومت را به حق و عدالت دعوت كنم و از شيوه هاى ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبك و سيره مترقى و سرشار از عدل و داد نياى گرانقدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبك رفتار كنم.»

10ـ پافشارى دليرانه بر شايستهسالارى و بيعت و انتخاب آزاد

به هنگام تصميم پيشواى آزادى براى حركت به سوى عراق، «محمّد حنفيه» به حضور آن حضرت شرفياب گرديد و از خشونت مرزنشناس رژيم حاكم سخن گفت و از او تقاضا كرد كه جان گرامى خويش را بيشتر به خطر نيفكند، امّا آن نُماد آزادگى و جوانمردى ضمن احترام به پيشنهاد خيرخواهانه او، جلوه ديگرى از صلابت و شكستناپذيرى را در تاريخ آفريد و فرمود:

«يـا اَخى! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِى الدُّنْيا مَلجَأٌ وَ لا مَأوى لَمـا بـايَعْتُ يَزيدَ بْنَ مُعاوِية.»[39]

«برادر عزيز! اگر در كران تا كران گيتى پناهگاه و نقطه امنى برايم پيدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگى و امنيت مرا پايمال سازد، باز هم با استبداد بيعت نخواهم كرد.»

11ـ نفى امان ها و امان نامه ها

هنگامى كه تصميم گرفت تا از كنار خانه خدا به سوى عراق حركت كند، شمارى از چهره هاى مخالف استبداد، يكى پس از ديگرى به حضورش شرفياب شده، و از او تقاضا كردند كه از رفتن منصرف شود. جالب است كه همه آنان، قيام انسانى و عزّتخواهانه او را براى جامعه، حياتى و سرنوشت ساز مي نگريستند، امّا با خيرخواهى و دور انديشى، دليل مخالفت خود با آن نهضت روشنگر و تاريخساز را تزلزل و نا استوارى و بى وفايى مردم كوفه از يك سو، و نقدناپذيرى و خشونت بى مهار حكومت از سوى ديگر عنوان مي كردند.

آنان به ظاهر درست هم مي ديدند; چراكه استبداد اموى فراتر از يك ده ه سلطه مطلقه و سياه خويش بر مردم، به ويژه دوستان آل على(عليه السلام)، به گونهاى دهشتناك آزادي خواهان را گردن زد، شكمها را سفره كرد، دانشمندان و روشنفكران را تنها براى دگرانديشى از نخلها آويزان كرد، و حقطلبان را زنده به گور ساخت و دخمه ها و دهليزهاى مرگ و بساط شكنجه هاى ددمنشانه را گسترش داد و نيز از عالمنمايان و روايتگران و قاضيان سوداگر و عمله هاى ظلم ودين و آيين مردم به صورت ابزارى بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگى و حق گويى وحقطلبى و نقد قدرت را در مردم نابود كند; به همين جهت بود كه آنان با رفتن «مسلم» به كوفه، هزار هزار دست بيعت به سفير عزّت و آزادى دادند، امّا با آمدن «عبيد» و اعلام حكومت نظامى وتشديد شرارت و خشونت، فرار را بر پايمردى و وفا ترجيح دادند; چرا كه به بيان «بشر بن غالب» ـ كه از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسين(عليه السلام) ديدگاه دقيق و هوشمندانه او را تصديق كرد ـ «دلها و قلبهاى مردم، خواهان حسين(عليه السلام) است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را مي جويد، امّا شمشيرها با استبداد اموى است!»; «خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَكَ وَالسُّيُوفَ مَعَ بَنى أُمَيَّةَ!»

امّا پرسش اساسى اين بود كه، پس بايد چه كسى اين شيوه ددمنشانه را ـ كه به نام دينِ خداى عزّتبخش و پيامبر عدالت بر مردم تحميل شده بود ـ شجاعانه و بيدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفى و انكار قرار داده و بانيان و عاملان بيدادپيشه و ابليسمنش آن را به باد نكوهش ونفرين بگيرد و معرفى كند، و آن گاه با روشنگرى و دهش فكرى و اخلاقى و عملى، روح عزّت و آزادگى و شجاعت را در كالبد مرده و ذلّتزده و دنبالهرو جامعه بدمد و به حكم قرآن با شيطان فريب و استبداد مبارزه كند؟[40]

به هر حال، از چهره هاى سرشناسى كه به پيشواى آزادى پيشنهاد انصراف از حركت به سوى عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طيّار وهمسر بانوى دانش وشهامت زينب(عليها السلام) بود. او پس از حركت كاروان آزادى، نامهاى از مكّه به حسين(عليه السلام) نوشت و به وسيله پسرانش به سوى آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت كه از خشونت عنان گسيخته استبداد بر جان او بيمناك است، چرا كه نهاد قدرت به گونهاى بى بنياد و سطحى است كه هيچ نقد و چون و چرا و خيرخواهى و دعوت به حق و هشدار از قانون شكنى را بر نمي تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترين شكل ممكن برخورد مي كند.

آن گاه بى درنگ با تلاش بسيار، از برخى سران استبداد، امان نامهاى براى بازگشت آن حضرت به مكّه گرفت و يكى از مهره هاى حكومت را نيز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد. اما پيشواى آزادى پاسخى قانع كننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعيد» استاندار و رياست مراسم حج ـ كه گويى خود سركرده تروريستهاى اعزامى يزيد براى ترور حسين(عليه السلام) بود ـ چنين نوشت:

«... وَقَدْ دَعوتَ اِلى الْإيمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّلة، فَخَيْرُ الأَمـانِ اَمـانُاللّه ... .»[41]

«... براى من اماننامه فرستادهاى و در آن، وعده نيكى و سازش و مسالمت دادهاى، امّا به باور من بهترين امان و اماننامه از آنِ خداست و كسى كه در زندگى اين جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهرهور نخواهد شد; به همين جهت از بارگاه او توفيق پروا و ترس از عظمت او را داريم تا در سراى آخرت به امنيت او نايل آييم ... .»

بدينسان جلوه زيباى ديگرى از عزّت و آزادگى در نهضت آزادي خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا كه آن نُماد كرامت انسان، جز به امان و اماننامه خدا از راه پرواپيشگى و آزادمنشى وعمل به مقررات او نينديشيد و جز از ذات بى همتاى او نهراسيد.

12ـ تنديس صراحت و صداقت

از جلوه هاى عزّت و آزادگى بى نظير حسين(عليه السلام) روش آزادمنشانه و تفكرانگيز او در يارگيرى براى نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.

رهبران حركتها و جنبشها، هماره مي كوشند تا با انواع وعده ها و شعر و شعارها وابزارهاى شرافتمندانه و ... سربازگيرى كنند و بر شمار طرفداران خويش بيفزايند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمي دهند، به ويژه در هنگامه خطر، يكى از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرايى و انقلابى مي فرستند، امّا شگفتا از پيشواى آزادى كه جز روشنگرى و دعوت و مردمدارى و بزرگمنشى كارى نكرد و نه تنها كسى از آشنا و بيگانه را به همراهى خويش در فشار مذهبى، اخلاقى، سياسى و نظامى قرار نداد كه بارها و بارها آنان را در گزينش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود: اگر بخواهند، مي توانند بروند و او مسؤوليت بيعت را نيز از دوش آنان بر مي دارد! براى نمونه:

يك: حضرت هنگام حركت به سوى عراق، چنين نوشت: از حسين بن على، به سوى «بني هاشم»; امّا بعد، به هوش باشيد كه هر يك از شما در اين برنامه اصلاحطلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گرديد...; «مَنْ لَحِقَ بِى مِنْكُمْ اُستُشْهِدَ ... .»

بدين وسيله بستگان و نزديكان را در همراهى يا نيامدن، آزاد گذاشت.

دو: هنگامى كه خبر شهادت سفير آن حضرت در راه عراق به وى رسيد، ضمن سخنانى صريح و شفاف فرمود: ياران راه! خبرى بسيار دردانگيز به ما رسيده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانى» و «عبداللّه». در كوفه، شرايط، دگرگونىِ نامطلوبى يافته ودوستداران ما ناخواسته از يارى ما گسستهاند، و اينك هر كدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوى ما هيچ مانع و اداى حقى بر عهده او نيست:

«... فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُم الإنصرافَ فَلْيَنْصَرِف، لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذمامٌ.»[42]

سه: شب عاشورا نيز با صراحت و صداقتى عجيب از فردا و فرجام كار، خبر داد و ضمن حقشناسى از ياران، با آزادمنشى شگفتى، مسؤوليت بيعت را از گردنها برداشت و از آنان خواست تا بروند:

«... و هذَا اللَّيلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْيَأْخُذْ كُلُّ رَجُل مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُل مِنْ اَهْلِ بَيْتى، وَ تَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّيلِ وَ ذَرُونى وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لايُريدُونَ غَيْرى ... .»

«واقعيت اين است كه من، نه يارانى پر مهرتر و بهتر از ياران خويش مي شناسم، و نه خاندانى برتر و شايستهكردارتر از خاندان سرفراز خويش سراغ دارم; خدا به همه شما پاداش نيك ارزانى دارد. راستى كه شما شايسته عمل كرديد و حق و عدالت را نيك يارى داديد و خوش درخشيديد! اينك شب فرارسيده، و تاريكى آن، همه جا سايه گسترده است; بر خيزيد و از اين پوشش مناسب بهره جوييد، و آن را مركبى راهوار سازيد، و هر كدام از شما، دست يكى از مردان خاندان مرا گرفته، و در اين سياهى شب به سوى شهر و ديار خويش برويد. از اين جا پراكنده گرديد، و مرا با اين بيدادگران تنها بگذاريد; چرا كه آنان تنها مرا مي خواهند و رأى و بيعت مرا; در پى من هستند، و نه ديگرى; با من سرِ كار زار دارند، و نه با كس ديگر; پس مرا تنها بگذاريد و برويد! و آن گاه بار ديگر همه را دعا كرد.»[43]

آيا نمونهاى از چنين صراحت و صداقت و جلوهاى از چنين آزادگى و شكست ناپذيرى را در ميان رهبران جنبشها و انقلابها مي توان سراغ گرفت؟!

13ـ قلب تپنده عزّت و آزادگى

او به راستى قلب تپنده آزادگى و شكستناپذيرى بود و به همين جهت هماره پيروز و سرفراز; چرا كه در انديشه ارزشها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذير و زودگذر، به همين دليل آنها را به بهاى اينها مبادله نكرد.

هنگامى كه راه او به سوى كوفه به فرماندهى «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودى، به او هشدار داده شد كه اگر پافشارى كند و آغازگر جنگ باشد، كشته خواهد شد، با قلبى هدفدار وشكستناپذير فرمود:

«لَيْسَ شأْنِى شأْنُ مَنْ يَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلى سَبِيلِ نِيلِ الْعِزِّ وَاِحْيَاءِ الْحَقِّ; لَيْسَ الْمَوتُ فِى سَبِيلِ الْعِزِّ اِلاّ حَياةً خالِدَةً، وَلَيسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذى لا حَياةَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَيْهاتَ، طـاشَ سَهْمُكَ، وَخابَ ظَنُّكَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِى لَأَكْبَرُ مِنْ ذلِكَ، وَ هِمَّتى لَأَعْلَى مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّيمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلى اَكْثَرَ مِنْ قَتْلِى؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِى سَبِيلِاللّهِ، وَلكِنَّكُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلى هَدْمِ مَجْدِى وَمَحْوِ عِزِّى وَ شَرَفِى، فَإذاً لا اُبـالِى بِالْقَتْلِ.»[44]

«من كسى نيستم كه از مرگ بهراسد و چنين چيزى هرگز در شأن من و نهضت آزادي خواهانه من نيست. راستى مرگ پرافتخار براى آفرينش عزّت و سربلندى و در راه زنده ساختن حق و عدالت چه قدر ناچيز و آسان است; چراكه مرگ در راه عزّت و سرفرازى جز زندگى جاودانه نيست و زندگى ذلّتبار نيز جز مرگ چيز ديگرى نيست. آيا مرا از مرگ مي ترسانى؟ راستى كه تيرت به خطا رفت و پندارت تباه گرديد; چرا كه من كسى نيستم كه از مرگ انتخابى و حكيمانه بهراسم. سبك و منش من پرشكوهتر و همت و مردانگي ام پر فرازتر از آن است كه از ترس مرگ، ذلّت و بيداد را بپذيرم! راستى آيا شما بر چيزى فراتر از كشتن جسم من توانايى داريد؟ درود خداى بر كشته شدن در راه او، اما بدانيد كه شما ناتوانتر از آن هستيد كه روح شكستناپذير و شرافت والاى مرا نابود سازيد، بنا بر اين چه باك از كشته شدن در راه عدالت وآزادگى.»

14ـ منش شكوه بار

آن حضرت به راستى نمونه عزّتخواهى و آزادمنشى است و با شهامتى وصفناپذير، مردم را به انديشه و منش زندگي ساز خويش فرامي خواند و با به هيچ انگاشتن شيوه هاى استبداد و اختناق، بر مبارزه با آن پاى مي فشارد و در سخن روشنگرش در قانونگريزى و آزادي ستيزى وكرامتشكنى مديريت بسته و استبدادى، به پيشقراولان سپاه آن، فرمودند:

«... فَأَنَا الْحُسَينُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَهَ بِنْت رَسُولِا للّهِ نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِكُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِكُمْ وَ لَكُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[45]

«هان اى مردم! اگر به پيمانى كه با من بستهايد وفادار بمانيد، به نيكبختى وسرفرازى اوج گرفتهايد; چرا كه من حسين هستم، فرزند فاطمه(عليها السلام) دخت سرفراز پيامبر و پسر على(عليه السلام). در راه عدالت و آزادى و آفرينش عزّت و شكوه براى جامعه استبدادزده و بلاديده، من با شما و پيشاپيش شما هستم و خاندانم به همراه خاندان شما، و براى شما در موضعگيرى و منش من الگو و سرمشق زيبا و پر جاذبهاى براى گزينش راه شايسته زندگى است.»

15ـ من براى آفرينش عزّت دين و امّت سزاوارترم

آن حضرت آموزگار راستين آزادى و آزادمنشى بود و براى بازگرداندن عزّت و كرامت پايمال شده امّت و زنده كردن هدفها و آرمانهاى دين خدا و نجات و رستگارى مردم دربند، به روشنگرى و مبارزه برخاست و خود در خطرها و آمادگى براى پرداخت هزينه گران نجات دين و جامعه از طاعون استبداد، از همه پيشگامتر بود; درست بر خلاف رهبران دنيا كه قدرت و امكانات و فرصتها و امتيازات و مديريت و آسايش را براى خود و خودي ها مي خواهند و رنج و دنبالهروى را براى ديگران.

او در سخن و عملى جاودانه در ترسيم بخشى از انگيزه ها و هدفهاى نهضت عزتطلبانه خويش، به سپاه «حُرّ» چنين گفت:

«اَيُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَاللّهِ قالَ: مَنْ رَأى سُلْطَاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناكِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللّهِ، يَعْمَلُ فِى عِبادِ اللّهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدوانِ فَلَمْ يُغَيِّر عَلَيْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل; كانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. اََلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطَانِ، وَ تَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ، وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفيىءِ، وَ اَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرةِ دِينِ اللّهِ، وَ اِعْزازِ شَرْعِهِ، وَالْجَهادِ فِى سَبِيلِهِ لِتَكُونَ كَلِمَةاللّهِ هِىَ الْعُلْيا ... .»[46]

«هان اى مردم! پيامبر فرمود: هر كس پيشواى زورمدار و خودكامهاى را ببيند كه مقررات خدا را ناديده مي گيرد، مرزهاى آن را مي شكند، پيمان خدا را زير پا مي نهد و با روش مديريت و مردمدارى و قانونگرايى و معنويت من مخالفت مىورزد و به مردم ستم مي كند و حقوق و آزادى آنان را پايمال مي سازد، و آن گاه به نقد و نفى بيداد او بر نخيزد، بر خداست كه او را با همان استبدادپيشه در دوزخ همنشين سازد. هان! اينك بدانيد كه استبدادگران اموىمسلك فرمانبردارى شيطان را برگزيده و اطاعت خدا را كنار نهادهاند; تبهكارى را آشكار ساخته و مقررات خدا را تعطيل كرده و حقوق خدا و مردم را بر اساس هوا وهوس به انحصار خويش درآوردهاند، و من شايستهترين كسى هستم كه بايد براى يارى دين خدا و آفرينش عزّت آن و جهاد در راه حق و عدالت به منظور برترى آن بپا خيزم.»[47]

16ـ هدف و روش آزادمنشانه با اقدام بهنگام

پس از بسته شدن راه بر كاروان حسين(عليه السلام) به وسيله پيشقراولان سپاه استبداد، آن حضرت در ميان ياران راه به پا خاست، و پس از ستايش خدا و گرامي داشت پيامبر، اين گونه جلوه درخشان ديگرى از عزّت و سرفرازى را در برابر عصرها و نسلها به يادگار نهاد:

«إنَّه قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإنَّ الدُّنيا قَدْ تَنَكَّرَتْ وَتَغَيَّرَتْ...اَلا تَرَوْنَ إلى الحقِّ لا يُعمَلُ بِه؟ وَإِلَى الباطِلِ لا يُتَناهى عَنهُ؟ لِيَرْغَب المُؤْمِنُ في لِقائِهِ مُحِقّاً، فَإنّي لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَياةَ مَعَ الظالِمينَ إلاّ بَرَماً.»[48]

«هان اى ياران راه! حوادث و رخدادهايى بر ما فرود آمده است كه مي نگريد. اينك، روزگار ما دگرگونى ناپسندى يافته و ضمن روكردن زشتي ها و خودكامگي ها، زيبايي هاى انسانى از جامعه رخت بر بسته و نيكي ها پشت كرده و روند تاريخ در مسيرى نامطلوب در جريان است. از فضيلتها و كرامتها، جز اندكى، به سان قطره هايى كه به هنگام ريخته شدن آب در اطراف جام مىماند، بيشتر باقى نمانده، ومردم در يك زندگى ننگين و فاجعهبارى بسان يك مزرعه يا بوستان آفتزده گرفتار آمدهاند! آيا نمي بينيد به حقّ و عدالت عمل نمي كنند و از باطل و بيداد روى نمي گردانند؟ شايسته است كه مردم باايمان از چنين محيط زورمدارانه و شرايط بسته و ننگينى به ملاقات پروردگار خود بشتابند؟! من مرگ را ـ در چنين شرايطى ـ جز سعادت نمي بينم; و زندگى با اين ستمگران را ملالانگيز و جانفرسا مي دانم!»

بدين سان، پيشواى آزادى در اين سخن جاودانه و موضعگيرى عزّت ساز خود، به دو اصل اساسى رهنمون گرديد:

يك: نخست، هدف از شهادت راستين و آگاهانه را بيان فرمود، كه برپا داشتن حق وعدالت و سرنگون ساختن باطل و بيداد و دگرگون ساختن شيوه ها، سياستها، هدفها، آرمانها و اصلاح بنيادى جامعه در پرتو درايت و ژرفنگرى و قانونمدارى است، تا مردم به عزّت و آزادگى برسند و بر سرنوشت خود حاكم گردند.

دو: افزون بر آن، هنگامه مناسب و اقدام به موقع و به جاى كار را نشان داد، و روشن ساخت كه هنگامه شهادت وقتى است كه حق و عدالت پايمال مي شود، و فريب و بيداد، بابستن راه هاى گفت و شنود منطقى و روزنه هاى خردورزى و اصلاحپذيرى، باقانون شكنى و خشونت، ميداندار مي شود; آرى، آنگاه است كه مرگ هدفدار براى توحيدگرايان آزاده و اصلاحگران فضيلت خواه، نيكبختى و زندگى با تبهكاران رنجآور است.

17ـ اين نامه در خور پاسخ نيست

پس از فرود حسين(عليه السلام) در كربلا و گزارش آن به وسيله «حُرّ» به «عبيد»، او نامهاى به اين مضمون براى پيشواى آزادى نوشت:

«هان اى حسين! فرودت در كربلا به من گزارش شد، اميرمؤمنان! يزيد به من نوشته است كه سر بر بالش ننهم و سير نخورم تا تو را به ديدار خداى لطيف بفرستم، و يا به حكم من و او گردن نهى و دست تسليم بالا برى!»

هنگامى كه نامه آن عنصر حقير و خودكامه به دست آن نُماد جاودانه درايت و آزادگى رسيد و آن را خواند، به دور افكند و فرمود:

«لا أفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَروا مَرْضاة المخْلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ.»

«گروهى كه خشنودى مخلوقى ناتوان را به بهاى ناخشنودى و خشم خداى توانا خريدند، رستگار و سربلند نخواهند شد.»

نامه رسان جواب نامه را طلبيد، كه آن پيكره صلابت و عزّت فرمود:

«مالَهُ عِندي جوابٌ، لاِنَّهُ قَدْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَةُ العَذابِ.»

«اين نامه در خور پاسخ نيست; چرا كه بر نويسندهاش ـ به خاطر زورمدارى و قانون شكنى ـ عذاب خدا بايستهاست.»[49]

18ـ من و پذيرش خوارى؟

حسين(عليه السلام) روز عاشورا به پاخاست و در برابر سپاه اختناق، با رساترين نداى خويش به روشنگرى و خيرخواهى پرداخت و ريشه و تبار پر افتخار خود را برشمرد و دليل سياهكاري هاى آنان را پرسيد كه:

«فَبِمَ تَستَحِلُّونَ دَمي وَ أَبي الذّائِدُ عَنِ الحَوْضِ غَداً يَذودُ عَنْهُ رِجالاً كَما يُذادُ البَعيرُ الصادِرُ عَنِ الْماءِ; وَ لِواءُ الحَمْدِ في يَدِ اَبى يَوْمَ القِيامَة؟»

«پس چگونه و به كدامين جرم و به چه گناهى ريختن خون مرا روا مي شماريد؟ به چه مجوّزى براى كشتن من همدست و همداستان شدهايد؟ و چگونه با فرزندان اسلام وپيامبر اين گونه رفتار مي كنيد؟»

ستون فقرات سپاه ساكت بود، امّا مهره هاى پليد آن، كه از افشاندهشدن بذر بيدارى وآزادگى بر دلها بر خود مىلرزيدند، به منظور شعلهور ساختن آتش جنگ تجاوزكارانه و دميدن بر كوره تعصب و دنبالهروى، فرياد كشيدند:

«قَدْ عَلِمْنا ذلِكَ كُلَّه، وَنَحْنُ غَيْرُ تارِكيكَ حَتّى تَذوقَ المَوْتَ عَطَشاً!»[50]

«همه آنچه را كه گفتى مي دانيم، امّا تو را رها نخواهيم ساخت، تا يا دست بيعت به امير امّت بدهى و يا از تشنگى جان به جانآفرين تسليم دارى!»

اين جا بود كه آن نُماد عزّت حق و حقطلبان تاريخ خروشيد:

«لا وَ ا للّهِ لا إُعْطِيْهِم بِيَدِى اِعْطـاءَ الذَّليلِ وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ، عِبادَا للّهِ! وَ اِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّكُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ[51] وَ اَعُوذُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّر لَا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ.»[52]

«نه! به خداى سوگند نه دست ذلّت به دست استبدادگران خواهم نهاد و نه به سان بردگان و بردهصفتان ترسو از ميدان عزّت و افتخار خواهم گريخت; بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه مي برم از اين كه سنگبارانم كنيد. و من از شرارت هر حق ناپذيرى ـ كه به روز حساب ايمان نمىآورد و به خاطر هواى دل خويش به هر فريب وزشتى دست مي يازد ـ به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مي برم.»[53]

راستى تمسك به اين آيات ـ كه منطق موسى و توحيدگراى آل فرعون است ـ اتفاقى است يا حكيمانه و هدفدار و حساب شده، كدام يك؟

19ـ درخشان ترين جلوه شكوه و شكست ناپذيرى

پس از پافشارى سپاه استبداد بر ادامه جنگ و جنون، آن حضرت بر مركب پيامبر نشست و در برابر آنان قرار گرفت. پيش از هرچيز آنان را به سكوت و شنيدن سخنانش فراخواند و آن جا را به دانشگاه آگاهى و آزادگى تبديل ساخت و با شيواترين و رساترين و حماسي ترين بيان به روشنگرى پرداخت:

«تَبَّاً لَكُمْ أَيَّتُها الجَماعَةُ! وَ تَرْحاً، حِينَ اسْتَصْرَخْتُمُونا وآلِهين فأصْرَخْناكُمْ مُوجِفينَ، سَلَلْتُمْ عَلَينا سَيْفاً فِي أَيْماِنكُمْ، وَحَشَشْتُمْ عَلَيْنا ناراًَاِقْتَدَحْناها عَلى عَدوِّنا وَ عَدوِّكُم، أصْبحْتُم أوْلِياءَ ِلأَعْدائِكُمْ عَلى أوليائِكُمْ، ويَداً عَلَيْهِم، بِغَيرِ عَدْل أفْشَوْهُ فيكم، ولا أَمَل أصْبحَ لَكُمْ فيهِم ... .»

«هان اى گروه دنبالهرو! مرگتان باد و ذلّت و اندوه قرينتان. آيا شما پس از اينكه با شور و شوق فراوان دست يارىطلبى به روى ما گشوديد، آنگاه كه ما به دادخواهى شما پاسخ مثبت داده و بي درنگ و با احساس انسانى به سوى شما شتافته و به ياريتان برخاستيم، اينك شمشيرهاى آختهاى را ـ كه براى دفاع از برنامه هاى آزادي خواهانه ما به دست گرفته بوديد ـ ضدّ ما به كار گرفتيد؟ آيا كمر به كشتن ما بستيد، و آتش ستمسوزى را كه ما بر ضدّ دشمنان خشونتكيش و سياهكار مشتركمان برافروخته بوديم، بر ضدّ ما شعلهور ساختيد؟! در نتيجه به حمايت دشمنانتان، و به زيان دوستان و پيشوايانتان برخاستيد؟ آن هم بىآن كه اين دشمن خيرهسر، عدل و دادى در جامعه شما حاكم ساخته باشد و بىآن كه هيچ اميد به آينده بهتر يا نيكى و شايستگى برايتان در انديشه و عملكرد آنان به چشم بخورد؟ واى بر شما! آيا شما سزاوار بلا نيستيد؟ كه از ما روى برتافته و از يارى ما ـ كه براى عدالت و آزادى به پاخاسته و از مرزهاى دين خدا و حقوق و امنيت پايمال شده عصرها و نسلها دفاع مي كنيم ـ سر باز زديد و با واپسگراترين و ستمكارترينهاى روزگار همراه شديد؟ آيا نيك انديشيدهايد كه چه مي خواهيد و چرا با ما سر جنگ داريد؟»

يكى از فرماندهان سپاه استبداد گفت:

«اَنْزِلْ عَلى حُكْمِ بَنِى عَمِّك!»

«دستور امير اين است كه بايد به فرمان حكومت گردن گزارى و به مشروعيت آن رأى دهى، و گر نه تو را رها نخواهيم ساخت!»

آن قلّه پرفراز و تسخيرناپذير فرزانگى و كرامت، هنگامى كه در برابر منطق و درايت و خيرخواهى و مهر و مسالمت و مداراى خويش، باز هم آن پاسخ زورمدارانه را شنيد، شيرآسا خروشيد:

«ألا وَ إِنَّ الدَعيَّ بْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَينِ: بَينَ السِّلَّةِ والذِّلَّةِ، وَ هَيْهاتَ منَّا الذِّلَّةِ، يَأبَى اللهُ لنا ذلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ، و طَهُرتْ، وَ أُنُوفٌ حَميَّةٌ، وَ نفوسٌ أبيَّةٌ مِنْ اَنْ نُؤثِرَ طاعةَ اللِئآمِ على مصارعِ الكِرامِ. ألا و إنّي زاحِفٌ بِهذهِ الأُسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ العَدَدِ، وَ خِذلانِ النّاصْرِ.»[54]

«هان اى عصرها و نسلها! به هوش كه اين فرومايه فرزند فرومايه، اينك مرا ميان دو راه و دو انتخاب قرار داده است: بر سر دو راهىِ ذلّتپذيرى و تسليم خفّتبار در برابر فرومايگان و واپسگرايان حاكم، و يامرگ پرافتخار و باعزتّ و سرفرازى با پايبندى به آرمانها! و چه قدر دور است از ما كه خوارى را برگزينيم! خدا و پيامبرش وايمانآوردگان و روشنفكران و دامانهاى پاك و رگ و ريشه هاى پاكيزه و مغزهاى روشنانديش و جانهاى ستمستيز و باشرافت نمىپذيرند كه ما فرمانبردارى فرومايگان و پايمالگران حقوق و امنيت و آزادى مردم را بر شهادتگاه رادمردان وآزادمنشان مقدّم بداريم! از اين رو به هوش باشيد كه من با همين خاندان و با اين يارانِ به شمار اندك و با وجود پشت به حقّ و عدالت نمودن پيمان شكنان، راه خويش را برگزيده و براى دفاع از حق، به يارى خدا مقاوم و شكستناپذير آمادهام.»

اين سان اميد پوچ و شقاوتبار رژيم اموى را براى هميشه به باد داد، و نه تنها زورمدارى وتحميل ذلّت را نپذيرفت، كه مارك ننگ و خفّت را بر پيشانى همه استبدادگران قرون و اعصار نواخت و حسرت تسليم شدن و دست بيعت سپردن را بر دلهاى سياه و پليدشان نهاد و اين درس بزرگ را به همه آموخت كه در برابر شيفتگان قدرت چگونه بايد ايستاد و نَه گفت.

گفتنى است كه آن نُماد عزّت و افتخار تاريخ بشر، روشن مي سازد كه به چند دليل تن به ذلّت و بيعت خواهى زورمدارانه نخواهد داد و مرگ باعزّت و آزادگى را برخواهد گزيد:

يك: به دليل ايمان ژرف به خداى عزيز و عزّتبخش كه ذلّت پذيرى را بر بندگانش نمىپذيرد; همين گونه پيامبر و يكتاپرستان راستين;

دو: افزون بر اين، آن خانه و خاندان پاك و آن خردها و جانهاى پرشرافت كه حسين(عليه السلام)در كنار آنان تربيت يافت و شكوفا شد، به او شير عزّت و آزادگى و بينش و منش شكستناپذيرى و عزّت دادهاند، نه ذلّتپذيرى و تحمل تحقير و زورمدارى; «يَأبَى اللهُ لنا ذلِكَ وَ رَسُولُهُ ... .»[55]

آن گاه آن پيكره ايمان و اخلاص پس از هشدارى دلسوزانه، اين گونه و با اين آيات روشنگر سخنان گهربار خويش را پايان داد:

(... فَأجْمِعُوا أمرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُم ثُمَّ لايَكُنْ اَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمًّ اقْضُوا اِلَىَّ وَ لاتُنْظِرونَ،[56] إِنّي تَوَكَّلتُ عَلَى اللهِ رَبّي وَ رَبِّكُمْ، ما مِنْ دابَّة إلاّ هُوَ آخِذٌ بناصِيَتِها إنَّ ربّي عَلى صِراط مُستقيم[57] ... وأنْتَ ربُّنا عليك توكّلنا وإليكَ أَنَبْنا وإليكَ المَصيرُ)[58]

آيا تلاوت اين آيات كه بيانگر مبارزه نوح و هود و پدر توحيدگرايان و عزّت طلبان، ابراهيم در برابر سردمداران شرك و استبداد و حقارت است، نمايشگر اين حقيقت نيست كه عاشورا وپيشواى آزادى، نُماد فضيلت و آزادگى و شكستناپذيرى و عدالتخواهى ي

منبع: نشريه فرهنگ جهاد، شماره 29

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:24  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)(1)

نويسنده:على كرمى

مفهوم «عزّت» در فرهنگ واژه شناسان

واژه «عزّت» و بزرگمنشى در فرهنگ واژهشناسان به معنى عزيز، دوست داشتنى، گرامى، نيرومند، بى نظير[1]، كمياب، ناياب،[2] ارجمند، ارجدار، سخت، گران و دشوار، انجام ناشدنى، غيرقابل نفوذ و شكستناپذير آمده،[3] و نيز وصف و حالتى است كه اگر در دنياى وجود انسان راه يافت و فرد، جامعه و تشكيلاتى حقيقت عزّبه آن گوهر گرانبها و زندگي ساز آراسته گرديد، آن حالت اجازه مقهور شدن و تن سپردن به ذلّت و فرومايگى را به او نمي دهد، و وى را در برابر مشكلات، موانع رشد، دشواري هاى طاقت فرسا، دشمنان ددمنش، فراز و نشيبهاى تند و سخت و انواع وسوسه ها و دمدمه هاى ويرانگر و لغزاننده، شكستناپذير و بيمه مي سازد.

اصل اين واژه و مفهوم آن از ريشه «عَزاز» (زمين سخت و نفوذناپذير) گرفته شده; به همين جهت هنگامى كه گفته مي شود: «اَرْضٌ عَزازٌ»; منظور زمين سخت و نفوذناپذير است، و آن گاه كه گفته مي شود: «تَعَزَّزَ اللَّحْمُ» منظور اين است كه: «گوشت، در بازار به گونهاى كمياب و يا ناياب شده است، كه نمي توان به آن دست يافت».[4]

با اين بيان شايد بتوان گفت كه اين واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شكست ناپذيرى آمده، آن گاه به تناسب ريشه و از باب توسعه در به كارگيرى معانى ديگر، به مفهوم عزيز، ارجمند، ناياب، توانا، و حتى تعصب، خودبزرگ پندارى در برابر حق و حق ناپذيرى نيز به كار رفته است.

قرآن و كاربرد اين واژه

در آيات قرآن نيز واژه «عزّت» و مشتقات آن در اين معانى و مفاهيم به كار رفته است:

1ـ عزيز و ارجمند، در برابر ذليل و بي ارج و بها:

(فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ)[5]

«پس هنگامى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان اى عزيز! ... .»[6]

2ـ سرفراز و پرصلابت، دربرابر فروتن و نرمخو:

(يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يِاْتِى اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ اَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ اَعِزَّة عَلَى الْكافِرينَ)[7]

«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هر كس از شما از دين و آيين خويش برگردد به خدا زيانى نمي رساند، چرا كه به زودى خدا گروهى را خواهد آورد كه آنان را دوست مي دارد و آنان نيز او را دوست مي دارند; با مردم با ايمان و قانونگرا فروتن و نرمخو هستند، و بر كفرگرايان و قانون ستيزان پرصلابت و سرفراز.»

3ـ نيرومندتر و پرتوانتر، در برابر ناتوانتر و زبونتر:

(اَنَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً)[8]

«دارايى من از تو افزونتر است و از نظر شمار نفرات نيز از تو پرتوانترم.»

4ـ غالب و چيره، در برابر مغلوب و شكست پذير:

(إِنَّ هَذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ)[9]

«اين برادر من است. او نود و نه عدد ميش دارد، و من تنها يك ميش دارم، امّا او مي گويد: آن را هم به من واگذار كن; و در سخنورى بر من چيره شده است.»

5ـ شكوه و شكست ناپذيرى:

(اَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً)[10]

«... آيا اينان به راستى سرافرازى و پيروزمندى را نزد حقناپذيران مي جويند؟! اين پندارى بى اساس است! چرا كه پيروزمندى و سرافرازى يكسره از آن خدا و نزد اوست.»

6ـ سخت و دشوار:

(لَقَدْ جآءَكُم رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ ...)[11]

«بي ترديد براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او گران است شما در رنج و دشوارى بيفتيد ... .»

7ـ عزيزتر و ارجمندتر:

(قالَ يا قَوْمِ اَرَهْطى اَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِّنَ اللّهِ ...)[12]

«هان اى قوم من! عشيره كوچك من بر شما از خدا عزيزتر است كه فرمان او را پشت سر خويش افكنده و او را از ياد بردهايد؟»

8ـ تعصب و سركشى و حق ناپذيرى:

(بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى عِزَّة وَ شِقاق)[13]

«آنان كه كفر ورزيدند در سركشى و ستيزه اند.»

با اين بيان، واژه «عزّت» به تناسب مفهوم اصلي اش ـ كه سختى و نفوذ ناپذيرى است ـ گاه در سركشى و حق ناپذيرى نيز به كار رفته است، كه در اين صورت، به بيان «راغب» با اين واژه، گاه ستايش مي گردد و گاه نكوهش.

عزت و آزادگى

واژه «عزّت» در فرهنگ قرآن و عترت به مفهوم اوج گرفتن به مرحله توانمندى معنوى و اخلاقى و عظمت روح و توسعه شخصيت و آراستگى به مهر و مدارا و صلابت و شكست ناپذيرى روان در برابر باطل و بيداد آمده است.

اين قدرت شگرف و شكست ناپذير، در مرحله نخست از ژرفاى جان انسانِ خودساخته سرچشمه مي گيرد و پس از سربرآوردن از رويشگاه خويش، به تدريج در كران تا كران انديشه و عقيده، زبان و قلم، دست و ديده، گفتار و كردار و برنامه ها و هدف‌ها و روش زندگى او تجلى مي يابد و آن گاه به او عظمت و شكوه و معنويت و مهر و مدارا و شكست ناپذيرى مي بخشد.

كسى كه به اين ويژگى انسانى و معنوى آراسته شود، از سويى به راستى تجسم اخلاص وپاكى، حقگرايى و حقپذيرى، فروتنى و بردبارى، صلحجويى و مدارا در ابعاد گوناگون زندگى مي شود و در همان حال خود را فراتر از برده منشى و دنباله روى، فراتر از بافتن و شنيدن چاپلوسي ها و ستايش هاى چندش آور و لقب هاى پوشالى و پرطمطراق، فراتر از فرمانبرداري هاى چاكرمنشانه و اهانت آميز مي خواهد.

به مرحل هاى اوج مي گيرد و خود را عزيز مي دارد كه نه در برابر زر و زور، نفوذ مى پذيرد و نه در برابر نيرنگ و فريب; نه بيداد و ناروا را تحمل و نه آن را به ديگران تحميل مى كند و نه مي تواند نظاره گر اسارت مردمى در چنگال اين آفت هاى عزّت كش و ذلّت بار باشد و دم فرو بندد.

آرى، حقيقت عزّت و آزادگى پذيرش مديريت خِرَد و وجدان بر جان و جامعه و رعايت مقررات و حقوق مردم است، نه انبوهى شعر و شعار بدون عمل و فرصت سوز.

اميرمؤمنان عزّت و آزادگى واقعى را تواضع و فروتنى در برابر حق و عدالت مي نگرد:

«اَلْعِزُّ اَنْ تذِّلَ لِلْحَقِّ اِذا لَزِمَكَ.»[14]

امام صادق(عليه السلام) فرمودند:

«شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِيامُهُ بِاللَّيلِ وَ عِزُّهُ كَفُّ الأذْى عَنِ النّاسِ.»[15]

«شرف انسان در شب زندهدارى اوست و كرامت و آزادگي اش در عدالت و دست نگاه داشتن از آزار مردم و رعايت حقوق آنان.»

«اَلصِّدقُ عِزٌّ وَ الْجَهْلُ ذُلٌّ.»[16]

«آراستگى به راستى و درستى، عزّت و آزادگى است و جهالت و نادرستى، ذلّت و خفت است.»

«حُسْنُ خُلْقِ الْمُؤْمِنِ مِنَ التَّواضُعِ، وَ عِزُّهُ تَرْكُ الْقِيلِ وَ الْقـالِ.»[17]

«منش شايسته انسان با ايمان از تواضع و فروتنى اوست و عزّت و آزادگى او، در وانهادن جنجال و هياهو و زبان و سياست خشونتبار است.»

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى نهضت امام حسين(عليه السلام)

گذشت كه «عزّت» به مفهوم توانايى، شكستناپذيرى، استقلال، پيروزى، استوارى، ريشهدارى، سلطهناپذيرى و عدم تحميل سلطه در ميدانهاى مادى و معنوى و رعايت كرامت خود و ديگران است، و در برابر آن، وابستگى، دنبالهروى، تزلزل، بي ريشگى، ذلّت، حقارت، پستى، زبونى، زورمدارى، خودكامگى، از خودبيگانگى، فرومايگى و خودباختگى قرار دارد. آن، از ويژگي هاى انسان مترقى و جامعه باز، شايسته سالار، قانونمدار، مطلوب و راستين اسلامى است، و اين يكى، خصلت فرد و نشان جامعه شركپذير، شخصپرست، استبدادزده و ستمپذير است.

... و حسين(عليه السلام) بزرگآموزگار اين ويژگى پرجاذبه انسانى و اخلاقى و درخشانترين سمبل اين راه افتخارانگيز است. يكى از هدفهاى بلند نهضت عزّتطلبانه عاشورا، نفى ذلّت و ذلّتپذيرى از سيما و منش فرد و جامعه در بند استبداد اموى، آن گاه عزّتآموزى و عزّتطلبى و نشان دادن راه آزادمنشى و آزادگى مطلوب قرآن وپيامبر و بهادادن به كرامت و حقوق انسان در عصرها ونسلهاست، واز اين زاويه است كه مي توان جلوه هاى عزّت وآزادگى مورد نظر قرآن را در نهضت حسين(عليه السلام)ويا نُمودهاى عزّت وآزادمنشى عاشورا را در آينه قرآن به نظاره نشست.

هنگامى كه به زندگى پر افتخار پيشواى آزادى و نهضت آزادي خواهانه عاشورايش مي نگريم، به روشنى در مي يابيم كه آن نمونه درخشان عزّت و شكستناپذيرى قرآن، در حركت فكرى و فرهنگى و ذلّتزداى خويش در تدارك آفرينش عزّت و شكوه براى جامعه و در انديشه افشاندن بذر سربلندى و سرفرازى در مزرعه خزانزده روزگار خويش و آن گاه شكوفا و بارور ساختن و به گلنشاندن آنهاست.

آن حضرت موجبات واقعىِ عزّت و آزادگى را در رنگ و نژاد، زبان و لغت، حسب و نسب، قبيله و عشيره، عامل جغرافيايى و رفاه مادّى، تشكيلات حزبى و وابستگى به قطبهاى زور و تزوير، موقعيت سياسى و اجتماعى و مذهبى و... نمي نگرد، بلكه به سان قرآن، موجبات عزّت را در بينش و آگاهى ژرف، در ايمان و عشق و رابطه خالصانه و دوستانه با سرچشمه عزّتها، در اطاعت و فرمانبردارى از او و در توكّل و اعتماد بر او مي نگرد،[18] و اين يكى از ويژگي ها و ابعاد نهضت استبداد ستيز و آرمانخواهانه آن حضرت است.

اينك اين شما و اين هم نمودهاى عزّت و و آزادگى مورد نظر قرآن در موضعگيرى و عملكرد ترجمان عزّت و آزادگى:

1ـ مقاومت منطقى و شكست ناپذير در برابر بيعت خواهى زورمدارانه

دوران تيره و تار بنيانگذار سلسله پرفريب و بيدادپيشه اُموى، با مرگ معاويه به پايان رسيد، وفرزند مغرورش يزيد نامهاى به فرماندار مدينه نوشت كه از مردم آن سامان، به ويژه از حسين(عليه السلام)براى او ـ به عنوان پيشواى اسلام ـ بيعت بگيرد! در آن نامه دستور داد كه: اگر او از بيعت سرباز زد، بي درنگ گردنش را بزن و سرش را به سوى من گسيل دار; «اِنْ أَبى عَليْكَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَّى بِرَأْسِهِ.»[19]

فرماندار، پيشواى آزادى را به فرماندارى دعوت كرد و از او خاست تا با يزيد به عنوان رهبر امّت بيعت كند، امّا حسين(عليه السلام) با منطق و مدارا روشنگرى فرمود كه: به كف گرفتن قدرت ملّى و امكانات جامعه بانهانكارى و بدون حضور مردم نشايد، از اين رو بيعت خواستن ـ آن هم از انسانى همانند من ـ بايد شفاف و در حضور مردم انجام پذيرد، نه نهانى و در پشت درهاى بسته; بر اين باور هنگامى كه مردم را براى بيعت فراخواندى، مرا نيز دعوت نما تا ديدگاه خويش را در حضور همگان اعلام دارم; «أيُّهَا الْأَميرُ، إِنَّ الْبَيْعَةَ لاتَكُونُ سِرّاً، وَلكِنْ إِذا دَعَوْتَ النّاسَ غَداً فَادْعُنا مَعَهُمْ.»

«مروان» ـ كه از مهره هاى كهنهكار رژيم اموى بود و خود عنصرى تجاوزكار و نيرنگباز، و در آن نشست حضور داشت ـ رو به فرماندار كرد كه: سخن او را نپذير، و اگر دست بيعت نمي دهد گردنش را بزن! حسين(عليه السلام) از آتشافروزى مروان خشمگين شد و ضمن نكوهش سبك زورمدارانه او[20]، رو به فرماندار كرد، و با شهامت و صداقتى وصفناپذير، در ترسيم موضع عزّت آفرين و آزادمنشانهاش، خود را فرزند وحى و آموزگار قرآن و ذلتناپذير وصف نمود و فرمود:

«أيُّهَا الْأَميرُ! إِنّا أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَمُخُتَلَفُ الْمَلائِكَةِ، وَبِنا فَتَحَ اللّهُ، وَبِنا خَتَمَ اللّهُ، وَ يَزيدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الُخَمْرِ، قاتِلُ النَّفُسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ لَيْسَ لَهُ هذِهِ الُمَنْزِلَةِ، وَ مِثْلى لايُبايِعُ بِمِثْلِهِ ... .»[21]

«هان اى امير! تو نيك مي دانى كه ما، خاندان پيامبر و گنجينه رسالت هستيم; خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان و جايگاه فرود قرآن و رحمت خداست. خدا، اسلام را به وسيله خاندان ما آغاز كرد و سرانجام نيز به وسيله ما جهانگستر خواهد ساخت; امّا يزيد در منش و روش، عنصرى است گناهپيشه، مي گسار، خونريز، برده و ذليل هواى دل، كه بي هيچ پروايى به جنايت و بيداد دست مىزند و مرز مقررات خدا را مي شكند و خود را به زشتى و گناه آلوده مي سازد; از اين رو فردى چون من با اين ريشه و تبار پرافتخار و خاندان درخشان و سبك ومنش عادلانه و بشردوستانه، با عنصر خودكامه و تبهكارى چون يزيد ـ كه مديريت دنياى وجود خود را به كششهاى حيوانى سپرده است ـ دست بيعت نخواهد داد.»

بامداد همان شب، آن حضرت براى آگاهى از روند رخدادها بيرون آمد و بر سر راه خويش، «مروان» را ديد. او با زبان تطميع و تهديد از او بيعت خواست، اما پيشواى آزادى با تلاوت آيهاى از قرآن، به ترسيم جلوه ديگرى از ذلّتناپذيرى و مبارزه مسالمتآميز و عادلانه خويش با قدرت فاسد و استبدادپيشه پرداخت و فرمود:

«اِنّا للهِِ وَإنّا إليه راجعونَ، وَعَلَى الإِسلامِ السَّلامِ إِذْ قَدْ بُليَت الاُمَّةُ بِراع مِثْلَ يَزيد، وَلَقدْ سَمِعتُ جَدّي رَسولَ الله يَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبي سُفيان ... .»[22]

«آن گاه كه عنصر آلودهاى به سان يزيد، با آن منش زشت و ظالمانه، زمام امور جامعه را به كف گيرد و مردم به زمامدارى چون او گرفتار آيند، بايد فاتحه اسلام و رشد جامعه را خواند. سپس افزود: من از نياى گران قدرم پيامبر شنيدم كه مي فرمود: مديريت و زمامدارى جامعه بر خاندان ننگين ابوسفيان، به دليل تاريكانديشى ومنش ذلّتبار و بردهساز آنها حرام است... .»

مروان از استبدادستيزى و آزادي خواهى و بزرگمنشى آن حضرت سخت در خشم شد، واز او جدا گرديد.

2ـ طلوع تازه نماد عزّت و آزادگى

در ديدار ديگرى، «مروان» كوشيد تا با سلاح ترغيب و تهديد ـ كه دو وسيله تجربه شده و اثرگزار استبداد براى شكستن بسيارى از اراده ها و مقاومتهاست ـ او را به سكوت و سازش وادار ساخته و از او به سود يزيد بيعت گيرد، كه آن خداوندگار عزّت و شكستناپذيرى، تطميع و تهديد او را به هيچ انگاشت و بامنطق و شكيبى استوار و كوهآسا فرمود:

«اِلَيْكَ عَنِّى فَاِنَّكَ رِجْسٌ، اَنَا مِنْ اَهْلِ بَيْتِ الطَّهارَةِ الَّذِينَ اَنْزَلَ ا للّهُ فِيْهِم عَلى رَسُولِهِ: اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً.»[23]

«هان اى مروان! از من دور شو كه تو در انديشه و منش، عنصرى ناپاك هستى، و من از خاندانى هستم كه خدا در وصف پاكى انديشه ومنش آن،اين آيه را فرو فرستاد كه: هان اى خاندان پيامبر! خدا مي خواهد هر گونه پليدى را از شما بزدايد و شما را آنگونه كه مي بايد پاك و پاكيزه سازد.»[24]

اين گونه آن سمبل عزّت و آزادگى، در نخستين گامها از نهضت ذلّت ستيز و آزادي خواهانه و آزادپرورش، از سويى از كتاب عزّت و سرفرازى الهام مي گيرد و با رژيم ستم و تحقير رو به رو مي شود، و از دگر سو با بينش و منش محبوب و ماندگارش، به صورت نمونه درخشان عزّت و نُماد آزادگى قرآن در چشمانداز عزّتخواهان طلوعى تازه مىآغازد.

3ـ هجرت تاريخ ساز

آن حضرت پس از افشاندن بذر ستمستيزى و شكستناپذيرى بر مزرعه دلها در مدينه، در ادامه كار، آماده حركت به سوى خانه خدا مي شود و به هجرتى ديگر دست مىزند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسى گام به آن سفر تاريخى و آن هجرت دادجويانه مي نهد و با همان واژه ها و جمله ها و نيايشى كه آن پيامبر آزادى و نجات بر لب زمزمه مي نمود:

(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ)[25]

«پس موسى هراسان و نگران از آن جا بيرون رفت، در حالى كه نيايشگرانه مي گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بيدادگران نجاتبخش!»[26]

بدين گونه نشان داد، همان سان كه موسى به خاطر يارى ستمديدگان و براى زدودن استبداد سياهكار فرعون و آثار خفتآور آن، چشم از آسايش و آرامش مىپوشد و آماده به جان خريدن رنج و آوارگى مي شود، او نيز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموى و زدودن آثار بردهساز و ذليلپرور آن، از خانه و حرم پيامبر چشم مىپوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه مي شود، تا روح عزّت و آزادگى و همّت و بالندگى را در كالبد سرد جامعه بدمد و خون عدالتخواهى و شكستناپذيرى را در رگهاى آن مردم بلازده و تحقيرشده تزريق كند، و به عصرها و نسلها نيز درس آزادي خواهى و عزّتطلبى مورد نظر قرآن و پيامبر را بياموزد. با اين بيان همان سان كه موسى و مسيح و محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نُماد آزادگى و شكوه قرآن هستند، حسين(عليه السلام)نيز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازى در آينه كتاب خدا مي گردد.

4ـ هدف آزادمنشانه با وسيله و راه و روش درست

آن نمونه درخشان عزّت و آزادگى پس از تصميم به هجرت تاريخساز خويش، نه از بي راه ه، كه از شاهراهى كه مدينه را به مكه پيوند مي داد، حركت كرد. پارهاى از نيكانديشان ـ كه از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پيشنهاد كردند كه: اى كاش از اين شاهراه نمي رفتيد; چرا كه خطر تعقيب دشمن شما را تهديد مي كند; «لَوْ تَنَكَّبْتَ الطَّريقَ الْاَعْظَمَ»; امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذيرفت و فرمود:

«لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتى يَقْضِىَاللّهُ مـا هُوَ قـاض.»[27]

«نه، به خدا سوگند من شاهراه را رها نمي كنم و به راه هاى كوهستانى و بي راه هها پناه نمي برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نايل آيم.»

بدينسان تفاوت ژرف بينش و منش آن نُماد سرفرازى و شكوه با ديگر مخالفان استبداد در اين مرحله آشكار مي گردد; چرا كه:

يك: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموى، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور مي يابد، در حالى كه مخالفانى چون «عبداللّه بن زبير» نه.

دو: او با صراحت و حكمت موضع عزّتخواهانه و ذلّتناپذير خويش را در مركز قدرت استبداد اعلام مي دارد و ماهيت زورمدارانه و منحط حكومت، شيوه فريبكارانه و شرك آلود مديريت و بى لياقتى و فرومايگى حاكمان را مشخص مي سازد، اما ديگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرماندارى را نشان مي دهند و نه موضع خود را بيان مي كنند، بلكه شبانه ومخفيانه و از بي راه ه مي گريزند.

سه: آن نُماد عزّت و آزادگى نمىپسندد كه مبارزه منطقى و خردمندانه و قانوني اش با اداره جامعه به سبك بسته و استبدادى، ذرّهاى رنگ و بوى مخالفت ياغيان و فراريان را بگيرد، به همين جهت از شاهراه مي رود و بر آن است تا در برابر ديدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفريناش به گوشها برسد; و بدين وسيله روح مبارزه با باطل و نفى تحميل خفّت و ذلّت را در مردم مي دمد، در حالى كه ديگر منتقدان و مخالفان از بي راه ه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر مي گزينند.

چهار: آن حضرت نشان مي دهد كه هدف مقدس و آزادمنشانه را بايد با وسايل عزّتمندانه ودرست جست، نه از هر بي راه ه و روش ناپسند.

پنج: او بر خدا اعتماد مي كند و سوگند ياد مي كند كه شاهراه را رها نمي كند و به راه هاى كوهستانى و بي راه هها پناه نمي برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پيش آورد; چرا كه در اوج ايمان و عرفان و يقين است.

شش: او حقپذيرى و عزّتخواهى و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فريب حاكم به آنان اجازه سنجش و مقايسه و آزادى گزينش دهد ـ باور دارد; چرا كه به منطق پرجاذبه و منش مترقى و انسانى خويش ايمان دارد و يقين دارد كه اگر آزادى انديشه و بيان و رأى و انتخاب مردم به رسميت شناخته شود، اين گام بلند، بهترين تضمين براى سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملى و دينى مردم به فرهيختگان و برترينهاست و هرچه اين حق ابتدايى وانسانى مردم، به هر بهانه و محملى پايمال گردد، زمينه نهانكارى و فساد و بيداد بيشتر فراهم مي شود.

5ـ هدفمندتر و شكست ناپذيرتر از موسى

حسين(عليه السلام) هنگامى كه به آستانه حرم خدا رسيد، به تلاوت هدفمند اين آيه الهامبخش پرداخت كه:

(وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ)[28]

«هنگامى كه موسى به سوى شهر مدين روى نهاد، گفت: اميد كه پروردگارم مرا به راه راست راه نمايد.»[29]

بدينسان آن حضرت با تلاوت اين آيه، روشنگرى كرد كه:

يك: همان گونه كه هجرت موسى از شهر و ديار خويش، هدفمند و حكيمانه بود، هجرت او نيز چنان است.

موسى براى باز آوردن عزّت و آزادگى مردم خويش و رهايى آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگى به سر زمين ديگر مىزند، آن خداوندگار عزّت و آزادگى نيز براى نجات و آزادى امّت پيامبر از تحقير و تحميل استبداد اموى.

دو: نهضت افتخارآفرين و عزّتساز او، به سان بعثت و حركت آزاديخواهانه موسى است، ودر برابر او رژيم و تشكيلاتى است كه در محتوا و روش مديريت و پايمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونى است و رهآوردش نيز چيزى جز خشونت و بردهپرورى و پايمال ساختن حرمت وكرامت انسانها نيست، گرچه در قالب مذهب سالارى و به نام خدا و به بهانه جانشينى پيامبر، به آن فجايع دهشتناك دست مي يازد.[30]

6ـ كسى كه هرگز تن به ذلّت نداد

«عُمر» فرزند رشيد اميرمؤمنان آورده است كه: وقتى برادرم حسين(عليه السلام) در مدينه از بيعت با استبداد سرباز زد و دليرانه در برابر تهديد و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفياب شدم و ضمن يادآورى روايتى از برادر و پدرم، گفتم: فدايت گردم! كاش مي شد با اين گروه بيدادپيشه و خشونتكيش بيعت مي كردى!

او در پاسخ فرمود: من از فرجام پرشكوه كار خويش آگاهم، امّا به خداى سوگند كه هرگز تن به خوارى نخواهم داد و با خودكامگى و استبداد سياه در پايمال ساختن حقوق و آزادى مردم وشكستن مقررات خدا كنار نخواهم آمد ...

«وَاللّهِ لا اُعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى أَبَداً... .»[31]

اين گونه باز هم از روح شكستناپذير و پرشكوهى خبرداد كه در اوج عزّت و آزادگى است، وتحميل ذلّت و حقارت بر او ناممكن است.

7ـ احياى شيوه آزادمنشانه پيامبر

حسين(عليه السلام) نهضت فكرى و آزادي خواهانه خود را، نهضت دعوت به كتاب عزّت آف؊

منبع: نشريه فرهنگ جهاد، شماره 29

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:22  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خلا چيست ؟

محفظه اي كه محتوي هيچ جسم مادي حتي هوا نباشد خلا ناميده مي شود. به عقيده ي دانشمندان چنين چيزي نمي تواند وجود داشته باشد. زيرا هر قدر براي ايجاد خلا كوشش شود باز هم يك مولكول گاز يا ذره اي بسيار ريز غبار را مي توان در آن پيدا كرد. پس هر چند كه امكان خلا كامل وجود ندارد مفهوم فيزيكي آن عبارت از محلي است كه فاقد هوا غبار و يا هر ذره مادي ديگري و خيلي رقيق باشد.

عملا براي ايجاد خلا در يك محفظه از تلمبه هاي مكنده استفاده مي كنند. از اين روش در موارد زياد مخصوصا در صنايع غذايي استفاده كامل مي برند. بين وسايل خانگي كه در آن از خلا استفاده شده است. ترموس را مي توان نام برد.

ترموس ظرف عايقي است كه اگر مايعات سرد يا گرم در آن ريخته شود در مدت يك شبانه روز و يا بيشتر در دمايي تقريبا ثابت نگه مي دارد. قسمت اصلي ترموس يك ظرف شيشه اي دو لايه است كه هواي داخل آن را مكيده اند تا از هدايت گرما به وسيله هوا جلوگيري شود.

در لامپ تلويزيون نيز خلا ايجاد شده است. در مورد لامپ تلويزيون بد نيست بدانيم كه حجم آن از حد معيني نمي تواند تجاوز كند زيرا به هر ميزان كه به مساحت لامپ افزوده شود به همان نسبت نيروي حاصله از فشار هوا نيز افزايش مي يابد و امكان شكستن لامپ بيشتر مي شود. ديگر اينكه بر خلاف تصور عده اي از مردم لامپ خلا تلويزيون اگر بشكند خرده شيشه هاي آن به اطراف پراكنده نخواهد شد و خطري متوجه ما نخواهد شد زيرا چون در لامپ خلا ايجاد شده است در صورت شكستن احتمالي لامپ قطعات آن تحت تاثير فشار هواي محيط فقط به داخل خواهد ريخت.

منبع :www.physicsir.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 17:8  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

انرژي جايگزين ضرورت جهان آينده

پيشرفت علم و فناوري ضمن دستاوردهاي فراوان براي آسايش و رفاه بشر همواره مشكلات تازه اي را با خود به همراه آورده است. مثال ملموس در اين مورد آلودگي هاي زيست محيطي ناشي از سوختهاي فسيلي است.
اهميت استفاده از اين منابع به حدي است كه حتي لحظه اي توقف در اين كار روند زندگي در جهان مدرن را مختل خواهد كرد.

اما موضوع به همين جا ختم نمي شود. گازهايي كه در نتيجه سوختن اين مواد وارد هوا مي شوند سبب ايجاد مشكلات تنفسي براي انسان و آلودگي محيطزيست هستند.

در عين حال ، تراكم اين گازها در جو زمين مانع از خروج گرما از اطراف زمين مي شود؛ پديده اي كه نتيجه آن افزايش دماي هوا و تغييرات آب و هوايي گسترده در زمين است و اثر گلخانه اي ناميده مي شود.
چنانچه افزايش دماي هوا مطابق روند فعلي صورت پذيرد بازگرداندن آن به وضعيت سابق تقريبا غيرممكن خواهد بود. بهترين راه حلي كه اكثر دانشمندان پيشنهاد كرده اند متوقف كردن روند رو به رشد افزايش اين گازهاي مضر است.
اين مساله نيازمند بررسي دوباره و جدي منابعي است كه مي توانند جايگزين سوختهاي فسيلي شوند. در حال حاضر، اتفاق نظر كلي درباره چگونگي مواجهه با اين مشكل در ميان دانشمندان ، گروههاي طرفدار محيطزيست و مديران صنعتي وجود ندارد.

گروهي از متخصصان بر بهره گيري از منابع سنتي انرژي مثل باد و انرژي خورشيدي تاكيد مي ورزند. عده اي ديگر معتقدند استفاده از سوختهاي فسيلي ادامه مي يابد؛ اما بايد راههاي تازه اي براي جمع آوري دي اكسيد كربن قبل از ورود آن به هوا يافت شود.

در اين ميان انرژي هسته اي مي تواند پاسخگوي مناسبي براي جايگزيني انرژي حاصل از سوختهاي فسيلي باشد.

مشكل اصلي

مشكل عمده در اين ميان دي اكسيد كربن است كه اصلي ترين محصول جانبي ناشي از سوختن منابع فسيلي مثل نفت و ذغال سنگ است.

دانشمندان معتقدند از آغاز انقلاب صنعتي تاكنون ميلياردها تن از اين گاز وارد جو زمين شده است. ميزان اين گاز مضر در هواي زمين در حال حاضر 30 درصد بيش از آن چيزي است كه قبل از انقلاب صنعتي وجود داشته است.
هر چه كشورها به طرف صنعتي شدن حركت كرده اند ميزان توليد دي اكسيد كربن بيشتر شده است. پيش بيني مي شود تا نيمه قرن حاضر مقدار اين گاز به دو برابر افزايش يابد و اين مساله دماي هواي زمين را به ميزان 3 تا 10 درجه افزايش خواهد داد.

از آنجا كه دي اكسيد كربن گازي بي رنگ و بي بو است ، آلودگي آن مستقيما جلب توجه نمي كند. بد نيست بدانيد يك دستگاه خودرو طي عمر مفيد آن بين 50 تا 100 تن دي اكسيد كربن توليد مي كند.
از كشورهاي صنعتي ايالات متحده بيش از هر كشور ديگري اين گاز مضر را توليد كرده كه مقدار آن دو برابر ژاپن و كشورهاي اروپايي است.

مشكلي نه چندان آسان

در مقاله اي كه اخيرا توسط دكتر مارتين هوفرت استاد فيزيك دانشگاه نيويورك و 17 تن از همكاران وي به چاپ رسيد،اين دانشمندان به بررسي و تحقيق درباره منابع جايگزين سوخت هاي فسيلي پرداختند.
بررسي ها حاكي از آن است كه در حال حاضر 85 درصد انرژي مورد نياز جهان از منابع سوخت فسيلي تامين مي شود. از 15 درصد باقيمانده انرژي حاصل از سدهاي آبي و انرژي هسته اي هر كدام حدود 5/6 درصد و انرژي خورشيدي و انرژي باد مجموعا 2 درصد نياز به انرژي را تامين مي كنند.
در اين بررسي مشخص شد چنانچه بخواهيم افزايش دماي زمين را محدود كنيم ، استفاده از منابع غيرفسيلي بايد به 4 تا 14 برابر ميزان فعلي افزايش يافته و تا پايان قرن حاضر حداقل سه چهارم انرژي مصرفي جهان بايد از ساير منابع غيرفسيلي تامين شود.

به نظر مي رسد آنچه بيش از همه مورد نياز است يافتن روشهاي جديد مبتني بر فناوري پيشرفته اي است كه اين برنامه ها را عملي كنند. هدفي كه دستيابي به آن چندان هم آسان نيست.

علت اين امر گران بودن انرژي توليدي از ساير منابع نسبت به انرژي حاصله از نفت و ساير سوختهاي رايج است. در اغلب روشهاي ديگر مثل توليد انرژي از گاز ئيدروژن نيز انرژي كه مي بايد جهت شكستن مولكول آب مصرف شود بيش از انرژي حاصله از ئيدروژن است و بنابراين اقتصادي نخواهد بود.

روش ديگر توليد انرژي الكتريكي از سدهاي آبي است كه به علت محدوديت منابع آب در روي زمين عملا امكان افزايش چنداني ندارد. راه حل هايي همانند صرفه جويي در مصرف انرژي ، احداث ساختمان هاي داراي عايق حرارتي مناسب ، توليد اتومبيل هاي كم مصرف و... از جمله مواردي هستند كه منجر به كاهش مصرف انرژي شده و بدين ترتيب در كاهش آلودگي محيطزيست موثرند.

اميد هاي تازه

نور خورشيد يكي از منابع مورد توجه دانشمندان براي تامين انرژي جايگزين سوختهاي رايج است. دردهه هاي گذشته توليد انرژي الكتريكي از نور خورشيد بسيار گران بود كه اين ميزان در حال حاضر با ساخت سلولهاي جديد خورشيدي به ميزان زيادي كاهش يافته است.

محققان اميدوارند در آينده با انجام تحقيقات جديد و يافتن راههاي بهتر براي جذب نور خورشيد اين فرآيند بسيار ارزان تر شده و كاملا اقتصادي شود. براي حل مشكل عدم دسترسي به نور خورشيد در روزهاي ابري يا مناطق پرباران ، سلولهاي خورشيدي مي توانند در فضا نصب شده و انرژي نور خورشيد از طريق اين سلولها به صورت امواج ميكروويو به زمين ارسال شود. نيروي باد منبع ديگري براي انرژي است.

اين موضوع قبلا در بعضي مناطق جهان مثل دانمارك مورد توجه بوده و در اين كشور 17 درصد الكتريسيته از توربين هايي به دست مي آيد كه با انرژي باد كار مي كنند. جديدترين توربين ها پروانه هايي به قطر يك زمين فوتبال دارند و انرژي الكتريكي بسيار ارزان و مناسبي توليد مي كنند.

در مناطقي كه باد دايمي وجود دارد، مي توان از اين منبع انرژي بهره جست. در ساير مناطق به باتري هايي عظيم براي ذخيره انرژي نياز است. اين موضوعي است كه متخصصان در حال حاضر به تحقيق درباره آن مشغولند.
در بررسي به منظور يافتن منابع تازه اي براي توليد انرژي بايد به انرژي هسته اي اشاره كرد كه منبع توليد الكتريسيته در مقياس وسيع بوده و مي تواند بسيار راهگشا باشد.

دكتر fertel معاون انستيتوي انرژي هسته اي مي گويد: مشكلات مرتبط با اثرات گلخانه اي گاز دي اكسيد كربن و افزايش گرماي زمين موجب شده كه همه نگاهها بار ديگر متوجه استفاده از انرژي هسته اي شود.
در تازه ترين تحقيقات در اين زمينه دانشمندان در مركز تحقيقات انرژي دانشگاه كاليفرنيا بر روي طرحي جهت استفاده از انرژي هسته اي در اتومبيل ها و كاميون ها كار مي كنند.

در اين طرح الكتريسيته اي كه از انرژي هسته اي حاصل شده مولكول آب را شكسته و اتم ئيدروژن آزاد مي كند سپس انرژي حاصل از ئيدروژن به عنوان سوخت اتومبيل مورد استفاده قرار مي گيرد.

اين محققان معتقدند طي 30 تا 50 سال آينده چنين سيستم هايي كارآيي قابل توجهي خواهند داشت. تحقيقاتي از اين دست در نقاط مختلف جهان انجام مي شود و همه روزه شاهد پيشرفت هاي بزرگي در اين زمينه هستيم.
براي جهان بدون نفت آينده انجام اين تحقيقات يك ضرورت اساسي است.

منبع :www.physicsir.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 16:56  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خداشناسي و نظریه هاي فيزيكي اینشتين(3)

نويسنده : ماکس یامر

مترجم : شهرام تقی زاده انصاری

اخيراً ايده يك سيستم اوليه كه هميشه در تغيير است، و به‌دنبال خود اثرهاي نسبيتي دارد، نقش قابل ملاحظه‌اي را در بحث‌هاي خداشناختي بازي مي‌كند. موضوع هم‌زماني ET  مي‌باشد كه به‌وسيله الئونوره استومپ (Eleonore Stump) و نرمن كرتسمن (Norman Kretzmann) تعريف شده است و ما به بحث دربارۀ آن مي‌پردازيم.

نسبيت، هم‌زماني در نظریۀ نسبيت معتبر است: وقتي‌كه دو سيستم اوليه به‌طور نسبي نسبت به‌ يكديگر در حركت باشند، حوادثي كه در رابطه با يكي از اين سيستم‌ها هم‌زمان باشند، در رابطه با سيستم ديگر هم‌زمان نيستند. همان‌طور كه اینشتين مكرراً، مفصلاً در سخنراني‌اي كه در سال 1922 در كيوتو (Kioto)، ايراد كرد، گفت كه شناخت نسبيت هم‌زماني حوادثي كه از نظر مكاني جدا از هم هستند، اولين قدمي بود كه او را به طرح نظریۀ نسبيت خاص راهنمايي كرد. اما در نمايش منظم اين نظریۀ، ديده مي‌شود كه نسبيت هم‌زماني، معمولاً از ترانسفورماسيون لورنتس مشتق مي‌شود، و به‌ اين‌جهت مثل تاخير زماني و انقباض طولي به آن مثل اثر نسبيتي نگاه مي‌شود. مسئله خداشناختي‌اي كه براي حل آن، از نسبيت هم‌زماني استفاده مي‌شود، اين مسئله است كه چگونه جاودانگي خداوند قابل تفسير مي‌باشد. در گذشته فلاسفه‌اي مثل پارميندس، افلاطون، فيلو، و ديگر فلاسفه يوناني، به‌ اين اصطلاح، عكس‌العمل نشان دادند و بين آن و مفهوم جاودانگي جهان و مفهوم زمان فرق گذاشتند. معذالك تعريفي را كه فيلسوف رومي آنيسيوس مانليوس سورينوس بوئتيوس (525 ـ 450) در كتاب خود به‌نام « دلداري فلسفه» دربارۀ جاودانگي كرده است «جاودانگي، تصاحب هم‌زمان و كامل حيات نامحدود است.»، نقطه شروع تمام بحث‌هاي خداشناختي جديد مي‌باشد. با اينكه فلاسفه الهي‌اي مثل پاول تيليش، كارل بارت و اوسكار كولمن (Oskar Cullman) ، انتقاداتي به اين تعريف كرده‌اند، اما خودشان از اساس اين تعريف، در توضيحاتشان استفاده مي‌كنند. از نظر بوئتيوس و الهيات انجيل، جاودانگي، صفتي است كه به‌خداوند، يك وجود ماوراء زمان مي‌دهد كه ثابت است.

بعضي از فلاسفه الهي لغت "interminabilis" را مترادف «بي‌نهايت» مي‌دانند و به اين دليل ادعا مي‌كنند، كه اگر در يك دوره زماني به‌كار رود، مدتي معني مي‌دهد كه در گذشته و آينده هيچ مرزي ندارد. عقيده ديگران اين‌است كه لغت فوق با نقطه آغاز مي‌شود، چون يك نقطه طبق تعريف اقليدس طول ندارد، پس نه جزئي دارد و نه مرزي. آنها مي‌گويند كه بوئتيوس رابطه بين زمان و جاودانگي را با رابطه بين يك دايره و مركزش مقايسه مي‌كند. اما مفسراني كه اين نقطه‌اي شكل بودن را قبول ندارند، در اين مسئله توافق دارند كه «جاودانگي» مفهوم زماني نيست كه توالي گذشته و آينده باشد. درست اين معني را ما در لغت "Simul" مي‌يابيم كه هم‌زمان يا با هم معني مي‌دهد برخلاف «توالي».

مشكل منطقي كه در تعريف بوئتيوس ديده مي‌شود، توسط ريچارد سوين¬بورن (Richard Swinburne) به‌صورت ذيل توضيح داده شده است: «بي‌زماني خداوند بايداحتمالاً در اين باشد كه او در تمام مواقع زمان انساني به‌طور هم‌زمان وجود دارد. بنابراين او بايد بداند كه من ديروز چه كردم، و امروز چه كار مي‌كنم و فردا چه خواهم كرد و فعلاً چه مي‌كنم. اما اگر 1t با 2t و 2t با 3t هم‌زمان باشند، پس 1t هم با 3t هم‌زمان است. بدين‌دليل اگر لحظه‌اي كه در آن، خداوند اين چيزها را مي‌داند، با امروز،‌ديروز و فردا هم‌زمان مي‌بود، پس مي‌بايست اين روز‌ها هم متقابلاً هم‌زمان مي‌بودند، چيزي كه به‌طور واضح بي‌معناست. براي اينكه اين مشكلات برطرف شود، استومپ و كرتسمن استدلال به نامتعدي بودن رابطه هم‌زماني در نظریۀ نسبيت خاص مي‌كنند. در شكل (1) B با ´B و همچنين ´B با E هم‌زمان هستند، اما B با E هم‌زمان نيست. استومپ (Stump) و كِرِتسمن (Kretzmann) نام اين رابطه هم‌زماني را «همزماني T» گذاشتند و فرقش با هم‌زماني E ‌اين است كه يك سر آن در جاودانگي قرار دارد. اضافه بر آن، هم‌زماني ET را اين‌طور تعريف مي‌كنند: حوادثx  و y هم‌زمان ET وقتي هستند كه (1): يا x جاويدان باشد و y زماني يا بالعكس، (2) براي يك مشاهده‌كننده در تنها سيستم مختصات جاودانگي، x و y‌ هم‌زمان هستند يعني يا x جاويدان است در حال و به y از نظر زماني، زمان حال نگاه مي‌شود يا بالعكس، (3) براي مشاهده‌كننده‌اي در يكي از بي‌نهايت دستگاه‌هاي مختصات زماني، ‌x و y هم‌زمان هستند يعني يا به x به‌عنوان جاودانه در زمان حال نگاه مي‌شود و y در حال از نظر زماني، يا بالعكس. استومپ و كرتسمن، اين هم‌زماني ET را با مدل دو خط موازي نامحدود نشان مي‌دهند كه يكي از آنها به‌طور يكنواخت از نور پرشده است (مثل يك لامپ نئون بي‌نهايت دراز) و جاودانگي را نشان مي‌دهد، در حالي‌كه در ديگري فقط، جايي‌كه هميشه به‌طرف جلو حركت مي‌كند، روشن است و نشانه زمان است. در هر لحظه، روشنايي در يك محل لامپ نئون دومي با نور لامپ نئون اولي هم‌زمان است. مدلي شبيه مدل فوق براي نشان دادن رابطه زمان و جاودانگي را سوين بورنه پيشنهاد كرده است: «وقتي‌كه مردم در امتداد راهي راه مي‌روند، فقط حومه مستقيم محلي را مي‌بينند كه در آن، آن لحظه قرار دارد. اما خداوندي كه مسلط به‌ديدن تمام راه است، تمام راه و حومه‌هاي اطراف آن‌را مي‌بيند.»

ما نمي‌توانيم درباره بحث‌هاي فلسفي خداشناختي‌اي صحبت كنيم كه مفهوم هم‌زماني ET باعث بروز آن بحث‌ها شده است. به‌جاي آن، مي‌خواهيم يكي از اشكال هندسي هم‌زماني ET را ارائه دهيم كه رابطه اين نسبت را با تئوري نسبيت بوضوح نشان مي‌دهد. براي سادگي، ما خود را محدود مي‌كنيم به دستگاه مختصات دو بعدي زمان ـ مكان مينكوسكي كه محور مكاني آن محور x است و محور زماني آن t. ما از فرمول T=ct استفاده مي‌كنيم كه در آن، سرعت نور مي‌باشد. سيستم فيزيكي‌اي كه در آن، حوادث از نظر زماني اتفاق مي‌افتند، در زمان ـ مكان، در امتداد سهميw كه خط جهاني است كه طبق فرمول ذيل تعريف شده است، در حركت است.

(2 =x02T-2 xيا)

در اين فرمول x0 عدد ثابتي است (شكل 2)

 

مختصات نقطه زماني ـ مكاني P يك حادثه در سيستم، عبارتند از xp و Tp و سرعت سيستم در P مساوي Vp است. طبق تعريف

Vp= = 

كه ما در اين فرمول مي‌بينيم كه سرعت vp سيستم، در امتداد خط جهاني w هميشه تغيير مي‌كند و به اين‌جهت، حركت، شتابدار مي‌باشد. براي اين مسئله لازم است كه سيستم اينرسي محلي w را در P وارد كنيم، يعني سيستم اينرسي (x,T) كه در آن، سيستم در نقطه P، در اين لحظه بي‌حركت است و xp=Tp= 0

ترانفورماسيون لورنتس مربوطه براي مختصات زماني عبارت است از

T=γ[(T-Tp)-β(x-xp)]

γ=(1-β)   و β= كه در آن

براي محور x (كه در آن هميشه T=0) معادله ذيل نتيجه مي‌شود

به‌طور روشن ديده مي‌شود كه اين فرمول براي (x=T=0) صدق مي‌كند.

به ‌اين‌جهت E «جاودانگي» با P در سيستم اينرسي محلي همزمان است. اما نقطه P يك نقطه دلخواه است كه در روي منحني خط جهاني w قرار دارد. بنابراين تمام حوادثي كه در سيستم، از نظر زماني پشت سر هم اتفاق مي‌افتند، با جاودانگي E همزمان ET است، و چون نسبت همزماني براي نقاط مختلف مكان ـ زمان 1‍P و 2P به‌طور نسبي براي سيستم‌هاي اينرسي مختلف معتبر است، نتيجه مي‌شود كه E با 1‍P همچنين با 2P مي‌تواند همزمان ET باشد، بدون آنكه 1P  با 2P همزمان باشند.

در اين شكل هندسي، جاودانگي يا حيات ابدي خداوند، از نظر مكاني مثل مدل بالا، بي‌نهايت نمي‌شود، بلكه به‌صورت يك حادثه نقطه‌اي نمايش داده مي‌شود، كه با گفته بوئتيوس درباره تثليث سازگار مي‌باشد. پلوتين هم اين تصور را مي‌كرده است، وقتي‌كه او درباره حيات ابدي خداوند توضيح مي‌دهد مي‌گويد كه: «هميشه خداوند يكنواخت مي‌ماند و هميشه، همه چيز را در حال و در خود دارد، اما نه‌ اينكه حالا اين و حالا آن، بلكه همه چيز را دارد، حالا اين يا آن‌را تعقيب نمي‌كند، بلكه پايان بي‌قسمت است مثل نقطه‌اي كه در آن، تمام خطوط جمع شده‌اند.»(20) استدلال‌هاي مفصل‌تري را مي‌توان در مقاله كاترين آروگرس كه در سال 1994 چاپ شده است، به‌نام «جاودانگي بي‌انتهاست» ديد.

چون يك نقطه (مثل E در شكل2) در مكان وجود دارد، اين سؤال خداشناختي مطرح مي‌شود كه آيا فرض «مكان بودن، منسوب به حيات جاوداني خدا يا بخود خداست. در حقيقت هنوز در انجيل نه، اما در فيلو و خداشناختي يوناني ـ كليسايي صحبت از جسمي نبودن خداوند بوده است (مثل گرگوريوس)، همچنين سومين مقاله از سيزدهمين مقاله مذهبي يهوديان تاكيد مي‌كند: «من حقيقتاً ايمان دارم كه خالق تبارك و تعالي، ذاتش جسم نيست و چيزي كه جسم دارد، او را نمي‌تواند درك كند و هيچ چيز با او قابل مقايسه نيست.»(21) بنابراين سوال اين است كه آيا وجود يك ذات غيرجسماني، يا به‌طور عمومي وجود يك عمل فكري، داراي مكان است. دوباره، اين تئوري نسبيت است كه بعضي از مؤلفين را براي جواب دادن به اين‌ سؤال به‌خود جذب كرده است. با فرض اينكه رويدادهاي فكري قابل ثبت باشند و به اين‌جهت در زمان وجود داشته باشند، روبرت و اينگارد براساس تئوري نسبيت كه در آن روابط مكاني و زماني مخلوط هستند و از يكديگر جدا نيستند، استدلال مي‌كند كه چنين رويدادهايي هم لزوماً در مكان اتفاق مي‌افتند. استدلالي شبيه اين استدلال را كه فرض مهم آن اين‌ است كه جسم و روح مي‌توانند روي يكديگر اثر بگذارند، ميخائيل لوكوود ارائه داده است. حادثه A فيزيكي از نظر زماني ـ مكاني در روي جسمي اتفاق مي‌افتد، و حادثه روحي B را به‌وجود مي‌آورد كه از طرف خودش سبب حادثه فيزيكي C بايد باشد. (شكل 3).

چون براساس تئوري نسبيت، هيچ اثر علّي‌اي نمي‌تواند با بيشتر از سرعت نور منتشر شود، كوكوود نتيجه مي‌گيرد كه B بايد در مقطع مخروط نوري V كه نور از A به‌طرف جلو حركت مي‌كند و در مقطع مخروط نوري R كه نور از C به‌عقب حركت مي‌كند، قرار داشته باشد، يعني در حوزه مكاني معين دقيقي كه توسط مختصات A وC تعيين شده است، بايد قرار گيرد. حتي‌الامكان اين حوزه مكاني مي‌تواند با انتخاب مناسب A وC به‌طور دلخواه محدود شود. اين ايراد كه نظم زماني بين يك حادثه غير مادي و يك حادثه فيزيكي از يك نوع نيستند، مثل نظم زماني بين حوادث فيزيكي، با فرضي كه لوكوود كرده است، در تضاد است كه مي‌گفت رويدادهاي جسمي و غيرجسمي مي‌توانند روي يكديگر اثر بگذارند. به اين‌جهت او ادعا مي‌كند كه اثبات كرده است كه: «اگر نظريه اينشتين درباره زمان و مكان صحيح باشد، پس حوادث غير مادي در همان نظم مكاني قرار دارند، مثل حوادث فيزيكي.»(22). در اينجا نمي‌خواهيم در مورد بحث‌هاي حاصل از اين استدلال صحبت كنيم.

در خاتمه اين مقاله دربارۀ استدلالي صحبت مي‌شود كه ادعا مي‌كنند كه نظریۀ نسبيت عام اینشتين هم، براي خداشناسي، ملازمه‌هاي مهمي دارد. دقيق‌تر بگویيم، موضوع بر سر جهان‌شناسي نسبيتي است كه از نظریۀ نسبيت عام، اخذ شده است. از قرار معلوم، اینشتين در سال 1917 با كار علمي خود دربارۀ «نظريه‌هاي جهان‌شناختي براي نظریۀ نسبيت عام» براي اولين بار در تاريخ تفكر انساني دربارۀ علم جهان‌شناسي كه تا آن‌موقع منحصراً، موضوع ايمان مذهبي يا نظريه‌پردازي‌هاي فلسفي بود، طرح يك نظریۀ علمي را ارائه داد. اینشتين نشان داد كه معادلات ميدان در نظریۀ نسبيت عام، با ماده (جرم، انرژي) و جاذبه (انحناء زمان مكاني) ربط داده مي‌شوند، و اجازه ساختار يك مدل رياضي بدون تناقض را مي‌دهند. اين توصيف عقلاني اینشتين از جهان، در كل، شايد بزرگترين كشف علمي مهم‌ قرن بيستم باشد.

در جهان اینشتين، انبساط مكاني و محتواي ماده محدود است. ماده آن M و شعاع آن R از فرمول 3R2π ρ2 M= به‌دست مي‌آيد كه در آن، ρ تراكم ماده متوسط مي‌باشد. رابطه   كه در آن  π 8 K= در فرمول بالا معتبر است و G نيز، ثابت جاذبه نيوتن مي‌باشد. با در نظر گرفتن مقدار‌هاي تجربي ذيل

c= 1010 ×  3cm sec1ـ و G= 67/6  × 10  8ـ cm3 gm 1ـ sec 2ـ

gm cm30ـ10=ρ نتيجه مي‌شود كه تقريباً cm 1028 R= وgm  1055M=  مي‌شوند.

بر اساس اين نتايج، فيزيكدان معروف هانري مارگناو (Henri Margenau) ادعا مي‌كند كه نظريه نسبيت اینشتين موافق اين نظريه است كه «خداوند ‌توانست جهان را خلق كند»

به‌‌عقيده مارگناو،‌ بيشتر، ‌اين نظریۀ، حرف‌هاي توماس اكوئيناس را تأييد مي‌كند كه مي‌گويد: «ما بايد يقيناً اين حرف را قبول كنيم كه خداوند قدرت دارد و با استفاده از آن مي‌تواند از هيچ، چيزي را خلق كند.». مارگناو فرض مي‌كند كه در يك جهان خالي، انرژي كل مساوي صفر است، و نشان مي‌دهد كه در يك جهاني با ماده كل M ، انرژي پتانسيل مساوي مقدار منفي   مي‌باشد كه در آن k ضريبي است كه تابع پخش ماده است و عددي تك رقمي است. اما چون طبق اصل هم‌ارزي بين ماده و انرژي، جهان هم هنوز انرژي مثبتي مساوي 2Mc دارد، نتيجه مي‌شود كه انرژي كل جهاني كه خالي نباشد  -2E=Mc‌ است كه با ارزش‌هاي ذكر شده در بالا دوباره صفر مي‌شود. مارگناو ادعا مي‌كند كه ثابت كرده است كه خلقت جهان متضاد اصل بقاء انرژي نيست.

اين مسئله را كه در يك جهان همگن بسته، جمع انرژي مثبت ماده و انرژي منفي ميدان جاذبه، يعني انرژي كل جهان مساوي صفر است، مارگناو هم، همان‌طور كه ناتان روزن در سال 1944 نشان داد، بدون در نظر گرفتن ارزش‌هاي عددي براي R و  Mوغيره، به‌تنهايي با كمك شبه تانسور ميدان جاذبه كه اینشتين در سال 1916 وارد كرد، مي‌توانست اثبات كند. پتربرگمن (Peter Bergmann) هم، استدلالي را كه بر اساس نظريه‌هاي توپولوژي است، پيشنهاد كرده است.

دفاع مارگناو از داستان خلقت در كتاب مقدس، با استفاده از نظریۀ نسبيت عام، مي‌تواند، جزء اولين رساله‌هايي باشد كه اخيراً از استدلال بيگ بنگ كمك گرفته‌اند كه به‌همان هدف برسند. معذالك اين نظريه‌هاي اخير متعلق به حوزه آثار فيزيكي اینشتين نيستند، چون آنها بر پايه استدلالات جهان‌شناختي كوانتومي و (تا آن‌جايي‌كه از اساس نظریۀ نسبيت عام استفاده مي‌كنند) و فرض تكينگي در پيوستار زمان ـ مكان قرار دارند. امتناع قبول نظریۀ كوانتوم اینشتين آنقدر واضح است كه احتياجي ديگر نيست دربارۀ آن توضيح دهيم. اینشتين واقعيت تكينگي را هم، چون احتمالاً نمي‌تواند كمكي به توضيح ذرات بنيادي بكند، رد كرد. او در سال 1950 در چاپ پنجم كتابش بنام «معني نسبيت» نوشت: «انسان نبايد فكر كند كه معادلات براي تراكم‌هاي زياد ميدان و ماده، معتبر مي‌مانند، و نبايد نتيجه گرفت كه «شروع خلقت» تكينگي به‌معناي رياضي آن است.» به اين دليل ديگر دربارۀ ملازمت خداشناختي نظریۀ بيگ‌بنگ

منبع : فصلنامه ذهن ، شماره 25

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 20:55  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خداشناسي و نظریه هاي فيزيكي اینشتين(2)

نويسنده : ماکس یامر

مترجم : شهرام تقی زاده انصاری

ساكس در تحقيقات ديگري، نظریۀ نسبيت را با مسائل فلسفي مذاهب شرق دور، به‌خصوص، مفهوم ماده در نظریۀ ميدان نسبيت را با افكار خلاق بودایي آناتمن (anatmān) مقايسه مي‌كند كه عقيده دارد، افكار «خود» يا «من» به‌منزلة جوهر غيرقابل تغيير يا رابطه عمل با تجربه مي‌باشد. اين اصل «شدن» قبل از «بودن» كه زيربناي اين افكار را تشكيل مي‌دهد، اصلي است كه در متافيزيك جوهري فلسفه پويشي (prozessphilosophie)، همان‌طور كه آلفرد نورث وايتهد، آن‌را طرح‌ريزي كرده است، نقش مهمي را بازي مي‌كند كه ما در آخر اين بخش آن‌را توضيح خواهيم داد.

ويليام والاس (William Wallace) در مقاله‌اي به‌نام «توماس اكوئيناس، گاليله و اینشتين» و ژان اف كيلي (John Kiley) در مقاله‌اي به‌نام «اینشتين و اكوئيناس» مفصلاً استدلال مي‌كنند كه نوشته‌هاي فلسفي ـ الهّي توماس اكوئيناس كه بزرگترين فيلسوف تفكر مكتب مدرسي است، از نظر روش‌شناسي، شباهت‌هايي با اساس نظریۀ نسبيت نشان مي‌دهند.

كتاب كابالاي يهودي‌هاي دوران قديم هم بايد تز نظریۀ نسبيت را پيش‌بيني كرده باشد. چنين ادعايي را نيز روحاني يهودي آبراهام كوك (Abraham Kook) كه كتاب كابالا را خيلي خوب مطالعه كرده است، داشته است. وي در گفتگويي كه با اینشتين داشته است، در اين رابطه نام آثاري را كه دربارۀ كابالاي بريت اُلام (Hakdama Schnia) و همچنين كتاب «زفر گووروت آدوناي» اثر ماهارال (Maharal) و نوشته‌هاي يودا لوئو بن بزالل نوشته شده است را مي‌آورد كه در آن دربارۀ نسبي بودن زمان به اين معنا صحبت شده است كه مدت يك رويداد براي مشاهده كنندگان مختلف، مختلف است.

اساس تمام گفته‌هاي قبل تا اينجا كه دربارۀ نقاط اتصالي بين راه‌هاي فكري غربي و شرقي صحبت شد، قياس (analogie) مي‌باشد. حالا نبايد انكار شود كه قياسات، در مقابل تمثيلات (allegorie) يا استعاره‌ها (metapher) مي‌توانند براي تكامل نظریۀ‌هاي علمي، ارزش‌هاي اكتشافي داشته باشند. براي مثال نشان داده شد كه قياس بوهر دربارۀ ساختمان اتم و نظام سيارات براي پايه‌ريزي نظریۀ كوانتوم و به‌خصوص براي نظریۀ‌هاي اختلال مكانيك كوانتومي، بسيار مفيد بود. معذالك قياسات، نتايج نهايي منطقي نيستند و حتي‌ امكان دارد كه به نتايج نهايي غلط منجر شوند. به اين‌جهت اين سؤال مطرح مي‌شود كه آيا مي‌توان از نظریۀ نسبيت اینشتين بر اساس استدلالات منطقي و نه فقط استدلالات قياسي، نتايج نهايي‌اي گرفت كه براي فلسفه مذهب يا خداشناسي حائز اهميت باشد. حالا بايد دربارۀ اين ادعاها كه آيا عملاً چنين نتايج نهايي‌اي وجود دارد، صحبت كنيم.

اين عقيده كه يك نظریۀ فيزيكي مثل نظریۀ نسبيت مي‌تواند ملازمه خداشناختي داشته باشد، مسلماً عقيده كساني است كه معتقدند كه فيزيك و خداشناسي مسلماً با يكديگر رابطه دارند. اين وظيفه مورخ علم فيزيك نيست كه دربارۀ ارزش اين عقيده قضاوت كند. وظيفه او اين‌ است كه به اين موضوع اشاره كند كه در تاريخ تفكر انساني با استفاده از بعضي مفاهيم مسلم، مي‌توان بين مسائل فيزيك و مسائل خداشناسي پلي زد. يكي از اين مفاهيم مسلم، مفهوم «جبريت» (determinismus) است. انحراف‌هاي ذيل كه در حوزه خداشناسي وارد شده است، اين رابطه را بهتر اثبات مي‌كند. در سنت مذهبي مسيحي ـ يهودي، ايمان به علم كامل خداوند يك اصل جزمي است. چون علم كامل خداوند شامل علم قبلي نيز هست، پس خداوند حتماً از قبل، از همه حوادثي كه اتفاق خواهد افتاد خبر دارد، و خداوند از چيزي كه خبر دارد، بايد لزوماً اتفاق بيافتد، چون وگرنه خداوند قرباني اشتباهي مي‌شود كه با كمال او طبيعتاً ناسازگار است. همچنين فكر آزادي اراده انساني در عقايد مسيحي ـ يهودي يك شرط اصلي است، چون بدون آزادي اراده، مسؤليت اخلاقي انسان در برابر اعمالش غير قابل تصور است و مفاهيمي مثل گناه و بخشش، معني خود را آن موقع از دست مي‌دهند. اما سازگاري منطقي اين دو اصول ايماني مسله‌اي است كه از عصر قرون وسطي تا حالا هميشه مورد بحث بوده است. تناقض بين اين دو اصل را ولفگنگ فون گوته به‌صورت ذيل توضيح داده است: «به‌محض اينكه ما به انسان آزادي عطاء كنيم، اين عطاء به‌خاطر علم كامل خداوند بوده است، پس وقتي‌كه خدا بداند كه من چه خواهم كرد، من مجبور هستم همان‌طور عمل كنم كه او مي‌داند.»(14)

ما نمي‌توانيم اينجا دربارۀ مناقشات (disputationen) فراوان خداشناسان مربوط به سرنوشت از پيش تعيين شده انسان و رابطه نزديك آن با جبريت بحث كنيم. ما مي‌خواهيم معذالك بگوييم كه در علوم مربوط به خداشناسي، پدران كليسا، كوشش كرده‌اند كه با تجديد نظر در مفهوم زمان، اين مسئله را حل كنند. از كساني‌كه در فكر حل اين مسئله بوده‌اند، مي‌توان مهمترين آنها را كه آرليوز آگوستين (Aurelius Augustinus) (430 ـ 354) و فيلسوف يهودي موسي ابن ميمون (1204ـ1135) باشند، نام برد. با اينكه آگوستين گرايش به افلاطون و موسي ابن ميمون گرايش به ارسطو داشت، ولي هر دو سعي كردند كه اين تناقض بين علم كامل خداوندي و آزادي اراده را به يك شكل حل كنند. آگوستين در مقاله خود به نام «آزادي اراده» و در كتاب مذهبي خود كه از بعضي جهات براي تاريخ مفهوم «زمان» بسيار مهم است، اين عقيده را ابزار كرده است كه تمام گذشته و آينده زمان انساني براي خداوندي كه زمان را با جهان خلق كرده است، حال به‌نظر مي‌رسد. بدين دليل علم خداوندي فقط شامل آن چيزي نيست كه انسان از نظر علّي مجبور است، به آن عمل كند، بلكه شامل تصميم اراده آزاد انسان نيز مي‌شود. اساس علم خداوندي، مثل علم انسان، نتايج علّي نيست، بلكه علم خداوندي مستقيماً شامل همه اتفاقات در گذشته، در حال، در آينده مي‌شود به‌طوري‌كه او مي‌داند كه انسان چه تصميمي خواهد گرفت.

همچنين به‌عقيده موسي ابن ميمون كه خداوند، عقل كامل است، در شيئه، ذهن و عمل شناخت، وحدتي ايجاد مي‌كند و «در انسان مسئله طور ديگري است، او و شناخت او جدا از يكديگر هستند، و خداوند و شناخت يكي هستند». در ديدگاه خداوند، هيچ فرقي بين گذشته و آينده وجود ندارد. براي كسي‌كه با نظریۀ نسبيت آشنايي دارد، فكري كه اساس اين استدلالات را تشكيل مي‌دهد، مي‌تواند، به بهترين وجه با توصيف هرمان وايل (Hermann Weyls) دربارۀ پيوستار (kontinum) چهاربعدي زمان ـ مكان مينكوسكي، واضح شود: «جهان عيني مطلقاً وجود دارد، و پديد نمي‌آيد، فقط قبل از نگاه شعور خزنده من از جريان زندگي، بخشي از اين جهان حيات پيدا مي‌كند، به‌طوري‌كه از تصوير من از جريان تغيير مكاني در زمان سبقت مي‌گيرد.»

در اينجا جمله اول اين نقل قول مربوط مي‌شود به ديدگاه زماني خداوند، كه براي او حادث شدن يك «وجود» است و جمله دوم مربوط مي‌شود به درك مستمر زماني زمان انسان. وايل خودش نامي از اين تقسيم‌بندي نياورده است، چون هرگز نمي‌خواست پيوستار زمان ـ مكان مينكوسكي را با مفاهيم خداشناختي مرتبط سازد، اما مؤلفين ديگري اين كار را كردند.

براي مثال بايد دربارۀ كارهاي آلويز ونسل (Aloys Wenzi)‌ فيلسوف و طبيعي‌دان شهر مونيخ آلمان صحبت كنيم. وي در نوشته معروف خود دربارۀ مسائل فلسفي علوم طبيعي مفصلاً توضيح مي‌دهد كه چگونه نسبيت همزماني، نتيجه منطقي تعريف اين اصطلاح اینشتين با كمك علامت‌هاي نوري مي‌باشد، و به‌دنبال آن دربارۀ اين مسئله بحث مي‌كند كه آيا اين نسبيت هم، دليلش اينست كه در حقيقت اصلاً، كيفيت زماني واقعي وجود ندارد. اما چون در رويدادهاي علّي، نظم زمان بين علت و معلول هم در نظریۀ نسبيت اینشتين، تابع حالت حركت مشاهده كننده نيست، و به اين دليل اهميت عيني فراواني دارد،‌ ونسل اين سؤال را طرح مي‌كند كه آيا حداقل براي رويدادهاي علّي، رابطه بين زودتر و ديرتر، يك معناي عيني ندارد. او به اين سؤال اين‌طور جواب مي‌دهد: «حالا زودتر يا ديرتر هميشه نسبتي است براي كسي. چون اگر ما خود را در جايگاه نظریۀ نسبيت بگذاريم، براي ما غير ممكن است كه پيوستار چهاربعدي را مجسم كنيم، چون نور به‌سبب خصلت خاص خود ظاهراً، به هر كسي حق مي‌دهد و هم او را به اشتباه مي‌اندازد، پس بايد ما يك وجود فراسيستمي براي نور در نظر بگيريم كه با چهارچوب خود بتواند، همزماني حقيقي و يا حداقل ذهنيت (subjektivität) فعليت‌هاي حقيقي را نشان دهد. وقتي‌كه ما نام خداوند را مي‌آوريم، آگاه مي‌شويم كه دشواري‌هايي كه اطراف ما را فرا گرفته‌اند، با خداشناسان خويشاوند هستند. اگر علم كلي خداوند متعلق به مفهوم خداوند باشد، معني‌اش اين‌ است كه از يك‌طرف خداوند حقيقت را جاودانه مي‌بيند و از طرف ديگر در وجود جوهر بي‌پايان، در مخلوقات خود و در جوهر زمان شركت دارد و بنابراين، ذاتاً در زمان است. خداشناس غير مذهبي فقط به خدايي كه جهان جبري را خلق كرده و آن را تماشا مي‌كند، فكر مي‌كند، اما يكتاپرست وحداني و چند خدايي‌ها به خدايي فكر مي‌كنند كه در كيفيت زمان وجود دارد. بنابراين اين خداوند به همه چيز نظارت مي‌كند.

ونسل در يكي از مقالاتش دربارۀ متافيزيك فيزيك مدرن مي‌نويسد: «يك متفكر جهاني را در نظر بگيريد كه يك دستگاه رياضي قابل تحقق چهاربعدي را به طور كامل و جاودانه بدون آنكه تغيير كند، تماشا مي‌كند، به اين ترتيب تا آنجايي‌كه فقط مسئله سر طرف رياضي حقيقت باشد، مفهوم خداوند و مفهوم جهان به يكديگر تعلق دارند. اين جهان يك فكر خداست كه تا آنجايي‌كه طرف مادي ممكن باشد، محتواي رياضي دارد، هندسه خداوند طبق هندسه چهار بعدي يونان قديم است، اگر ما اجازه داشته باشيم، مي‌گوييم كه خداوند روحي است كه تشكل واقعي را كه ما نمي‌بينيم جاودانه مي‌بيند، انسان فاعل و مُدرك فقط به تدريج از نظر زماني قسمتي را مي‌شناسد كه مكان نام دارد.»(15)

به روشني ديده مي‌شود كه گفته‌هاي ونسل فقط تغيير شكل يافته‌ خداشناختي افكار وايل است. اما به نظر ونسل كه علم كلي خداوند، نتيجه نظارت او به حقيقت به‌طور جاودانه يك وجهي است، يا به عبارت ديگر اينكه مي‌توانيم جهان مينكوسكي را با كل آرايشش درك كنيم، فقط يك طرز گفتار جديد فكر آگوستين و موسي ابن ميمون است كه ادعا كرده بودند كه توانستند تناقض بين علم كلي خداوند و آزادي اراده انسان را حل كنند.

برخلاف اگوستين و موسي‌ابن ميمون، اسپينوزا ادعا مي‌كند كه جبر هم شامل رفتار انساني مي‌شود. او توضيح مي‌دهد كه: «در روح، هيچ اراده آزاد يا مطلقي وجود ندارد، بلكه روح اين يا آن را مي‌خواهد كه به علتي تعيين شده است.»

نزاعي را كه آگوستين و موسي‌ابن ميمون و فلاسفه مذهبي سنت مسيحي ـ يهودي بين علم كلي خداوند و آزادي اراده انسان ميديدند، اسپينوزا آن‌را تناقض بين جبريت و آزادي اراده مي‌دانست. چون طبق گفته اسپينوزا، خداوند خود را در طبيعتي متجلي مي‌سازد كه جبريت در طبيعت، نقش علم كلي خداوند را بازي مي‌كند، اين مسله هم، اساساً همان تناقضي است كه ما از آن صحبت مي‌كنيم. اسپينوزا اين تناقض را به اين ترتيب حل مي‌كند كه اراده انسان را محكوم قوانين جبري مي‌داند.

اینشتين نيز چون موافق عقايد اسپينوزاست، آزادي اراده انسان را انكار مي‌كند. اینشتين در سخنان خود كه در پاييز سال 1932 براي آلماني‌هاي پيرو حقوق بشر در شهر برلين، ايراد كرد، گفت: «من ايمان به آزادي اراده ندارم. حرف شوپنهاور كه مي‌گويد: «انسان مي‌تواند انجام دهد آنچه را مي‌خواهد، اما نمي‌تواند بخواهد آنچه را مي‌خواهد» مرا در تمام وضعيت‌هاي زندگي‌ام مشايعت كرده، و مرا با رفتار انسان‌ها هر چند هم براي من دردآور باشد، آشتي داده است.»(16) اینشتين توضيح مفصل‌تري دربارۀ عقيده جبريت و آزادي اراده، در نامه‌اي كه به انجمن اسپينوزا در آمريكا مي‌نويسد،‌ مي‌دهد: «شناخت رابطه علّي رفتار انساني بايد ما را به سطح بالاتري از رفتار هدايت كند تا حكومت كوركورانه احساس شود. رفتار ما، نتيجه هوشياري زنده ما مي‌باشد كه انسان‌ها در افكارشان، احساساتشان و اعمالشان آزاد نيستند، بلكه همان‌طور كه حركات اجرام آسماني علّي است، رفتار انسان هم علّي است. اسپينوزا به ما نشان داد كه شناخت اين عليت براي فهم ما به‌اندازه زيادي قابل دسترسي است.» به عقيده اینشتين علم اخلاق و رفتار هم با چنين جبريتي سازگار است. وي در سال 1935 به ماريك زيگورتس (Maurice Siguretz) مي‌نويسد: «اگر من درست فهميده باشم، نزاع بين نظر علّي واقعي اسپينوزا و اين نظر كه در خدمت عدالت اجتماعي با سعي و كوشش فعالانه بايد كار كرد، شما را آزار مي‌دهد، به عقيده من هيچ نزاعي در اينجا وجود ندارد، چون هيجان‌هاي رواني ما و در حقيقت نه تنها شوق و شور، بلكه انگيزه انجام يك نظم اجتماعي عادلانه، از جمله عواملي هستند كه با عوامل ديگر، مشتركاً در عليت شركت دارند. معني‌اش بي‌تصميمي نيست، وقتي‌كه ما آن حالات روحي را با ايده قصد و هدف مرتبط مي‌كنيم. اين عقيده كه وجود انسان از نظر زماني محدود است، برخلاف حوادث عمومي كيهاني، تغييري در اين مسئله نمي‌دهد كه ما طبق طبيعتمان بعد از جستجوي هدف بايد عمل كنيم.»

توضيح اینشتين طبيعتاً با نظرش دربارۀ جبريت در فيزيك هماهنگي دارد، با اينكه اكثر فيزيكدانان كوانتومي با عقيده او مخالف هستند. چون او فلسفه مكملّيت مكانيك كوانتوم را رد كرد، براي او اين استدلال كه با كمك آن بوهر خواست عقيده آزادي اراده را نجات دهد، قابل قبول نبود. همين مسئله براي استدلال‌هايي معتبر بود كه با كمك آنها، ادينگتون، كومپتون و هووه و ديگران سعي داشتند، آزادي اراده را با اصل عدم قطعيت (Unbestimmtheitsrelation) هايزنبرگ ربط دهند، در حالي‌كه اين عدم قطعيت‌ها طبيعتاً به‌عنوان عدم قطعيت ذهني شناخت انساني قابل تفسير نيست، بلكه به‌عنوان جبريتي كه در طبيعت به‌طور عيني وجود دارد، قابل تفسير است.

تقريباً مسلم بود كه نظریۀ نسبيتي كه ابتدا با آن به‌عنوان اصول جزئي نظریۀ الكترو مغناطيس يا هندسه نور نگاه مي‌كردند، يك نظریۀ جبري است.

رياضيدان و جهان‌شناس معروف هرمان باندي (Hermann Bondi) در سال 1952 استدلال كرد كه نظریۀ نسبيت هم مثل نظریۀ مكانيك كوانتوم، يك نظریۀ غيرجبري است، ولي مورد توجه دانشمندان قرار نگرفت.(17) به نظر مي‌رسد كه اینشتين هم از اين موضوع اطلاعي نداشت.

كورنليوس ريدايجك (Cornelius Rietdijk) در مخالفت شديد با بوندي در سال 1966 استدلال كرد كه نظریۀ نسبيت، برخوردار از جبريت شديدي است، و اين مسئله باعث سروصدايي در محافل علمي شد. ريدايجك تاكيد كرد كه استدلال او، غيرممكن بودن آزادي اراده را نيز نشان مي‌دهد. چون به ‌عقيده ريدايجك، نظریۀ نسبيت، نتيجه مهمي براي ايدئولوژي دربردارد، مي‌خواهيم راه اين طرز فكر براي استدلال را تشريح كنيم.(18)

ريدايجك براي استدلالش از ساختار هندسي مكان مينكوسكي در نظریۀ نسبيت استفاده مي‌كند كه به‌عنوان پيوستار دو بعدي مكان ـ زمان در شكل (1) براي مشاهده كننده B و B´ به نمايش گذاشته شده است.

مشاهده كننده B در لحظه 0=t در مبدأ دستگاه مختصات مكان ـ زمان (x,t) و در اين زمان مشاهده كننده B´كه با سرعت ثابتي به سمت B‌ در حركت است، در مبدأ دستگاه مختصات خودش (x´,t´) قرار دارد. حادثه E كه نقطه طلاقي محور x´ با محور t مي‌باشد، در آينده مطلق قرار دارد نسبت به B و در حال نسبت بهB´ . حادثه E‌ براي B´ حال است، در همان لحظه 0=t كه در آن لحظه، B´ هم براي B‌ حال است، اين حادثه E‌ كه براي B´ حال است، براي B´ به همان اندازه واقعي است كه B´ براي B واقعي است. نتيجه: E براي زمان 0=t كاملاً براي مشاهده كننده B  جبري است. حادثه 1E حتي در گذشته براي B´ قرار دارد. براي هر مشاهده كننده B و هر حادثه آينده‌اش، مشاهده كننده‌اي مثل B´  وجود دارد كه براي آن، در زماني‌كه B´ براي B‌ حال است، 1E در گذشته قرار دارد. بنابراين هر حادثه جبري است: براي كسي‌كه در حال زندگي مي‌كند، زمان گذشته است «به‌خاطر غيرممكن بودن سرعت بيشتر از نور، B‌ نمي‌‌تواند اطلاعات سر موقع را كسب كند كه به او امكان بدهد، كه روي حادثه E‌ اثر بگذارد يا جلوي او را بگيرد. چون همان‌طور كه ريدايجك تاكيد مي‌كند، جبريت شبيه عليت نيست،‌ يك ميكرو فيزيك مي‌تواند غير علّي باشد، اما طبق استدلال فوق بايد يك نظریۀ جبري باشد و براي آنكه تمام كوشش‌ها با كمك يك غير جبري‌گري در ميكروفيزيك، آزادي اراده را نجات دهند، بايد بدون موفقيت بماند.

پايه استدلال ريدايجك بر خصوصيت زمان ـ مكان مينكوسكي قرار دارد كه امكان مي‌دهد براي هر دو حادثه معلوم، هميشه، حادثه سومي پيدا شود كه در خارج از مخروط‌هاي نوري قرار دارد كه توسط هر دو حادثه معلوم تعريف شده است.

استدلال فيلسوف معروف هيلاري پاتنم (Hilary Putnam) در سال 1967 نيز براساس خصوصيت زمان ـ مكان مينكوسكي است كه مي‌گويد طبق نظریۀ نسبيت هر حادثه‌اي كه در يك زمان معين واقعي باشد، بايد قبلاً واقعي بوده باشد يا آن‌طور كه پاتنم صورتبندي مي‌كند، «حوادث آينده، در حال حاضر واقعي هستند»(19) باشد. چون ساختار منطقي فيزيكي استدلال پاتنم، مثل استدلال ريدايجك است، ما از تشريح راه او صرف‌نظر مي‌كنيم.

يميما بن بناهم (Yemima Ben Benahem) با اشاره به استدلال پاتنم، به نتيجه‌اي كه از ساختار زمان ـ مكان مينكوسكي گرفته مي‌شود، يعني اينكه يك حادثه مي‌تواند هم نامعين و غيرقابل پيشگويي باشد و هم در يك نقطه از زمان ـ مكان واقعي باشد، به‌عنوان شناختي نگاه مي‌كند كه براي فهم نزاع بين آزادي اراده انساني و علم كل خداوند، مي‌تواند كمك كند.

نتايج فلسفي‌اي كه ريدايجك و پاتنم از ساختار زمان ـ مكان نظریۀ نسبيت گرفتند، مورد انتقاد هوارد اشتين، روبرت وانيگارد، پتر تئودور لندزبرگ، روبرتو تورتي و لاورنس اسكلار، قرار گرفت. براي مثال اشتاين و تورتي بر اساس تجزيه تحليل دقيق استدلالات پاتنم ـ ريدايجك نشان دادند كه در استدلال آنها، ضمن استفاده قانوني زمان‌هاي دستگاه، يك مفهوم غيرمجاز عمومي زمان به‌كار برده شده است. لندزبرگ هم استدلال پاتنم و ريدايجك را كه او نام آن‌را پارادوكس جبريت نظریۀ نسبيت خاص مي‌گذارد، نتيجه اشتباه استفاده غيرمجاز از مفاهيم زمان مي‌داند. اين استدلال فرض مي‌كند كه حادثه E‌ با مشاهده‌كننده هم‌زمانش B´ (شكل 1)، در خارج از مخروط نوري‌اي قرار دارند، كه در نك آن مشاهده كننده B´ است، يا به‌عبارت ديگر، حادثه E، فاصله مكاني از مشاهده كننده B´ دارد. اما مكاني بودن، رابطه زماني قاطع را غيرممكن مي‌كند. فقط براي يك حادثه‌اي كه در داخل بسته مخروط نوري نامبرده يا دقيق‌تر بگوييم در گذشته مطلق نسبت به B´ قرار دارد، مي‌توان گفت كه براي مشاهده كننده B´ جبري يا واقعي است. در صورت ديگر، مي‌بايست مفهوم واقعيت را مثل مفهوم «هم‌زماني» نسبي كنيم و همان طور كه اسكلار پيشنهاد كرد، صحبت از نسبيت واقعيت كنيم.

مسئله خداشناختي نزاع بين علم كل خداوند و آزادي اراده انسان حل مي‌شد، اگر علم كلي خداوند فقط محدود به همه حوادثي مي‌شد كه اتفاق افتاده‌اند يا مي‌افتند. عملاً مدرسه خداشناختي‌اي كه اين محدوديت را بپذيرد، وجود دارد، چون اين نظر محدود علم خدایي، نتيجه لازم خداشناسي پويشي است كه اصلاً در مكتب پروتستان آمريكاي شمالي و جديداً در اروپا به وجود آمده و به‌طور وسيعي منتشر شده است. اساس متافيزيكي آن، جايگزين كردن جهان‌بيني مكانيكي ماترياليستي فيزيك با درك ارگانيك حقيقت است كه مرهون فلسفه ارگانيسم رياضيدان و فيلسوف الهي آلفرد نورث وايتهد هستيم كه مدت‌ها نيز مفصلاً روي نظریۀ نسبيت اینشتين كار كرده است. وي در كتاب معروف خود به‌نام «رويداد و حقيقت» (Prozess und Realität) مي‌گويد: «جهان فيزيك، رويداد موقتي بلاينقطع يك وضعيت داده شده حقيقت است كه در آن، از كليه امكانات موجود، فرايندهاي پيشرفت جديد، به‌وقوع مي‌پيوندند، و به اين ترتيب، متافيزيك پويشي جايگزين متافيزيك سنتي جوهري مي‌شود.» چون همه حقايق، رويدادهاي تحققي هستند، براي اينكه خداوند و جهان با يكديگر رابطه دارند، و حقايق پويشي هستند كه روي يكديگر اثر مي‌گذارند، نتيجه‌اش يكتاپرستي وحداني زماني است، كه با توجه به معني فلسفه وايتهد، توسط چارلز هارتسهورن (Charles Hartshorne) طرح شد كه علم خداوندي شامل همه حقايق، اما فقط همه حقايقي است كه در درون با پويش‌هاي پيشرفت، توسعه پيدا مي‌كنند. برخلاف سنت مسيحي ـ يهودي كه در آن، خداوند يك وجود خارج از زمان است كه بر جهان حاكم است، در خداشناسي پويشي، وجود و شدن مساوي است، يعني خدا در جهان و جهان در خداست.

يكتاپرستي وحداني زماني، كه طبق آن، علم كل خداوند فقط شامل پويش‌هاي واقعي مي‌شود، در حقيقت از مسئله آزادي اراده انسان جلوگيري مي‌كند، اما در رابطه با نظریۀ نسبيت اینشتين، موجب پيدايش مسئله جديدي مي‌شود كه ابتدا هارتز هورنه به آن اشاره كرده است و بعد نيز به‌وسيله ويليام آرميستد كريستيان مورد بررسي قرار گرفت و بالاخره ژان ويلكوكس (John Wilcox) مفصلاً به شرح آن پرداخت. در اينجا هم مسئله ساختار زمان ـ مكان تئوري نسبيت خاص مطرح است.

همان‌طوري‌كه اینشتين در كار علمي اول خود در نظریۀ نسبيت نشان داد، نظم زماني دو حادثه 1E و 2E كه از نظر مكاني جدا از يكديگر هستند، يعني اينكه آيا 1E جلوتر يا عقب‌تر از 2E و يا هر دو در يك زمان به وقوع مي‌پيوندند، تابع انتخاب دستگاه اينرسي است. نتيجتاً اين سؤال هم كه آيا خداوند 1E را زودتر يا دير از 2E يا هر دو را با يكديگر درك مي‌كند، تابع سيستم است. اما چون يكي و فقط يكي از اين امكانات، بايد و مي‌تواند تحقق پيدا كند، به‌وسيله حق ويژه خداوند، يك دستگاه اينرسي معيني طرح‌ريزي شده است، به‌طوري‌كه مي‌بايست به‌خاطر ذات خداوند در جهان، در طبيعيت فيزيكي، يك سيستم اينرسي معين مشخص باشد،‌ اما اين سيستم اينرسي معين با نظریۀ نسبيت اینشتين ناسازگار مي‌باشد. بدين‌دليل ويلكوكس شك دارد كه يك پيرو نسبيت اینشتين هم بتواند يك يكتاپرست وحداني زماني باشد. از زمان ژان تاگارت در فلسفه زمان فرق گذاشته مي‌شود، بين نتيجة زماني ديناميكي (يا سري A) كه در آن، زمان از گذشته وارد حال شده و به آينده مي‌پيوندد و نظم زماني استاتيكي (يا سري B) كه با آن، حوادث، با كمك نسبت‌هاي «زودتر از»، «در يك زمان با» و «ديرتر از» از نظر زمان‌شناختي منظم مي‌شوند. مفهوم زمان در خداشناسي زماني به‌طور واضح متعلق به درجه اول است، اما زماني كه طبق تفسير گذشته آگوستين و موسي‌ابن ميمون، حوادث را در علم كل خداوند از نظر زمانشناختي منظم مي‌كنند، يك نتيجه زماني استاتيكي (سري B) است: يعني زمان در جهاني است كه وايل مي‌گويد: «جهان عيني مطلقاً وجود دارد و پديد نمي‌آيد.» از نظر تفسير آگوستين و موسي ابن ميمون، خداوند تمام اين سري
 منبع : فصلنامه ذهن ، شماره 25

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 20:53  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خداشناسي و نظریه هاي فيزيكي اینشتين(1)

نويسنده : ماکس یامری

مترجم : شهرام تقی زاده انصاری

اشاره

این مقاله از تأثیر دیدگاه اینشتین بر الهیات بحث می¬کند. به نظر اینشتین، علم و دین ارتباط دارند. نگارنده به تفصیل، از ارتباط نظریۀ نسبیت با اعتقادات دینی و به ویژه، اعتقاد به خلقت بحث می¬کند و به بهره¬گیری دیگران از این نظریه اشاره می¬کند. وی به بررسی مسئلۀ ارتباط علم خداوند با آزادی و اختیار انسان می¬پردازد و آرای متکلمان مشهور مسیحی را در این مورد با آرای برخی فیزیک¬دانان مقایسه می¬نماید.

کلید واژگان: نظریۀ نسبیت، دین، علم خداوند، اختیار انسان، فیزیک کوانتوم.

ادعا مي‌شود كه آثار علمي اينشتين، لوازم (implikation) خداشناسانه دارد! در اين مقاله، ما نمي‌خواهيم دربارۀ نظرات اینشتين دربارۀ مذهب و  احساس مذهبي او صحبت كنيم، بلكه مي‌خواهيم دربارۀ آثار علمي اینشتين و تأثیر آن بر خداشناسي بررسي كنيم. دقيق‌تر بگویيم، مي‌خواهيم استدلال‌هايي را توضيح دهيم كه فلاسفه و خداشناسان به وسيله آنها ادعا مي‌كنند كه مي‌توانند با در نظر گرفتن نظریۀ‌هاي فيزيكي اینشتين، نتايجي بگيرند كه براي خداشناسي حائز اهميت است.

اين موضوع، طبيعتاً با سؤال مهمي كه امروزه دربارۀ وجود رابطه بين مذهب و علم مطرح مي‌شود، رابطه بسيار نزديكي دارد. جواب اين سؤال معمولاً مثبت است، چون طبق گفته معروف اینشتين «علم بدون مذهب لنگ و مذهب بدون علم كور است».  با وجود این، ما بايد دربارۀ اين مسئله بيشتر بررسي كنيم، چون به‌نظر مي‌رسد كه اين جواب اینشتين با اظهارات ديگري كه در فرصت‌هاي ديگر كرده است، در تضاد باشد، همان‌طور كه داستان ذيل نشان مي‌دهد. در ماه جولاي 1921 ميلادي، يعني دو سال بعد از آنكه گروه تحقيقاتي انگليسي، تحت رهبري آرتور استانلي ادينگتون، ثابت كرد كه نور در ميدان جاذبه منحرف مي‌شود، از اینشتين دعوت شد كه در شهرهاي لندن و منچستر، دربارۀ نظریۀ نسبيت سخنراني كند. قبل از عزيمت او از لندن، در حضور او به افتخار ملكه انگلستان خانم آنزگيت (Ann`s Gate) ، ضيافتي داده شد كه در آن، شخصيت‌‌هاي ممتازي مثل ادينگتون، آلفرد نورث وايتهد، برنارد شاو، توماس ديويدسون (Thomas Davidson) و اسقف كانتربوري  (Canterbury)شركت داشتند. به اين سؤال اسقف كانتربوري كه «آيا نظریۀ نسبيت تأثیری بر خداشناسي دارد؟»، اینشتين جواب داد: «اصلاً نه، نظریۀ نسبيت يك نظریۀ كاملاً علمي است و با مذهب رابطه‌اي ندارد.» (1) در فرصتي مناسب، همسر اسقف با الزا، همسر اینشتين، به گفتگو نشست و به او گفت: «يكي از دوستان شما وقتي‌ صحبت‌هاي اینشتين را دربارة نظریۀ نسبيت و به‌خصوص دربارۀ عرفان مي‌شنيد، عميقاً تحت تأثير اینشتين قرار گرفت». خانم اینشتين با تعجب گفت: «چي، عرفان، اینشتين و عرفان!!» و هر دو خنديدند.(2) شايد الزا به‌خاطر آورد كه همسرش يك وقتي اين تذكر را داده بود كه عرفان‌گرايي آخرين چيزي است كه مي‌توان به نظریۀ من خرده گرفت.

به اين تناقض اینشتين، به اين صورت مي‌توان جواب داد كه اینشتين لغت «مذهب» را به دو شكل به‌كار برده است. يك‌ دفعه به‌معني احساس مذهبي به‌كار برده، و دفعة ديگر در جوابش به سؤال اسقف به‌معني «علوم مذهبي». اگر عملاً، معني اين حرف اینشتين، اين باشد كه احساس مذهبي و فعاليت‌ علمي، متقابلاً به يكديگر الهام مي‌دهند، و اگر جواب به سؤال ديويدسون، معني‌اش اين باشد كه نظریه¬‌هاي فيزيكي از نظر فلسفه خداشناسي هيچ ملازمه مهمي برای خداشناسي ندارند، به‌طوري‌كه براي مثال، غيرممكن است كه خداوند را بتوان در محاسبات معادلات ديفرانسيل وارد كرد، همان‌طور كه منظور ادينگتون بود، در اين‌صورت احتمالاً تناقضي وجود ندارد. راه‌حل اين تناقض، به‌نظر مي‌رسد كه اين واقعيت باشد كه اینشتين، يك دفعه، خود را بي‌ايمان مذهبي ناميد، بدون آنكه در اين اصطلاح تناقضي ببيند. كسي‌كه راه¬حل اين تناقض را رد مي‌كند، بايد اینشتين را به‌خاطر استدلال بي‌منطقش سرزنش كند.

اینشتين در موردي ديگر، به‌خاطر استدلال غير منطقي‌اش مقصر شناخته شد. آقاي استنلي جكي (Stanley Jaki) كه مورخ علم است، اینشتين را «ناسازگار» (inkonsistent) خواند، (3) چون او در مقدمه‌اي كه براي زندگي‌نامه كپلر نوشته بود، اظهار كرد كه: «كپلر يك پروتستانت مؤمن است كه اين موضوع را پنهان نكرد كه همه تصميمات كليسا را تأييد نكرده بود. به اين‌جهت به او به‌عنوان يك بدعت‌گزار (ketzer) ميانه‌رو نگاه مي‌كردند، و همان‌طور با او رفتار مي‌شد. او توانست شاهكارش را به وجود آورد، چون برايش ميسر بود، خود را از سنتي كه در آن متولد شده بود، آزاد كند.»(4) شايد ياكي حق داشته باشد كه مي‌گويد: «عنوان پروتستانت مؤمن با خصوصيات رفتار كپلر، سازگار نيست. اما انسان اجازه دارد فرض كند كه اینشتين در هنگام نوشتن اين سطور به اسپينوزا فكر مي‌كرده كه از نظر او يك مرد عميقاً مذهبي بود، با اينكه، برايش ميسر بود كه به ‌طور همه‌جانبه خودش را از سنت فكري‌اي كه در آن متولد شده بود، آزاد كند». ياكي اين حقيقت را كه «اینشتين به‌خاطر اينكه كپلر را آزاد فكر معرفي كرد، توسط مورخان علم ملامت نشد، مثالي براي عقيده منفي خداپرستي مسيحي‌اي كه امروزه در حوزه دانشمندان متنفذ حاكم است، مي‌داند.» عقيده مذهبي و عقيده معرفت‌شناختي اینشتين نيز از طرف ايدئولوژي‌هاي الحادي لا ادری¬گرا (agnostisch) نسبت به خدا محكوم شد. معروف است كه تا سال 1955 ميلادي، فلسفه رسمي ماركسيسم ـ لنينيسم كشور روسيه، عليه افكار اینشتين و جهان‌بيني‌اش به مجادله (polemik) برخاست و حزب‌ سوسياليسم ملي هم مطالعه نوشته‌هاي اینشتين را ممنوع كرد. در كشور انگلستان، ریيس جامعه ملي جهاني روشنفكران، شاپمن كوهن (Chapman Cohen)، اینشتين را مورد انتقاد قرار داد كه حرف‌هاي او متناقض است، چون خود را پيرو مذهبي اسپينوزا مي‌ناميد. قبل از آنكه ما به‌ موضوع اصلي مقاله بپردازيم، بايد به نكات ذيل توجه كنيم. اول اينكه، نام اینشتين تقريباً هميشه در ميان مردم در ارتباط با نظريه نسبيت معروف اينشتين در سال 1905 ميلادي مطرح شد و ده سال بعد هم نظریۀ نسبيت خاص مورد بحث قرار گرفت و بعداً با مقالات نظریۀ نسبيت عام و جهان‌شناسي نسبيتي چاپ شد. دوم اينكه آثار علمي اینشتين شامل كارهاي فراواني نيز مي‌شود كه براي تكامل نظریۀ كوانتوم، خيلي مهم بودند. نظریۀ كوانتوم مفاهيم اصولي ذيل را مرهون اینشتين است: اثبات خصوصيت‌ مادي نور، يعني اينكه نه فقط فوتون داراي انرژي مربوط به فركانس اشعه مربوطه است، بلكه به‌شكل ماده هم كه داراي ضربه معيني است، قابل تفسير است. مبدأ فرض اصلي نظریۀ كوانتوم در دوگانگي (dualität) ماده ـ موج، در شناخت فوق مي‌باشد. سهم اینشتين در نظریۀ كوانتوم گرماي ويژه اجسام سخت و آمار كوانتومي، از اهميت زيادي برخوردار بود. او تأثير زيادي روي تكامل بعدي مكانيك كوانتوم داشت، به‌خصوص با انتقادي كه به تفسير كپنهاگي مقبول عامه پيشنهادي نيلز بوهر كرده بود. او در مذاكرات طولاني‌اش با بوهر سعي كرد بي‌ثباتي و نقص مكانيك كوانتوم را ثابت كند. وي در كارهاي علمي‌اي كه با همكاري بوريس پودولسكي (Boris Podolsky) و ناتان روزن (Natan Rosen) داشت كه به اسم EPR معروف است، توانست حداكثر خدمت را به تحقيقات جديد مكانيك كوانتومي پديده‌ها عرضه بدارد. راه‌هاي فكري‌ او كه در كارهاي علمي EPR فوق به وجود آمد، به ژان استوارت بل (John Stewart Bell) امكان داد كه عقيده فلسفي واقعيت‌گرایي محدود اینشتين، يعني اين ادعا را كه حالت واقعي يك سيستم 2s تابع آن چيزي است كه با سيستم 1s‌اي كه از نظر مكاني از او جدا است، در نظر گرفته شود، با آزمايش‌هاي فيزيكي مقابل يكديگر قرار دهد. بل توانست براساس افكار ساده جبري ثابت كند كه نتايج اندازه‌گيري‌هاي تجربي، نامعادلات آماري حقيقي را بايد حل كند، اگر عقيده متافيزيكي اینشتين معتبر باشد. اين مسئله كه تعداد زيادي از آزمايش‌ها، اين نامعادلات را حل نمي‌كنند، و به اين ترتيب، عقيده واقع‌گرايي (realismus) محدود اینشتين را تكذيب مي‌كند، تغييري در اين مسئله نمي‌دهد كه كارهاي اینشتين منجر به اتحاد بين فيزيك و فلسفه شد كه آقاي آبنر شيموني (Abner Shimony) آن را متافيزيك تجربي ناميد. اولين‌بار در تاريخ تفكر بشر بود كه، اعتبار يك ادعاي متافيزيكي به‌وسيله تجربه، بررسي شد.

معني مفهوم فيزيكي «خداشناسي تجربي» اين است كه جزم‌هاي خداشناختي با كمك تجربه‌هاي فيزيكي مي‌توانند تصديق شوند و يا رد شوند. اين مسئله شك‌برانگيز است كه آيا فلسفه سنتي مذهب به چنين مفهومي، چنين حقي را مي‌‌دهد يا نه. عقايد مشابهي مثل تماس با ماورای ادراكات (ekstatisch) كه در مكتب اصالت روح (spiritismus) و مكتب جادوگري ارواح (schamanismus) وجود دارند، بيشتر مربوط مي‌شوند به روان‌شناسي تا پديده‌هاي فيزيكي. اگر صحبت از خداشناسي‌اي باشد كه براساس آزمايش‌هاي فيزيكي پايه‌گذاري نشده باشد، بلكه اساسش، مشاهدات فيزيكي باشد، در اين‌صورت نمي‌توان انكار كرد كه چنين مفهوم متغيري، كاربرد وسيعي پيدا كرده است. براي اينكه مثالي از مكانيك كوانتيك ارائه دهيم، بايد ادوارد نويله دا كوستا آندراده (Edward Neville da costa Andrade) فيزيك¬دان را نام ببريم كه با همكاري ارنست راتر فورد، سهم بزرگي در تكامل فيزيك هسته‌اي داشته است. مي‌دانيم كه طبق اصل عدم قطعيت هايزنبرگ، محل و ضربه (يا سرعت) يك الكترون يا يك ذره ديگر را نمي‌توان، در يك زمان، دقيقاً اندازه‌گيري كرد و بدين‌جهت براي توصيف دقيق حالت اوليه يك ذره، نظريه جبريت قابل تحقق نيست. در جواب اين سؤال كه آيا اصل هايزنبرگ، جبريت يا قانون عليت (kausalität) را انكار مي‌كند، آندراده جوابي منفي داد با اين استدلال كه اين اصل فقط اثبات مي‌كند كه علت‌هايي وجود دارند كه قابل مشاهده نيستند، چون آنها در خارج از نيروي درك انساني قرار دارند و بدين‌جهت الكترون راه مذهب را براي ما باز مي‌كند. اگر نقادانه به جواب آقاي آندراده نگاه كنيم، مي‌توان گفت كه جواب او، يك تفسير خداشناختي فاكتور پنهاني است. اينكه آيا چنين تفسيري صحيح است و يا اصلاً چنين رابطه‌اي بين فيزيك و خداشناسي به‌نفع مذهب سازماني مي‌باشد، مسائلي هستند كه در اينجا نبايد دربارۀ آنها صحبت كرد. با وجود این، بايد تذكر داده شود كه چنين سؤالاتي جديد نيستند. به انتقاد ناپلئون كه چرا در كتاب با عظمت پنج جلدي «مكانيك سماوي لاپلاس» (Mécanique Célecte) حتي يك‌بار هم نام خداوند نيامده است، از قرار معلوم ماركویيز جواب داد: «من احتياج به اين وظيفه نداشته‌ام» و معذالك، لاپلاس يك مؤمن مسيحي بود. از طرف ديگر حتي فيزيكدانان جديدي مثل جان شارلتون پولكينگهورنه(John Charlton Polkinghorne) ، كه عضو انجمن سلطنتی است يا پاول ديويس (Paul Davis) كه به‌هيچ انجمن مذهبي‌اي تعلق ندارند، ادعا مي‌كنند كه مذهب و فيزيك به‌طور لاينفك با يكديكر رابطه دارند. اولين كسي ‌كه مكانيك كوانتوم جديد را با تفكر مذهبي ارتباط داد، نيلز بوهر است. وي در يكي از سخنراني‌هاي خود كه در سال 1937 در شهر بولونا (Bologna) ايراد كرد، گفت كه تضادي بين فيزيك كلاسيك كه در آن، شيءِ مشاهده شونده از شخص مشاهده كننده، تميز داده مي‌شود و مكانيك كوانتوم كه در آن به‌عقيده او، يك چنين جدایي‌اي قابل تحقق بخشيدن نيست، وجود دارد. وضعيتي شبيه مكانيك كوانتوم را مي‌توان در حوزه‌هاي ديگري از علوم مثل روان‌شناسي يا حتي در مسائل معرفت‌شناسي‌اي كه «متفكران بزرگي مثل بودا و لائوتسه در مقابل آن قرار داشتند، و مي‌خواستند سعي كنند، بياني براي هماهنگي اين نمايشنامه وجود پيدا كنند، به‌طوري‌كه ما هم بازيگر باشيم و هم تماشاگر» (5)، پيدا كرد. وقتي‌كه مي‌خواستند به بوهر مدال تقديم كنند، او علامت يينگ‌يانگ (Ying-Yang) را انتخاب كرد كه در مذهب قديم چين، مكمليت (komplementarität) اصول متضاد يا نيروهاي جوهري در ديناميك يك كيهان غيرشخصي را نشان مي‌داد.

در دو دهه اخير، كتاب‌هاي فراواني نوشته شده است، كه در آنها، فيزيك جديد را با عقايد هندویي، بودایي، تائویي و مذاهب ديگر شرق دور، مقايسه كرده‌اند. اكثراً، در آنها، گفته معروف بوهر به‌چشم مي‌خورد، همچنين متذكر شده‌اندكه فيزيكدان كوانتومي معروف آقاي ديويد بوهم (Duvid Bohm) تحت تأثير جيدهو كريشنا مورتي قرار گرفته است. تز كل‌گرايي (holistisch) مكانيك كوانتوم كه اختلاف بين شيء و ذهن را نمي‌پذيرد، مطابق مذهب قديم چين است (اين ادعاي مؤلفين اين كتاب‌هاست)، يعني ويژگي متعالي اختلاف بين خود شخص و جهان خارجي. همچنين عقيده فيزيك¬دانان مشهوري مثل يوهان فون نويمن (Johann von Neumann) يا یوجین ويگنر (Eugene Wigner) اين است كه منشأ بسته موج ابتدا در خودآگاهي انساني به‌وقوع مي‌پيوندد و به اين‌جهت خودآگاهي يك مؤلفه كامل هر پديده اندازه‌گيري مكانيك كوانتومي است، و به‌موازات معرفت‌شناسي مذاهب قديمي آسيايي، قرار داده شده است. آقاي زال رستيوو (Sal Restivo) مفصلاً دربارۀ اين سؤال كه آيا چنين شباهت‌هايي به‌حق هستند يا اينكه به‌خاطر تفسير غلط متن‌هاي قديمي است، بررسي كرده است. چون اين شباهت‌ها منحصراً به تفسيرهاي غيرواقعي مكانيك كوانتوم مربوط مي‌شود، روشن است كه چرا به كارهاي مربوط به مكانيك كوانتوم اینشتين در اين رابطه، كم توجه مي‌شود. طبق توضيحات اینشتين كه در خارج، اين كيهان بزرگ وجود دارد كه مستقل از ما انسان‌ها است و در برابر چشم¬هاي ما مثل يك معماي بزرگ جاوداني است كه حداقل قسمتي از آن، براي ما قابل درك و ديدن است، به اضافه اينكه فيزيك كوششي است براي توصيف طبيعت، همان‌طور كه هست، اگر هم مشاهده نشود، هر دوي اينها با معرفت‌شناسي آن مذاهب، تناقض آشكاري دارند.(6)

تنها كار علمي اینشتين در مكانيك كوانتوم كه در محدوده موضوع ما، بحث شد، كار علمي EPR است كه دربارۀ آن صحبت كرديم. به‌عقيده اینشتين اين كار علمي اثبات مي‌كند كه فقط فرض‌هاي ذيل امكان دارد: (1) مكانيك كوانتوم يك نظريه ناقص است، چون براي همان حالت واقعي يك سيستم مكانيك كوانتوم، نقش‌هاي حالت‌هاي مختلف را اجازه مي‌دهد. اینشتين مي‌گويد: «انسان فقط مي‌تواند از اين نتيجه طفره رود كه (2) يا فرض كند كه اندازه‌گيري در يك سيستم 1s، حالت واقعي يك سيستم ديگر را كه از نظر مكاني دور است يعني 2s از طريق تله‌پاتي، تغيير مي‌دهد، يا (3) اينكه انسان براي اشيایي كه از نظر مكاني از يكديگر جدا هستند، اصلاً حالت‌هاي واقعي مستقل را انكار كند. اینشتين در رابطه 2 و 3 توضيح مي‌دهد كه هر دو از نظر من غير قابل قبول هستند. همان‌طور كه مي‌دانيم،‌ تقريباً تمام اندازه‌گيري‌هاي تجربي اینشتين، واقعيت‌گرايي محدود را رد كرد و بدين‌ترتيب، فرض كل‌گرايي را كه اینشتين رد كرد (3) معتبر شناخته شد.

تذكر ضمني و شايد هم طنزآميز اینشتين نسبت به اثر دور از طريق تله پاتي در (2)، گاهي در كارهاي علمي فرا روان ¬شناختي مثل روشن‌بيني يا پديده‌هاي EPR (به خصوص ادراك نفساني) نقل مي‌شود، در حالي‌كه تأثير متقابل EPR به‌‌عنوان مدل يا حتي توضيح فيزيكي پديده‌هاي روان¬شناسي نامبرده شده، تفسير مي‌شود. ما دربارۀ اين تفيسر صحبت نمي‌كنيم، چون ما رابطه بين مذهب و حوزه‌هاي مرزي روان‌شناسي در موضوع خودمان را، مهم نمي‌دانيم. دربارۀ اين ادعا كه فرض كل‌گرايي غيرتفكيك‌پذيري (nichtseparabilität) اینشتين با عرفان مذاهب شرق دور تضادي ندارد و مكانيك كوانتوم براي فهم عميق عقايد مذهبي يا بالعكس نظرهاي فلسفه مذهبي براي فهم عميق‌تر مكانيك كوانتوم مي‌توانند كمك كنند، بايد دقيق‌تر بحث شود.

اینشتين فرض جدايي را به بهترين وجه در مقاله «مكانيك كوانتوم و حقيقت» تعريف كرده و ادعا مي‌كند كه بدون اين فرض وجود مستقل اشياء مجزاي از يكديگر در فضا توسط تفكر فيزيكي، آن‌چنان كه ما مي‌شناسيم، غير ممكن است.

حقايق اصلي، اشيای فيزيكي‌اي هستند كه مي‌توانند نيروي تفكيك‌پذيري را منفرد كنند، به‌طوري‌كه بين آنها روابطي بتواند طرح شود كه تحقيق در آنها، وظيفه علم فيزيك است. اين روابط،‌ فقط حقيقت ثانوي دارند. همان‌طور كه مي‌دانيم، نتايج تحقيقات آزمايشي ثابت كرد كه فرض تفكيك‌پذيري اینشتين غير قابل دفاع است. بنابراين اگر انسان مكانيك كوانتوم را به‌رسميت شناخته باشد و اثرات از دور را غير ممكن بداند، اين امكان را نتيجه مي‌دهد (3) كه طبق آن اشيایي كه از نظر مكاني از يكديكر جدا هستند، حالات واقعي مستقل را بكلي طرد مي‌كنند. اگر بايد واقعيت مستقل را براي اشيا رد كرد، به‌سادگي فهميده مي‌شود كه مي‌توان براي روابط، واقعيت را به‌رسمت شناخت و شيء را تركيبي از روابط دانست. وجود او فقط روابط در يكديگر يا با يكديگر است. اين فكر يكي از اصول اساسي هستي‌شناسي آیين بودا است و نقش اصلي را در آموزش ماهايانا (Mahāyāna) كه مربوط به قرن سوم قبل از ميلاد است، بازي مي‌كند. ماهايانا نيز فكرش را از سونياتا (Sūnyatā) گرفته است كه ادعا مي‌كند كه آخرين سنگ بناي طبيعت، داراي حقيقت دروني فردي نيست و وجود هر عنصر حقيقت، در درونش قرار ندارد، بلكه در نتيجه وابستگي‌هاي دو جانبه به‌وجود مي‌آيد. چون همه چيز فقط وجود دارد وهمه چيز با يكديگر رابطه دارند، حقيقت اوليه در روابط ريشه دارد و فقط تأثير متقابل روابط، حقيقت ثانوي يك چيز منفرد را نتيجه مي‌دهد. ويكتور مانفيلد (Victor Manfield) كه اين قياس‌ها را خوب مطالعه كرده است، ادعا مي‌كند كه مقايسه سو نياتا با نتايج فلسفي كارهاي علمي EPR و كار علمي بل، در حقيقت، يك استدلال فيزيكي براي عقيده مذهب بودایي نيست، اما همان‌طور كه گفتيم مي‌تواند به‌فهم عميق هر دو حوزه فكري كمك كند: «ماجيا ميلكا (Mādhyamika) ممكن است به فهم مكانيك كوانتوم كمك كند، و مكانيك كوانتوم هم مي‌تواند به‌فهم ماجيا ميلكا كمك كند.»(7) در مقابل ادعاي مانفيلد كه مي‌توان از مطالعه تطبيقي، اين نتيجه را گرفت، آرون بالاسو برامانيام (Arun Balasubramaniem) اين ايراد را گرفت (ايرادي كه شايد بتواند در مقابل تمام تذكرات مربوط به كتب رابطه فيزيك و مذاهب شرق دور قرار داشته باشد) كه اين نتيجه فقط موقعي صحيح است،‌ كه شباهت‌هاي بين مكانيك كوانتوم و فلسفه مذهبي بودایي شباهت‌هاي هويتي باشند و نه شباهت‌هاي قياسي، يعني وقتي‌كه چنين شباهت‌هايي فقط به مقولات يكسان مربوط شوند، و اين شرطي است كه از نظر او به‌دلايل متعددي صحيح نيست.

از قرار معلوم بعضي از فیلسوفان دین عقيده دارند كه مفهوم «مذهب» به‌معني غربي آن مخالف معني مذهب در آيين بودا است و به اين دليل،‌ آيين بودا را يك «مذهب الحادي» مي‌نامند. پس مي‌توان ايراد گرفت كه گفته‌هاي بالا خيلي كم با مذهب رابطه دارد. اما به‌معناي «مذهب يكتاپرستي وحداني»، كار علمي EPR و كليه بحث‌هاي بوهر و اینشتين، تفسير خداشناختي شد. دانشمند زيست‌شناس مولكولي گونتر استنت (Gunter Stent) در سال 1979 مقاله مفصل‌تري تحت عنوان «آيا خداوند تاس مي‌اندازد؟» به‌چاب رساند كه در آن مفصلاً دربارۀ استدلال EPR‌ و بحث اینشتين با بوهر صحبت مي‌كند و به اين سؤال كه چرا بحث دربارۀ اين مسائل آن‌قدر مهم است؟ جواب داد: «چون به‌نظر من، موضوع اصلي، فيزيك نظري نبود، بلكه خدا بود.» به‌نظر استنت موضوع اين بحث، در اصل، نزاع به‌وجود آمده بين ايمان مذهبي و جهان‌بيني الحادي در زبان فيزيك است كه در آن، اینشتين نقطه نظر علم غرب را كه براساس يكتاپرستي سنتي است، قبول دارد و بوهر نقطه نظر دانشمندان ملحد را.

تا حالا ما فقط، كارهاي علمي اینشتين را با توجه به رابطه‌اش با افكار مذهبي در نظر گرفتيم. اگر ما حالا به كارهاي علمي اینشتين دربارۀ نظریۀ نسبيت رجوع كنيم، خواهيم ديد كه در اين رابطه، تحقيقات ما موفقيت بيشتري خواهد داشت. اين موفقيت به‌خاطر اين است كه مفاهيم زمان و مكان در نظریۀ نسبيت از اهميت بسياري برخوردار است، ضمناً در خداشناسي سنتي در رابطه با عقايد وجود هميشگي خداوند و جاودانگي او نقش مهمي را ايفا مي‌كند. فقط بايد فلسفه طبيعي اصول رياضيات نيوتن يا نورشناسي او را به‌خاطر بياوريم كه در سال‌هاي 1687 و 1704 نوشته شده است و در آن به‌جاي احساس خداوند، بحث از مكان است. نيوتن در نامه‌اي به لايب‌نيتس از او سؤال كرد كه آيا زمان و مكان، مفاهيم مطلقي هستند يا نسبي؟ لايب‌نيتس در جواب نوشت: «تا آنجايي‌كه فيزيك با مذهب در ارتباط است، از اهميت زيادي برخوردار است، زيرا به سؤالات مربوط به آزادي و سرنوشت، مربوط به حركت و ماده و نيروها، مربوط به دلايل حاكميت هميشگي خداوند بر دنيا، بر اساس پديده‌هاي طبيعت جواب مي‌دهد.»(8) هنوز هم فيزيكدانان، زمان و مكان را با ديد مذهبي ربط مي‌دهند. به‌‌‌عنوان مثال، چند جمله‌اي را از كتاب روح و ماده اروين شرودينگر نقل مي‌كنيم كه در آن با استفاده از نظریۀ نسبيت اینشتين مي‌گويد: «امروزه اين چيزها (اثرات نسبيتي نظریۀ نسبيت خاص) براي ما فيزيكدانان حقايق قوي‌اي شده‌اند و ما در كار روزانه خود،‌ از آنها مثل عقايد پيتاگوراس استفاده مي‌كنيم. من بعضي اوقات تعجب مي‌كردم كه چرا نظریۀ نسبيت نه فقط پيش فلاسفه، بلكه در ميان مردم هم جلب توجه كرده است. به‌نظر من دليلش اين است كه آنها از پادشاهي انداختن زمان را مثل ستمگري كه از خارج به ما تحميل شده باشد، نگاه مي‌كردند،‌ يعني نجات قانون «قبل و بعد». چون زمان واقعاً آقاي سخت‌گير ماست، بدين‌ترتيب كه ظاهراً وجود هر كدام از ما را براي 80 سال به داخل مرزهاي تنگي فشار مي‌دهد، همان‌طور كه در سرودهاي مذهبي به‌چشم مي‌خورد. اگر حالا اجازه داشته باشيم، با نقشه يك چنين آقايي كه تا حالا غيرقابل درك بود، بازي خود را شروع كنيم، هر چند اين بازي كوچك باشد، يقيناً تسهيلات بزرگي است. به‌نظر مي‌رسد كه ما به افكاري تشويق مي‌شويم كه تمام نقشه زمان را نبايد جدي بگيريم، مثل نگاه اول. و اين مسئله يك فكر مذهبي است، من ميل دارم نام آن‌را، اصلاً افكار مذهبي بنامم.»(9)

اینشتين نيز يك چنين فكري داشته است. وقتي‌كه خبر مرگ دوست قديمي‌اش آقاي ميشل آنجلو بسو (Michele Angelo Besso) را كه با او از زمان دانشجويي‌اش در زوريخ دوست بود،‌ شنيد، در روز 21 ماه مارس 1955 براي خانواده‌اش تسليت فرستاد و نوشت: «او با خداحافظي‌اش از اين جهان، به‌خصوص از من كمي پيشي گرفت. اين اهميتي ندارد. از نظر ما فيزيكدانان مؤمن، جدایي بين گذشته، حال و آينده، فقط معني‌اش، يك خواب سرسختانه است.»(10)

عملاً، طرح زمان ـ مكان در نظریۀ نسبيت اینشتين در تفكرات جديد فلسفه مذهبي، مورد توجه خاصي قرار گرفته است، شاهد اين ادعا، كتاب زمان، مكان و خداگرائي آقاي ساموئل الكساندر (Samuel Alexander) و كتاب زمان ـ مكان و انسان شدن فيلسوف الهي توماس تورانس (Thomas Torrance) مي‌باشند. تورانس در مقدمه كتابش به‌نام خدا و عقل‌گرایي،‌ يادي از كارل بارت پيشرو معروف الهيات ديالكتيكي و اینشتين مي‌كند كه از آثار آنها، مطالب زيادي در مورد هماهنگي افكار با حقيقت تجربه، آموخته است.

مؤلفيني كه در جستجوي قياسات و يا پيش‌گویي‌هاي فيزيك جديد در نوشته‌هاي مذهبي قديمي بوده‌اند، ادعا مي‌كنند كه مواد اوليه براي نظریۀ نسبيت كمتر بوده است تا براي كارهاي علمي او براي نظریۀ كوانتوم. تقريباً تنها نقطه اتصال، مفهوم زمان مكاني است كه هرمان مينكوسكي وارد نظریۀ نسبيت كرد كه بدون آن، اینشتين نمي‌توانست نسبيت را طرح‌ريزي كند.

مطالب ذيل فقط قسمتي از اين مثال‌ها، براي موضوع ما مي‌باشد:

در يكي از مقالاتي كه در سال 1965 دربارۀ علم پزشكي چيني‌ها، چاپ شده است، ادعا شده است كه 4500 سال پيش، حكيمي در دربار شاهنشاهي چين، نظریۀ نسبيت اینشتين دربارۀ زمان ـ مكان و هم‌ارز بودن انرژي و ماده را پيش‌گويي كرده است. در مورد اين ادعا، سينولوگ ناتان سيوين (Sinolog Nathan Sivin) نوشته است كه «اين ادعا هيچ اساسي ندارد جز يك تفسيرغلطي كه از يك ترجمه غلط يك متن قديمي شده كه به‌طرز خنده‌آوري نيز ثبت شده است.» ژوزف نيدهام (Joseph Needham) كه محقق معروف فرهنگ سنتي چيني مي‌باشد، در مقاله‌اي، دربارۀ مفهوم زمان در چين و غرب مي‌نويسد كه اصطلاح “yu-chou” كه براي مثال “Huai Nan Tzu” كه يكي از آثار قديمي فلسفي چين مربوط به قبل از تولد مسيح مي‌باشد، اكثراً معني زمان ـ مكاني مي‌دهد. شبيه اين موضوع نيز براي اصطلاح قديمي “ōlām” وجود دارد كه فقط معني زماني «دورترين زمان» داشته است، اما در طي گذشت زمان، با كلمه يوناني “Kosmos” مساوي گرفته شد و بالاخره به‌معني دنيا كه منظور مينكوسكي بود، به‌عنوان زمان ـ مكان تفسير شد. بايد به آثار يوهانس اريوژنا (اسكاتوس) (Scottus) به‌نام «تقسيم دوگانه طبيعت» كه اولين و بلند‌نظرترين كتاب فلسفي ـ مذهبي قرون وسطي است، اشاره كنيم.(11) اظهار نظرهاي وي مثل «ذات همه موجودات هم مكاني است و هم زماني» توسط يكي از فلاسفه هم‌عصرش، به‌صورت ذيل تشريح شده است: «اريوژنا با اين نظراتش اولين كسي است كه يك رابطه دروني بين مكان و زمان را نشان مي‌دهد. هر دو با يكديگر شرايطي را براي امكان وجودي هستي‌شناختي دنياي پديده‌ها، به‌وجود آورده‌اند.»

خواننده منتقد، اين سؤال به‌حق را مطرح خواهد ساخت، كه آيا اين قياس‌ها يا پيشگويي‌ها، واقعاً معني حقيقي مفهوم زمان ـ مكان نسبيتي را درك مي‌كند. مفهوم نسبيتي زمان ـ مكان فقط نمي‌گويد كه زمان و مكان مشتركاً، شرايط امكان وجودي هستي‌شناختي دنياي پديده‌ها را به‌وجود مي‌آورد، مسئله اساسي اين مفهوم، فقط اتحاد زمان و مكان نيست، بلكه اين خصوصيت است كه تقسيم اين اتحاد ب

منبع : فصلنامه ذهن ، شماره 25
 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 20:51  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

"ذرات بنيادين خلا و ضد مواد"

 

عليرضا يعقوبي

 

 

گرچه نظر اصلي دانشمندان در مورد ضد مواد مشخص نيست اما تعدادي از آنها بر اين تاكيد دارند كه ذرات پاد زير اتمي مانند پوزيترون مي توانند از ضد مواد باشند. بعضي ديگر هم اعتقاد دارند ضد مواد در سياه چاله ها ايجاد مي شوند. اما حقيقت چيست؟

عقيده ي VMR-PCR بر اين است كه اگر خلا عامل اصلي گرانش و ايجاد كننده ي نيروي دافعه باشد بايد از ذراتي غير مادي تشكيل شده باشد.

براي آسان تر كردن كار ابتدا فرض مي كنيم اين ذرات دقيقا مخالف مواد هستند.

طبق تعاريف گفته شده در VMR-PCR شتاب گرانشي حاصل از برآيند نيروهاي دفع خلا و ماده است كه اين نشان مي دهد دو نيروي دافعه ي ماده و خلا برابر نيستند.

در همين جا متوجه مي شويم كه قانون سوم نيوتن براي اين ذرات آنچنان درست نيست.

زيرا عمل (دافعه ي خلا) را اگر در اين فرآيند F = C فرض كنيم دافعه ي ماده F < C خواهد بود كه اين نشان مي دهد عكس العمل در جهت عكس وارد مي شود اما دقيقا برابر نيروي وارده نيست.

بنابراين قانون اول VMR-PCR در مورد ضد مواد: عمل و عكس العمل ضد مواد:

 

1) نيروي عمل ضد ماده هميشه از نيروي عكس العمل ماده بيشتر است.  

 

اما در اينجا يك استثنا بوجود مي آيد:

مي دانيم كه جهان در حال انبساط است. پس طبق قوانين گفته شده اجرام از آن نقطه شتاب مي گيرند كه در آن دفع ماده از خلا بيشتر باشد تا دافعه اي در عكس العمل ايجاد شود.

بنابراين تنها يك مورد استثنا وجود دارد و آن سفيد چاله اي در مركز دنياست.

با اين فرض متوجه مي شويم نه كرم چاله اي وجود دارد و نه سفيد چاله اي به اندازه ي اين همه سياه چاله!

تنها يك و يك سفيد چاله در مركز عالم وجود دارد زيرا در جاي ديگر نمي بينيم اجرام به جز اين سو به سوي ديگري منبسط شوند.

اين مطلب معماي سفيد چاله ي استفان هاوكينگ را حل مي كند. سالها بود كه اين دانشمند مي گفت پديده اي بايد در مقابل سياه چاله وجود داشته باشد و اثباتي رياضي براي آن داشت. اما با اين همه تلاش كسي موفق به ديدن اين مورد نشد. از آنجا كه هاوكينگ سياه چاله ها را با كرم چاله ها به سفيد چاله ها متصل كرده بود منطقي به نظر مي رسيد كه با رصد سياه چاله ها در نقطه اي كه ديگر كرم چاله اي نبود قسمت دوم نظريه ي هاوكينگ را رد مي شد.

اما حال مي فهميم كه تنها يك سفيد چاله در مركز عالم وجود دارد و به همين دليل است كه ما عاجز از

رصد اين مورد هستيم.

 

اما حال چرا كرم چاله از سياه چاله ها به مركز دنيا متصل نباشد؟

 

طبق تعاريف گفته شده اگر جرم در سياه چاله ساكن نبود چنين گرانشي در اطراف آن ايجاد نمي شد. زيرا گفته بوديم كه دافعه ي خلا متناسب با دافعه ي ماده است. (به جز مورد سفيد چاله)!

از آنجا كه جرم بيشتر متناسب با دافعه ي بيشتر ماده است پس بايد جرم در سياه چاله ساكن باشد.

كه البته اين رابطه دو طرفه نيست كه بگوييم هرچه خلا بيشتر دافعه ي ماده بيشتر زيرا خلا بدون ماده فعال نيست.

حال آيا مي توان گفت اگر سياه چاله اي آنقدر بزرگ شود كه بر دافعه ي خلا غلبه كند تبديل به سفيد چاله خواهد شد؟

خير. اولين دليل آن است كه همچنين موضوعي مشاهده نشده است. دوم اينكه پيش بيني مي كنيم يك سياه چاله در حالت ايده آل كه بعيد است دافعه اي برابر با خلا داشته باشد و به همين دليل ثابت بدون هيچ گرانشي در فضا قرار گيرد به اين دليل كه هيچ سياه چاله اي در مركزيت دفع خلا نيست. آن سفيد چاله اي كه ما از آن صحبت مي كنيم در مركز دنيا وجود دارد كه اين خواص براي آن برقرار مي شود.

بنابراين خيلي دقيق مي توان گفت اگر سياه چاله به حجم عظيمي از اين قابت دست پيدا كنند (تقريبا 50 درصد) گرانش آنها به جاي اينكه زياد شود كاهش خواهد يافت.

 

اما اين ديدگاه چگونه نظريه ي جهان تپنده را توجيه مي كند؟

 

همانطور كه خوانديد گفتيم سفيد چاله ي مركزي در حال دفع است.

در قوانين ضد ماده داريم كه در هنگام ايجاد گرانش ذرات خلا خود متاثر از اين برآيند دفع نيستند و ساكن باقي مي مانند. همچنين فرض كرديم كه ضد مواد خواص مقابل مواد را داشته باشند. پس مواد سفيد چاله بايد تاثير پذير از اين دفع خود نيز از مركز با سرعتي خاص جدا شوند. (با همان سرعت منقبض شدن دنيا).

بنابراين بعد از مدتي (برابر با طول زمان انبساط جهان) مواد داخل سفيد چاله طوري تخليه مي شوند كه ديگر قادر به مقاومت در مقابل دافعه ي خلا نخواهند بود. به همين دليل دوباره بعد از انبساط دنيا شروع به انقباض مي كند و سفيد چاله ي مركزي به سياه چاله تبديل خواهد شد. 

(ضد ماده از آن جا خود متاثر از دافعه نيست كه اين دافعه توليدي ذرات ديگر خلا هست و گفتيم كه خلا بدون ماده تاثيري ندارد).

بنابراين قانون دوم ضدماده را بيان مي كنيم: تعريف نيرو براي ضد مواد:

 

2) نيرو (از قبيل جاذبه و دافعه) بر ضد مواد تاثيري ندارد.

 

از اين موضوع كه بگذريم ديديم كه در تعاريف طبق مثال پاكت آبميوه و جاروبرقي با ايجاد توده اي از مواد در فضا ذرات خلا در اطراف آن چگال تر شده و از آنجاييكه مي خواهند به جاي خود برگردند به ماده دافعه وارد مي كنند.

بنابر اين تعريف داريم: كميت هاي وجودي ضد مواد:

 

3) ضد مواد حجم اشغال مي كنند اما جرم ندارند.

 

طبق همان مثال ها هم ديديم كه در اين فرآيند ذرات خلا جابه جا نمي شوند و با حتي با مواد يا با خود تركيب نمي شوند. تنها از برخورد نيروهاي آنها به يكديگر يك ذره ي پر انرژي با سرعت بيشتر از C ايجاد مي شود. اين ذرات تجزيه نمي شوند و يا از بين نمي روند.

بر طبق اين موضوع و استناد به قانون پايستگي انرژي – ماده قانون چهارم را اينگونه بيان مي كنيم: پايستگي ضد مواد:

 

4) ضد مواد نه بوجود مي آيند و نه از بين مي روند. اما ممكن است عاملي مانند انرژي داشته باشند كه به آن تبديل شوند. (انرژي عامل ماده است. عامل اين ذرات بايد نوعي مستقل باشند).

 

اين قانون نشان مي دهد كه در هر جهان مقدار مساوي و ثابتي ضد ماده (خلا) و ماده وجود دارد كه اين مدل استاندارد را نيز توجيه مي كند.

قانون پنجم را استوار بر اي مطلب بيان مي كنيم: مقدار نيروي ضد مواد:

 

5) نيرويي كه خلا به ماده وارد مي كند به حجم آن بستگي دارد زيرا آنها جرم ندارند. نيروي وارده از ماده بر خلا نيز به جرم ماده بستگي دارد.

 

نكته: از آنجا كه در مواد حجم بيشتر معني جرم بيشتر را الزاما نمي دهد پس نيروي مواد را تنها به جرم نسبت مي دهيم.  

 

6) ضد مواد مفهومي به نام چگالي ندارند. زيرا در هر دنيا تنها اين مواد هستند كه منبسط و منقبض مي شوند و همانطور كه گفتيم ذرات خلا ساكن هستند. به همين دليل چگالي اين ذرات تنها در اطراف اجرام تعريف مي شوند. جرم بيشتر جسم چگال تر شدن ذرات خلا در اطراف آنرا بيان مي كند.

 

نتايج زيادي از اين قانون مي توان گرفت كه چند نمونه از آنها را در غالب قانون هاي مجزا بيان مي كنيم:

 

7) دو ضد ماده بر هم نيرويي وارد نمي كنند زيرا:

الف) تنها در حضور ماده فعال و داراي اثر مي گردند.

ب) در پديده هاي انبساط  و انقباض نيروي ضد مواد (ذرات خلا) تحت تاثير اين فرآيندها قرار نمي گيرد.

 

8) ضد مواد هيچ گاه عاملي مانند انرژي ندارند و مطلقا پايسته هستند. زيرا تبديل آنها به عاملي مانند انرژي آنها را مستلزم به حركت مي كند.

 

9) ذره ي ايجاد شده از برخورد دو نيروي دافعه ي خلا و ماده از آنجا كه سرعت آن C^2 كاملا انرژي و در واقع مادي مي باشد و از ضد ماده نخواهد بود.

 

حال تنها مطالب در مورد ضد مواد مربوط به گسيل امواج و بارهاي آنها است.

در مورد طيف و گسيل امواج كه قبلا اشارتي كرده بوديم مبني بر اينكه از آنجا كه ضد مواد خواص مقابل مواد را دارند نه طيف خواهند داشت و نه موج گسيل خواهند كرد.

البته فرضي را نيز بيان كرديم كه ممكن است طيف سياه براي ضد مواد باشد و اين رنگ سياه همانند سفيد براي ماده از چندين رنگ ضد مادي تشكيل شده باشد.

اما در مورد بار:

اگر توجه كرده باشيد مدلي كه براي انتشار تاكيون ها مشخص كرديم خيلي شبيه به دفع دو بار هم نام بود.  

اگر هر دو دفع را منشايي از ذرات با بار همنام و تقريبا مساوي بيان كنيم اين شباهت بيشتر نيز مشخص مي شود. اما تا به جال باري براي خلا مشخص نشده است.

بنابراين قانون آخر را اينگونه بيان مي كنيم:

 

10) ضد مواد در فرآيند گرانش باري همنام با بار مواد و تقريبا مساوي از نظر مقدار خواهند داشت.

 

به همين دليل پيش بيني مي كنيم كه اولين لايه هاي خلا بعد از جو داراي بار همنام با آخرين لايه هاي جو باشد.

 

اما آيا قطب هاي مغناطيسي تاثيري در اين ذرات و خواص آنها دارند؟

 

خير. با تجزيه ي مطالب گفته شده خود در مي يابيد كه تمام خواص بيان شده از فرآيند گرانش و بررسي آن بدست آمده اند و ارتباطي با مغناطيس ندارند.

 

آنگاه مغناطيس مواد از كجا آمده است؟

 

VMR-PCR عامل عالم را در دو چيز مي داند. خلايي كه فضا را پر كرده و ماده اي كه ذره ي بنيادين عالم است.

همانطور كه مي دانيم مغناطيس اجرام سماوي بعد از چندين سال رو به كاهش مي رود كه دليل آن نا مشخص است.

نظري كه VMR-PCR دارد اين است كه بعد از بيگ بنگ مواد داراي بالاترين قدرت در ميدان مغناطيسي خود هستند. با گذشت زمان و ظاهر شدن سناريوي جهان تپنده آنها اين قدرت را به آهستگي از دست مي دهند و بعد از انقباض در نقطه ي مركزي عالم عاملي مغناطيس آنها را دوباره شارژ مي كند.

بر همين مبنا پيش بيني مي كند كه مغناطيس از دست رفته عمدتا تا روز انقباض در فضا پخش خواهد بود و بوسيله ي اين عمل در نقطه ي مركزي جمع خواهد شد تا مواد جمع شده را شارژ مغناطيسي كند.

 

عمل اين انقباض بستگي به دفع خلا خواهد داشت. به صورت تقريبي خلا در شرايط ايده آل به يك جسم متمركز 5.98 تني 1 تقسيم بر 10^24 نيوتن نيرو وارد مي كند. براي بدست آوردن نيروي انقباض مي توانيد جرم دنيا را در اين تناسب قرار داده تا مقدار تقريبي آن را بدست آوريد.

 

بحث تقريبا در اينجا تمام است. زيرا از آنجاييكه چگالي براي ذرات معني اي ندارد پس در كل ترموديناميكي ندارند.

به همين دليل كار خود را با اين 10 ويژگي از ضد مواد (ذرات خلا) به پايان مي بريم.

 

اطلاعات اوليه از اين تئوري در:

 

http://www.hupaa.com/page.php?id=2709

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 17:10  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

نظريه ها و سياست هاى اقتصادى از منظر خواجه نصيرالدين طوسى (قسمت اول)(2)

نويسنده:حسين سلطان محمدى

 

خواجه نصير و نظريه «تقسيم كار»

يكى از مسايل مهمى كه امروزه مورد توجه بسيارى از اقتصاددانان و حتى مورد توجه آدام اسميت قرار گرفت و نيز توجه بسيارى از اقتصاددانان پس از او، حتى اقتصاددانان توسعه را به خود جلب كرد بحث «تقسيم كار» مى باشد; زيرا از يك سو، وقت و عمر و توان هر انسانى محدود است، و از سوى ديگر، او به تنهايى ياراى آن را ندارد كه از عهده انجام تمام كارهاى مربوط به زندگى اش، به ويژه در جامعه متمدن و پيچيده امروزى برآيد. گذشته از اين، هركس براى آن كه از زندگى خود بهره بيش ترى ببرد و آنچه را در نظرش مهم تر به حساب مى آيد و برايش بازدهى بيش تر (چه مادى و چه معنوى) دارد فراچنگ آورد، بايد به اين مسأله توجه بيش ترى داشته باشد. بيش ترين و مؤثرترين عاملى كه ما را به سمت مقوله «تقسيم كار» سوق مى دهد، و در اين جا مدّنظر ما هم قرار گرفته، مسأله «تخصيص منابع كمياب به سوى هدف مشخص» است; زيرا هر كالا يا منبعى را كه كمياب باشد، بايد به نحو صحيح تخصيص داد. به عبارت ديگر، تخصيص از كميابى نشأت مى گيرد. اگر كالا يا خدمتى فراوان باشد، ضرورتى به تخصيص آن نيست; مثلا، نور خورشيد و هوا فراوان است; هركس و به هر شكلى كه بخواهد، مى تواند آن را مصرف كند، ولى بودجه كشور يا درامد يك فرد، بخصوص «وقت» يك فرد محدود است. بنابراين، بايد فكر كرد كه چگونه بايد بودجه يا وقت خود را به نحو صحيح تخصيص دهيم.

هرگاه بخواهيم منبع يا كالايى را تخصيص دهيم، اين سؤال پيش مى آيد كه طبق چه معيار و اصولى اين كار را انجام دهيم. در بحث هاى علم اقتصاد اين مطلب آمده كه از روش هاى بهينه تخصيص وقت، روش «تقسيم كار» ميان افراد است. اين مطلب از ذهن جناب خواجه نصير دور نمانده است; ايشان در مورد تقسيم كار، نظرات بديعى دارد، چنان كه مى فرمايد:16 «اما بيان آن كه به معاونت نوع خود محتاج است، آن است كه اگر هر شخصى را به ترتيب، به غذا و لباس و مسكن و سلاح خود مشغول بايستى بود تا ادوات درودگرى و آهنگرى به دست آوردى و بدان ادوات و آلات زراعت و حصاد و طحن و عجن و غزل و نسج و ديگر حرفت ها و صناعت ها مهيّا كردى، پس بدين مهمّات مشغول شدى، بقاى او بى غذا بدين مدت وفا نكردى و روزگار بر اين اشغال موزّع كردى، بر اداى حق حقوق يكى از اين جمله را قادر نبودى، اما چون يكديگر را معاونت كنند و هريك به مهمى از اين مهمّات زيادت به قدر كفاف خود قيام نمايند به اعطاى قدر زيادت و اخذ بدل از عمل ديگران قانون عدالت در معامله نگاه دارند، اسباب معيشت دست فراهم دهد و تعاقب شخص و بقاى نوع ميسّر و منظوم گردد; چنان كه هست. و همانا اشارت بدين معنى باشد آنچه در احاديث گويند كه آدم(عليه السلام)چون به دنيا آمد و غذا طلب كرد، او را هزار كار ببايست كرد تا نان پخته شود و هزار و يكم آن بود كه نان سرد كرد و آن گاه بخورد.»

همان گونه كه ملاحظه مى شود، خواجه نصير، نيز مانند اقتصاددانان امروزى به اهميت تقسيم كار واقف بوده و در آن به مسائلى توجه داشته است كه مى توان از آن ها بدين گونه ياد نمود:

1. شخص به تنهايى قادر نيست كليه و يا بخش عمده اى از مايحتاج خود را به تنهايى و بدون كمك افراد ديگر در جامعه توليد كند.

2. نياز به تعاون و همزيستى سبب پيدايش تقسيم كار بوده است.

3. در يك جامعه، بايد مصرف در حد كفاف انجام شود.

4. در تقسيم كار، كه برپايه تعاون استوار است، مبادله مازاد مصرف شخصى با يكديگر بايد بر پايه عدالت و محو استثمار يكى از ديگرى انجام شود. در همين زمينه، به دنبال مباحث مذكور، خواجه معتقد است كه تقسيم كار يعنى اين كه حسن نجار مى شود، جواد آهنگر، و رضا نانوا، و اين به استعدادهاى متفاوت آن ها بستگى دارد كه در هريك از آن ها خداوند استعدادى معيّن قرار داده است تا او براساس همين استعداد خداداد، به دنبال كارى معيّن برود. از اين رو، مى توان گفت: خواجه نصيرالدين طوسى به ساز و كار تقسيم كار مرموز خداوند در جوامع معتقد بوده است.

از نظر منطقى نيز مى گويد: اگر قرار باشد كه كليه افراد به دنبال يك شغل معيّن بروند، همان مشكلى كه درمورد يك فرد گفته شد، در مورد همگان صادق خواهد بود. از سوى ديگر، تقسيم كار چون براساس استعداد خداداد و فطرت فردى انجام مى گيرد، هركس به شغلى كه در آن مهارت پيدا كرده است، خوش حال و خوش دل مى گردد. اما اگر قرار بود تقسيم كار در جامعه، توسط يك برنامه ريزى حكومتى انجام شود و فرضاً دولت تعيين كند كه حسن نظافتچى باشد و حسين رئيس جمهور، اين مشكل به وجود مى آمد كه هر فرد از قبول مشاغل پايين تر سرباز مى زد و مى خواست شغل برتر را به او بدهند، ولى تقسيم كار از طريق دست نامرئى الهى اين مشكل را از بين برده است.

خواجه به اين مطلب چنين اشاره مى كند: «پس اختلاف صناعات از اختلاف عزائم صادر شود، مقتضى نظام بود; چه اگر همه نوع بر يك صناعت توارد نمودندى، معذور اول باز آمدى. از اين جهت، حكمت الهى تباين هِمَمْ آراء ايشان كرد تا هر يكى[به] شغلى ديگر رغبت نمايند; بعضى شريف و برخى خسيس و در مباشرت آن خرسند و خوش دل باشند.

و همچنين احوال ايشان در توانگرى و درويشى و كياست و بلادت مختلف تقدير كرد كه اگر همه توانگر باشند، يكديگر را خدمت نكنند و اگر همه درويش باشند همچنين; در اول از جهت بى نيازى از يكديگر و در دوم از جهت عدم قدرت اداى عوض خدمت يكديگر. و چون صناعات در شرف و خساست مختلف بود، اگر همه در قوت تميز متساوى باشند، يك نوع اختيار كنند و ديگر انواع معطل ماند و مطلوب حاصل نيايد. اين است آنچه گفته اند: "لو تساوى الناس لهلكوا جميعا"....»17

همچنين به اعتقاد خواجه طوسى، علت پيدايش تمدن نيازهاى متعدد انسان و نياز انسان به تعاون يكديگر در ارضاى نيازهايشان مى باشد. به عبارت ديگر، خواجه علت پيدايش تمدن را «اقتصاد» و وجود «تقسيم كار» را پايه اساسى پيدايش تمدن مى داند; زيرا اجتماع انسان ها در كنار هم براى توليد كالاها و خدمات متعدد موردنيازشان پيدايش تمدن را به دنبال داشته است. خواجه در اين مورد چنين بيان مى دارد:18 19 «پس نوع انسان بالطبع محتاج بود به اجتماع و اين نوع اجتماع را، كه شرح داديم، تمدن خوانند و تمدن مشتق از مدينه بود و مدينه موضع اجتماع اشخاص بود كه به انواع حرفت ها و صناعات تعاونى، كه سبب تعيّش بود، زندگى مى كنند.»

پول و نظريات خواجه درباره آن

خواجه معتقد است كه چون مردم به ناچار اجتماعى زندگى مى كنند، مجبورند كه هريك در كارى متخصص شوند و در يك زندگى تعاونى ادامه حيات خود را ممكن سازند. در اين چارچوب، تقسيم كار است كه يكى در توليد نان و ديگرى در ساختن خانه و سومى در توليد لبنيات و غير آن مشغول مى گردند و هريك از اين افراد با مبادله مازاد بر مصرف خود، از توليد ديگرى بهره مى جويد. در مبادله است كه پول نقش محورى و اساسى خود را ايفا مى كند; چون ارزش اين خدمات باهم برابر نيستند. همچنين بعضى از اين كالاها را نمى توان به صورت پاياپاى معامله كرد; زيرا بعضى از اين ها فاسد شدنى هستند و نمى توان آن ها را براى هنگام نياز نگه داشت. بر اين اساس، خواجه همانند ماركس و آدام اسميت به نتايج مهمى در مورد نقش پول رسيد كه در ذيل به آن ها اشاره مى شود:

1. وسيله مبادله: پول در اين نقش، مبادله بين واحدهاى توليدكننده جامعه را تسهيل مى كند. خواجه نصير در اين باره مى نويسد:20 «چون مردم مدنى بالطبع است و معيشت او جز به تعاون ممكن نه; چه نجّار چون عمل خود به صبّاغ عمل خود به او، تكافى حاصل آيد و تواند بود كه عمل نجّار از عمل صبّاغ بيش تر بود يا بهتر و برعكس، پس به ضرورت، به متوسطى و مقوّمى احتياج افتاد و آن دينار است.»

2. وسيله شمارش: براساس اين نقش، به وسيله پول مقدار ارزشى را كه يك طرف مبادله مى پردازد يا ارزشى را كه دريافت مى كند، شمارش مى شود. در متن مزبور اين وظيفه نيز مستتر است. علاوه بر اين، در جايى ديگر مى نويسد:21 «به دينار، كه مساوات دهنده مختلفات است، احتياج از آن سبب افتاد كه اگر تقويم مختلفات به اثمان مختلفه نبودى، مشاركت و معامله در وجوه اخذ و اعطا مقدور و منظم نگشتى...»

3. وظيفه حفظ ارزش: پول مى تواند ارزشى را كه توليدكننده به وجود آورده است، براى مدتى كه پول دوام دارد، حفظ كند.22

ويژگى هاى لازم براى پول از نظر خواجه

1. مقبوليت عامه: به نظر خواجه، پول بايد مقبوليت عمومى داشته باشد و به عبارت ديگر، همه پذير باشد و كليه افراد، اعم از توليدكنندگان يا خريداران، آن را قبول داشته باشند; مانند طلا و دينار كه به كلام خواجه، داراى «عزّت وجود» است.23

2. عدم فساد: يكى از ويژگى هايى كه پول بايد داشته باشد، عدم فساد آن است; يعنى پول بايد طورى باشد كه مرور زمان آن را فاسد نكند. اين مطلب در كلام خواجه به «استحكام مزاج»24 تعبير شده است.

3. حمل و نقل آسان: از ويژگى هاى مهمى كه يك پول مرغوب بايد داراى آن باشد، حمل و نقل آسان است، به طورى كه حمل و نقل آن هزينه اى نداشته باشد. در كلام خواجه به اين مطلب با عنوان عدم «كُلْفَتْ حمل»25 اشاره شده است.

4. قابليت خردشدن: پول بايد قابليت خردشدن به قطعات كوچك را دارا باشد، به قسمى كه اندكى از آن داراى ارزشى بسيار باشد. به كلام خواجه، «معادلت اندكى از جنس او با بسيارى از ديگر چيزها باشد.»26

5. استحاله ناپذيرى: در اين باره، خواجه مى نويسد:27 «چه استحاله و فناى او مقتضى احباط مشقتى بود كه در طريق كسب ارزاق و جمع مقتنيات افتاده باشد.»

از اين قسمت از كلام خواجه، مى توان نتيجه گرفت كه به نظر وى، پول حافظ ارزش كار (مشقّت) است و اگر پول از بين برود، گويى كارى كه انجام شده و پول نماينده آن بوده، از بين رفته است. از اين رو، پول به خودى خود موردنياز نيست و تقاضاى پول يك تقاضاى مشتق مى باشد; يعنى به دليل داشتن قدرت خريد پول است كه مردم آن را تقاضا مى كنند. خواجه بحث در مورد پول را بدان جا مى رساند كه ويژگى هاى مزبور را جزو مشخصات طبيعى پول قلمداد مى كند و بيان مى دارد كه لطف الهى آن را به وجود آورده است. در طرف ديگر مسأله، انسان قرار دارد كه به قول خواجه، بايد به دانش تدبير امور پول واقف شود و از اين پول در جامعه به گونه اى مطلوب استفاده نمايد.

انواع حكومت از نظر خواجه

خواجه براى اين كه حوزه دخالت حكومت و دولت را معرفى كند، ابتدا جوامع را تقسيم بندى كرده، سپس بخش حكومت و دولت را معرفى نموده است.

خواجه معتقد است كه هريك از اجتماعات داراى مشخصات و مؤلّفه هاى خاص خود است و بيان نموده همان گونه كه از انسان دو نوع كار سر مى زند، جوامع نيز به دو قسمت تقسيم مى شوند: اجتماعاتى كه در نتيجه كار مفيد انسان به وجود مى آيند و اجتماعاتى كه در نتيجه كار غيرمفيد او به وجود مى آيند. خواجه جامعه اول را «مدينه فاضله»، و جامعه دوم را «مدينه غيرفاضله» قلمداد نموده، و بيان داشته است:28 چون حق از كثرت پذيرى مبرّاست، لذا براى رسيدن به جامعه فاضله ناگزير از پيمودن يك راه هستيم.

سپس ايشان مدينه غيرفاضله را به سه قسمت تقسيم نموده است:

مدينه غير فاضله جاهله ويژگى ها 1. شكم پرستى: نه علم خواهى

فاسقه 2. اعتقاده علمى و مطابق علم، عمل مخالف علمشان

ضالّه 3. تابع قوانين ضد انسانى

سپس ايشان در تقسيم بندى خود، مدينه جاهله را بر شش گونه مى داند:

1. مدينه جاهله

1. ضرورى; 2. نذالت; 3. خسّت; 4. كرامت; 5. تغلّبى; 6. حريّت.

سپس در بيان خصوصيت هركدام از آن ها آورده است:

1. ضرورى

ويژگى ها:

ـ تعاون و همكارى براى تهيه مايحتاج;

ـ عدم وجود اخلاق در اقتصاد;

ـ وجود خوى دزدى، استعمار، كلاه گذاشتن بر سر يكديگر در جهت حفظ منافع شخصى;

ـ رياست نمودن كسى بر جامعه كه بهتر و بيش تر پول توزيع مى كند و بهتر راه ذخيره نمودن مايحتاج را مى داند;

ـ وجود هر نوع شغل و حرفه;

ـ وجود كارهاى سالم در كنار اشتغالات ناسالم;

ـ جامعه تك محصولى;

ـ حكومت توسط پولداران;

ـ جلب و خريد آراء با پول.

2. مدينه نذالت

ويژگى ها:

ـ اهتمام شديد به اندوختن ثروت;

ـ سياست اقتصادى: جمع آورى پول و طلا;

ـ حاكميت پولداران به دليل مديريت آن ها، همانند مديريت در جذب ثروت;

ـ به كارانداختن سرمايه بيش از كفاف براى جلب سود;

ـ انفاق در حد ضرورت جايز;

ـ انفاق به صورت لباس كهنه و غذاى پس مانده.

3. مدينه خست

ويژگى ها:

ـ جمع كردن كالا براى بقا و سلامت نسل خود;

ـ كمك رئيس حكومت به مردم در كسب لذت;

ـ توليد كالا و خدمت به غرض كسب لذت;

ـ اشتغالات: قمار، فساد جنسى، فروش مشروب.

4. مدينه كرامت

ويژگى ها:

ـ همكارى در توليد، چشم و همچشمى در مصرف;

ـ هديه دادن براى هديه گرفتن.

5. مدينه تغلب

ويژگى ها:

ـ همكارى به شيوه غالب و مغلوب و رئيس و مرؤوس;

ـ رياست حكومت توسط كسى كه براى رسيدن به حكومت از همه مكّارتر باشد;

ـ انگيزه غلبه خون، پول و جاه;

ـ سيره مردم دشمنى.

ابزارهاى غلبه و پيروزى عبارتند از:

سياست، زور و سلاح;

اخلاق رايج: جفا، سنگ دلى، تكبّر و حسد.

6. مدينه حريّت

ويژگى ها:

ـ مردم به دليل آزادى و دموكراسى، دست به هر كارى مى زنند;

ـ وجود دانشمندان و علما در هر رشته و فن، همچنين وجود شروران و دزدان;

ـ به دليل طبع آزادخواهانه انسان ها، مردم به آن جا مهاجرت مى كنند;

ـ تشكيل شهرهاى بسيار;

ـ توسعه زياد شهرها.

منبع: ماهنامه معرفت ،‌شماره 67

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 17:5  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

نظريه ها و سياست هاى اقتصادى از منظر خواجه نصيرالدين طوسى (قسمت اول)(1)

نويسنده:حسين سلطان محمدى

 

ديدگاه خواجه نصير درباره دانش اقتصاد

خواجه در ابتداى كتاب اخلاق در قسمت مقدّمه، علم «حكمت» را بدين گونه تقسيم بندى كرده است:

از ديدگاه خواجه نصيرالدين طوسى، «اقتصاد» علم است و در نمودار مزبور، جايگاه آن را در قسمت حكمت عملى مشخص نموده است. همان گونه كه در تعريف علم «اقتصاد» علماى اين علم بدان اشاره كرده اند (اقتصاد علم تخصيص منابع كمياب است)، خواجه نيز در سه بخش تهذيب اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن، به مطالبى اشاره مى نمايد تا بهتر بتوان اين منابع كمياب را به نيازهاى نامحدود تخصيص داد. در حقيقت، اقتصاد از ديدگاه خواجه به سه بخش تقسيم مى شود:

1. اقتصاد اخلاقى;

2. اقتصاد خانواده;

3. اقتصاد جامعه.

مكتب اقتصادى خواجه

علماى علم اقتصاد در تعريف «مكتب اقتصادى» چنين آورده اند: «مكتب اقتصادى مجموعه آرمان ها، ضوابط، دستورات و احكامى است كه بايد در زمينه فعاليت هاى اقتصادى توسط فرد مسلمان رعايت شود تا به واسطه رعايت آن ها، نظر مكتب تأمين گردد.»1 به عبارت ديگر، مكتب مجموعه اى از بايدها و نبايدهاست كه در قالب يك سلسله ارزش ها بيان شده است.

ما نيز اگر كتب خواجه، بخصوص كتاب شريفاخلاق ناصرى، را به دقت بررسى كنيم، درمى يابيم كه خواجه نيز براى اين كه به علم اقتصاد نظم و چارچوب مشخصى بدهد، ارزش هاى گوناگونى را مدّنظر داشته است كه علم اقتصاد مورد نظر او را از اقتصادهاى ديگر آن زمان متمايز مى كند و به آن رنگ و بوى اسلامى مى دهد و به آن هدف مشخصى مى بخشد. اين ارزش ها در قالب اصول موضوعه مطرح مى باشند كه در ذيل، به اهم آن ها از نظر خواجه اشاره مى شود.

اصول موضوعه تشكيل دهنده مكتب از ديدگاه خواجه

1. اصل محبّت

يكى از مسائلى كه خواجه بر اهميت آن تأكيد نموده اصل «محبّت» است، به گونه اى كه خواجه را بر آن داشته فصلى در فضيلت محبّت و اهميت آن بگشايد.

عبارات خواجه در ابتداى فصل دوم كتاباخلاق ناصرى در مورد فضيلت محبّت اين چنين است:2

«در فضيلت محبّت، كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن. چون مردم به يكديگر محتاجند و كمال و تمام هريك به نزديك اشخاص ديگر است از نوع او و ضرورت مستدعى استعانت; چه هيچ شخصى به انفراد به كمالى نمى تواند رسيد; چنان كه شرح داده آمد. پس احتياج به تأليفى كه همه اشخاص را در معاونت به منزله اعضاى يك شخص گرداند، ضرورى باشد.

و چون انسان را بالطبع متوجه به كمال آفريده اند، پس بالطبع محتاج آن تألّف باشد و اشتياق به تألّف محبت بود; و ما پيش از اين اشارتى كرده ايم به تفصيل محبّت بر عدالت، و علت در اين معنى آن است كه عدالت مقتضى اتحادى است صناعى، و محبّت مقتضى اتحادى طبيعى.

صناعى به نسبت با طبيعى مانند قَسرى باشد و صناعت مقتدى بود به طبيعت. پس معلوم مى شود كه احتياج به عدالت، كه اكمل فضايل انسانى است، در محافظت نظام نوع، از جهت فقدان محبّت است; چه اگر محبّت ميان اشخاص حاصل بودى، به انصاف و انتصاف احتياج نيفتادى، و از روى لغت خود «انصاف»، كه مشتق از «نصف» بود، يعنى منصف متنازع فيه را به صاحب خود مناصفه كند، و تنصيف از لواحق تكثّر باشد و محبت از اسباب اتحاد. پس بدين وجوه، فضيلت محبت بر عدالت معلوم شد.

و جماعتى از قدماى حكما در تعظيم شأن محبّت مبالغتى عظيم كرده اند و گفته اند كه قوام همه موجودات به سبب محبّت است و هيچ موجود از محبّت خالى نتواند بود; چنان كه از وجودى و وحدتى خالى نتواند بود، الاّ آن كه محبت را مراتب باشد و به سبب ترتّب آن، موجودات در مراتب كمال و نقصان مترتّب باشند....»

ايشان در جاى ديگر مى نويسد:3 «پس محبّت طلب شرف و فضيلت و كمال بود، و هركه اين طلب در او بيش تر بود، شوق او به كمال زياده بود و وصول بدان بر او سهل تر.»

از عبارات مذكور و مجموع مطالبى كه خواجه در اين فصل در زمينه محبت آورده است، مى توان نكاتى را برداشت نمود كه در ذيل به آن ها اشاره مى شود:

1. خواجه محبّت را پايه و اساس تشكيل اجتماعات مى داند و آن را يكى از اصول اساسى مكتب خويش در تأليف قلوب و تشكيل جامعه آرمانى كه همه اشخاص در معاونت به منزله اعضاى يك شخص باشند، معرفى مى كند.

2. ايشان محبت را يكى از ابزارهاى رسيدن به كمال براى جوامع انسان ها معرفى مى نمايد.

3. خواجه جايگاه محبّت را به حدى رفيع مى داند كه آن را بر عدالت برترى مى دهد، در جايى كه مى نويسد:4 «ما پيش از اين اشارتى كرده ايم به تفضيل محبّت بر عدالت و عدالت در اين معنا آن است كه عدالت مقتضى اتحادى است صناعى و محبّت مقتضى اتحادى طبيعى... پس معلوم شد كه احتياج به عدالت كه اكمل فضايل انسانى است در محافظت نظام نوع از جهت فقدان محبّت است.»

4. خواجه اقسام محبّت را در نوع انسان دو گونه مى داند و براى آن انشعاباتى به شرح ذيل قايل است:

محبّت طبيعى (محبت مادر به فرزند)

ارادى (عقد و انحلال بر حسب مقاصد افراد) (مقصد: لذت) 1. سريع العقد و الانحلال

(مقصد: نفع) 2. بطىءالعقد، سريع الانحلال

(مقصد: خير)3. سريع العقد، بطىءالانحلال

(مقصد: لذت + نفع + خير) 4. بطىء العقد و الانحلال

خواجه در ادامه اين تقسيمات، در جايى ديگر مى نويسد:5 «پس اصدقا را به منزله نفس خود داند و ايشان را در خيرات خويش شريك شمرد.» و در جايى ديگر مى نويسد:6 «گفته ايم كه هركس خود را دوست دارد، احسان كند. پس هركس خواهد كه با نفس خود احسان كند، چون اسباب دوستى يا خير است يا لذت و نفع و كسى كه ميان اين اقسام تفضيل نكند، بر رجحان يكى بر ديگرى واقف نشود; نداند كه با نفس خود چگونه احسان بايد كرد. و از اين جاست كه بعضى از مردمان اسير لذت اختيار كنند و برخى سيرت منفعت و جمعى سيرت كرامت; چه از طبيعت سيرت خيز خبردار نباشد و خطا كند. و آن كس كه از لذت خير آگاه بود، به لذات خارج فانى راضى نشود، بل بلندترين و تمام ترين و عظيم ترين انواع لذت گزيند.»

از مجموع اين جملات، چنين برمى آيد كه خواجه بهترين نوع محبّت ارادى را آن مى داند كه مقصدش خير باشد، و وقتى چنين محبّتى در جامعه ايجاد شود، اسباب خيرات و بركات بسيارى فراهم مى گردد; همان گونه كه در زمان ائمّه اطهار(عليهم السلام)، بخصوص نبى مكرّم، محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) بين مهاجران و انصار زمينه چنين خيراتى فراهم شد و موجب توسعه اقتصادى آن سامان گرديد.

بدين روى، يكى از اركان قابل اتكاى توسعه در هر دوران، روحيه محبّت با قصد خير مردم آن دوران مى باشد، و يكى از نمونه هاى عملى و عينى آن، روحيه محبّت با قصد خيرى بود كه باعث گرديد مردم در انقلاب اسلامى عليه رژيم شاه و همچنين در جنگ تحميلى پيروز شوند; بحران هايى كه اگر روحيه محبّت ميان مردم نبود، شكست قطعى مى نمود.

پس توسعه در ابعاد سياسى، اجتماعى و بخصوص اقتصادى، رابطه مستقيمى با محبّت دارد كه مى توان در قالب نمودار بدين گونه بدان اشاره نمود:

2. اصل كفاف

از اصول مهم ديگرى كه خواجه درباره آن بسيار سخن گفته و مورد توجه و تأكيد او واقع شده، اصل «كفاف» است. خواجه معتقد است: انسان حاكم بر اراده خويش است و مى تواند آنچه را خوب است، انجام دهد و از آنچه بد مى داند، احتراز كند. از اين رو، در مورد مذمومات و ممدوحات اقتصادى مى نويسد7: «از غذا بر قدر حفظ اعتدال مزاج و قوام حيات قناعت نمايد، و از لباس به آن مقدار كه دفع مضرت سرما و گرما كند و عورت پوشيده دارد راضى شود، و اگر اندك تجاوز كند به قدر آنچه از حقارت ولوم ايمن شود، با اقران و اكفاى خويش، به شرط آن كه مودّى نبود به مباهات و مفاخرت شايد. اما بايد كه بر زياده از قانون اعتدال اقدام ننمايد.»

در اين عبارت، خواجه بيان مى دارد كه غذا بايد در حدى تهيه و مصرف شود كه سلامت انسان را تأمين نمايد و لباس نبايد به گونه اى باشد كه چشم و هم چشمى و فخر فروختن به يكديگر را به دنبال آورد، بلكه بايد هدف از تهيه لباس حفظ بدن از سرما و گرما بوده، در كمال سادگى تهيه شود.

خواجه در مورد مسكن و ساير مايحتاج ضرورى نيز اصل «كفاف» را تعميم مى دهد. در مورد مصرف در حد كفاف، خواجه از حكيم ارسطاطايس نقل مى كند:8 «كسى كه بر كفاف قادر بود و به اقتصاد زندگى تواند كرد، نشايد كه به فضله طلبيدن مشغول گردد; چه آن را نهايتى نبود و طالب آن مكارهى بيند كه آن را غايتى نباشد.»

حد كفاف در نظر خواجه: پس از بررسى در عبارت خواجه، نظر ايشان در مورد حد كفاف اين گونه به دست مى آيد: حد كفاف حدى است كه با تأمين آن نه تنها درد گرسنگى و درد سرما از بى پوشاكى برطرف مى شود، بلكه سبب مى گردد كه انسان در مورد غذا، از ويتامين هاى لازم به مقدارى برخوردار باشد كه به بيمارى هاى كم غذايى و سوء تغذيه و بيمارى هاى ناشى از ضعف قواى جسمانى دچار نگردد.

در مورد ساير احتياجات نيز اين حد (حد كفاف) را مى توان برآورد نمود. او در اين زمينه مى نويسد:9 «كسى كه بر قدرت و ضرورت قادر نباشد و به سعى و طلب محتاج شود، بايد كه از مقدار حاجت مجاوزت نكند و از استيلاى حرص و تعرّض مكاسب دنيّه احتراز نمايد و در معامله، طريق مجامله نگه دارد و چنان فرا نمايد كه او را از روى اضطرار در كارى خسيس خوض مى بايد كرد و در ديگر جانوران كه چون شكم ايشان سير شود از سعى در طلب زيادت اعراض كنند، تأمّل كند; چه بعضى از اصناف حيوانات به تناول جيفه و بعضى به تناول روثى روزگار گذرانند و بدان قدر كه قسمت ايشان افتد قانع و راضى شوند. تقززّ و تنفر جز از اقوات اضداد خويش، مانند جُعل و مُنج و انگبين از غذاهاى يكديگر، ننمايند. پس چون نسبت هر حيوانى با قوت خاص او چون نسبت ديگر حيوان است با اقوات ايشان و هر يكى بر آن قدر كه به حفظ بقاى ايشان وفا قانع و خوش دل اند، مردم نيز كه به سبب مساهمت ايشان در نفس حيوانى، به غذا محتاج شده است، بايد كه در اقوات و اغذيه هم بدين طريق نگردد و آن را بر ثقلى كه به اخراج و دفع آن احتياج دارد، در باب ضرورت فضل و مزيّتى ننهد و اشتغال عقول به تخيّر اطعمه و افناى اعمار در تمتّع بدان، همچون تكاسل و تقاعد از طلب مقدار ضرورى قبيح شمارد.»

همچنين خواجه در فصل دهم، در قسمت معالجه امراض نفس مى نويسد: «قناعت كند و ترك اذخار و استكثار[كه ]رواعى مباهات و افتخار بود، واجب شمرد تا به مفارقت آن متأسف نشود و به زوال و انتقالش متألّم نگردد.»10

و نيز در جاى ديگر مى نويسد: «و بايد بداند كه حال و مثل كسى كه به بقاى منافع و فوايد دنيوى طمع كند، حال و مثل كسى باشد كه در ضيافتى حاضر شود كه شمامه اى در ميان حاضران از دست به دست مى گردانده باشند و هر يكى لحظه اى از نسيم و رائحه آن تمتّع مى گيرند، و چون نوبت به او رسيد، طمع ملكيت در آن كند و پندارد كه او را از ميان قوم به تملّك آن تخصيص داده اند و آن شمامه به طريق هبه به تصرف او گذاشته تا چون از او باز گيرند خجلت و دهشت يا تأسّف و حسرت اكتساب كند.»

و در جايى ديگر از همين قسمت مى نويسد:11 «عاقل بايد كه در اشياى ضار و مؤلم فكر صرف[نكند] و چندان كه تواند از اين مقتضيات كم تر گيرد كه "المؤمن قليل المؤونة" تا به حزن مبتلا نشود... از سقراط پرسيدند كه سبب فرط نشاط و قلّت حزن تو چيست؟ گفت: آن كه من دل بر چيزى ننهم كه چون مفقود شود اندوهگين شوم.»

پس، از مجموع عبارات خواجه مى توان اين چنين برداشت كرد كه نكات ذيل در مورد اصل «كفاف» مدّنظر ايشان بوده است:

1. استفاده از ابزار و امكانات براى تأمين نيازهاى ضرورى;

2. حفظ آبرو در ميان اقران و اكفّا;

3. توجه به اين مطلب كه اين امكانات فانى هستند. براى پرهيز از حزن نبايد به آن ها دل بستگى داشت.

3. اصل مواسات

خواجه در تعريف «مواسات» آورده است: «معاونت ياران و دوستان و مستحقان بود در معيشت، و شركت دادن ايشان را با خود در قوت و مال.»12

مقصود از «مواسات» در كلام خواجه، اين است كه افراد براى دست يابى به خيرات و محبّت هرچه بيش تر ميان خود، براى تقرّب به خداوند متعال و خداگونه شدن، خود را در ديگران ببينند و ديگران را در آنچه خود مصرف مى كنند، سهيم و شريك قرار دهند; چرا كه خواجه عاملى را كه سبب شود انسان ديگران را از شركت در قوت و مال ممنوع نمايد بخل مى داند; در جايى مى فرمايد: «در بخل چون انديشه كند، داند كه سبب آن خوف بود از فقر و احتياج، يا محبّت علو رتبت به مال، يا شرارت نفس و طلب عدم خيرات خلق را.»13

4. اصل قناعت

خواجه در بيان «قناعت» چنين مى فرمايد: «قناعت آن بود كه نفس آسان فرا گيرد امور مآكل و مشارب و ملابس و غير آن را، و رضا دهد بر آنچه سد خلل كند از هر جنس كه اتفاق افتد.»14 قناعت در اين مكتب، به مصرف كالاها و خدمات ضرورى در حد ضرورت اطلاق مى شود. در اين مكتب، قناعت حكم مى كند كه كالاها و خدمات تجمّلى غيرضرورى توليد و مصرف نگردند.

5. اصل سخا

«سخا» در نظر خواجه، آن است كه انفاق اموال و ديگر مقتضيات بر او سهل و آسان بود تا چنان كه بايد و چنان كه شايد، به مصب استحقاق رساند. به عبارت ديگر، استفاده كردن ديگران از اموال ايشان براى او مطلوب باشد. همچنين خواجه در اين بحث خواسته است به تفاوت و اختلاف نظام انسانى و اسلامى با نظام مادى در حداكثر كردن مطلوبيت اشاره نمايد; چرا كه در نظام الهى و انسانى، استفاده ديگران و انفاق به آنان تأثير مثبتى در انتقال منحنى مطلوبيت به سمت مطلوبيت بيش تر دارد، اما در نظام مادى چنين نيست، بلكه مسأله به عكس مى باشد و سطح مطلوبيت فرد را كاهش مى دهد.

سپس خواجه انواع فضايل را كه در تحت جنس سخا مى باشند، هشت مورد مى داند كه به ترتيب عبارتند از:15

1. كرم: آن بود كه بر نفس سهل نمايد انفاق مال بسيار در امورى كه نفع آن عام باشد و قدرش بزرگ بود بر وجهى كه مصلحت اقتضا كند.

2. ايثار: آن بود كه نفس آسان باشد از سر مايحتاجى كه به خاصه او تعلّق داشته باشد برخاستن و بذل كردن در وجه كسى كه استحقاق آن او را ثابت بود.

3. عفو:آن بود كه بر نفس آسان بود ترك مجازات به بدى يا طلب مكافات به نيكى، با حصول تمكّن از آن و قدرت بر آن.

4. مروّت: آن بود كه نفس را رغبتى صادق بود بر تحلّى به زينت افادت و بذل مالابد يا زياده بر آن.

5. نُبل: آن بود كه ابتهاج نمايد به ملازمت افعال پسنديده و مداومت سيرت ستوده.

6. سماحت: بذل كردن بعضى باشد به دلخوشى از چيزهايى كه واجب نبود بذل آن.

7. مسامحت: ترك گفتن بعضى از چيزهايى كه واجب نبود ترك آن از طريق اختيار.

8. مواسات: معاونت ياران و دوستان و مستحقان در معيشت و شركت دادن ايشان را با خود در قوت و مال.

ادامه دارد...

منبع: ماهنامه معرفت ،‌شماره 67

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 17:3  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خدمات امام على (ع) قبل و بعد از حكومت(2)

براى انجام كار اول نزد زياد برگشت و گفت ده نفر نويسنده زبردست از قبيله عبدالقيس براى من انتخاب كن تا كار را انجام دهم زياد خواسته او را برآورد ابوالاسود به آنان گفت :

قرآن را از اول تا آخر مى نويسيد. بعد من يكبار قرآن را با دقت مى خوانم شما در آخر كلمات به دهانم نگاه كنيد هر جا دهانم را باز مى كنم يك نقطه روى حرف بگذاريد ـ فتحه ـ و هر جا، لبم را پأين مي آورم يك نقطه زير آن حرف بگذاريد ـ كسره ـ و هر جا دهانم را جمع مى كنم يك نقطه برابر آخر حرف بگذاريد ـ ضمه پس از آنكه آن ده تن، نوشتن قرآن را به پايان رساندند، ابوالاسود خود از اول قرآن شروع بخواندن كرد و آنان مطابق دستور او قرآن را اعراب گذارى كردند.

ابوالاسود علم نحو را كه از استاد خود حضرت امير آموخته بود به اين ترتيب روى قرآن پياده كرد و باعث شد كه همه، قرآن را بر وفق قواعد زبان عرب و بدون تحريف و صحيح بخوانند. از طبقه سوم شاگردان او در علم نحو خليل بن احمد فراهيدى بود كه او نقطه بالا و پأين حروف را كشيده و نقطه برابر كلمه را بصورت و او كوچك نوشت و فتحه و كسره و ضمه را بصورت فعلى ـَــــِـــُـ درآورد. پس از خليل تا امروز همه قرآن ها اين چنين اعراب گذارى شد.

در مورد كار دوم، ابوالاسود علم نحو را به جمعى تعليم نمود كه از جمله آنها دانشمندان ذيل مى باشند:

سه فرزندش عطا و ابو الحارث و ابو حرب و نيز عنبسة بن معدان مشهور به الفيل و ميمون بن الاقرن و عبدالرحمن بن هرمز و يحيى بن يعمر و نصر بن عاصم كه از طبقه اول علما نحو مى باشند.

و از طبقه دوم عبدالله بن اسحاق الحضرمى و عيسى بن عمر الثقفى و ابو عمرو بن العلا الحارثى بوده اند كه علم نحو را از يحيى بن يعمر فرا گرفتند و از طبقه سوم خليل بن احمد فراهيدى بوده است.

قواعد علم نحو كه وصى پيامبر حضرت امير (ع) تنظيم و تعليم فرمود اين چنين منتشر شد و در نتيجه هر كس علم نحو را مي آموخت، قرآن و ديگر متون را مى توانست بدون اعراب گذارى، هم صحيح بخواند.

اگر اين خدمت حضرت امير نبود چگونه مى شد از قرآن وحديث پيامبر معارف اسلام را استفاده كرد خداوند بمقتضاى ربوبيتش وصى پيامبر ـ على (ع) را برانگيخت تا در وقت مناسب ـ دهه چهارم از هجرت ـ علم نحو را تنظيم و تعليم نمايد و به شاگرد خود ابوالاسود بياموزد و از آنجا كه نشر اين علم در كشور پهناور اسلام جز با نيروى حكومت امكان پذير نبود، پروردگار عالم چنين پيش آورد كه زياد از ابوالاسود بخواهد تا علم نحو را كه او از استادش حضرت على فرا گرفته بود به ديگران تعليم دهد و اين علم بواسطه دستگاه حكومت دشمن حضرت على(ع)، در كشور پهناور اسلام نشر شود و بدين وسيله فهم لغت عرب عصرپيامبر براى همه آسان گردد و امروزه ميليونها مسلمان قرآن را آنچنانكه بر پيامبر نازل شده است بخوانند و نه تنها ساكنين جزيرة العرب زبان اصلى خود را فراموش نكرده اند بلكه اين زبان، زبان ملل افريقا و ديگر ملتها شد. بنابراين پروردگار عالم كه اسلام و قرآن را بوسيله پيامبر خاتم به مردم رسانيد با اين خدمت وصى او ـ حضرت على (ع) ـ آنها را تا ابد در بين بشر حفظ فرمود و چنانچه آن حضرت اين اقدام را نمى فرمود در عصرهاى بعد اين كار شدنى نبود و سأر اوصيا و أمة نمى توانستند قرآن و سنت پيامبر را تفسير كنند و معارف اسلام را بين مردم عصر خود نشر دهند.

ب ـ خدمت حضرت امير به سنت پيامبر (ص): چنانكه گفتيم حضرت امير عليه السلام از كودكى در دامان پيامبر اكرم (ص) تربيت شده و اكثر اوقات همراه آن حضرت بود و با اخلاق و رفتار آن حضرت ساخته شد. على عليه السلام خود مى فرمايد:

من مانند بچه شتر كه از مادر خود متابعت كند از پيامبر (ص) پيروى مى كردم و او هر روز نمونه تازه اى از بزرگواريهاى اخلاقى را نشانم مى داد و مرا به پيروى از آن امر مى فرمود36.

پس از بعثت پيامبر (ص) نيز حضرت امير (ع) اولين مردى بود كه به پيامبر (ص) ايمان آورد و تا پايان زندگى همراه و ياور آن حضرت بود.37 حضرت امير علاوه بر خدمت به قرآن و نشر تفسير آن، احكام الهى را به املاى پيامبر (ص) در طومارى بنام جامعه نوشته بود و پيامبر (ص) آنچه را از طريق وحى دريافت كرده بود به حضرت امير آموخته بود.

حضرت امير (ع) پس از حكومت، علاوه بر آنكه سنت پيامبر (ص) را در عمل اجرا نمود، آنرا در ضمن خطبه هايش براى مردم بيان كرد. مردم اين خطبه ها را كه بيانگر سنت پيامبر (ص) يعنى روشنگر عقايد، اخلاق و احكام واقعى اسلام بود، حفظ مى كردند كه بعدها توسط دانشمندان مقدارى از آنها جمع آورى و تاليف شد.

مسعودى در مروج الذهب در آخر ترجمه حضرت امير (ع) مى نويسد: و آنچه مردم از سخنان حضرت امير (ع) در حفظ دارند چهار صد و هشتاد و چند خطبه است .38 پس آنچه سيد رضى رحمة الله عليه در نهج البلاغه جمع آورى نموده ـ كه با حذف مكررات حدود 236 خطبه مى شود ـ خطبه هاى انتخاب شده آن حضرت بوده كه به نظر سيد رضى بلاغت و زيبأى آن برجستگى داشته است و هر چند بعضى دانشمندان مقدارى از آنچه را كه سيد رضى در نهج البلاغه نياورده جمع آورى كرده اند در عين حال بسيارى از خطبه ها و فرمايشات آن حضرت متاسفانه از دست رفته است .

چنانچه كتاب ارزشمند نهج البلاغه را بررسى كنيم، خواهيم ديد معارف اسلام از توحيد و صفات خدا و نبوت و امامت و معاد و آداب اسلامى 39 در اين گنجينه يافت مى شود.

پس حضرت امير (ع) در عصر خلافت خود، عقايد صحيح و توحيد قرآنى را به جامعه برگرداند.40 همچنين در احكام ديات، مجموعه اى بنام اصل 41 ظريف از حضرت امير (ع) بما رسيده كه آن حضرت آنرا از كتاب جامعه كه پيامبر (ص) به آن حضرت املا كرده بودند براى واليان و امرا لشكر خود نوشته تا بر مبناى آن حدود و ديات را اجرا كنند. در اين مجموعه ديه تمام اعضاى بدن ـ انگشت، دست، پا، چشم، نطفه، علقه، مضغه و... ـ به تفصيل ذكر شده كه جز در فقه مكتب اهل البيت در فقه هيچيك از مذاهب ديگر وجود ندارد. اين اصل را خدمت حضرت صادق (ع) عرضه داشتند، ايشان فرمودند:

بله اين فتواى امير الموئمنين (ع) است .42

2ـ تربيت شاگردان:

حضرت امير (ع) شاگردانى را پرورش داد و معارف اسلامى را به آنها آموخت از جمله ابن عباس، كميل بن زياد، مالك اشتر، ميثم تمار، ابوالاسود دئلى، رشيد هجرى، حجر بن عدى،... بعضى از اينان بطور خصوصى از حضرت استفاده مى كردند43 و بعضى به ولاياتى منصوب مى شدند و در حد خود اين آموخته ها را به مردم تبليغ مى نمودند. ايشان سنگ زير بناى فرهنگ تشيع شدند.

3ـ تشويق صحابه به نقل حديث پيامبر (ص):

در فصل دوم قسمت الف جنگ جمل خوانديم كه بيش از 1500نفر از صحابه به حضرت امير (ع) براى جنگ جمل به بصره آمدند. پس از پايان جنگ حضرت آنها را همراه خود به كوفه آورد و آنجا را مركز حكومت خود قرار داد و بر خلاف خلفاى قبلى كه از نقل حديث پيامبر (ص) به شدت جلوگيرى مى كردند، آن حضرت همه را تشويق نمود تا احاديثى را كه از پيامبر (ص) شنيده بودند براى مردم روايت كنند.

مثلاً روزى در رحبه مسجد كوفه صحابه را قسم داد كه هر كس در حجة الوداع همراه پيامبر (ص) بوده و حديث غدير را از او شنيده برخيزد و روايت كند. عده اى در آنجا برخاستند و خطبه غدير پيامبر (ص) را روايت كردند. 44 به اين ترتيب بيش از هزار صحابى رواياتى را كه در ذهن داشتند و از ترس حكومتهاى قبلى آنها را كتمان مى كردند، در زمان خلافت حضرت امير (ع) با آزادى آن احاديث را روايت كردند. كم كم كوفه به صورت دانشگاه اسلامى و مركز دوستداران و شيعيان حضرت امير (ع) در آمد و خط تشيع از كوفه به ايران و جاهاى ديگر امتداد يافت.

در هر صورت حضرت امير (ع) بود كه كوفه را مركز تشيع قرارداد بطورى كه اوأل خلافت بين عباس كه امام صادق (ع) تا مدتى آزادى داشتند در همين مسجد كوفه مى نشستند و براى مردم حديث مى گفتند و هزارها نفر براى استفاده از امام جمع مى شدند. شخصى مى گويد: سه روز رفتم خدمت امام صادق (ع) برسم از ازدحام جمعيت نتوانستم .45 به اين شكل كوفه از آن زمان تا به امروز مركز، علوىها شيعيان ـ و شام مركز اموىها و مكه و مدينه مركز بكرى و عمرى هاست. بطورى كه بنيانگذار خلافت بنى عباس وقتى كه افرادى را به اطراف براى دعوت به خلافت بنى عباس مى فرستاد به آنها مى گفت:

به خراسان و جاهاى دور بر ويدو دعوت را از آنجاها نشر كنيد. چون شام، اموى، مكه و مدينه، بكرى و عمرى و كوفه علوى هستند.

همين اهل كوفه بودند كه براى امام حسين (ع) نامه نوشتند و با مسلم بن عقيل نماينده آن حضرت بيعت كردند، هر چند ابن زياد با زور غلبه كرد و نگذاشت آنها حضرت سيدالشهدا (ع) را يارى كنند ولى بعد از جريان كربلا توابين از همين كوفه قيام نمودند و هزارها نفر سر قبر حضرت سيدالشهدا (ع) رفته و از اين كه آن حضرت را يارى نكرده بودند توبه نمودند و با ابن زياد و اهل شام جنگيدند تا كشته شدند (رضوان ا... تعالى عليهم).مختار هم از كوفه قيام كرد و قاتلين حضرت سيد الشهدا (ع) را جز يك نفر كه از دستش فرار كرد همه را كشت. زيد بن على بن الحسين هم از كوفه قيام كرد.

پس حضرت امير (ع) با هجرتش از مدينه به كوفه بوسيله بيانات و خطبه هاى خود و با تربيت شاگردان خصوصى و اعزام آنها به مناطق ديگر و آزادى دادن به صحابه در نقل حديث پيامبر (ص)، قرآن و سنت پيامبر (ص) را به جامعه اسلامى باز گرداند و در نتيجه محدثين فراوانى بوجود آمدند و روايات را در كتابهاى حديث مكتب اهل بيت و مكتب خلفا جمع آورى كردند و كتب اربعه شيعه و صحاح ست تدوين گشت.

البته روايات جعلى هم كه در زمان معاويه و ديگر خلفا در ميان مردم نشر شده بود، مقدارى در آن كتابها وارد شد. ولى روايات صحيح فراوانى كه حتى در كتب حديث مكتب خلفا يافت مى شود به بركت حكومت و خدمت حضرت امير (ع) است .

پس بقا و نشر فرهنگ اسلام كه امروزه در دست مسلمين اعم از شيعه و سنى هست، نتيجه به حكومت رسيدن حضرت امير (ع) و هجرت از مدينه به كوفه و خدمات آن حضرت مى باشد.هدف از رسيدن به حكومت در نظر انبيا و اوصيا آنان، كشور گشأى نيست بلكه حفظ و نشر دين الهى است. آرى هجرت آن حضرت مانند هجرت پيامبر اكرم (ص) در حفظ اسلام موئثر بود و ايشان همان كار پيامبر (ص) را كرد چرا كه نفس پيامبر (ص) بود.

ج ـ نفى حجيت سيره خلفا و پايه گذارى مكتب تشيع:

وظيفه پيامبر الهى بيان دين خدا و تعليم عقايد و احكام، همراه با روشنگرى و شكستن باطل است .حضرت آدم (ع) اولين پيامبر خدا، توحيد را تبليغ نمود اما تا زمان نوح(ع) نسل او بت پرست شدند و حضرت نوح (ع) تنها عده كمى را توانست به توحيد راهنمايى كند و بقيه با عذاب الهى نابود شدند. باز در نسل مومنينى كه باقى مانده بودند، بت پرستى رواج يافت تا حضرت ابراهيم (ع) به پيامبرى رسيد و بت ها را شكست و خانه توحيد را با اسماعيل تجديد بنا كرد. باز نسل او به بت پرستى رو آوردند و در همين خانه كعبه بتها آويختند .تا اينكه حضرت محمد (ص) به پيامبرى مبعوث شد ودر فتح مكه بتها را شكست .پس براى تبليغ اسلام، بت شكنى و كنار زدن باطل از روى حق لازم است، چرا كه توحيد با شرك و حق با باطل جمع نمى شوند.اوصيا پيامبران همچنانكه مسوئول تبليغ رسالت پيامبران هستند، مسئول بت شكنى و افشاگرى باطلها نيز مى باشند.حضرت امير (ع) هم علاوه بر آنكه اسلام واقعى و قرآن و سنت پيامبر (ص) را به جامعه برگرداند، روشهاى باطل واليان قبلى را براى مردم بيان نمود و نشان داد كه مدرك احكام دين خدا و اسلام تنها قرآن و سنت پيامبر (ص) است و در كنار آن به سيره هيچكس نيازى نيست. خصوصاً مواردى كه سيره آنها مخالفت قرآن و سنت پيامبر (ص) باشد.

اكنون ما روشنگرى آن حضرت را در دو مورد بيان مى نماييم: يكى هنگام بيعت گرفتن براى خليفه سوم در شوراى شش نفرى وقتى كه عبدالرحمن بن عوف به آن حضرت گفت:

دستت را بده كه با تو بيعت كنم در عمل كردن به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) و سيره شيخين، ابوبكر و عمر ـ حضرت فرمود:

همانا كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) به روش و سيره كسى احتياج ندارند.

عبدالرحمن دستش را به طرف عثمان برد و همان جمله را تكرار كرد. عثمان قبول نمود. سپس عبدالرحمن دوباره دستش را به طرف حضرت امير عليه اسلام دراز كرد و آن جمله را تكرار نمود. حضرت نيز سخن اول را تكرار كرد. دفعه سوم حضرت فرمود: عثمان كه قبول كرد چرا معطلى؟ و برخاست كه برود.

بر آن حضرت بانگ زدند كه تو را با شمشير مى كشيم. چون خليفه دوم پنجاه نفر را موظف كرده بود هر كس از بيعت با منتخب شورا امتناع ورزد، گردنش را بزنيد. آن حضرت به اجبار بيعت كرد.46 در هر صورت حضرت امير (ع) خلافت به شرط عمل به سيره شيخين ـ ابوبكر و عمر ـ را نپذيرفت، و با مخالفت با بيعت بر عمل كردن به سيره شيخين، عملاً روشن ساخت سيره شيخين همانند كتاب خدا و سنت پيامبر مدرك احكام نيست.يكى هم در زمان حكومت خود، نه تنها بر مبناى قرآن و سنت پيامبر (ص) عمل نمود بلكه در ضمن بياناتش به روشنگرى حق پرداخت و پرده از باطل زدود. براى نمونه دو خطبه حضرت را در اين مورد مي آوريم:

1ـ در خطبه شقشقيه مى فرمايد:

قسم به خدا ابن ابى قحافه ـ يعنى ابوبكر ـ جامه خلافت را بر خود آراست در حاليكه مى دانست شان من نسبت به خلافت چون محور آسياب است. يعنى حكومت اسلامى بدون من در لغزش تباه كننده است 47 ـ سيل معارف از من سرازير مى شود و هيچ بلند پروازى به اوج علم و فضل من نتواند رسيد. پس جامهئ خلافت را رها كردم... و صبر نمودم در حاليكه خاشاك در چشم و استخوان در گلو داشتم و ميراث خود را تاراج رفته مى ديدم. تا اينكه اولى ـ ابوبكر ـ راه خود را به پايان رساند و خلافت را بعد از خود به آغوش ابن الخطاب ـ عمر ـ انداخت... جاى بسى شگفتى است در حالى كه در زمان حياتش فسخ بيعتش را از مردم درخواست مى كرد ـ و مى گفت: اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم، مرا معاف بداريد من بهترين شما نيستم در حاليكه على بين شما هست ـ بعد از خود خلافت را به عقد ديگرى درآورد. چقدر محكم اين دو، پستان خلافت را بين خود تقسيم كردند. پس خلافت را در فردى درشت خوى و ناهموار قرار داد كه تند سخن و خشن و پر لغزش بود... من در اين مدت طولانى و سختى محنت بار، شكيبايى نمودم تا او نيز براه خود رفت و امر خلافت را در جمعى قرار داد و مرا هم، هم طراز آنها پنداشت. خدايا چه شورايى! كى شك و ترديد با اولى آنها ـ ابوبكر ـ درباره من بود كه با اين اشخاص ـ اهل شورى عمرى ـ همرديف باشم... تا سومين نفر ـ عثمان ـ به خلافت برخاست... و اولاد پدرانش با او همدست شدند. مال خدا را چون شتر كه گياه بهارى را مى جود، خوردند تا اينكه ريسمانش باز شد و رفتارش موجب قتلش شد و پر خوريش او را به روا انداخت پس... مردم از هر سو بسوى من هجوم آوردند، بطوريكه حسن و حسين زير دست و پا شدند و دو طرف جامه ام پاره شد و چون گله گوسفند اطراف مرا گرفتند. پس هنگاميكه امر خلافت را بعهده گرفتم جمعى بيعت مرا شكستند ـ طلحه و زبير ـ و گروهى از فرمانم خارج شدند ـ خوارج ـ و بعضى راه ستم در پيش گرفتند ـ معاويه ـ 48 2ـ آن حضرت در خطبه ديگر كه قسمت اولش در نهج البلاغه و تمامى اش در روضه كافى است مى فرمايد:همانا منشا فتنه و فسادها پيروى از خواسته هاى نفسانى و احكام بدعتآميز است كه در آنها حكم خدا مخالفت مى شود و گروهى در اين خواسته ها و حكمهاى خلاف دين، ديگران را پيروى مى كنند. اگر حق خالص و آشار بود، اختلافى پيش نمي آمد و يا اگر باطل خالص بود ترسى به گمراهى انسان هوشمند وجود نداشت لكن قسمتى از حق از باطل گرفته در هم مي آميزند و با هم مى پوشانند و در اينجا شيطان بر دوستان و پيروان خود تسلط مى يابد و تنها كسانيكه لطف خدا شامل حالشان گرديده ـ از گمراهى ـ نجات مى يابند...

سپس نگاه كرد و گرد او عده اى از خاندان و خواص و شيعيانش بودند و ـ چون ديد مجلس خصوصى است ـ فرمود:

واليان قبل از من كارهأى انجام دادند كه در آنها مخالفت پيامبر خدا (ص) را كردند در حاليكه بر اين مخالفت تعمد داشتند و عهد او را شكستند و سنت او را تغيير دادند و اگر مردم را بر ترك آن احكام وادار مى ساختم و بر وضع نخستين و آنطور كه در زمان پيامبر خدا (ص) بود بر مى گرداندم لشكريانم از گردم پراكنده مى شدند تا تنها مى ماندم يا اندكى از شيعيانم كه برترى و وجوب امامت مرا از كتاب خدا عزوجل و سنت پيامبر خدا (ص) شناخته بودند. چون بمردم اعلام كردم كه جماعت در نمازهاى مستحبى بدعت است، بعضى از لشكريانم كه همراهم مى جنگيدند، بانگ برآوردند: اى اهل اسلام سنت عمر تغيير يافت على ما را از نماز مستحب در ماه رمضان باز مى دارد. همانا ترسيدم در گوشه اى از لشكرم شورش كنند. از تفرقه اين امت و اطاعت پيشوايان گمراهى چه كشيدم؟!49 حضرت امير (ع) با اين بيانات، مكتب تشيع و اسلام راستين را ترسيم كرد و نشان داد كه تشيع اخذ معارف و معالم دين الهى از قرآن كريم و سنت پيامبر (ص) از طريق اوصيا آن حضرت يعنى دوازده امام (ع) است و سيره خلفا حجيت ندارد و مدرك احكام اسلامى نيست .

پي نوشت ها :

1- حجرات 13.

2- تاريخ يعقوبى 29/2 غارات ثقفى 32.

3- اعراب آن زمان چون غالباً صحرا نشين بودند در اثر آفتاب بدنشان تيره رنگ بود و به ايرانيان كه بيشتر شهرنشين و در هواى ملايم بودند و بدنشان غالباً سرخ و سفيد بود به طعنه حمرا ـ سرخ پوست ـ مى گفتند.

4- غارات ثقفى 341.

5- همان مدرك 32.

6- همان مدرك 31 و 33.

7- همان مدرك 34 و 35.

8- همان مدرك 34 و 35.

9- همان مدرك 36.

10- همان مدرك 40.

11- همان مدرك 38.

12- هر كر 60 قفيز و هر قفيز 8 كيل و هر كيل 1/56 صاع و هر صاع 4 مد است.

13- همان مدرك 46.

14- همان مدرك 46، قال يا اميرالموئمنين انا قاتلنا اهل البصره باهل الكوفة و الراى واحد و قد اختلفوا بعد و تعادوا وضعفت النية و قل العدد و انت تاخذهم بالعدل و تعمل فيهم بالحق و تنصف الوضيع من الشريف و ليس للشريف عندك فضل منزلة على الوضيع فضجت طأفة ممن معك من الحق اذا عموا به واغتتموا من العدل اذ صاروا فيه و صارت صنايع معاوية عند اهل الغنى و الشرف فتاقت انفس الناس الى الدنيا و قل من الناس من ليس للدنيا بصاحب... فان تبذل المال يا امير الموئمنين تمل اليك اعناق الناس و تصف نصيحتهم و تستخلص ودهم صنع الله لك يا امير الموئمنين و كبت عدوك و فض جمعهم و اوهن كيدهم و شتت امورهم انه بما يعملون خبير. فحمد الله و اثنى عليه و قال: اما ما ذكرت من عملنا و سيرتنا بالعدل فان الله يقول من عمل صالحاً فلنفسه و من اسا فعليها و ما ربك بظلام للعبيد و انا من ان اكون مقصراً فيما ذكرت اخوف و اما ما ذكرت من ان الحق ثقل عليهم ففارقونا لذلك فقد علم الله انهم لا يفارقونا من جور و لم يلتمسوا الا دنياً زألة عنهم كان قد فارقوها، اما ما ذكرت من بذل الاموال و اصطناع الرجال فانا لا يسعنا ان نعطى امراً من الفى اكثر من حقه.

15- همان مدرك 48، يا اميرالموئمنين اعط هذه الاموال و فضل هوئلا الاشراف من العرب و قريش على الموالى و العجم و من تخاف خلافه من الناس و فراره. و انما قالوا له ذلك للذى كان معاويه يصنع بمن اتاه... فقال لهم على (ع): اتامرونى ان اطلب النصر بالجور؟ و الله لا افعل ما طلعت شمس و ما لاح فى السما نجم و الله لو كان ما لهم لى لواسيت بينهم فكيف و انما هى اموالهم.

16- همان مدرك 54، اعطى على (ع) فى عام واحد ثلاثة اعطية ثم قدم عليه خراج اصفهان فقال: ايها الناس اغدوا فخذوا فوالله ما انا لكم بخازن.

17- وسأل الشيعة 49/11 مر شيخ مكفوف كبير يسال. فقال اميرالموئمنين (ع): ما هذا؟ قالوا: يا امير الموئمنين نصرانى، فقال اميرالموئمنين (ع) استعملتموه حتى اذا كبر و عجز منعتموه انفقوا عليه من بيت المال.

18- طبرى 456/2، معالم المدرستين 148/1.

19- توضيح بيشتر در فصل اول قسمت اقدامات خلفا آمده است .

20- تفصيل اين مطلب را در كتاب نقش عايشه در تاريخ اسلام 205/1 تا 272 و 21/2 تا 231 مطالعه فرماييد.

21- نهج البلاغه خطبه 192، ارى نور الوحى و الرسالة واشم ريح النبوة ولقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحى (ص) فقلت: يا رسول الله ما هذه الرنة؟ فقال: هذا الشيطان ايس من عبادته. انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى ولكنك لوزير و انك لعلى خير.

22- سنن نسأى 178/1، مسند احمد 85/1، 107، :80 كانت لى منزلة من رسول الله (ص) لم تكن لاحد من الخلأق فكنت آتيه كل سحر و اقول السلام عليك يا نبى الله فان تنحنح انصرفت الى اهلى والا دخلت عليه.

23- معالم المدرستين 304/2 از طبقات ابن سعد: و الله ما نزلت آية الا وقد علمت فيما نزلت و اين نزلت و على من نزلت ان ربى وهب لى قلباً عقولاً ولساناً ناطقاً. روايات ديگر در اين باره در كتاب نقش أمه در احيا دين، ج 19/11 ـ 25 آمده است .

24- معالم المدرستين 305/2، سنن ابن ماجه حديث 3708.

25- معالم المدرستين 304/2 بصأر الدرجات :198 اذا سالت رسول الله (ص) اجابنى و ان فنيت مسألى ابتدانى فما نزلت عليه آية فى ليل ولا نهار ولا سما و لا ارض ولا دنيا و لاآخرة و لا جنة و لا نار ولا سهل ولا جبل ولا ضيا و لا ظلمة الا اقرانيها و املاها على و كتبتها بيدى و علمنى تاويلها و تفسيرها و محكمها و متشابهها و خاصها و عامها...

26- براى توضيح بيشتر درباره تاريخ قرآن و بينش مكتب اهل بيت و مكتب خلفا درباره آن به كتاب القرآن الكريم و روايات المدرستين رجوع فرمأيد.

27- معالم المدرستين 135/3 سنان بن انس با شمر بن ذى الجوشن روز عاشورا در كربلا حضرت سيدالشهدا را شهيد كردند.

28- فتح البارى 221/10، تفسير ابن كثير 231/4، كنزالعمال 357/2.

29- نظير اين اثر در تغيير حركات يك كلمه در زبان فارسى نيز هست مانند آنكه با تبديل ضمه به فتحه در دو كلمه كرد و ترك معنى عوض مى شود (كرد، ترك) البته اين تاثير در زبان عرب گسترده تر است .

30- رجوع شود به تاج العروس ترجمه كلمه (سبج) و (زط).

31- سبب آن همچنانكه گفتيم دور بودن شهر كوفه از مركز قبايل عرب و اختلاط اهالى آن با ايرانيان تازه مسلمان بود كه به شهر كوفه مهاجرت كرده بودند و هر چند خليفه دوم ابن مسعود صحابى پيامبر را براى تعليم قرآن به كوفه فرستاد ولى چون آنها عرب اصيل نبودند قرآن را غلط مى خواندند علاوه بر اينكه نسل دوم تازه مسلمانهاى غير عرب قرآن را از غير صحابى مي آموختند در نتيجه اشتباهات بيشترى داشتند.

32- و بدين سبب علم اعراب گذارى را علم نحو مى نامند.

33- همچنانكه حضرت امير (ع) كه فصيح ترين مرد عرب بود در دهه چهارم غلط خواندن قرآن در شهر كوفه را تشخيص داده و در صدد چاره آن بر آمده بود.

34- وقتى امير زاده اى كه پدرش در تعلم او كوشا بوده زبان عربى را غلط تلفظ كند حال همسالان او در شهرهاى كوفه و بصره و نيز سخن گفتن نسل فاتحان عرب كه ساكن شهرهاى آفريقا و ايران بودند چگونه بوده است ؟ 35- در زبان عربى اين چنين با تغيير ضمه و كسر و فتحه معنا تغيير مى كند.

36- نهج البلاغه خطبه :192 و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علماً و يامرنى بالاقتدا به.

37- رجوع شود به نقش أمه دراحيا دين 29/11 ـ 41.

38- مروج الذهب 419/2.

39- تنها عهدنامه مالك اشتر كه در نهج البلاغه آمده است متضمن احكام فراوانى خصوصاً در مسأل اجتماعى، اقتصادى و حكومتى است .

40- براى توضيح بيشتر روشنگرى أمه (ع) در عقايد به جز دوازدهم نقش أمه در احيا دين مراجعه فرمأيد.

41- اصول مجموعه هاى روايتى كوچكى بوده كه شاگردان أمه (ع) آنها را مباشرةً از امام شنيده و جمع آورى كرده بودند. بعدها علماى حديث اين اصول را جمع آورى كرده بصورت كتب اربعه و كتابهاى حديث ديگر تنظيم و تبويب نمودند.

42- براى توضيح بيشتر به معالم المدرستين 207/3 ـ 223 مراجعه نمأيد.

43- خطبه كميل در نهج البلاغه شاهد است كه حضرت برخى معارف و حقأق را در تنهأى به كميل تعليم داده است.

44- معالم المدرستين 420/1، تاريخ ابن كثير 211/5 و 212، مسند احمد 118/1 و 119 و 370/4.

45- بحار 93/47 ـ 94.

46- انساب الاشراف 16/5 ـ 18. معالم المدرستين 173/1 ـ 180.

47- قطب رحاها مثل است براى آنكس كه در كارى همه كاره باشد.

48- نهج البلاغه خطبه 3.

49- روضه كافى 58 ـ :63

نقش أئمه در احياء دين، علامه عسكرى، ج 14، ص 159 ـ 200.

 

منبع: www.porsojoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 17:18  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خدمات امام على (ع) قبل و بعد از حكومت(1)

در اينجا فهرست وار به بعضى از خدمات آن حضرت كه در راستاى مسئوليت اصلى امت يعنى حفظ اسلام بوده است اشاره مى نماييم و سپس برخى از آن خدمات را بررسى و بيان خواهيم كرد.

1ـ جمع آورى قرآن: حضرت امير (ع) بعد از دفن پيامبر(ص) قرآن را بصورت منظم به همان ترتيب كه پيامبر فرموده بودند جمع آورى نمودند.

2ـ راهنمأى خلفا خصوصاً در احكام قضاوت: موارد زيادى در تاريخ نقل شده كه خلفا احكامى را بر خلاف حق صادر مى كردند و حضرت امير (ع) آنها را به اشتباهشان واقف مى نمودند.

3ـ پاسخ به سوئالات علماى اهل كتاب: پس از انتشار اسلام در بيرون جزيرة العرب و ورود اسلام به روم شرقى و ايران، دانشمندانى از يهود و نصارى براى تحقيق به مدينه مي آمدند و در پس شناسايى پيامبر و اوصيا او بودند و چون دست اندركاران حكومت، تخصصى در معارف اسلامى نداشتند و در پاسخ سوئالات علمى آنان مى ماندند ناگزير به على (ع) متوسل مى شدند و آن حضرت به سوئالات پاسخ مى دادند و مشكلات علمى آنان را حل مى كردند.

4ـ فعاليتهاى اقتصادى: بعد از وفات پيامبر (ص) حكومت، عليه بنى هاشم و اهل بيت نقشه زيان آور اقتصادى طرح ريزى كرد و آنها را از حقوق مالى شان محروم ساخت. حضرت امير (ع) در مقابل اين نقشه يك سلسله فعاليتهاى اقتصادى انجام داد و آن توطئه را خنثى نمود.

5ـ شكست نظام طبقاتى: خلفاى سه گانه بر خلاف دستور قرآن و سنت پيامبر (ص) در تقسيم اموال بيت المال و مناصب اجتماعى، نظام طبقاتى ايجاد كردند و قريش را بر ساير عرب و عرب را بر عجم برترى دادند. امير الموئمنين على (ع) پس از قبول حكومت اين نظام طبقاتى را درهم شكست و با برخورد عادلانه، امتيازات نابجا را از بين برد.

6ـ نشر معارف و تبليغ اسلام صحيح: خلفا با منع صحابه از نقل حديث پيامبر (ص) و تعيير احكام الهى از جانب خود باعث تحريف سنت پيامبر (ص) و در نتيجه احكام اسلام شدند. حضرت على (ع) پس از قبول حكومت با آزاد

گذاشتن صحابه در نقل حديث، معارف اسلام واقعى را به جامعه باز گرداندند.

7ـ نفى حجيت سيره خلفا: مدرك احكام اسلامى، قرآن و سنت پيامبر (ص) است، اما با تدبير خليفه دوم در بيعت گرفتن براى خليفه سوم، سيره شيخين يعنى سيره ابوبكر و عمر به آن اضافه شد بطوريكه مسلمين به احكامى كه خلفا در مقابل نص قرآن و سنت قطعى پيامبر (ص) بر حسب اجتهاد خود عمل كرده بودند پاى بند شده و آنها را جز دين بحاب مي آوردند. حضرت امير (ع) با نپذيرفتن حكومت به شرط عمل به سيره شيخين و سپس عمل نكردن به سيره آنها در دوران حكومت خود، سيره خلفا را از حجيت انداخته و نشان دادند كه تنها قرآن و سنت پيامبر (ص) مدرك احكام الهى است نه سيره خلفا.

اكنون برخى از عناوين فوق را تشريح مى نماييم:

الف - شكست نظام طبقاتى و ايجاد عدالت اجتماعى:

اسلام همه بشر را در برابر خدا و قانون اسلام يكسان مى داند و برترى را فقط به اهل تقوى مى دهد در قرآن مى خوانيم: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى وجعلناكم شعوبا و قبأل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم ان الله عليم خبير» 1 اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را قبيله قبيله قرار داديم تا همدگير را ـ به نسبت به شهر و قبيله ـ بشناسيد. همانا گرامى ترين شما در نزد خدا پرهيزگارترين شماست. همانا خدا دانا و آگاه است .

پيامبر اكرم (ص) به اين جهت بين عرب و غير عرب فرقى نمى گذاشت و بيت المال را بطور مساوى بين همه مسلمانها تقسيم مى نمود. اما خلفاى سه گانه بر خلاف اين سنت پيامبر (ص) عمل نمودند مثلاً خليفه اول بزرگان انصار را در فتوحات به سر كردگى لشكر نگماشت تا آنجا كه صداى انصار به اعتراض بلند شد و او به اجبار تنها ثابت بن قيس از انصار را به سر كردگى لشكر تعيين كرد2 ولى غير از اين مورد امارت لشكرها و ولايت شهرها را تنها به قريش داده بود.

خليفه دوم هم همين روش را در پيش گرفت تا آنجا كه شش نفر اعضاى شوراى تعيين خليفه بعد از خودش را همگى از قريش قرار داد. در حاليكه در ميان انصار كسانى بهتر از طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف زياد بودند. علاوه بر اين خليفه دوم، قريش را بر عرب، و عرب را بر غير عرب ترجيح داد بطوريكه غير قريش از قريش و غير عرب از عرب حق نداشت دختر بگيرد. او جامعه را به صورت طبقاتى درآورد. در تفسيم اموال به كسانى كه در بدر شركت كرده بودند 5 هزار درهم و در احد 4 هزار درهم و در خندق 3 هزار درهم تا 200 درهم و به زنان پيامبر (ص) 10 هزار درهم و به عايشه استثناً 12 هزار درهم مقررى مى داد.

خليفه سوم هم همين رويه را در پيش گرفت. خصوصاً فاميل خود از بنى اميه را بر ساير قريش مقدم مى داشت. در نتيجه در زمان اين سه خليفه حكومت قريشى شده و ثروتهاى فراوان در دست قريش قرار گرفته و جامعه اسلامى آنروز به صورت طبقاتى درآمده بود و كسانى كه از افريقا و ايران و روم اسلام مي آوردند، اسلام را يك نظام طبقاتى مى ديدند.

پس از قتل عثمان و بيعت مردم با امام على (ع) آنحضرت به اسلام يعنى سنت پيامبر (ص) عمل نمود و بين مهاجر و انصار، عرب و عجم، قريش و غير قريش فرقى نگذاشت و پس از آنكه بيعت با او به پايان رسيد، دستور فرمود تا بيت المال را بين مسلمين حاضر بطور مساوى تقسيم نموده و به هر كس سه دينار بدهند. خود سه دينار برداشت و به آزاد كرده اش قنبر هم سه دينار داد. آن حضرت بر خلاف خلفاى قبلى، انصار را به حكومت شهرها و امارت لشكرها گماشت مثلا قيس بن سعد بن عباده را والى مصر و سهل بن حنيف را والى بصره و عثمان بن حنيف را والى مدينه تعيين فرمود و از غير قريش مالك اشتر را والى مصر قرار داد. البته از قريش و بخصوص بنى هاشم هم استفاده مى كرد.

حضرت امير (ع) در شكستن نظام طبقاتى چنان سعى مى كرد كه روزى اشعث بن قيس ـ رئيس قبيله بزرگ يمن ـ ديد دور آن حضرت موالى ـ غير عرب ـ نشسته اند. خدمت حضرت رفت و با ناراحتى گفت:اى امير موئمنان اين سرخپوستها 3 بين ما و تو فاصله شده اند.

حضرت قبول نكرد آن موالى ـ غير عرب ـ را در جامعه اسلامى مانند خلفاى قبل كنار بگذارد و اشعث بن قيس ها و بزرگان را دور خود جمع كند.4 اين روش بر سران قبأل عرب گران آمد. كسانيكه در حكومتهاى قبل امتيازات فراوان داشتند ناراضى شدند. طلحه و زبير دو صحابى مشهور، در ابتداى حكومت آن حضرت قصد قيام و مخالفت با حضرت امير (ع) را نداشتند، اما چون ديدند حضرت آنها را از امتيازاتى كه خلفاى قبل به آنها داده بودند محروم مى كند از او كناره گرفتند. اينها در مسجد پيامبر مي آمدند و گوشه اى مى نشستند و بنى اميه هم كه كينه ديرينه با على (ع) داشتند و پى بهانه مى گشتند دور آنها جمع مى شدند و نواى مخالفت را سر مى دادند و به على (ع) مى گفتند:آيا اين عدالت است كه ما مهاجرين اولين با آنهايى كه به شمشير ما مسلمان شده يا بنده ما بوده و بعد ما آزادشان كرده ايم و اينك مسلمان شده اند در امتيازات با ما يكسان باشند؟ حضرت در جواب آنها مى فرمود:

برادران من، ما و شما ديديم كه پيامبر (ص) چطور رفتار مى كرد و بيت المال را چگونه تقسيم مى نمود.

در اينجا روش حضرت امير (ع) در مورد بيت المال را در ضمن چند روايت مى خوانيم :

آن حضرت مى فرمود:پيامبر خدا (ص) آنچه در بيت المال بود تقسيم مى كرد و چيزى براى فراد نمى گذاشت و ابوبكر نيز چنين كرد. اما عمر بن الخطاب در اين مورد روش ديگرى در پيش گرفت و دفتر و ديوان درست كرد بيت المال را ساليانه تقسيم مى كرد يعنى اموالى در بيت المال تا سال آينده مى ماند. اما من همچنانكه پيامبر خدا (ص) رفتار مى كرد عمل مى كنم 5.

در روايت ديگر آمده است كه حضرت امير (ع) هر جمعه تمام بيت المال را تقسيم مى كرد و كف آنرا جارو مى زد و آب مى پاشيد. سپس در آنجا دو ركعت نماز مى خواند و به بيت المال خطاب كرده مى فرمود:در قيامت شهادت دهيد كه من مال مسلمين را در تو حبس نكردم .6 يكبار اموالى را از اصفهان، به كوفه نزد آن حضرت آوردند. روى آنها نانى بود حضرت آن اموال و آن نان را هفت قسمت كردند، چون در كوفه هفت قبيله بودند و قرعه كشيدند، به هر قبيله 17 از آن اموال و يك جز آن نان را دادند 7.

در مورد ديگر پولهايى براى حضرت آورده بودند; سران هفت قبيله را جمع كرد و دور پولها را طناب كشيد وفرمود:

كسى از اين طنابها عبور نكند.

راوى مى گويد ما پشت طنابها نشستيم. حضرت داخل شد و فرمود:

روئساى قبايل كجايند؟

ايشان آمدند و كيسه هأى آوردند. حضرت در هر يك از آن كيسه ها سهم قبيله شان را مى ريخت تا با خود

ببرند و بين افراد قبيله شان تقسيم كنند .8

شعبى مى گويد:به جلوى مسجد كوفه رسيدم ديدم اميرالموئمنين (ع) بر دو تل از طلا و نقره ايستاده و با چوبدستى مردم را دور مى كند ـ تا بتواند آنها را تقسيم نمايد ـ سپس آن همه طلا و نقره را مشت مشت بين روئساى قبأل كوفه تقسيم كرد تا هيچ چيز باقى نماند و خود به خانه اش رفت در حاليكه از آن پولها هيچ با خود نبرد.

راوى مى گويد: من بچه بودم پيش پدرم آمدم و گفتم:

امروز بهترين مردم يا احمق ترين مردم را ديدم .

پدرم پرسيد:چه كسى ؟

گفتم:اميرالموئمنين على (ع) را .

و جريانى را كه ديده بودم براى پدرم نقل كردم. پدرم گريست و گفت:

تو بهترين مردم را ديده اى 9.

راوى نقل مى كند روزى حضرت امير (ع) شمشيرش را به بازار آورد و فرمود:

چه كسى اين شمشير را مى خرد؟ اگر پول يك پيراهن را داشتم اينرا نمى فروختم.

يكنفر گفت:من به شما قرض مى دهم.

حضرت شمشير را نفروخت و با آن پول قرضى يك پيراهن خريد 10.

يكى از زنان كوفه مى گويد:على (ع) خواربار را كه در بيت المال جمع شده بود كيسه كيسه بين ما تقسيم مى كرد .11 روزى هنگام تقسيم بيت المال دو زن خدمت حضرت آمدند يكى عرب و ديگرى از غير عرب. حضرت بهر يك 25 درهم و يك كر طعام 12 داد زن عرب گفت:من عرب هستم و اين زن عجم است !

على (ع) فرمود:من براى فرزندان اسماعيل در اين اموال برترى نسبت به فرزندان اسحاق نمى بينم 13.

چون عربها خود را از فرزندان اسماعيل مى دانستند و ايرانيها را فرزندان اسحاق.

روزى حضرت امير (ع) به مالك اشتر گله كرد كه مردم از من فرار مى كنند و به طرف معاويه مى روند.

مالك عرض كرد:اى امير الموئمنين، با لشكرى از اهل كوفه، با اهل بصره جنگيديم; در حاليكه با آنها هم عقيده بوديم. ولى بعد اختلاف پيدا كردند و با يكديگر دشمنى نمودند و نيت ها ضعيف شد و طرفداران حقيقى تو كم شدند; چون شما به عدل ميان آنها رفتار مى كنى و به حق عمل مى نمايى و بين شريف و وضيع به انصاف برخورد مى كنى و براى شريف نزد تو برترى نسبت به وضيع نيست. پس گروهى از كسانيكه با تو بودند از اين عدالت دلگير شدند. در حاليكه معاويه به ثروتمندان و افراد رسيدگى مى كند ـ و آنها را سير نگه مى دارد ـ و دل مردم بسوى دنيا اشتياق دارد و كسيكه به دنيا بى اعتنا باشد كم است. پس اگر تو هم از اين اموال بذل و بخشش كنى، مردم به سوى تو ميل مى كنند و خيرخواه تو مى شوند و دوستى شان مخصوص تو مى شود. خداوند آنچه خير توست پيش آورد و دشمنت را ذليل كند و مكر و فريب آنها را بى اثر گرداند و كارشان را پراكنده

سازد. خدا به آنچه مى كنند آگاه است.

حضرت بس از حمد و ثناى الهى فرمود:

اما آنچه از روش عادلانه ما گفتى خداوند مى گويد:

«من عمل صالحاً فلنفسه و من اسا فعليها و ما ربك بظلام للعبيد» هر كس عمل صالح انجام دهد براى خود كرده و هر كه بدى نمايد بضرر خود اوست و پروردگار تو به بندگان هيچ ظلمى روا نمى دارد ـ من مى ترسم در آنچه گفتى كوتاهى كرده باشم. و اما آنچه گفتى كه حق بر مردم سنگين است و به اين جهت ما را ترك مى كنند وخدا مى داند كه آنها به خاطر ظلم و ستم ما را رها نكردند و دنبال چيزى نرفتند، جز دنيايى كه از ميان رفتنى است. اما آنچه از بخشش اموال و رسيدگى به شخصيتها گفتى ما نمى توانيم به كسى از بيت المال بيش از حقش بدهيم .14 در روايت ديگر آمده كه جماعتى از اصحاب حضرت امير (ع) خدمت آن حضرت رفتند و گفتند:

اى امير موئمنان از اين اموال به اشراف عرب و قريش و نيز به آنها كه از مخالفت و فرارشان مى ترسى پبيش از موالى و عجم بده .

اين سخن را به اين جهت گفتند كه معاويه چنين رفتارى داشت. پس حضرت به آنها فرمود:

آيا مرا وادار مى كنيد كه پيروزى را با ستم بدست آورم؟ قسم به خدا تا خورشيدى طلوع كند يا ستاره اى در آسمان ظاهر شود، چنين نخواهم كرد. قسم بخدا اگر اين اموال بيت المال، مال خود من بود، بينشان به عدالت تقسيم مى كردم پس چگونه چنين نكنم در حالى كه آن اموال از آن آنها است .15 در روايت ديگر آمده است كه در يكسال حضرت امير (ع) سه بار بيت المال را تقسيم كرد. سپس خراج اصفهان براى آن حضرت آمد. پس در ميان مردم ندا آورد كه:

اى مردم فردا بياييد سهمتان را بگيريد. قسم بخدا من خزينه دار شما نيستم.

پس از تقسيم، بيت المال را جارو كرد و در آنجا نماز گزارد16.

جريان زير نيز عدالتخواهى حضرت امير را روشن مى كند:

پيرمردى كور، در حالى كه از مردم سوئال و تكدى مى كرد از ميان آنان مى گذشت. اميرالموئمنين (ع) فرمودند:

اين كيست ؟ گفتند:يا امير الموئمنين! مردى نصرانى است .

حضرت فرمود:تا قدرت و نيرو داشت از او كار كشيديد، و چون ناتوان شد رهايش كرديد؟ مخارج او را از بيت المال بپردازيد17.

به اين ترتيب آن حضرت نظام طبقاتى را شكست و امتيازات باطل قريش را از ميان برداشت و عدالت اجتماعى را ايجاد نمود اگر آن حضرت اين خدمت را انجام نمى داد، مردم خيال مى كردند اسلام حكومت قريشى است .

ب ـ نشر معارف اسلام:

همانطور كه مى دانيم مسئوليت و وظيفه اصلى أمه (ع) بعنوان وصى پيامبر، حفظ و تبليغ دين الهى است، لذا مهمترين خدمت حضرت امير (ع) كه پس از حكومت خود آنرا بخوبى ايفا فرمود، نشر عقايد و اخلاق و احكام اسلام بود.

پيامبر (ص) در مكه بواسطه آزار و اذيت قريش نتوانست اسلام را كاملاً تبليغ نمايد و حكومت اسلامى تشكيل بدهد تا آنگاه كه خواستند آن حضرت را شهيد كنند. بناچار به مدينه هجرت نمود و اصحاب و يارانش تدريجاً به او ملحق شدند. آن حضرت در مدينه كه خارج از نفوذ قريش بود حكومت اسلامى تشكيل داد و اسلام را به جزيرة العرب و اكثر بلاد آنروز رسانيد. و به اين ترتيب وظيفه رسالت آن حضرت، با وفاتش پايان يافت. اگر پيامبر از مكه به مدينه هجرت نمى كرد، شريعتش از بين مى رفت و در جهان باقى نمى ماند.

پس از وفات پيامبر (ص)، همان قريش كه در مكه دشمنان سرسخت اسلام بودند در مدينه وارث پيامبر (ص) و شريعت او شدند و در سقيفه گفتند:

چه كسى با ما در سلطنت محمد (ص) منازعه مى كند؟ در حاليكه ما از قريشيم و پيامبر هم از قريش بود 18.

قريش با بدست گرفتن حكومت و تصاحب غنأم جنگى، مال و ثروت فراوانى گردآورده و زمينهاى مدينه را بين خود تقسيم كرده و براى آبادى آن، انصار را كه از ياران صديق پيامبر بودند به كارگرى خود گماشتند. و چنانكه در مكه از نشر رسالت پيامبر (ص) مانع مى شدند بعد از او از نشر سنت ـ حديث و سيرهئ آن حضرت جلوگيرى كردند و قرآن را از شرح و تفسير پيامبر (ص) جدا ساخته و احكامى را تغيير دادند.

جامعه اسلامى را طبقاتى نموده و خاندان خود را روى كار آورده و مخالفين خود، انصار را سركوب كردند.19 پس از قتل عثمان مسلمانها براى اولين بار در تاريخ اسلام سرنوشت خود را بدست گرفته، با آزادى كامل با على بن ابيطالب بيعت نمودند. بدين سبب اين بيعت پس از بيعت با پيامبر (ص) تنها بيعت صحيح در اسلام بود كه بدون اجبار و اكراه انجام گرفته بود. و آنگاه كه حضرت على (ع) روى كار آمد و خواست بين مردم به عدالت رفتار كند و افراد لايقى از انصار را والى ولايات قرار دهد همان قريش عليه او شورش كردند و به رهبرى ام الموئمنين عايشه و طلحه و زبير جنگ جمل را برپا نمودند.20 بنابراين آن حضرت در مدينه كه پايتخت خلفا و مركز حكومت قريش شده بود نمى توانست اصلاحات خود را انجام دهد و لذا مركز حكومت خود را به كوفه منتقل ساخت. چون در كوفه بيشتر اعراب از قبأل غير قريش بودند و بقيه ايرانيهايى بودند كه تازه مسلمان شده و آمادگى پذيرش اسلام راستين را بيشتر داشتند.

آن حضرت در حدود 4 (5) سال خلافت خود براى نشر اسلام از سه راه اقدام نمود: 1ـ تبليغ مردم بوسيله بيانات خود 2ـ تربيت شاگردان شايسته 3ـ آزادى دادن به صحابه در نقل حديث پيامبر (ص) .

1ـ تبليغ مردم:

حضرت امير (ع) در زمان حكومت در كوفه، اسلامى را كه از پيامبر (ص) تلقى كرده بود به مردم تبليغ نمود و احكام قرآن و سنت پيامبر را به جامعه اسلامى باز گرداند. خدمات حضرت به قرآن كريم و سنت پيامبر را جداگانه بررسى خواهيم كرد:

الف: قرآن كريم: حضرت امير (ع) از كودكى در دامان پيامبر اكرم (ص) تربيت شده و اكثر اوقات همراه آن حضرت بود و معارف دين را مستقيماً از آن حضرت فرا مى گرفت. در اولين بارى كه قرآن بصورت وحى الهى بر پيامبر اكرم (ص) نازل شد حضرت امير (ع) حضور داشت و صداى فرشته و ناله شيطان را شنيد.

خود آن حضرت در خطبه قاصعه بعد از آنكه به مصاحبت طولانى خود با پيامبر (ص) از كودكى اشاره مى كند مى فرمايد: نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم و هنگاميكه وحى بر آن حضرت نازل شد ناله شيطان را شنيدم و از پيامبر (ص) پرسيدم: اين ناله چيست؟ پيامبر (ص) فرمود: شيطان است ازاينكه مردم پيرويش كنند نا اميد شده، همانا آنچه من مى شنوم تو مى شنوى و آنچه من مى بينم تو مى بينى،

جز آنكه پيامبر نيستى لكن وزيرى هستى و بر راه خير و هدايتى .21

آن حضرت درباره استفاده علمى خود از پيامبر (ص) مى فرمايد:براى من منزلتى نزد رسول خدا (ص) بود كه براى هيچكس نبود. هر روز صبح زود بخانه آن حضرت مى رفتم و از پشت در به آنحضرت سلام مى كردم. اگر پيامبر ص) آمادگى نداشت اعلان مى فرمود و من بخانه خود باز مى گشتم وگرنه داخل حجره حضرت مى شدم 22.

حضرت امير (ع) خصوصاً شرح و بيان و تفسير و شان نزول آيات قرآن را از پيامبر بطور كامل فرا گرفته و آنها را مى نوشت خود حضرت در اين باره مى فرمايد:

قسم بخدا آيه اى نازل نشد مگر آنكه دانستم درباره چه و كجا نازل شده است. همانا پروردگارم قلبى فراگير معانى بمن عنايت فرموده است .23 در سنن ابن ماجه روايت شده است كه حضرت امير (ع) روزى دوبار بر پيامبر وارد مى شد: يكى اول شب، يكى آخر صبح 24. خود آنحضرت مى فرمايد:

اگر از پيامبر (ص) سوئال مى كردم پاسخ مى داد و چون سوئالهايم تمام مى شد، پيامبر (ص) ابتدا مى كرد ـ ومطالبى برايم بيان مى فرمود ـ پس آيه اى در شب يا روز درباره آسمان و زمين و دنيا و آخرت و بهشت و جهنم و دشت و كوه و روشنى و تاريكى بر پيامبر (ص) نازل نشد مگر آنرا بر من مى خواند و املا مى كرد و من با دستم مى نوشتم و پيامبر (ص) تاويل و تفسير محكم و متشابه، خاص و عام آنرا بمن مي آموخت.25.

استفاده علمى و معنوى حضرت امير (ع) از پيامبر اكرم (ص) تا آخرين لحظات زندگى پيامبر (ص) ادامه داشت بطوريكه هنگام وفات، سر مقدس پيامبر (ص) بر زانو و سينه حضرت امير (ع) بود و در آخرين لحظات عمر مدتى با او نجوا نمود و آخرين تعاليم الهى را به آن حضرت منتقل ساخت.

به اين ترتيب حضرت امير (ع) آنچه از قرآن بر پيامبر (ص) نازل شده بود همراه تفسير و بيانش از پيامبر (ص) آموخته و نوشته بودند و چون پيامبر (ص) در هنگام وفات به آن حضرت دستور دادند:

«پس از من از خانه بيرون نرو تا قرآن را يكجا جمع كنى.» آن حضرت پس از دفن پيامبر (ص) قرآنى را كه در منزل پيامبر (ص) بر روى پوستها و استخوانها و امثال آن نوشته شده بود بهمان ترتيبى كه پيامبر (ص) در ترتيت سوره ها دستور داده بودند همراه تفسير و شان نزول آيات جمع آورى و منظم كردند، سپس آنرا به حكومت وقت عرضه داشتند. اما اين قرآن بخاطر تفسيرها و شان نزولهايى كه با قريش و نزديكان حكومت برخورد داشت، مورد پذيرش قرار نگرفت. لذا حضرتش آن مصحف را به خانه برده، پيش خود نگاه داشتند.

اين مصحف بعد از ايشان در اختيار أمه (ع) قرار مى گرفت و آنها از شرح و تفسيرى كه در آن بود براى مردم روايت مى نمودند. اكنون اين مصحف در دست حضرت حجت (عج) است كه پس از ظهور آنرا آشكار ساخته و دستور مى فرمايد تا از روى آن تدريس نمايند.26 حضرت امير (ع) در زمان حكومت خود تفسير قرآن را كه از پيامبر (ص) فرا گرفته بود در ضمن خطبه هايش براى مردم بيان كرد و تابعين از اهل كوفه اين تفاسير را از آن حضرت شنيده و بعد براى ديگران روايت نمودند. بيشتر تفسيرهاى شيعه و سنى كه مشتمل بر بيانات پيامبر (ص) است، از اين طريق نشات گرفته است. اگر خلافت حضرت امير (ع) و هجرت ايشان از مدينه به كوفه و بيانات آن حضرت نبود، هيچ تفسيرى وجود نداشت. پس آن حضرت تفسير قرآن را كه در زمان خلفاى قبل ممنوع شده بود به جامعه باز گرداند لذا تعبير حملة كتاب الله كه در زيارت جامعه كبيره در شان أمه (ع) وارد شده در حق حضرت امير (ع) بنحو كامل صادق است .

آن حضرت در مسجد كوفه فرمود:

قبل از آنكه از ميان شما بروم از من سوئال كنيد. قسم بخدا من به راههاى آسمان از راههاى زمين آگاهترم.

هيچ آيه اى نيست مگر آنكه مى دانم در كوه نازل شده يا در صحرا، در شب نازل شده يا در روز...

البته بعضى افراد نادان و مغرض از اين پيشنهاد حضرت سو استفاده كرده و براى مسخره يا عاجز كردن حضرت سوئالات بيمورد و يا به گمان خود مشكل مطرح مى كردند كه حضرت پاسخ مناسب را مى داد مثلاً انس برخاست و پرسيد:

در سر و صورت من چند تار مو وجود دارد؟ حضرت فرمود:

پيامبر (ص) مرا از اين سوئال تو خبر داد و فرمود: زير هر تار موى تو شيطانى هست كه تو را گمراه مى كند و شاهد بر اين مطلب اينست كه در خانه تو بزغاله اى ـ فرزندى ـ هست كه فرزند حسين (ع) را به شهادت مى رساند. 27.

يا مثلاً ابن الكوا كه بعد به خوارج پيوست، خيال كرد على هم مانند عمر كه از او معناى آيه «والذاريات ذرواً» را پرسيدند و ندانست، او هم معناى اين آيه را نمى داند. وى پس سخنان امير موئمنان(ع)، براى شكست آن حضرت در مسجد كوفه برخاست و پرسيد: «الذاريات ذرواً» يعنى چه؟ حضرت فرمودند: بقصد فهميدن سوئال كن نه براى ايراد گرفتن سپس فرمودند: والذاريات بادهاست. پرسيد: الحاملات و قراً چيست؟ حضرت فرمود: ابرهاست ـ كه بارهاى سنگين باران دارد ـ پرسيد: الجاريات يسراً چيست؟ حضرت فرمود: كشتيهاست ـ كه به آسانى رونده هستند ـ پرسيد: المقسمات امراً چيست؟ حضرت فرمودند: فرشتگان اند. پرسيد: منظور از آيه: «الذين بدلوا نعمة الله كفراً واحلوا قومهم دار البوار» ـ كسانى كه نعمت خدا را ناسپاسى كردند و قوم خود را به نابودى كشاندند ـ چه كسانى اند؟ حضرت فرمود: منافقين قريش اند .28

اين يك نمونه از چگونگى نشر تفسير قرآن در بين اهل كوفه بود كه توسط امير موئمنان (ع) انجام گرفت كه در نتيجه سبب شد تا بعضى از صحابه رواياتى كه در تفسير قرآن از پيامبر شنيده بودند در جامعه بيان كنند.

حضرت امير در زمان حكومت خود دو خدمت ديگر به قرآن كريم نمود:

1ـ حفظ لفظ قرآن از تحريف.

2ـ تعليم علم نحو براى فهم معناى قرآن .

براى روشن شدن اين خدمت بيان مقدمه زير لازم است:

زبان عرب مانند هر زبان ديگر قواعدى دارد كه آن را علم نحو مى نامند.

علم نحو در حفظ لغت از آشفتگى و تحريف و نيز در معناى كلام عربى اهميتى بسيار دارد تا آنجا كه گاهى با تبديل كسره به فتحه معناى يك كلمه تغيير مى كند كه در بعضى موارد مستلزم كفر است 29.

قواعد زبان عرب تا عصر خلافت حضرت امير، كشف و تنظيم نشده بود و نوشتن كلام عربى بدون اعراب گذارى انجام مى گرفت. قرآن و ساير نوشته ها و نامه ها بدون اعراب بود. مردم قانون اعراب گذارى را نمى دانستند اما كار آموختن قواعد زبان عرب، براى ساكنين جزيرة العرب كه با غير عرب آميزش نداشتند، بطور طبيعى انجام مى گرفت يعنى يك طفل عرب با آموختن سخن گفتن، آن قواعد ساده را به آسانى مي آموخت بخصوص آنكه فرهنگ عرب قبل از اسلام بسيار بسيط و در حول يك زندگانى ساده دور مى زد كه عبارت بود از آب، نان، گوشت، شتر، صحرا، شمشير، نسب، جنگ قبيله اى و مانند آن .

پس از نزول قرآن كريم فرهنگ عرب، به فرهنگ اسلام با ابعاد گوناگون آن از صفات ربوبى و شناخت انبيا و احوال قيامت و اخلاق و احكام تبديل يافت و لغت عرب آن را فرا گرفت. ليكن پس از فتوحات مسلمانان و آميزش آنان با افراد غير عرب زبان، مانند ايرانيان ساكن شهر كوفه كه ايشان را حمرا مى نامي

ادامه دارد..........

منبع: www.porsojoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 17:17  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 10:28  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 10:27  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 10:23  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 10:18  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

علم چيست؟ (بخش سوم)

فرضيه هاى علمى، بايد توانايى پيش بينى هاى (Prediction) خاصى را داشته باشند و پيش بينى بايد با آزمايش ها و سنجش هاى ملموس و عينى آزمون شود، اگر نتايج به دست آمده با فرضيه سازگار باشد، در آن صورت دانشمندان احتمال مى دهند كه فرضيه شان درست است، اما نياز به آزمايش هاى بيشترى براى تائيد درستى آن است. پوپر معتقد است نظريه هاى علمى به زبانى دقيق بيان مى شوند، بنابراين پيش بينى ها مشخصى مى كنند. حال اگر اين پيش بينى هاى آزمون پذير نباشد، آن نظريه غيرعلمى است. مثلاً قوانين نيوتن دقيقاً به ما مى گويند كه فلان سياره، در زمان مشخصى در كجا ظاهر خواهد شد. حال اگر اين پيش بينى محقق نشود، مى توانيم مطمئن شويم كه نظريه اى كه بر آن تكيه كرده، باطل است.

احتمالاً اكثر افراد، مهم ترين جنبه استدلال علمى را اثبات پذيرى تجربى (Verification) مى دانند. اثبات پذيرى، فرآيندى است كه تعيين مى كند يك فرضيه با شواهد تجربى هماهنگ است يا نيست. در واقع اثبات پذيرى مكمل پيش بينى است. البته اثبات پذيرى در اينجا به معناى معرفت «ايجابى» است (Positive) يعنى سخن درباره اينكه چه چيزى مى تواند درستى نظريه اى را به ما نشان دهد. چون پوپر، تنها معرفت علمى «سلبى» (negative) را توضيح مى دهد. او خاطرنشان مى كند كه يك نمونه نقض مى تواند به ما نشان دهد كه نظريه اى علمى، نادرست است. آنچه پوزيتيويست هاى منطقى از ملاك «اثبات پذيرى» مدنظر داشتند، معيار تميزى براى گزاره هاى معنى دار و گزاره هاى بى معنى بود و با «اثبات پذيرى» به معنايى كه توضيح داديم، تفاوت دارد. ديدگاه پوزيتيويستى در علم ديگر مقبوليتى ندارد و فيلسوفان زيادى آن را نقد كرده اند.

ملاك اثبات پذيرى در معنايى كه توضيح داده شد، در پى آن است كه چه چيزى مى تواند درستى يك نظريه علمى را اثبات كند. ما برخى بيمارى ها را درمان مى كنيم چون مى دانيم كه علت هاى خاصى، معلول هاى خاصى را در پى دارند نه اينكه مى دانيم كه ندارند. (برخلاف نظر پوپر) به اين دليل، عقيده عمومى در علم اين است كه آزمايشات انجام شده بايد به طور دقيق گزارش شود تا شخص ديگرى نيز بتواند آن را انجام دهد. آزمايش هايى كه قابليت «بازآفرينى» (Reproduce) داشته باشند و نتايج حاصل از آنها توسط افراد بيشترى به دست آيد، اصطلاحاً «تكثيرپذير» (Reproducible) گفته مى شود. اينگونه آزمايشات اهميت بيشترى براى بررسى فرضيه ها دارند. دانشمندان براى آنكه فرضيه ها را ثابت شده تلقى كنند آزمايشات را به طور دقيق طراحى مى كنند. مثلاً اگر مشاهده گر نسبت به موضوع مورد تحقيق تمايل و سوگيرى (Bias) داشته باشد، شرايط را به گونه اى تغيير مى دهند تا از تحريف نتايج كه ناشى از تمايلات آزمايش كننده است، پرهيز شود.

مثلاً در كارآزمايى هاى بالينى در پزشكى، روشى است كه به نام «كارآزمايى هاى بالينى دوسويه كور» (Double-Blind)، معروف است. در اين روش، دو گروه از بيماران براى بررسى اثر يك دارو، با هم مقايسه مى شوند. يك گروه، داروى مورد نظر و گروه ديگر «دارونما» مى گيرد. در اين حالت هيچ يك از بيماران دو گروه و حتى پزشك نيز نمى دانند كه كدام گروه، داروى حقيقى را دريافت كرده است.

معرفت علمى هميشه در يك وضعيت پايا و در حال تغيير به سر مى برد. در هر زمانى، شاهدى جديد براى فرضيه هاى علمى ارائه يا كشف مى شود كه با فرضيه هايى كه به مدت طولانى برقرار بوده اند، ممكن است متناقض باشد. يك مثال واضح، همان «نظريه نور» است. نظريه «نيوتن» اشاره بر اين داشت كه نور از ذره ها تشكيل شده است. اما در اوايل دهه 1800 نظريه موجى بودن نور توسط «توماس يونگ» (T.Young)، ارائه شد كه خواص نور را (مانند خاصيت انكسار)، نسبت به نظريه ذره اى بودن نور، دقيق تر توضيح مى داد. اين نظريه در قرن نوزدهم، نظريه غالب بود. بعدها مشاهدات ديگرى انجام شد كه نظريه موجى بودن نور نمى توانست آنها را تبيين كند. اين مجموعه مشاهدات جديد توسط نظريه «كوانتوم» «ماكس پلانك» (شامل اثر فتوالكتريك و حركت براونى كه از اينشتين است) كاملاً تبيين مى شد.

نظريه جديد درباره نور كه در اولين دهه قرن بيستم ارائه شد، اشاره بر اين دارد كه نور هم خصوصيات ذره را دارد و هم خصوصيات موج را. زمانى كه مى گوييم «نور يك ذره است» يا «نور يك موج است» در واقع به اين اشاره داريم كه خصوصيات نور شبيه موج يا ذره است اما نه موج هاى نور را مى بينيم و نه ذره هاى آن را مشاهده مى كنيم. اگر دو نظريه نيوتن و «يونگ» تنها براى پيش بينى كردن انواع خاصى از پديده نور استفاده شود، قطعاً كاربرد عملى خواهد داشت. اما افرادى كه در آزمايشگاه ها بر روى خواص نور تحقيق مى كنند و يا آنهايى كه در امور صنعتى، از نتايج نظرى براى طراحى وسايل دقيق استفاده مى كنند، بايد از قابليت پيش بينى كنندگى دقيق اين نظريه ها نهايت اطمينان را داشته باشند. به اين دليل نظريه نيوتن و يونگ اگر چه در بعضى جهات مفيد بودند اما نمى توانستند مشاهدات جديد را تبيين كنند.

چالش هاى مطرح شده درباره ماهيت روش علمى، در سه زمينه، قابل بررسى است. به طور شايع، فيلسوفان به آن پرداخته اند و تلاش مى كنند تا بر مبناى نظريه هاى معرفت شناختى و متافيزيكى به آنها، پاسخ دهند. اين نوع رويكرد فلسفى از زمان افلاطون تا «تجربه گرايان منطقى» (logical empircism) رويكرد غالب بوده است. اما گاهى بحث درباره روش شناسى علمى، مخصوصاً در دوره هاى دگرگونى شديد نظرى، يك بخش جدى از مباحث مطرح شده بين دانشمندان بوده است. از اواسط قرن نوزدهم، رويكرد سومى نيز نسبت به روش شناسى علمى به وجود آمد كه در حال حاضر، رويكرد غالب است. اين ديدگاه به دنبال توصيف روش شناسى علمى با بررسى تاريخى عمل علمى است.

نظريه هاى فلسفى درباره روش شناسى علمى، هميشه با توجه به پارادايم هاى موفق علمى، صورت بندى شده است. بحث هاى روش شناسانه در ميان دانشمندان نيز حتى وقتى مستقيماً از نظريه هاى علمى برخاسته باشد، هيچ گاه بدون پيش فرض هاى فلسفى نيست. البته توصيف تاريخى و بحث تاريخى روش شناسى علمى نيز همراه با توصيفات علمى و فلسفى بوده است.همچنين چالش هاى روش شناسى، مخصوصاً بسيار برجسته بوده است و در ميان كسانى كه سعى داشتند تا رويكردى به روش شناسى علمى بر مبناى جامعه شناسى و روانشناسى، داشته باشند، بسيارى همچون «هال» (Hull) و «كيچر» (Kitcher)، از عقلانيت در علم دفاع كردند و تلاش كردند تا تاثيرات اجتماعى را به عنوان بخش هاى كامل كننده عقلانيت علمى، معرفى كنند.اما در ميان كسانى كه رويكرد تاريخى به روش شناسى علمى را مدنظر قرار دادند، «توماس كوهن» (Kuhn) و كتابش يعنى «ساختار انقلاب هاى علمى» بسيار برجسته است.

«كوهن» نشان داد كه علم تكامل تدريجى به سمت حقيقت ندارد بلكه دستخوش انقلاب هاى دوره اى است كه او آن را «تغيير پارادايم» مى نامد. «پارادايم» يكى از مفاهيم كليدى «كوهن» است كه مشكل بتوان تعريفى مجمل از آن به دست داد. اما به اختصار «پارادايم» اصطلاح جامعى است كه جميع مقبولات كارگزاران يك رشته علمى را دربرمى گيرد و چارچوبى را فراهم مى سازد كه دانشمندان براى حل مسائل علمى در آن محدوده استدلال كنند. او معتقد است پارادايم يك علم تا مدت هاى مديد تغيير نمى كند و دانشمندان در چارچوب مفهومى آن سرگرم كار خويش هستند. اما دير يا زود بحرانى پيش مى آيد كه پارادايم را درهم مى شكند و «انقلاب علمى» (scientific revolution) به وجود مى آيد كه پس از مدتى، پارادايم جديدى به وجود مى آيد و دوره اى جديد از علم آغاز مى شود. مثال هاى كلاسيك تغيير پارادايم عبارتند از: 1- كار گاليله كه باعث برانداختن فيزيك ارسطويى و ايجاد نسبيت گاليله اى شد 2- كار «كپلر» كه باعث كشف بيضوى بودن مدار سيارات شد 3- ابداع فيزيك جديد توسط نيوتن 4- نسبيت عام و خاص اينشتين 5- مكانيك جديد كوانتوم كه باعث كنار گذاشتن مكانيك كلاسيك شد.

مكانيك كوانتومى جديد مى گويد كه وضعيت هر دستگاهى از ذرات خرد (microscopic)، كاملاً با تابع موج اش مشخص مى شود اما اين تابع موج، به جاى آنكه، همانند مكانيك كلاسيك محل و سرعت دقيق هر ذره را مشخص سازد، تنها احتمال وقوع ذره در محل هاى خاص، با سرعت هاى خاص را تعيين مى كند، به شرط آنكه اندازه گيرى هاى مناسب انجام گيرد.

«كوهن» معتقد است كه قوت «علم متعارف» (Normal Science) در اين است كه دانشمندان صرفاً پارادايم حاضر را بپذيرند و خود را وقف تحقيقاتشان كنند. هرازگاهى دانشمندان به نتايجى مى رسند كه با نظريه هاى جاافتاده، همخوانى ندارد، با انباشته شدن موارد نامتعارف، پارادايم به تدريج ضعيف مى شود. در اين حالت وضعيتى بحرانى به وجود مى آيد. بحران هنگامى مرتفع خواهد شد كه پارادايم كاملاً جديدى ظهور كند و مورد حمايت روزافزون دانشمندان واقع شود. اما كوهن اذعان دارد كه صرف وجود معما هاى حل نشده در يك پارادايم، باعث بحران نمى شود. تنها، تحت شرايط خاصى است كه استدلا ل ها بر ضدقواعد نرمال پارادايم، آن را سست كند. در واقع اين استدلال ها، هنگامى جدى و مشكل ساز محسوب مى شوند كه بنياد هاى پارادايم را هدف قرار دهند. كوهن همچنين معتقد است كه هيچ برهان صرفاً منطقى وجود ندارد كه برترى يك پارادايم را بر ديگرى ثابت كند. او يكى از دلايل آن را اين مى داند كه در قضاوت دانشمندان نسبت به قابليت هاى يك نظريه علمى، عوامل متعددى دخيل هستند و تصميم هر دانشمند، منوط است به اولويتى كه وى براى عوامل مختلف قائل است. دليل ديگر او اين است كه، پارادايم هاى رقيب، مجموعه متفاوتى از موازين و اصول متافيزيكى را مورد توجه قرار مى دهند. حاميان پارادايم هاى رقيب، مقدمات يكديگر را نمى پذيرند و در نتيجه با براهين يكديگر، الزاماً متقاعد نخواهند شد. به همين دليل وى كاملاً برخلاف نظر پوپر و پوزيتيويست هاى منطقى، روش علمى را منوط به يك سرى قواعد نمى داند. از ديدگاه او انقلاب علمى يعنى طرد يك پارادايم و قبول پارادايم جديد، نه از سوى يك دانشمند به تنهايى بلكه از سوى جامعه علمى كه در تماميت آن سهيم هستند.

كتاب «ساختار انقلاب هاى علمى» كه در سال 1962 منتشر شد، خود در واقع انقلابى در حوزه معرفت علمى بود. «كوهن» با اين كتاب، روش هاى پيشينى چون «اثبات پذيرى» (Verification) كه توسط پوزيتيويست هاى منطقى ارائه شده بود و «ابطال پذيرى» (falsification) پوپر را به چالش مى خواند. از ديدگاه كوهن، طرز تلقى استقرارگرايان مبنى بر اين كه معرفت علمى با مشاهدات مستمر رشد مى كند، اشتباه است چون آنها نقش «پارادايم» را در هدايت مشاهدات ناديده مى انگارند. همچنين او معتقد بود كه هيچ برهانى و هيچ معيار واحدى وجود ندارد كه دانشمندان يك نظريه را بر نظريه رقيب ترجيح دهند (مفهوم قياس ناپذيرى). در نتيجه معيارهاى «اثبات پذيرى» و «ابطال پذيرى» از منظر كوهن، ناكار آمدند. او اظهار مى كند كه قوت «علم متعارف» در اين است كه دانشمندان، پارادايم حاضر را بپذيرند و خود را وقف تحقيقاتشان كنند. فعاليت علمى متعارف هميشه مسائل جذاب و جديدى را مطرح مى كند و چه بسا يك «پارادايم»، چندين نسل از دانشمندان را به خود مشغول مى كند. كتاب «كوهن»، توسط كسانى كه آرزوى حذف روش هاى علمى استاندارد شده را داشتند، مورد استقبال قرار گرفت و باعث بهت و حيرت كسانى شد كه تصور كردند، «كوهن» كسى است كه معرفت علمى را انكار مى كند.

همان گونه كه گفته شد، «كوهن»، روش علمى آرمانى را كه براى افتراق علم از غير علم به كار مى رفت، به زير سئوال برد. اما او با اين وجود، اصرار داشت كه هيچ قصدى براى از بين بردن تمايز ميان علم و غيرعلم نداشته است بلكه خواسته است تا از عمل علمى به وسيله قراردادن تصوير ساده اى از عمل علمى اسطوره زدايى شود (مقدمه چاپ دوم كتاب ساختار انقلاب هاى علمى).

كتاب كوهن، همچنين توسط پست مدرن ها و پسا ساختارگراها (post _structuralist) مورد تعبيرها و تفسيرهاى جديدى قرار گرفت. آنها با توجه به اين كه «كوهن»، روش علمى آرمانى را مورد انتقاد قرار داده بود، امور علمى را وابسته به فرهنگ گروهى از دانشمندان دانستند و به تعبير دقيق تر ادعا كردند كه واقعيت فيزيكى در بطن خود چيزى نيست جز امرى كه توسط اجتماع ساخته شده است. در واقع انواع نحله هاى پست مدرن در اين آموزه مشتركند كه روايت علم تجربى از عالم، در قياس با روايت هاى ديگر، هيچ امتياز معرفت شناسانه اى ندارد. در برابر نظريه نسبيت گرايانه پست مدرنيست ها، نظريه رئاليست ها قرار دارد. رئاليست ها به حقيقت عينى مستقل از ذهن قائل هستند و اين را پست مدرنيست ها، انكار مى كنند. در واقع، پست مدرن ها بايد بپذيرند كه سخن آنها، همان قدر درست است كه سخن رئاليست ها. (بر مبناى آموزه هايشان). يعنى براى موجه بودن دو سخن رقيب، كه در دو ديدگاه متفاوت ارائه شده است، پست مدرنيست ها بايد مدعى شوند كه اين دو نظريه با توجه به قواعد خاص خود، به يكسان، موجه هستند و البته اذعان داشته باشند كه هيچ ملاكى براى سنجش بين دو نظريه وجود ندارد.

در واقع پست مدرنيست ها، تاكيد دارند كه سخن آنها، موجه تر است اما براساس نظر آنها، سخن مخالفانشان نيز به همان اندازه موجه است. در واقع اگر سخن آنها را بپذيريم بايد به يك سرى قواعد، براى موجه ساختن بين دو نظريه، اعتقاد داشته باشيم كه اين خلاف نظر پست مدرنيست ها است. رويكرد پست مدرنيستى به علم، توسط اكثر فلاسفه علم به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است چون رهيافت آنها براساس هيچ معيارى قابل دفاع نيست و به نتايجى برخلاف نظر خود آنها مى انجامد.(مقاله توماس نيكلز در كتاب «توماس كوهن») اگر چه بر مبناى كتاب كوهن، مى توان يك نسبيت گرايى را از آن استنتاج كرد اما خود او انكار مى كند كه نسبى گراست، او در چاپ دوم كتاب «ساختار انقلاب هاى علمى» در پاسخ به اتهام نسبى گرا بودن مى نويسد: «نظريه هاى علمى متاخر براى حل مسائل، اغلب از نظريه هاى علمى متقدم بهترند. اين موضع، نسبى گرايانه نيست و اين معنى را ايفاد مى كند كه قوياً معتقد به پيشرفت علمى هستم.» اما با اين حال او پيشرفت علم به سوى حقيقت را به هر معنايى كه كاملاً تعريف شده باشد منكر مى شود. وى در همان كتاب مى گويد: « من هر معنايى از اين ادعا را كه باورهاى علمى موفق، بيشتر و بيشتر محتملند و يا بهتر و بهتر نزديك به حقيقتند، انكار مى كنم و اذعان دارم كه ادعاهاى درستى يك باور علمى، نمى توانند ارتباطى بين باورها و جهان خارج باشند».

در نزد كوهن، اين كه آيا مى توان معرفتى را علم خواند يا نه، بستگى به تطبيق آن با تبيين علم ارائه شده در «ساختار انقلاب هاى علمى» دارد. او مهمترين تمايز ميان علم و غيرعلم را ميزان توانايى آن حوزه معرفتى در حفظ علم متعارف مى داند و اگرچه معتقد است كه هيچ معيارى براى انتخاب علم از غيرعلم منطقاً اقناع كننده نيست و تمام ملاك هاى پيشين را زير سئوال مى برد، با اين حال در مورد معيار خود مى گويد: «مشكل مى توان معيار ديگرى يافت كه بدين روشنى، حوزه اى از معرفت را علم بخواند» (چاپ دوم كتاب ساختار انقلاب هاى علمى). اما برخى فيلسوفان، چون «پوپر»، «لاكاتوش» و حتى «فايرابند» كه آرايش شباهت بسيارى به آراى كوهن دارد، معيار تمييز او را مورد نقد قرار داده اند و البته نظر او مبنى بر اين كه، تكامل علوم، انقلابى و با تغييرات مفهومى ناگهانى است، مورد قبول همگان نيست.

منبع :mollasadra & aarmaan2.persianblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 19:39  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

علم چيست؟ (بخش دوم)

استنتاج استقرايى از زمان «بيكن» تا امروز به عنوان نظريه روش علمى شناخته شده، اما قرن بيستم بيشتر نقد استقراگرايى بوده است تا پذيرش و بسط آن. همان گونه كه بيان شد، انديشه اصلى استقراگرايى بر اين مبناست كه علم از مشاهده آغاز مى شود و مشاهدات به تعميم ها و پيش بينى ها مى رسد. مثلاً با حرارت دادن فلزات گوناگون، اين نتيجه كلى، به دست مى آيد كه «هر فلزى در اثر حرارت منبسط مى شود». حال اگر يك مورد پيدا شود كه در اثر حرارت انبساط نيابد، گزاره فوق باطل مى شود. تفسير استقراگرايان از اين ابطال اين است كه استنتاجات علمى، هيچ گاه به يقين منتهى نمى شوند اما آنها بر اين باورند كه اينگونه استنتاجات مى توانند درجه بالايى از احتمال را به بار آورند. دو ناقد اصلى استقراگرايى «كارل پوپر» و «دوئم» (Duhem)، بوده اند.

پوپر مدعى است كه بدون پس زمينه نظرى، نمى شود مشاهده اى صورت داد. برخى ديگر از دانشمندان علاوه بر اينكه نظر پوپر را مى پذيرند، اما معتقدند برخى مشاهدات در علوم نظريه بارند. مثلاً، داستان كشف پنى سيلين توسط «فلمينگ» نشان مى دهد كه مشاهده، يقيناً پيش از فرضيه سازى صورت گرفته بود. فلمينگ به همراه همكارش «پرايس» تصميم گرفت درباره تغيير رنگ باكترى «استافيلوكوك» در اثر ماندن به مدت چند روز در حرارت اتاق، تحقيق تجربى كند. رنگ باكترى استافيلوكوك مى تواند نشانه اى از قدرت بيمارى زايى آن باشد پس تغيير رنگ آن براى فلمينگ، جالب توجه بود.آنها، استافيلوكوك ها را در ظروفى كشت دادند (ظروف مخصوص كشت ميكروب، ظروف پترى همراه با ماده ژلاتينى به نام آگار است) و آن گاه ظرف را در حرارت مناسب قرار دادند تا ميكروب ها تكثير يابند. پس از آنكه فلمينگ از تعطيلات بازگشت، ظروفى را كه بنا بر دلايلى از دور خارج شده بودند در تشت حاوى ماده ضدعفونى كننده، گذاشت. اين تشت براى آن بود كه باكترى ها، كشته شوند تا ظرف ها براى استفاده مجدد، آماده شوند. فلمينگ يكى از ظروف را به همكارش نشان داد، براساس خاطرات بعدى «پرايس»، فلمينگ مدتى به ظرف نگاه كرد و سپس گفت: «خنده دار است»، ظرف مذكور، همان ظرف پنى سيلين مشهور بود. ظروف كشت پنى سيلين به طور اتفاقى با قارچ «پنى سيليوم» آلوده شده بودند و در نتيجه، باكترى هاى استافيلوكوك از بين رفته بودند. فلمينگ، از مشاهده اين ظرف استنتاج كرد كه قارچ آلوده كننده، ماده اى توليد مى كند كه توانايى از بين بردن باكترى ها را دارد.

فلمينگ فرضيه خود را مكرر آزمايش كرد تا آن را تقويت كند. اين مورد، نمونه اى است از موارد بى شمار كه نشان مى دهد مشاهده نظريه بار است. اما «پوپر» نخستين گام در فرآيند علمى را مشاهده نمى داند بلكه ابداع «فرضيه اى» (Hypothes) مى داند كه مى توان آن را به كمك مشاهده و تجربه هاى نقادانه به آزمون گذاشت. «پوپر» توضيحى در باب اينكه حد س هاى علمى چگونه شكل مى گيرند، نمى دهد و آن را موضوع تحقيق روانشناسى تجربى مى شمارد. شايد بتوان فرضيه را تبيين هاى احتمالى يا حدس هاى نظام مند براى پديده هاى مورد مطالعه ناميد. فرضيه ممكن است درست يا نادرست باشد. با تحقيقات بعدى درستى يا نادرستى فرضيه روشن مى شود. البته پوپر ادعاى مهمى نيز مى كند، مبنى بر اينكه هدف كوشش هاى دانشمند اثبات فرضيه اوليه نيست بلكه «ابطال» (Falsification) آن است، پوپر بر اين ادعاست يك فرضيه علمى بايد توانايى ابطال شدن را داشته باشد. او نظر خود را از «پيرس» (peirce) وام گرفته است، از ديدگاه «پوپر»، از لحاظ منطقى ممكن نيست درستى يك قانون كلى علمى را با مشاهدات مكرر اثبات كرد اما اصولاً ممكن است چنين قانونى، تنها با يك مشاهده، ابطال شود. مثلاً قانون كلى «همه فلزات در اثر حرارت انبساط مى يابند»، با هر تعداد مشاهده ثابت نمى شود اما يك مورد نقض (فلزى در اثر حرارت انبساط نيابد)، آن را باطل مى كند. پوپر بيان مى كند دانشمند بايد خلاق باشد، بايد بتواند فرضيه هاى بديع ارائه بدهد و سپس تلاش كند تا با آزمايش هاى نقادانه، آنها را باطل كند، او اين شيوه را چيزى بيش از يك روش علمى صحيح مى داند، اين رويه يك شيوه زندگى است. از نظر او، معقول ترين شيوه، روش آزمون و خطاست، يعنى روش حدس و ابطال (conjecture and re futation)، طرح جسورانه نظريه ها و تلاش جدى براى آنكه خطا هاى اين نظريه ها را نشان بدهيم و درصورت ناموفق بودن، اين نظريه ها را به نحو مشروط و موقت بپذيريم. «پوپر» معيار «ابطال پذيرى» خود را براى افتراق ميان نظريه هاى علمى و نظريه هاى شبه علمى، استفاده مى كند. سئوالى كه كماكان باقى است اين است كه آيا امكان تلفيق استقراگرايى (همان شيوه كشف پنى سيلين) و ابطال گرايى وجود دارد؟ و آيا معيار ابطال پذيرى پوپر را در عمل مى توان به كار گرفت؟

برخى متفكران، نخستين گام در فرآيند علمى را مشاهده مى دانند و برخى ديگر چون «پوپر» نخستين گام را ابداع فرضيه اى مى دانند كه مى توان بعداً آن را به كمك مشاهدات به آزمون گذاشت. «پوپر» با طرح نظريه «ابطال پذيرى» (Falsification)، ادعا مى كند كه مشكل استقرا را حل كرده است. از ديدگاه او، درستى يك قانون علمى را مثلاً قانون دوم نيوتن (در برابر هر عمل، يك عكس العمل وجود دارد)، نمى توان توسط مشاهدات مكرر اثبات كرد اما اصولاً ممكن است، چنين قانونى را تنها با يك مشاهده ابطال كرد. او در كتاب «حدس ها و ابطال ها» مى گويد: «معرفت علمى، متكى به گمان ها، راه حل هاى موقتى براى مسائلمان و حدس ها است» .

نقادى يعنى تلاشى براى ابطال، كه مشتمل است بر آزمون هاى نقدى سخت، تا اين حدس ها را مهار كند. ممكن است كه آن حدس ها از اين آزمون ها، جان به در برند، اما هيچ گاه نمى شود آنها را توجيه ايجابى (Positive) كرد، يعنى نه مى شود اثبات كرد كه يقيناً درست اند و نه حتى اينكه محتمل اند.» البته پوپر در اينجا، حساب احتمالات «بيزگرايى» را نيز كه اشاره دارد، حدس هاى علمى را مى توان محتمل ساخت، رد مى كند. اما در اينجا، سخن ما بر سر «ابطال گرايى» پوپر است. اگرچه معيار او ساده است، و از لحاظ منطقى قابل چون و چرا نيست، اما در عمل به راحتى نمى توان آن را به كار گرفت. چون «پوپر» اذعان دارد كه مشاهده محض و بى طرف وجود ندارد، بنابراين دانشمندى كه نظريه اى را با انجام آزمايش، رد مى كند، نمى تواند مطمئن شود كه آيا نظريه، ابطال شده است يا مشاهده و يا ترتيب آزمايش او اشتباه بوده است. در نتيجه، دانشمند، به جاى آنكه از نظريه اش دست بكشد، مشاهده را تكرار مى كند يا شرايط آن را تغيير مى دهد.

همچنين، در برخى از حوزه هاى علم، مانند زيست شناسى و پزشكى، دانشمندان با گزاره هاى مطلق مانند قانون دوم نيوتن (در برابر هر عمل، عكس العمل معادل با آن وجود دارد) سروكار ندارند، بلكه با گزاره هاى نسبى مانند (بيماران مبتلا به زخم معده، نسبت به افراد سالم به طور متوسط، اسيد بيشترى توليد مى كنند)، سروكار دارند. در نتيجه، مجبورند، مشاهدات خود را به دست تحليل آمارى بسپارند و راى و نتيجه نهايى، صرفاً به خود مشاهدات وابسته نيست بلكه به نوع آزمون آمارى انتخاب شده، بستگى دارد. يعنى، دقيقاً برخلاف نظر پوپر عمل مى كنند كه حتى حساب احتمالات را هم رد مى كند.

«پوپر» در واقع مسئله استقرا را دور زده است، بدون آنكه آن را حل كند. بدون شك در بسيارى موارد، دانشمندان مى كوشند تا فرضيات را ابطال كنند، اما در موارد ديگرى هم، به صورت استقرايى، استدلال مى كنند. در واقع، برخى پيشرفت هاى مشهور علمى، با مدل استقرايى بسيار همخوان تر است تا مدل ابطال گرايانه پوپر. كشف بيضوى بودن مدار سيارات به دست «كپلر» در قرن هفدهم و كشف دارو هاى سولفوناميدى (كوتريموكسازول) در قرن بيستم، نمونه اى از آنها است. در كشف دارو هاى سولفوناميدى توسط شركت آلمانى «آى جى فاربن» (I G Farben)، شيميدانان آن شركت، صدها ماده مركب شيميايى را آزمودند، تا اين كه بالاخره و تا حدى تصادفى، ماده اى را يافتند كه موش هايى را كه با باكترى هاى «استرپتوكوك»، آلوده شده بودند، درمان مى كرد.

اين نمونه با مدل استقرايى آن هم نوع «بيكنى» آن، بيشتر همخوانى دارد تا مدل حدس ها و ابطال هاى پوپرى. «فايرابند» كه يكى از فيلسوفان علم پر سر و صدا بود در كتابش، (بر ضد روش)، بر ضد اين روش استدلال مى كند و مثال هايى از نظريه هاى علمى ابطال شده مى آورد كه با اين وجود، نقشى حياتى در پيشرفت علمى داشته است.ميچل (Mitchel)، اما براى اين منظور، نوعى تلفيق استقرا گرايى و ابطال گرايى را پيشنهاد داده است. وى مى گويد: «هر چند... فرآيند استقرا ممكن است با گام هاى كوچك و ظاهراً غير چشمگير پيش رود، اما اين گام ها به شكل حدس و گمان هستند و فرآيند نظريه سازى در علم، غير قياسى و اساساً حدس است، به معنايى كه پوپر وصف كرده است.»1در واقع، گاهى حدس ها با استقرا از مشاهدات پديد مى آيند، و اين همان است كه «ميچل» به دنبال آن است يعنى «استقراى حدسى» (Conjectural induction) اين نظر به خوبى با جزئيات كشف پنى سيلين توسط «فلمينگ» كه توضيح داده شد، وفق مى يابد.

اما استقرا و ابطال پذيرى هر دو تلاشى براى توجيه گزاره هاى علمى به وسيله ارجاع به گزاره هاى علمى ديگرى هستند و البته هر دو ديدگاه بايد از «مسئله معيار» (Problem Of Criterion) كه در آن هر توجيهى بايد به نوبه خود توجيه شود، دورى كنند چون منتج به يك تسلسل بى پايان مى شود. براى دورى از اين تسلسل، برخى به «گزاره هاى بنيادى» متوسل شده اند. هم استقرا گرايى و هم ابطال پذيرى قالب هايى از «بنياد گرايى» (Foundationallism) در علم هستند، يعنى آنها به يك سرى از گزاره هاى پايه اى، متكى هستند كه مستقيماً از مشاهده اخذ مى شود. «بنياد گرايى» در علم بر اين ادعاست كه برخى گزاره هاى پايه اى وجود دارد كه نيازمند توجيه نيستند. اما چنين پيشنهادى، مشكل را پيچيده تر مى كند؟ يا آن كه كار دانشمندان را آسان تر كرده است؟ استقرا و ابطال پذيرى، هر دو تلاشى، براى توجيه گزاره هاى علمى به وسيله ارجاع به گزاره هاى علمى ديگرى هستند و البته هر دو ديدگاه بايد از «مسئله معيار» (problem of criterion) دورى كنند. «مسئله معيار»، بيان مى كند، هر استدلالى كه براى توجيه عقيده يا گزاره اى علمى آورده مى شود، بايد استدلال ديگرى براى توجيه آن استدلال آورده شود، سپس استدلال ديگرى براى توجيه بعدى و همين طور الى آخر، آورده شود. كه در نتيجه به يك تسلسل مى رسد. اين مسئله را «استدلال تسلسل» (Regress argument) نيز مى گويند. سه احتمال برخورد با اين فرآيند چالش آميز وجود دارد:

1 - رضايت دادن به مجموعه اى از تسلسل بى پايان كه غير عقلانى است.

2 _ مجموعه استدلال ها در نهايت شكل يك حلقه را به خود بگيرد به گونه اى كه گزاره اولى در نهايت باعث توجيه خودش شود.

3 _ نهايتاً به يك سرى از گزاره هاى پايه اى برسيم، كه نيازمند توجيه نيستند. ديدگاه سوم، منظر «بنيادگرايى» در علم است كه بر اين ادعاست، برخى گزاره هاى پايه اى در علم وجود دارد كه نيازمند توجيه نيستند. هم استقرا و هم ابطال پذيرى، اشكالى از بنيادگرايى در علم هستند، يعنى به يكسرى از گزاره هاى پايه اى متكى هستند كه مستقيماً از مشاهده اخذ مى شود. اما «مشاهده» يك علم شناختى است، يعنى به مجموعه اى از باورهاى ما متكى است، مثلاً مشاهده يك نمونه بافت «كبد» در زير ميكروسكوپ، نيازمند يكسرى از معلومات كمكى ديگر از قبيل نوع عدسى ميكروسكوپ، درجه تنظيمى آن و فهمى از آسيب شناسى و بافت شناسى «كبد» است.

به طور اوليه، مشاهده نمى تواند خود به صورت يك پايه اى، مدنظر قرار گيرد. «انسجام گرايى» (Coherentism)، كه ديدگاه مخالف «بنياد گرايى» در علم است، ادعا دارد كه گزاره هاى علمى مى توانند به وسيله قرار داشتن در يك نظام هماهنگ توجيه شوند. «انسجام گرايى»، اعتبار «استدلال تسلسل» را انكار مى كند و توجيه يك فرآيند علمى را «كل گرايانه» (Holistic)، مى داند. مثلاً مشاهده نمونه بافت كبد، به وسيله هماهنگى باورها و معلومات ما درباره نوع ميكروسكوپ، چگونگى تنظيم آن و علم آسيب شناسى و بافت شناسى، توجيه مى شود. «كواين» از سردمداران اين نظريه است. تز «كل گرايانه»، در مورد فرضيه خاصى درست است، اگر آن فرضيه را وقتى كه به تنهايى در نظر گرفته مى شود، نتوان با مشاهده و آزمايش ابطال كرد، ولى وقتى آن فرضيه پاره اى از يك گروه نظرى باشد، بتوان اين كار را كرد.

انسجام گرايى بر اين ادعا است كه سازگارى در يك نظام (يا نظريه اى علمى)، با آنچه در جهان خارج واقعاً روى مى دهد، متناظر است. مثلاً مكانيك نيوتنى، با آزمايشات خاصى، مانند آزمايش «ميچلسون _ مورلى» (Michelson _Morley) ناسازگار است. در نتيجه بين نظام مكانيك نيوتنى با واقعيت، تناظر واضحى وجود ندارد. اين نبود تطابق، منجر به ارائه نظريه «نسبيت» اينشتين شد. «انسجام گرا» توضيح مى دهد، چون آزمايش «ميچلسون- مورلى» خود، بخشى از يك نظام را تشكيل مى دهد، عدم تطابق، نشان دهنده ناسازگارى در نظام خود آزمايش است كه با مكانيك نيوتنى سازگار بود. از ديدگاه «انسجام گرايى»، عدم تناظر در يك بخشى از نظام مشاهده اى ما نشان دهنده فقدان سازگارى است كه باعث تغيير و اصلاح آن نظام براى برطرف كردن ناسازگارى مى شود.اما به لحاظ منطقى اين امكان وجود دارد كه يك نظريه كامل و بى عيب، بين اجزايش سازگارى وجود داشته باشد اما متناظر با واقعيت نباشد. «انسجام گرايان»، چنين فرضى را غيرممكن مى دانند و دليل آن را تنوع و گسترش وسيع باورها و عقايد در نظام كلى مى دانند. اما سئوالى كه مطرح مى شود، اين است كه در چنين نظامى با اين گستره وسيع، چگونه مى توانيم عدم تناظر را دريابيم؟

مسئله ديگرى كه در روش علمى مورد بحث قرار مى گيرد، موفقيت «پيش بينى» (prediction) فرضيه هاى علمى است. هر فرضيه علمى بايد خاصيت پيش بينى كنندگى داشته باشد، اين پيش بينى ها بايد با سنجش هاى ملموس و عينى قابل آزمايش باشند. اگر نتايج برخلاف پيش بينى ها بود، فرضيه تحت آزمون اشتباه است (يا بايد در آن تجديد نظر شود يا كنار گذاشته شود.) اما اگر نتايج به دست آمده با پيش بينى هاى فرضيه سازگار باشد، فرضيه، ممكن است درست باشد اما نيازمند آزمون هاى بيشترى است.

از ديدگاه «پوپر»، هر فرضيه اى كه پيش بينى هاى آزمون پذير، ايجاد نمى كند، غير علمى است هرچند كه مفيد و ارزشمند باشد. مثلاً نظريه نسبيت عام اينشتين، درباره ساختار مشاهده پذير زمان- مكان، پيش بينى هاى دقيق و معينى دارد. اين نظريه پيش بينى مى كند كه «نور» در يك ميدان گرانشى، كج و منحرف مى شود و مقدار اين انحراف، به شدت ميدان جاذبه بستگى دارد. بررسى هايى كه در كسوف سال 1919 انجام شد، اين فرضيه را در برابر فرضيه هاى ديگرى كه نتايج متفاوتى پيش بينى مى كردند، تائيد كرد كه باعث ابطال نظريه هايى شد كه چيزى، غير از اين را پيش بينى مى كردند.

منبع :mollasadra & aarmaan2.persianblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 19:38  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

علم چيست؟ (بخش اول)

علم (science) از واژه لاتين «scientia» به معناى آگاهى و معرفت (knowledge) مشتق شده است. شناخت و معرفت، توصيف ها، فرضيه ها، مفاهيم، نظريه ها، اصول و دستور العمل هايى نزديك به قطعيت هستند كه يا درست و يا مفيدند. البته شناخت و معرفت محدود به اين موارد نمى شود و خود بحث مفصلى در فلسفه است. به طور كلى، دانش و معرفت، اعم از علم است و علم (science) در معناى اصطلاحى، تحصيل نظام مند دانش جديد درباره طبيعت است كه با روش هاى معين به دست مى آيد و هدف آن برقرار كردن رابطه ثابت بين پديدار ها (phenomens) است. برخى فيلسوفان بين واقعيت بالفعل چيز ها در جهان و درك انسان ها از آنها تفاوت قائل مى شوند.«كانت»، فيلسوف آلمانى، از دو واژه «فنومن» (phenomen) يعنى آنچه كه از راه تجربه و حس قابل درك است و «نومن» (noumen) يعنى آنچه كه از راه تجربه قابل درك نيست براى اين منظور استفاده مى كند. كانت و پيروانش، معتقد بودند كه ذهن فقط مى تواند، ظواهر و پديده ها (فنومن) را بشناسد و از شناخت نومن ها، ناتوان است. البته از ديدگاه كانت، شناخت نومن ها از طر يق عقل ممكن نيست، اما از طريق اخلاق، امكان پذير است.برخى دانشمندان بر اين ادعايند كه فهميدن و تبيين دقيق جهان با استفاده از روش علمى، ممكن است و روش علمى يعنى مشاهده دقيق و آزمون نظريه ها توسط تجربه. البته آنها اين ادعا را ندارند كه هر چيزى را در معناى مطلق، اثبات مى كنند، بلكه تاكيد دارند كه براساس تجربيات و مشاهدات رايج، هر چيزى را مى توان با درجه خوبى از قطعيت، تبيين كرد.

تا زمان عصر روشنگرى در اروپا، واژه علم به معناى هر دانش منتظم به كار مى رفت. علم معناى بسيار وسيعى داشت و گاهى معادل با «فلسفه» استفاده مى شد. در آن زمان بين «علم طبيعى» (Natural Science) و «علم اخلاقى» (Moral Science) تفاوت قائل مى شدند. علم اخلاقى شامل آن چيزى مى شد كه امروزه به نام فلسفه مى شناسيم. علم در حال حاضر كاربردش محدود شده است و به معناى علم طبيعى يعنى آنچه كه از راه تجربه و مشاهده به دست مى آيد، به كار مى رود. علم طبيعى به «علم سخت» (hard science) و علم سبك (soft science) تقسيم مى شود. فيزيك، شيمى، زيست شناسى، زمين شناسى، انواع علوم سخت هستند و انسان شناسى، تاريخ، روان شناسى و جامعه شناسى به عنوان علوم سبك خوانده مى شوند. موافقين اين تقسيم بندى، استدلال مى كنند كه علوم سبك از روش علمى يعنى آزمايش و تجربه (تجربه يعنى مجموع اعمال و مداخلاتى كه انسان در واقعيت مى كند)، استفاده نمى كنند بلكه از شواهد روايتى و تاريخى سود مى جويند و جمع آورى اطلاعات در آنها از دقت بالايى برخوردار نيست.

البته مخالفين نيز ادعا دارند، علوم اجتماعى از مطالعات آمارى نظام مندى در محيط هاى كنترل شده دقيق استفاده مى كنند.برخى نيز اعتقاد دارند، رياضى، علم است. البته رياضى به طور دقيق به منطق مربوط است و علم به معناى استفاده از دانش تجربى نيست. اما رياضى زبان جهانى تمام علوم است. واژه «علم» گاهى براى حوزه هاى بين رشته اى كه حداقل در بخش هايى از روش علمى استفاده مى كنند مانند «كامپيوتر»، «كتابدارى» و... به كار مى رود.اصطلاحات «فرضيه» (hypothesis)، «مدل» (model)، «نظريه» (Theory)، «قانون» (Law)، معناى متفاوتى در علم با گفت وگو هاى روزمره ما دارند. دانشمندان از واژه «مدل» چيزى را مدنظر دارند كه مى تواند پيش بينى كند و مى توان آن را با آزمايش يا مشاهده آزمود.«فرضيه» ادعايى است كه توسط آزمايش و تجربه نه به تاييد كامل مى رسد و نه كاملاً رد مى شود. يك «قانون طبيعى» (Law of nature)، يك تعميم و نتيجه گيرى كلى بر مبناى مشاهدات تجربى است.غيردانشمندان، از آنچه دانشمندان، آن را «نظريه» مى نامند، معناى درستى ندارند. معمولاً استفاده عمومى واژه «نظريه» براى ارجاع به عقيده هايى است كه دليل محكمى براى آنها نيست. اما دانشمندان، اين واژه را براى ارجاع به عقيده هايى به كار مى برند كه در آزمون هاى مكرر، سربلند بوده اند.وقتى دانشمندان از نظريه هاى «تكامل»، «الكترومغناطيس» و «نسبيت» صحبت مى كنند، ايده هايى است كه در آزمون هاى تجربى دقيق و موفقيت آميز بوده اند. البته استثنائاتى هم وجود دارد مانند «نظريه» (string theory) كه مدلى با آينده اى روشن به نظر مى آيد اما شواهد تجربى كافى براى برترى آن بر مدل رقيب وجود ندارد.

نظريه هاى مفيد و سودمند خاصى كه در طول زمان از آزمون ها، موفق بيرون آمده اند و قدرت پيش بينى و توصيف محدوده بسيار وسيعى از پديده ها را دارا هستند، به عنوان «قانون طبيعى» شناخته مى شوند. مانند «آب در 100 درجه سانتى گراد جوش مى آيد». البته اكثر دانشمندان بر اين باورند كه توصيفات ما از «قوانين طبيعى» موقتى و گذرا هستند و اگر شواهد جديدى مخالف با آنها پيدا شوند، «نظريه هاى» قابل تجديد نظر هستند.چون دانشمندان، ادعاى معرفت مطلق ندارند و حتى در مورد نظريه هاى بنيانى و پايه اى اگر داده ها و مشاهدات جديد با آنها متناقض باشند، بايد كنار گذاشته شوند. قانون گرانش نيوتنى، مثال بارزى از آن است.

اين قانون توسط آزمايش هايى كه در رابطه با حركت در سرعت هاى بالا انجام شد، نقض شد. البته خارج از اين شرايط، قوانين نيوتن، توصيف بسيار عالى از حركت و جاذبه دارند اما نسبيت عام اينشتين نه تنها، تبيين تمام پديده ها يى را كه توسط قوانين نيوتن توضيح داده مى شود، دربرمى گيرد، بلكه اين موارد خاص را هم به خوبى تبيين مى كند.

آيا رياضيات علم است؟

برخى از متفكرين، رياضيدان ها را دانشمند مى دانند، چون برهان هاى رياضى را معادل با آزمايش هاى تجربى مى گيرند، اما برخى ديگر رياضى را «علم» نمى شناسند. آنها استدلال مى كنند كه نظريه ها و فرضيه هاى رياضى قابل آزمون تجربى نيست. چه رياضى را «علم» بدانيم يا ندانيم، نكته مهم اين است كه رياضى براى «علم» ضرورى است. مشاهدات جمع آورى شده در علوم تجربى و سنجش آنها نيازمند استفاده از رياضيات است. حساب احتمالات و آمار و حساب ديفرانسيل و انتگرال، شاخه هايى از رياضيات هستند كه در علوم تجربى از آنها استفاده مى شود. رياضيات در واقع ابزارى مفيد براى توصيف و شناخت جهان است.

در حال حاضر دو نوع تفكر در «علم» بسيار برجسته است:

مكتب واقع گرايى (Realism) و مكتب ابزارگرايى (Instrumentalism).

رئاليست ها معتقدند موجوديت هايى چون الكترون و ژن در عالم خارج وجود دارند و هوياتى حقيقى در اين جهان هستند. رئاليسم علمى بر اين ادعا است كه مى توان نظريه هاى علمى را به طرز معقولى تعبير كرد، آن گونه كه معرفتى درباره فرآيندها، نيروها و موجوديت هاى مشاهده ناپذير فراهم آورد و البته پيشرفت علم را مستلزم اين مى داند كه چنين كارى انجام شود. از سوى ديگر «ابزارگرايان» بر اين ادعا هستند كه نظريه هاى علمى چيزى بيش از ابزارهاى استنتاج نيستند و موجوديت هايى چون الكترون و ژن در عالم خارج وجود ندارند بلكه ابزارهايى براى تبيين نظريه ها هستند. «ابزارگرايان»، عقلانى بودن تعبيرها و فرضيه هاى علمى را براى ارجاع به هويات مشاهده ناپذير واقعى، انكار مى كنند. آنها معتقدند نظريه هاى علمى، به دانشمندان اين اجازه را مى دهد كه درباره يك سرى از متغيرهاى مشاهده پذير بر مبناى شناخت مجموعه ديگرى از متغيرهاى مشاهده پذير، پيش بينى كنند. برخى از دانشمندان بر اين اعتقادند كه اصول علمى، اصول مستحكم ثابت شده اى هستند و كاملاً درستند و برخى ديگر به كاستى هاى آن معترفند. بيشتر دانشمندان، تلقى شك آميزى نسبت به برخى ادعاهاى جديد دارند كه با وضعيت رايج معرفت علمى، منافات دارد. اين احتياط بدين معنا است كه بايد در آزمون هاى مكرر اين ادعاها، ثابت شوند تا پذيرفته شوند.

برخى ديگر از دانشمندان معتقدند، اصول علمى و حتى خود «علم» ايمان و عقيده و يك دين است (علم به مثابه يك دين). اين گونه دانشمندان، يك عقيده دگم و جزمى دارند و هيچ منطق يا استدلالى را نمى پذيرند. علم يا روش علمى، نمى تواند به عنوان ايمان يا عقيده اى به مانند يك عقيده دينى، نگريسته شود. همه حقايق و تبيين هاى علمى، قابل آزمون هستند. گاهى فرضيه ها و نظريه هايى كه بهترين، انگاشته مى شوند توسط شواهد جديد ابطال مى شوند. در واقع هر تدبير اجتماعى، مذهبى و سياسى بر مبناى ايمان علمى، كاملاً مردود و زيان آور است. نمونه آن همان دادگاه تفتيش عقايد كليساى كاتوليك ايتاليا بود كه بر ضد كشفيات غيرارسطويى گاليله درباره رفتار سياره ها و گردش زمين به دور خورشيد، صورت گرفت.

به رغم تاثيرات و نتايج قابل توجه علم، هدف علم، پاسخ به هر سئوالى نيست. علم تنها مى تواند آنچه را كه متعلق به حوزه واقعيت هاى فيزيكى (آزمون هاى تجربى قابل سنجش) است، پاسخگو باشد. علم نمى تواند در مورد احكام ارزشى كه متعلق به حوزه اخلاق و پيامدهاى يك عمل است، نظرى ابراز دارد. علم نمى تواند درباره پيامدهاى آرزوها و اميال ما و اين كه كدام يك از آنها بهتر است، سخن بگويد. حقيقت اين است كه علم از چگونگى امور سئوال مى كند، مثلاً فلان شى چگونه پديد آمده و در چه اوضاع و احوالى به ظهور رسيده است. سئوال از چرايى امور مثلاً «هدف و غايت فلان شى چيست» كار علم نيست.

علم نمى تواند حقيقت مطلق و غيرقابل سئوال به وجود بياورد. توجيهات و تكذيبات علمى در واقع ادعاهايى بيش نيستند و علم شناختى نسبى يا متغير است چون هستى و جهان، پيوسته در حال تحول است، بنابراين واقعيت ها كه موضوع شناخت انسان هستند و خود انسان نيز پيوسته در تغيير است، در نتيجه شناخت علمى نيز امرى متغير و نسبى خواهد بود. نكته مهم اين است كه اين نسبيت، دليلى بر نادرستى علم نيست. بلكه علم پيوسته، در حال كامل تر شدن است. مثلاً نظريه «اتميك» اشاره بر اين داشت كه اشيا از ذره هاى «تجزيه ناپذيرى» تشكيل يافته اند، اما امروزه اتم هم تجزيه شده است و اين تجزيه نه تنها دليلى بر نادرستى نظريه پيشين نيست، بلكه تكامل آن را نشان مى دهد.امروز آموختن علم به خاطر خود علم نيست، بلكه براى استفاده آن در عمل است. به تعبير «آگوست كنت»،«علم موجب پيش بينى مى شود و پيش بينى، موجب عمل مى شود، علمى كه برآورنده نيازهاى انسان است.»

منطق عملى يا شناخت روش هاى علوم در مقابل منطق قياسى يا صورى به كار گرفته مى شود. در منطق قياسى كه به نام منطق ارسطويى، صورى و نظرى هم خوانده مى شود، از صورت «فكر» بحث مى شود و توجهى به مطابقت فكر با عالم خارج ندارد اما منطق عملى برخلاف منطق قياسى، علم مطابقت فكر با عالم خارج است.

«فرانسيس بيكن» فيلسوف انگليسى براى اولين بار در كتاب خود با نام «ارگانون جديد»، كه نام آن برگرفته از كتاب ارسطو با نام «ارگانون» يا ارغنون است، روش هاى تحقيق را مورد بررسى قرار داد و «جان استوارت ميل» نيز به دنبال او در كتاب منطق خود بحث درباره شيوه هاى تجربى را بسط داد. البته برخى بر اين باورند كه سخن از «استقرا» (induction) و منطق عملى را اولين بار «روگر بيكن»، (در قرن سيزدهم ميلادى) به كار برد. منطق عملى، مطالعه روش هاى مختلفى است كه محققين آنها را در تحقيقات علمى به كار مى برند و «روش» (Method)،مجموع وسايل و راه هايى است كه رسيدن به هدفى را هموار مى سازد. هر دانشى براى خود موضوع، ابزار و روشى دارد. اگر علم به معناى اصطلاحى آن را در نظر بگيريم، موضوعش، طبيعت بى جان و شناخت خواص طبيعت جاندار است و ابزار آن، عمدتاً حواس ظاهرى و روش آن، بررسى و مطالعه از طريق مشاهده و آزمايش است.

«روش علمى» (Scientific method)؛ به توالى يا مجموعه اى از مراحل و فرايندها گفته مى شود كه به كار گرفتن آنها، محقق را به شناخت علمى مى رساند. برخى بر اين ادعا هستند كه روش علمى، متمايزكننده علم از ديگر دانش هاى عقلانى چون فلسفه و الهيات است و تحصيل و فراگيرى معرفت علمى با آن امكانپذير است. برخى نيز معتقدند كه هيچ روش مشخصه اى براى علم، وجود ندارد و حتى احتمال معلوم كردن رويكردهاى موثر و قابل اعتماد را در علم منتفى مى دانند. در صورتى كه روشى براى علم قائل باشيم، اجماعى براى چگونگى آن وجود ندارد و اختلافات شديدى، بين فيلسوفان، تاريخدان ها، جامعه شناسان و حتى دانشمندان، مبنى بر اين كه چه فرايندهايى واقعاً علم را مشخص مى كنند، وجود دارد. آنچه مشخص است، چگونگى عمل دانشمندان يعنى طراحى آزمايش ها و پيشنهاد نظريه و انتخاب يكى از آنها از يك انتظام علمى مثلاً زيست شناسى به انتظام علمى ديگرى مثلاً فيزيك و از يك دانشمند به دانشمند ديگر و حتى از يك بررسى علمى به تحقيق ديگرى توسط همان دانشمند، متفاوت است. سئوال چگونگى عملكرد علم و عالمان، سئوال مهمى است و چگونگى شناخت علم از غير علم با تمام تلاش هاى انجام شده كماكان لاينحل است.

برخى از متفكرين يك روش علمى آرمانى را براى علم معرفى كرده اند كه به بحث و بررسى آن مى پردازيم. اجزاى ضرورى روش علمى به صورت سنتى و آرمانى شامل «مشاهده»، «طرح فرضيه»، «آزمون فرضيه»، «نتيجه گيرى»، «صورتبندى يك فرضيه جديد»، «تكرار» و در نهايت كشف قانون و تنظيم نظريه است. البته اعمال توصيف شده فوق همه آنچه كه دانشمندان انجام مى دهند نيست و دقيقاً همه دانشمندان بر اين اسلوب عمل نمى كنند. روش ساده شده علمى بدين صورت، اغلب براى آموزش و تدريس به كار مى رود. علم يك فعاليت اجتماعى است يعنى نظريه اى را كه يك دانشمند پيشنهاد مى كند نمى تواند مورد قبول واقع شود مگر آنكه نظريه اش از طريق انتشار مقاله يا كتاب، براى ديگران شناسانده شود و به طور جدى نقد شود تا در نهايت به وسيله جامعه علمى پذيرفته شود.

معمولاً، اكثر متفكرين شروع روش علمى را با تجربه مقدماتى و مشاهده مى دانند. وقتى مسئله اى مورد توجه پژوهش گرى قرار گرفت، در زمينه آن به مطالعه و پژوهش مى پردازد. در نهايت، مشاهدات انجام شده و تجربه هاى به دست آمده منجر به ابداع فرضيه مى شود. اين منظر تجربه گرايى در علم است، از اين ديدگاه فرآيند علمى با مشاهده آغاز مى شود. مثلاً دانشمندى با مشاهده چندين بار جوشيدن آب در 100 درجه سانتى گراد اين نتيجه كلى را مى گيرد كه «آب در 100 درجه سانتى گراد به جوش مى آيد»، اين كار يعنى رسيدن از مشاهدات جزيى به يك «قانون طبيعى»، از لحاظ منطقى پذيرفتنى نيست. چون استبعادى ندارد كه مشاهده بعدى ثابت كند، اين قانون غلط است. «مشكل استقرا» از زمان «هيوم» تا امروز همواره مايه تشويش تجربه گرايان بوده است. «استقرا» رسيدن از بررسى هاى جزيى به نتيجه كلى است. فيلسوفان تجربه گرا بر اين ادعايند كه دانشمندان از لحاظ منطقى نمى توانند دريابند كه جهان واقعاً چگونه است. آنها هدف تلاش هاى علمى را تثبيت «قوانين طبيعت» مى دانند كه به كمك آنها مى توان وقايع آينده را پيش بينى كرد. اما به دليل «مشكل استقرا» (problem of induction)، اين پيش بينى ها هيچ گاه از قطعيت برخوردار نيستند. از سوى ديگر پيش بينى وقايع آينده كه مبتنى بر تجارب گذشته است، اين اصل را مسلم دانسته است كه آينده همانند گذشته است. اما موافقين تجربه گرايى به هيچ وجه نمى توانند اعتقاد به اين اصل را توجيه كنند. درست از آب درآمدن پيش بينى هايمان در گذشته به اين نتيجه نمى رسد كه در آينده هم چنين خواهد بود چون اين نتيجه همان اصل را پيش فرض گرفته است كه مى خواهيم آن را ثابت كنيم. «كارل پوپر» نيز اين ادعا را كه علم از طريق مشاهده به سوى نظريه پيش مى رود مورد حمله قرار داد، از نظر او چيزى به عنوان مشاهده محض كه مستقل از نظريه باشد، وجود ندارد. «پوپر» در كتاب حدس ها و ابطال ها مى نويسد: «اين عقيده باطلى است كه ما مى توانيم صرفاً از مشاهده محض و فارغ از هر گونه نظريه آغاز كنيم. اين كار وصف الحال آن مردى است كه زندگى خود را وقف علوم طبيعى كرد. او از هر چه كه مى توانست مشاهده كند يادداشت برداشت و مجموعه مشاهدات بى ارزش خود را براى انجمن سلطنتى به ميراث گذاشت تا از آن به عنوان شواهد و قراين استقرايى استفاده كنند.» از نظر پوپر، مشاهده هميشه انتخابى است و به يك عين خاص احتياج دارد مثلاً به وظيفه اى مشخص يا به يك تعلق خاطر و يا به يك مسئله. از ديدگاه او، نخستين گام در فرآيند علمى مشاهده نيست، بلكه ابداع فرضيه اى است كه شايد بعداً به كمك مشاهدات و تجربيات نقادانه، آن را به آزمون گذاشت.

منبع :mollasadra & aarmaan2.persianblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 19:37  توسط علیرضا ابراهیمی  | 
+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 14:40  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

عید قربان عید پیروزی وظیفه و شکوفایی روح ایثار است

هرگاه انسان بر سر دو راهی غریزه و وظیفه قرار گرفت و غریزه را انتخاب کرد، به سوی حیوانات گرویده بلکه از حیوانات هم پست تر شده است، چون از عقل و فکر و رهنمودهای انبیا استفاده نکرده است . اما همین که انسان در این دو راهی خطرناک وظیفه را انتخاب کرد و در خط ملائکه و پاکان قرار گرفت آنرا عید می گیرد، به عنوان غریزه گرسنگی و تشنگی انسان را به استفاده از آب و نان می کشاند، ولی وظیفه دستور می دهد که در ماه رمضان خودداری کن، کسانی که سی روز وظیفه را انتخاب کرده اند، روز عید فطر را باید عید بگیرند، زیرا وظیفه را بر غریزه ترجیح داده اند.

غریزه فرزند دوستی به ابراهیم (ع) می گوید: اسماعیل(ع) را ذبح نکن، اما وظیفه می گوید: او را ذبح نما. حضرت ابراهیم(ع) در این دو راهی، رضای خداوند و وظیفه را بر تمایلات شخصی خود و غریزه پیروز کرد، لذا باید آنرا عید بگیرد، اگر در حدیث می خوانیم: هر روز که در آن معصیت خدا نشود، عید است، به همین معنا است که در برابر جاذبه های هوای نفس در خط خدا قرار گرفته، هر گاه انسان بر خواسته همه شیطان های درونی و بیرونی پا می نهد آن روز را باید عید بگیرد.

قربانی چیست؟

قربان عبارت از کارهای نیکی است که انسان بوسیله آن بخواهد خود را به رحمت خداوند نزدیک کند، بنابراین عمل نیکی که انسان انجام دهد تا بدان وسیله خویشتن را به رحمت حق تعالی نزدیک سازد آن کار را قربان گویند؛ مانند فرمایش رسول اکرم(ص) که فرمود: نماز موجب تقرب و نزدیکی هر پرهیزکار به رحمت پروردگار است.

بدیهی است که مراد از تقرب به خدای تعالی، قرابت زمانی و مکانی نیست چرا که بین خالق و مخلوق هیچگونه خویشاوندی وجود ندارد بلکه منظور آن است که از راه طاعت و انجام کارهای شایسته می تواند مشمول الطاف الهی قرار گرفته و به رحمت او نزدیک شود.

از جمله اعمالی که حجاج در روز دهم ذیحجه در سرزمین منی انجام می دهند کشتن شتر، گاو و یا گوسفند و انفاق آن به مستحقین است تا به وسیله این عمل نیک به رحمت پروردگار نزدیک شوند که آنرا قربانی گویند.

اسرار و حکمت قربانی

فدا کردن مال و انفاق آن در راه خدا از جمله اسراسر و حکمتهای قربانی است.

کشتن حیوان در مراسم قربانی اشاره به کشتن نفس اماره است و مرد خداشناس با شمشیر برنده عقل و ایمان، حیوان نفس را که به طور دائم وی را به کارهای زشت وا می دارد مقتول سازد و خانه دل را از لوث نفس لئیم پاک گردانده، آنرا در راه حق و پیشگاه محبوب قربانی کند و حج اکبر نماید که اگر نفس اماره و خواهش های او کشته نشوند و آرام نگیرند هرگاه تمام نعمتها و ثروتهای دنیوی در اختیارش باشد و زمین و آسمان را ببلعد باز هم سیر نمی شود و ندای هل من مزید دارد.

در روایات می خوانیم اولین قطره خون قربانی که ریخت، خداوند گناهان صاحبش را می بخشد، اوقاتی که به خاطر تولد نوزاد یا ورود مسافر یا دفع بلا، گوسفند ذبح می شود، در روح و روان و حرکت اهل خانه شور و نشاطی پدید می آید.

به هرحال، ذبح صدها هزار گوسفند و نحر هزاران شتر، یک نوع جلوه و زیبایی بوده، مظهر روحیه ایثار دسته جمعی است که خود از شعائر الهی است.

سیر کردن گرسنه ها: یکی از اسرار قربانی سیر کردن گرسنه ها است قرآن در این باره می‌فرماید: «فکلوا منها واطعمواالقانع والمعتر» از گوشت‌هایی که قربانی می کنید هم خودتان میل نمائید، هم به قانع و معتر بدهید. قانع، فقیری است که به آنچه می گیرد، قانع است. معتر، فقیری است که علاوه بر تقاضای کمک اعتراض هم می کند.این نشان دهنده بینش وسیع اسلام است که سفارش به خود را فراموش کنید نه دیگران را و در تقسیم گوشت و اطعام، پای بند تملق یا دعا و تواضع فقیر نباشید؛ او را سیر کنید، گرچه با شنیدن زخم زبان باشد.

تقوا

هدف اصلی در مسأله قربانی، رسیدن به مقام عالی تقوا است. قرآن در این زمینه می فرماید: این قربانیان که زائران خانه خدا به هنگام توقف در منی ذبح می کنند، گوشت یا خون آنها به خدا نمی رسد، بلکه هدف از قربانی، شکوفا شدن روح ایثار و نشان دادن میزان عشق و قرب به خدا و تقوا است. 

 هرگاه انسان بر سر دو راهی غریزه و وظیفه قرار گرفت و غریزه را انتخاب کرد، به سوی حیوانات گرویده بلکه از حیوانات هم پست تر شده است، چون از عقل و فکر و رهنمودهای انبیا استفاده نکرده است . اما همین که انسان در این دو راهی خطرناک وظیفه را انتخاب کرد و در خط ملائکه و پاکان قرار گرفت آنرا عید می گیرد، به عنوان غریزه گرسنگی و تشنگی انسان را به استفاده از آب و نان می کشاند، ولی وظیفه دستور می دهد که در ماه رمضان خودداری کن، کسانی که سی روز وظیفه را انتخاب کرده اند، روز عید فطر را باید عید بگیرند، زیرا وظیفه را بر غریزه ترجیح داده اند.

غریزه فرزند دوستی به ابراهیم (ع) می گوید: اسماعیل(ع) را ذبح نکن، اما وظیفه می گوید: او را ذبح نما. حضرت ابراهیم(ع) در این دو راهی، رضای خداوند و وظیفه را بر تمایلات شخصی خود و غریزه پیروز کرد، لذا باید آنرا عید بگیرد، اگر در حدیث می خوانیم: هر روز که در آن معصیت خدا نشود، عید است، به همین معنا است که در برابر جاذبه های هوای نفس در خط خدا قرار گرفته، هر گاه انسان بر خواسته همه شیطان های درونی و بیرونی پا می نهد آن روز را باید عید بگیرد.

قربانی چیست؟

قربان عبارت از کارهای نیکی است که انسان بوسیله آن بخواهد خود را به رحمت خداوند نزدیک کند، بنابراین عمل نیکی که انسان انجام دهد تا بدان وسیله خویشتن را به رحمت حق تعالی نزدیک سازد آن کار را قربان گویند؛ مانند فرمایش رسول اکرم(ص) که فرمود: نماز موجب تقرب و نزدیکی هر پرهیزکار به رحمت پروردگار است.

بدیهی است که مراد از تقرب به خدای تعالی، قرابت زمانی و مکانی نیست چرا که بین خالق و مخلوق هیچگونه خویشاوندی وجود ندارد بلکه منظور آن است که از راه طاعت و انجام کارهای شایسته می تواند مشمول الطاف الهی قرار گرفته و به رحمت او نزدیک شود.

از جمله اعمالی که حجاج در روز دهم ذیحجه در سرزمین منی انجام می دهند کشتن شتر، گاو و یا گوسفند و انفاق آن به مستحقین است تا به وسیله این عمل نیک به رحمت پروردگار نزدیک شوند که آنرا قربانی گویند.

اسرار و حکمت قربانی

فدا کردن مال و انفاق آن در راه خدا از جمله اسراسر و حکمتهای قربانی است.

کشتن حیوان در مراسم قربانی اشاره به کشتن نفس اماره است و مرد خداشناس با شمشیر برنده عقل و ایمان، حیوان نفس را که به طور دائم وی را به کارهای زشت وا می دارد مقتول سازد و خانه دل را از لوث نفس لئیم پاک گردانده، آنرا در راه حق و پیشگاه محبوب قربانی کند و حج اکبر نماید که اگر نفس اماره و خواهش های او کشته نشوند و آرام نگیرند هرگاه تمام نعمتها و ثروتهای دنیوی در اختیارش باشد و زمین و آسمان را ببلعد باز هم سیر نمی شود و ندای هل من مزید دارد.

در روایات می خوانیم اولین قطره خون قربانی که ریخت، خداوند گناهان صاحبش را می بخشد، اوقاتی که به خاطر تولد نوزاد یا ورود مسافر یا دفع بلا، گوسفند ذبح می شود، در روح و روان و حرکت اهل خانه شور و نشاطی پدید می آید.

به هرحال، ذبح صدها هزار گوسفند و نحر هزاران شتر، یک نوع جلوه و زیبایی بوده، مظهر روحیه ایثار دسته جمعی است که خود از شعائر الهی است.

سیر کردن گرسنه ها: یکی از اسرار قربانی سیر کردن گرسنه ها است قرآن در این باره می‌فرماید: «فکلوا منها واطعمواالقانع والمعتر» از گوشت‌هایی که قربانی می کنید هم خودتان میل نمائید، هم به قانع و معتر بدهید. قانع، فقیری است که به آنچه می گیرد، قانع است. معتر، فقیری است که علاوه بر تقاضای کمک اعتراض هم می کند.این نشان دهنده بینش وسیع اسلام است که سفارش به خود را فراموش کنید نه دیگران را و در تقسیم گوشت و اطعام، پای بند تملق یا دعا و تواضع فقیر نباشید؛ او را سیر کنید، گرچه با شنیدن زخم زبان باشد.

تقوا

هدف اصلی در مسأله قربانی، رسیدن به مقام عالی تقوا است. قرآن در این زمینه می فرماید: این قربانیان که زائران خانه خدا به هنگام توقف در منی ذبح می کنند، گوشت یا خون آنها به خدا نمی رسد، بلکه هدف از قربانی، شکوفا شدن روح ایثار و نشان دادن میزان عشق و قرب به خدا و تقوا است. 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 14:38  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 

امام محمد باقر(ع)

 

حضرت امام محمّد باقر(عليه السلام) اوّل ماه رجب، يا سوم صفر سال 57 هجرى قمرى در مدينه متولّد گرديد.
پدر بزرگوارش، حضرت على بن الحسين ، زين العابدين(عليه السلام)، و مادر مكرّمه اش ، فاطمه معروف به «امّ عبدالله» دختر امام حسن مجتبى مىباشد.
از اين رو، آن حضرت از ناحيه پدر و مادر به بنىهاشم منسوب است.
شهادت امام باقر(عليه السلام) در روز دوشنبه 7 ذيحجّه سال 114 هجرى قمرى در 57 سالگى، به دستور هشام بن عبدالملك خليفه اموى، به وسيله خوراندن سمّ، اتّفاق افتاد و مزار شريفش در مدينه در قبرستان بقيع مىباشد.
آن حضرت يكى از اطفال اسير فاجعه كربلا مىباشد كه در آن وقت سه سال و شش ماه و ده روز از سنّ مباركش گذشته بود.
حضرت باقر(عليه السلام) به علم و دانش و فضيلت و تقوا معروف بود و پيوسته مرجع حلّ مشكلات علمى مسلمانان به شمار مىرفت.
وجود امام محمّد باقر(عليه السلام) مقدّمه اى بود براى اقدام به وظايف دگرگون سازى امّت.
زيرا مردم، او را نشانه هاى فرزند كسانى مىشناختند كه جان خود را فدا كردند تا موج انحراف ـ كه نزديك بود نشانه هاى اسلام را از ميان ببرد ـ متوقّف گردد.
آنان از اين رو قربانى شدند تا مسلمانان بدانند كه حكّامى كه به نام اسلام حكومت مىكنند، از تطبيق اسلام با واقعيت آن به اندازه اى دوراند كه مفاهيم كتاب خدا و سنّت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در يك طرف قرار دارد و آن حاكمان منحرف در طرف ديگر.
امام باقر(عليه السلام) بر آن شد تا انحراف حاكمان و دورى آنان از حقايق اسلام را به مردم بفهماند و براى مسلمانان آشكار سازد كه چنان امورى تحقّق يافته است.
هشام بن عبدالملك خليفه نابكار اموى وقتى به امام(عليه السلام) اشارت مىكند و مىپرسد كه اين شخص كيست؟ به او مىگويند او كسى است كه مردم كوفه شيفته و مفتون اويند.
اين شخص، امام عراق است.
در موسم حجّ، از عراق و خراسان و ديگر شهرها، هزاران مسلمان از او فتوا مىخواستند و از هرباب از معارف اسلام از او مىپرسيدند.
اين امر اندازه نفوذ وسيع او را در قلوب توده هاى مردم نشان مىداد.
از سوى فقيهان بزرگ كه وابسته به حوزه هاى فكرى و علمى بودند، مسائل دشوار در محضر او مطرح مىشد و گفتگوهاى بسيار با امام به عمل مىآمد، از او پاسخ مىخواستند تا امام را در تنگنا قرار دهند و در مقابل مردم او را به خاموشى وادارند، ولى آن حضرت با پاسخ هاى قانع كننده و مستدلّ و محكم خود آنان را به اعجاب وامىداشت.
حوزه علمى او براى صدها دانشمند و محدّث كه تربيت كرده بود پايگاهى مهّم به شمار مىآمد.
جابر جعفى گويد: «ابوجعفر هفتاد هزار حديث براى من روايت كرد.» و محمّد بن مسلم گويد: «هر مسئله كه در نظرم دشوار مىنمود از ابوجعفر(عليه السلام)مىپرسيدم تا جايى كه سى هزار حديث از او سؤال كردم.»امام باقر(عليه السلام) شيعيان خود را چنين وصف مىكند:«همانا شيعه ما، شيعه على، با دست و دل گشاده و از سر گشاده دستى و بىريايى از ما طرفدارى مىكنند و براى زنده نگاه داشتن دين، متّحد و پشتيبان ما هستند. اگر خشمگين گردند، ستم نمىكنند و اگر خرسند باشند از اندازه نمىگذرند. براى آن كس كه همسايه آنان باشد بركت دارند و با هر كس كه با آنان مخالف باشد طريق مسالمت پيش مىگيرند. و شيعه ما اطاعت خدا مىكند.»

امام باقر(عليه السلام) و خلفاى جور

امام باقر(عليه السلام) با پنج خليفه از خلفاى بنىاميّه معاصر بود كه عبارتند از:1ـ وليد بن عبدالملك 2ـ سليمان بن عبدالملك 3ـ عمر بن عبدالعزيز 4ـ يزيد بن عبدالملك 5ـ هشام بن عبدالملك.
و همه آنان جز عمر بن عبدالعزيز در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و پيوسته براى امام باقر(عليه السلام)مشكلاتى فراهم مىنمودند.
ولى در عين حال، او از طريق تعليم و تربيت، جنبشى علمى به وجود آورد و مقدّمات تأسيس يك مركز علمى اسلامى را در دوران امامت خود پىريزى كرد كه در زمان فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق(عليه السلام) به نتيجه كامل رسيد.
روش كار پيشوايان ما به ويژه امام سجّاد و امام باقر(عليهم السلام) كه در اوضاع فشار و خفقان به سر مىبردند به شيوه مخفى و زيرزمينى بود، شيوه اى كه موجب مىشد كسى از كارهاى آنان مطّلع نشود.
همين كارهاى پنهانى، گاهى كه آشكار مىشد، خلفا را سخت عصبانى مىنمود در نتيجه، وسايل تبعيد و زندانى آنها فراهم مىشد.
سرانجام، امام باقر(عليه السلام) كه پيوسته مورد خشم و غضب خليفه وقت، هشام بن عبدالملك بود، به وسيله ايادى او مسموم شد و در سال 114 هجرى به شهادت رسيد. جنازه آن بزرگوار، كنار قبر پدر بزرگوارش، در قبرستان بقيع، به خاك سپرده شد.

فضل و دانش امام باقر(عليه السلام)

امام محمّدباقر(عليه السلام) در دوران امامت خود، به نشر و پخش معارف دين به ويژه فقه و احكام اسلامى پرداخت و ضمن حلّ مشكلات علمى به تعليم و تربيت شاگردانى فاضل و آگاه مانند: محمّدبن مسلم، زرارةبن اعين، ابونصير، هشام بن سالم و جابربن يزيد و حمران بن اعين و بُريدبن معاويه عجلى، همّت گماشت.
آن حضرت در فضل و فضيلت، زهد و تقوا، اخلاف و معاشرت، سر آمد بزرگان بنى هاشم در عصر خود بود.
آوازه علوم و دانش او چنان اطراف و اكناف پيچيده بود كه ملقّب به باقرالعلوم; يعنى شكافنده دانش ها گرديد.
يكى از علماى بزرگ سنّى به نام ابن حجر هيتمى درباره او مىنويسد:«محمّد باقر به اندازه اى گنج هاى پنهان معارف و دانش ها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمت ها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همين جاست كه وى را شكافنده دانش و جامع علوم و برافروزنده پرچم دانش خوانده اند .»عبدالله بن عطا يكى از شخصيّت هاى علمى زمان امام، مىگويد:«من هرگز دانشمندان اسلام را در هيچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمّد بن على(عليه السلام) از نظر علمى حقير و كوچك نديدم.»امام باقر(عليه السلام) در سخنان خود، اغلب به آيات قرآن كريم استناد مىنموده و از كلام خدا شاهد مىآورده و فرموده است: «هر مطلبى را گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرّفى كنم.»

امام و مسابقه تيراندازى

هشام بن عبدالملك تصميم گرفت امام باقر را به مسابقه تيراندازى فرا خواند تا به واسطه شكست او در مسابقه، امام را در نظر مردم حقير و كوچك جلوه دهد! به همين جهت پيش از ورود امام(عليه السلام) به قصر خلافت، عدّه اى از درباريان را واداشت نشانه اى نصب كرده مشغول تيراندازى گردند.
امام باقر وارد مجلس شد و اندكى نشست.
ناگهان هشام رو به امام كرد و گفت: آيا مايليد در مسابقه تيراندازى شركت نماييد؟ حضرت فرمود: من ديگر پير شده ام و وقت تيراندازىام گذشته است، مرا معذور دار.
هشام كه خيال مىكرد فرصت خوبى به دست آورده و امام باقر را با شكست مواجه ساخته است، اصرار و پافشارى كرد و وى را سوگند داد و همزمان به يكى از بزرگان بنى اميّه اشاره كرد كه تير و كمان خود را به آن حضرت بدهد.
امام(عليه السلام) دست برد و كمان را گرفت و تيرى در چلّه كمان نهاد و نشانه گيرى كرد و تير را درست به قلبِ هدف زد! آن گاه تير دوم را به كمان گذاشت و رها كرد و اين بار تير در چوبه تير قبلى نشست و آن را شكافت! تير سوم نيز به تير دوم اصابت كرد و به همين ترتيب نُه تير پرتاب نمود كه هر كدام به چوبه تيرِ قبلى خورد!اين عمل شگفت انگيز، حاضران را به شدّت تحت تأثير قرار داده، اعجاب و تحسين همه را برانگيخت.
هشام كه حساب هايش غلط از آب درآمده و نقشه اش نقش بر آب شده بود، سخت تحت تأثير قرار گرفت و بى اختيار گفت: آفرين بر تو اى اباجعفر! تو سر آمد تير اندازان عرب و عجم هستى، چگونه مىگفتى پير شده ام ؟! آن گاه سر به زير افكند و لحظه اى به فكر فرو رفت.
سپس امام باقر و فرزند برومندش امام صادق(عليه السلام) را در جايگاه مخصوص كنار خود جاى داد و فوق العاده تجليل و احترام كرد و رو به امام كرد و گفت: قريش از پرتو وجود تو شايسته سرورى بر عرب و عجم است.
اين تيراندازى را چه كسى به تو ياد داده است و در چه مدّتى آن را فرا گرفته اى ؟ حضرت فرمود: مىدانى كه اهل مدينه به اين كار عادت دارند، من نيز در ايّام جوانى مدّتى به اين كار سرگرم بودم ولى بعد آن را رها كردم، امروز چون تو اصرار كردى ناگزير پذيرفتم.
هشام گفت: آيا جعفر نيز مانند تو در تيراندازى مهارت دارد؟ امام فرمود: ما خاندان، اكمال دين و اتمام نعمت را كه در آيه «أَلْيَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» آمده از يكديگر به ارث مىبريم و هرگز زمين از چنين افرادى خالى نمىماند.
اينك در ميان سخنان اخلاقى و تربيتى آن امام معصوم، چهل حديث برگزيده راكه هر كدام رهنمودى پربها در جهت تعالى اخلاق و نزديك شدنِ به خداست به جويندگانِ مكتبِ آن امامِ هُمام تقديم مىدارم.
* * *

چهل حديث

قالَ الاِْمامُ الْباقِرُ(عليه السلام):

1- نافرجام و خوش انجام
«فَلَرُبَّ حَريص عَلى أَمْر مِنْ أُمُورِ الدُّنْيا قَدْ نالَهُ، فَلَمّا نالَهُ كانَ عَلَيْهِ وَبالاً وَشَقِىَ بِهِ وَلَرُبَّ كارِه لاَِمْر مِنْأُمُورِالاْخِرَةِ قَدْنالَهُ فَسَعِدَبِهِ.»:
چه بسا حريصى بر امرى از امور دنيا دست يافته و چون بدان رسيده باعث نافرجامى و بدبختى او گرديده است، و چه بسا كسى كه براى امرى از امور آخرت كراهت داشته و بدان رسيده، ولى به وسيله آن سعادتمند گرديده است.
2- بهترين فضيلت و برترين جهاد
«لا فَضيلَةَ كَالْجِهادِ، وَ لا جِهادَ كَمُجاهَدَةِ الْهَوى.»:
فضيلتى چون جهاد نيست، و جهادى چون مبارزه با هواى نفس نيست.
3- استقامت بزرگ
«أُوصيكَ بِخَمْس: إِنْ ظُلِمْتَ فَلا تَظْلِمْ وَ إِنْ خانُوكَ فَلا تَخُنْ، وَ إِنْ كُذِّبْتَ فَلا تَغْضَبْ، وَ إِنْ مُدِحْتَ فَلا تَفْرَحْ وَ إِنْ ذُمِمْتَ فَلا تَجْزَعْ.»:
تو را به پنج چيز سفارش مىكنم:1ـ اگر مورد ستم واقع شدى ستم مكن،2ـ اگر به تو خيانت كردند، خيانت مكن،3ـ اگر تكذيبت كردند، خشمگين مشو،4ـ اگر مدحت كنند، شاد مشو،5ـ و اگر نكوهشت كنند بيتابى مكن.
4- پذيرش سخن پاك
«خُذُوا الْكَلِمَةَ الطَّيِّبَةَ مِمَّنْ قالَها وَ إِنْ لَمْ يَعْمَلْ بِها.»:
سخن طيّب و پاكيزه را از هر كه گفت بگيريد، اگرچه او خود، بدان عمل نكند.
5- زيبايى حلمِ با علم
«ماشيبَ شَىْءٌ بِشَىْء أَحْسَنَ مِنْ حِلْم بِعِلْم.»:
چيزى با چيزى نياميزد كه بهتر از حلم با علم باشد.
6- كمالِ جامع انسانى
«أَلْكَمالُ كُلُّ الْكَمالِ أَلتَّفَقُهُ فِى الدّينِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النّائِبَةِ وَ تَقْديرُ الْمَعيشَةِ.»:
همه كمال در سه چيز است: 1ـ فهم عميق در دين، 2ـ صبر بر مصيبت و ناگوارى، 3ـ و اندازه گيرى خرج زندگانى.
7- سه خصلت نيكو
«ثَلاثَةٌ مِنْ مَكارِمِ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ: أَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَكَ، وَ تَصِلَ مَنْ قَطَعَكَ، وَ تَحْلُمَ إِذا جُهِلَ عَلَيْكَ.»:
سه چيز از مكارم دنيا و آخرت است:1ـ گذشت كنى از كسى كه به تو ستم كرده است،2ـ بپيوندى به كسى كه از تو بريده است،3ـ و بردبارى ورزى در وقتى كه با تو به نادانى برخورد شود.
8- اصرار در دعا
«إِنَّ اللّهَ كَرِهَ إِلْحاحَ النّاسِ بَعْضِهِمْ عَلى بَعْض فِى الْمَسْأَلَةِ وَ أَحَبَّ ذلِكَ لِنَفْسِهِ، إِنَّ اللّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ يُحِبُّ أَنْ يُسْأَلَ وَ يُطْلَبَ ما عِنْدَهُ.»:
خدا را بد آيد كه مردم در خواهش از يكديگر اصرار ورزند، ولى اصرار را در سؤال از خودش دوست دارد، همانا خداوند ـ كه يادش بزرگ است ـ دوست دارد كه از او سؤال شود و آنچه نزد اوست طلب گردد.
9- فضيلت عالم بر عابد
«عالِمٌ يُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ أَلْفَ عابِد.»:
دانشمندى كه از علمش استفاده شود، از هفتاد هزار عابد بهتر است.
10- دو خصلت عالم
«لا يَكُونُ الْعَبْدُ عالِمًا حَتّى لا يَكُونَ حاسِدًا لِمَنْ فَوْقَهُ وَ لا مُحَقِّرًا لِمَنْ دُونَهُ.»:
هيچ بنده اى عالم نباشد تا اين كه به بالا دست خود حسد نبرد و زير دست خود را خوار نشمارد.
11- سه پاداش
«مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَكا عَمَلُهُ، وَ مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ زيدَ فى رِزْقِهِ، وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِأَهْلِهِ زيدَ فى عُمْرِهِ.»:
هر كه زبانش راست است كردارش پاك است،و هر كه خوش نيّت است روزىاش فزون است، و هر كه با اهلش نيكى مىكند به عمرش افزوده شود.
12- پرهيز از كسالت
«إِيّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجْرَ فَإِنَّهُما مِفْتاحُ كُلِّ شَرٍّ، مَنْ كَسِلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقًّا وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلى حَقٍّ.»:
از كسالت و تنگدلى بپرهيز كه اين دو كليد هر بدى باشند، هر كه كسالت ورزد حقّى را نپردازد، و هر كه تنگدل شود بر حقّ شكيبا نَبُوَد.
13- بدترين حسرت در روز قيامت
«إِنَّ أَشَدَّ النّاسِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيمَةِ عَبْدٌ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ خالَفَهُ إِلى غَيْرِهِ.»:
پر حسرتترين مردم در روز قيامت، بنده اى است كه عدلى را وصف كند و خودش خلاف آن را عمل كند.
14- نتايج صله رحم
«صِلَةُ الاَْرْحامِ تُزَكِّى الاَْعْمالَ وَ تُنْمِى الاَْمْوالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوى وَ تُيَسِّرُ الْحِسابَ وَ تُنْسِىءُ فِى الاَْجَلِ.»:
صله ارحام، اعمال را پاكيزه گرداند و اموال را بيفزايد و بلا را بگرداند و حساب را آسان كند و اجل را به تأخير اندازد.
15- نيكو گفتارى با ديگران
«قُولُوا لِلنّاسِ أَحْسَنَ ما تُحِبُّونَ أَنْ يُقالَ لَكُمْ.»
به مردم بگوييد بهتر از آن چيزى كه خواهيد به شما بگويند.
16- هديّه الهى
«إِنَّ اللّهَ يَتَعَهَّدُ عَبْدَهُ الْمُؤْمِنَ بِالْبَلاءِ كَما يَتَعَهَّدُ الْغائِبُ أَهْلَهُ بِالْهَدِيَّةِ وَ يَحْميهِ عَنِ الدُّنْيا كَما يَحْمِى الطَّبيبُ الْمَريضَ.»:
همانا خداوند بنده مؤمنش را با بلا مورد لطف قرار دهد، چنان كه سفر كرده اى براى خانواده خود هديّه بفرستد، و او را از دنيا پرهيز دهد، چنان كه طبيب مريض را پرهيز دهد.
17- راستگويى و اداى امانت
«عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ وَ الاِْجْتَهادِ وَ صِدْقِ الْحَديثِ وَ أَداءِ الاَْمانَةِ إِلى مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَيْها بَرًّا كانَ أَوْ فاجِرًا، فَلَوْ أَنَّ قاتِلَ عَلِىِّ بْنِ أَبى طالِب عَلَيْهِ السَّلامُ إِئْتَمَنَنى عَلى أَمانَة لاََدَّيْتُها إِلَيْهِ.»:
بر شما باد پارسايى و كوشش و راستگويى و پرداخت امانت به كسى كه شما را امين بر آن دانسته، نيك باشد يابد. و اگر قاتل على بن ابيطالب(عليه السلام) به من امانتى سپرد، هر آينه آن را به او برخواهم گرداند.
18- تعريف غيبت و بهتان
«مِنَ الْغيبَةِ أَنْ تَقُولَ فى أَخيكَ ما سَتَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ، وَ أَنَّ الْبُهْتانَ أَنْ تَقُولَ فى أَخيكَ ما لَيْسَ فيهِ.»:
غيبت آن است كه درباره برادرت چيزى را بگويى كه خداوند بر او پوشيده و مستور داشته است. و بهتان آن است كه عيبى را كه در برادرت نيست به او ببندى.
19- دشنام گو، مبغوض خداست
«إِنَّ اللّهَ يُبْغِضُ الْفاحِشَ المُتَفَحِّشَ.»:
خداوند، دشنام گوى بىآبرو را دشمن دارد.
20- نشانه هاى تواضع
«أَلتَّواضُعُ أَلرِّضا بِالَْمجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ، وَ أَنْ تُسَلِّمَ عَلى مَنْ لَقيتَ وَ أَنْ تَتْرُكَ الْمِراءَ وَ إِنْ كُنْتَ مُحِقًّا.»:
تواضع و فروتنى آن است كه (آدمى) به نشستن در آنجا كه فروتر از شأن اوست راضى باشد، و اين كه به هر كس رسيدى سلام كنى، و جدال را وانهى گرچه بر حقّ باشى.
21- پاكدامنى، بهترين عبادت
«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.»:
بالاترين عبادت، عفّت شكم و شهوت است.
22- نشانه شيعه واقعى
«ما شيعَتُنا إِلاّ مَنِ اتَّقَى اللّهَ وَ أَطاعَهُ.»:
شيعه ما نيست، مگر آن كه تقواى الهى داشته باشد و خدا را فرمان بَرَد.
23- ريشه گناه، نشناختن خداست
«ما عَرَفَ اللّهَ مَنْ عَصاهُ.»:
خدا را نشناخته آن كه نافرمانىاش كند.
24- عقل، بهترين مخلوق الهى
«لَمّا خَلَقَ اللّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قالَ لَهُ: أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ. ثُمَّ قالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قالَ: وَ عِزَّتى وَ جَلالى ما خَلَقْتُ خَلْقًا هُوَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْكَ وَ لا أَكْمَلْتُكَ إِلاّ فيمَنْ أُحِبُّ، أَما إِنّى إِيّاكَ آمُرُ وَ إِيّاكَ أَنْهى وَ إِيّاكَ أُعاقِبُ وَ إِيّاكَ أُثيبُ.»:
چون خداوند، عقل را آفريد از او بازپرسى كرد، به او گفت: پيش آى! پيش آمد. گفت: بازگرد. بازگشت. فرمود: به عزّت و جلالم سوگند، مخلوقى را كه از تو به پيشم محبوبتر باشد نيافريدم. و تو را تنها به كسانى كه دوستشان دارم به طور كامل دادم. همانا امر و نهى و كيفر و پاداشم متوجّه توست.
25- بر اساس عقل
«إِنَّما يُداقُّ اللّهُ الْعِبادَ فِى الْحِسابِ يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى قَدْرِ ما آتاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِى الدُّنْيا.»:
خداوند در روز قيامت در حساب بندگانش، به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است، دقّت و باريك بينى مىكند.
26- مزدِ معلّم و متعلّم
«إِنَّ الَّذى يُعَلِّمُ الْعِلْمَ مِنْكُمْ لَهُ أَجْرٌ مِثْلُ أَجْرِ الْمُتَعَلِّمِ وَ لَهُ الْفَضْلُ عَلَيْهِ، فَتَعَلَّمُوا الْعِلْمَ مِنْ حَمَلَةِ الْعِلْمِ وَ عَلِّمُوهُ إِخْوانَكُمْ كَما عَلَّمَكُمُوهُ الْعُلَماءُ.»:
آن كه از شما به ديگرى علم آموزد مزد او به مقدار مزد دانشجوست و از او هم بيشتر.
از دانشمندان دانش فراگيريد و آن را به برادران دينى خود بياموزيد، چنان كه دانشمندان به شما آموختند.
27- گناهِ فتوا دهنده بىدانش
«مَنْ أَفْتَى النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم وَ لا هُدًى لَعَنَتْهُ مَلائِكَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلائِكَةُ الْعَذابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفُتْياهُ.»:
هر كه بدون علم و هدايت به مردم فتوا دهد، فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب او را لعنت كنند و گناه آن كه به فتوايش عمل كند دامنگيرش شود.
28- عالمان دوزخى
«مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِيُباهِىَ بِهِ الْعُلَماءَ، أَوْ يُمارِىَ بِهِ السُّفَهاءَ أَوْ يَصْرِفَ بِهِ وُجُوهَ النّاسِ إِلَيْهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ إِنَّ الرِّئاسَةَ لاتَصْلُحُ إِلاّ لاَِهْلِها.»:
هر كه علم و دانش را جويد براى آن كه بر علما ببالد يا با سفها بستيزد يا مردم را متوجّه خود كند، بايد آتش دوزخ را جاى نشستن خود گيرد; همانا رياست جز براى اهلش شايسته نيست.
29- سرنگونان جهنّمى
«فى قَوْلِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ «فَكُبْكِبُوا فيها هُمْ وَ الْغاوُنَ» قالَ: هُمْ قَوْمٌ وَصَفُوا عَدْلاً بِأَلْسِنَتِهِمْ ثُمَّ خالَفُوهُ إِلى غَيْرِهِ.»:
درباره آيه شريفه «فَكُبْكِبُوا فيها هُمْ وَ الْغاوُنَ»; يعنى: «اينها و گمراهان در دوزخ سرنگون گردند.»، فرمود: ايشان گروهى باشند كه عدالت را به زبان بستايند، امّا در عمل با آن مخالفت ورزند!
30- غير خدا را تكيهگاه نگيريد
«لا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَليجَةً فَلا تَكُونُوا مُؤْمِنينَ فَإِنَّ كُلَّ سَبَب وَنَسَب وَقَرابَة وَوَليجَة وَبِدْعَة وَشُبْهَة مُنْقَطِعٌ إِلاّ ما أَثْبَتَهُ الْقُرآنُ.»:
غير خدا را براى خود تكيهگاه و محرم راز مگيريد كه در آن صورت مؤمن نيستيد، زيرا هر وسيله و پيوند و خويشى و محرم راز و هرگونه بدعت و شبهتى، نزد خدا، بريده و بىاثر است جز آنچه را كه قرآن، اثبات كرده است.
[و آن ايمان و عمل صالح است.]
31- نشانه هاى فقيهِ پارسا
«إِنَّ الْفَقيهَ حَقَّ الْفقيهِ أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْيا، أَلرّاغِبُ فِى الاْخِرَةِ أَلْمُتَمَسِّكُ بِسُنَّةِ النَّبِىِّ(صلى الله عليه وآله وسلم).»:
فقيه حقيقى، زاهد در دنيا، مايل به آخرت و چنگ زننده به سنّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است.
32- شوخىِ بدون فحش
«إِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ يُحِبُّ الْمُلاعِبَ فِى الْجَماعَةِ بِلا رَفَث.»:
خداى عزّوَجلّ آن كس را كه ميان جمعى شوخى و خوشمزگى كند دوست دارد، در صورتى كه فحشى در ميان نباشد.
33- عذاب زودرسِ سه خصلت
«ثَلاثُ خِصال لا يَمُوتُ صاحِبُهُنَّ أَبَدًا حَتّى يَرى وَ بالَهُنَّ: أَلْبَغْىُ، وَ قَطيعَةُ الرَّحِمِ وَ الَْيمينُ الْكاذِبَةُ يُبارِزُ اللّهَ بِها.»:
سه خصلت است كه مرتكبشان نميرد تا وبالشان را بيند: ستمكارى و از خويشان بريدن و قسم دروغ كه نبرد با خداست.
34- مطلوبِ خدا
«ما مِنْ شَىْء أَفْضَلُ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ أَنْ يُسْأَلَ وَ يُطْلَبَ مِمّا عِنْدَهُ.»:
چيزى نزد خداوند عزَّوجَلّ بهتر از اين نيست كه از او درخواست شود و از آنچه نزد اوست خواسته شود.
35- پافشارى در دعا
«وَ اللّهِ لا يُلِحُّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ عَلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فى حاجَتِهِ إِلاّ قَضاها لَهُ.»:
به خدا سوگند هيچ بنده اى در دعا پافشارى و اصرار به درگاه خداى عزّوجلّ نكند، جز اين كه حاجتش را برآورد.
36- دعا كردن در سحر
«إِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ يُحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ كُلَّ عَبْد دَعّاء فَعَلَيْكُمْ بِالدُّعاءِ فِى السَّحَرِ إِلى طُلُوعِ الشَّمْسِ فَإِنَّها ساعَةٌ تُفْتَحُ فيها أَبْوابُ السَّماءِ، وَ تُقْسَمُ فيهَا الاَْرْزاقُ، وَ تُقْضى فيهَا الْحَوائِجُ الْعِظامُ.»:
همانا خداوند عزّوجلّ از ميان بندگان مؤمنش آن بنده اى را دوست دارد كه بسيار دعا كند، پس بر شما باد دعا در هنگام سحر تا طلوع آفتاب، زيرا آن ساعتى است كه درهاى آسمان در آن هنگام بازگردد و روزى ها در آن تقسيم گردد و حاجت هاى بزرگ برآورده شود.
37- دعا براى ديگران
«أَوْشَكُ دَعْوَةً وَ أَسْرَعُ إِجابَةً دُعاءُ الْمَرْءِ لاَِخيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ.»:
دعايى كه بيشتر اميد اجابت آن مىرود و زودتر به اجابت مىرسد، دعا براى برادر دينى است در پشت سرِ او.
38- چشم هايى كه نمىگريند
«كُلُّ عَيْن باكِيَةٌ يَوْمَ الْقِيمةِ غَيْرُ ثَلاث: عَيْن سَهِرَتْ فى سَبيلِ اللّهِ وَ عَيْن فاضَتْ مِنْ خَشْيَهِ اللّهِ، وَ عَيْنِ غُضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ.»:
هر چشمى روز قيامت گريان است، جز سه چشم:1ـ چشمى كه در راه خدا شب را بيدار باشد،2ـ چشمى كه از ترس خدا گريان شود،3ـ و چشمى كه از محرّمات الهى بسته شود.
39- حريص همچون كرم ابريشم
«مَثَلُ الْحَريصِ عَلَى الدُّنْيا مَثَلُ دُودَةِ الْقَزِّ، كُلَّما ازْدادَتْ مِنَ الْقَزِّ عَلى نَفْسِها لَفًّا كانَ أَبْعَدَ لَها مِنَ الْخُرُوجِ حَتّى تَمُوتَ غَمًّا.»:
شخص حريص به دنيا، مانند كرم ابريشم است كه هر چه بيشتر ابريشم بر خود مىپيچد راه بيرون شدنش دورتر و بستهتر مىگردد، تا اين كه از غم و اندوه بميرد.
40- دو رويى و دو زبانى
«بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ يَكُونُ ذاوَجْهَيْنِ وَ ذالِسانَيْنِ، يُطْرى أَخاهُ شاهِدًا وَ يَأْكُلُهُ غائِبًا، إِنْ أُعْطِىَ حَسَدَهُ وَ إِنِابْتُلِىَ خَذَلَهُ.»:
بد بندهاى است آن بندهاى كه دو رو و دو زبان باشد، در حضورِ برادرش او را ستايش كند، و در پشت سر، او را بخورد! اگر دارا شود بر او حسد برد و اگر گر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 18:16  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 18:13  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و حقوق انسان(3)

نويسنده:محمد بهرامى

منبع:فصلنامه پژوهش‌هاي قرآني ، شماره 16

عدالت, دومين مبناى حقوقى قرآن

پس از حقوق طبيعى و نيازها و منشها و طلبهاى ساختارى وجود انسان, مسأله عدالت و قسط و تحقق و پايدارى آن از ديگر مبانى قوانين حقوقى قرآن است. تا آنجا كه هدف از رسالت پيامبران, برقرارى قسط و عدل معرفى شده است.

(لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)

حديد / 5

ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم, تا مردم قيام به عدالت كنند.

(و لكلّ امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لايظلمون)

يونس/ 47

براى هر امتى رسولى است, هنگامى كه رسول ايشان به سوى آنان بيايد به عدالت در ميان آنها داورى مى شود و ستمى به آنها نخواهد شد.

(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوّامين لله شهداء بالقسط و لايجرمنّكم شنئان قوم على ألاّ تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوى) مائده/ 8

اى كسانى كه ايمان آورده ايد همواره براى خدا قيام كنيد, و از روى عدالت, گواهى دهيد, دشمنى با جمعيتى شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند, عدالت كنيد كه به تقوا نزديك تر است.

(ولاتقربوا مال اليتيم إلاّ بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشدّه و أوفوا الكيل و الميزان بالقسط… و إذا قلتم فاعدلوا… ) انعام/ 152

و به مال يتيم جز به بهترين صورت نزديك نشويد تا به حد رشد خود برسد, و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد… و هنگامى كه سخن مى گوييد عدالت را رعايت نماييد.

عدل از صفات ذاتى خداوند به شمار مى آيد. خداوند در تمام تكاليف و قوانين و حقوقى كه وضع نموده است عدالت را رعايت كرده است به گونه اى به انسانها تكليف مى كند و از آنها مى خواهد به قوانين و مقررات الهى عمل كنند كه با فطرت آنها سازگار باشد و با ضعف انسان (و خ لق الانسان ضعيفاً) هماهنگ باشد.

(لايكلّف الله نفساً إلاّ وسعها) بقره/ 286

خداوند هيچ كس را, جز به اندازه توانش تكليف نمى كند.

(ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لايجدون ماينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما على المحسنين من سبيل) توبه/ 91

بر ضعيفان و بيماران و آنها كه وسيله اى براى انفاق (در راه جهاد) ندارند ايرادى نيست (كه در ميدان جنگ شركت كنند) هرگاه براى خدا و رسول او خيرخواهى كنند; بر نيكوكاران راه مؤاخذه نيست.

در نهـايت مى توان گفت كه عدالت در تـار و پود قوانين و مقررات و حقوق قرآنى رسوخ كرده و هيچ تكليفى, قانونى و حقى ناسازگار و ناهماهنگ با عدالت نيست.

عدالت معاوضى يا توزيعى؟

ييكى از موضوعاتى كه در مسأله عدالت در قلمرو حقوق مطرح مى باشد اين است كه در حقوق قرآنى كدام عدالت رعايت شده است عدالت معاوضى يا توزيعى؟

لازم به ياد است كه بحث عدالت توزيعى و معاوضى بيش تر در اقتصاد آثار خود را نشان مى دهد بنابراين اگر در بررسى اين مبنا, بحث, شكل اقتصادى حقوقى به خود مى گيرد, اين به تبعيت از ديدگاه هايى است كه در اين زمينه وجود دارند. هر چند بحث عدالت معاوضى و توزيعى در م سايل سياسى و حقوقى نيز كارآيى دارد, ولى مى توان حكم آن را از بحث اقتصادى به سادگى به دست آورد.

* عدالت معاوضى

از آيات قرآنى مى توان به نتيجه رسيد كه اصل حاكميت اراده و آزادى انسان ايجاب مى كند كه اگر افراد در معاملات و قراردادهاى حقوقى خود به توافق رسيده اند, در صورتى كه تعهدات آنها بر خلاف ضوابط و قوانين اسلام نباشد و حلالى حرام, و حرامى حلال نشود, آن قر ارداد درست است و اسلام دستور به پايبندى به آن قرارداد مى دهد و دخالت دولت در اين قراردادها را نفى مى نمايد.

(يا ايها الذين آمنوا أوفوا بالعقود) مائده/ 1

اى كسانى كه ايمان آورده ايد به پيمانها و قراردادها وفا كنيد.

از نگاه قرآن اگر دو طرف قرارداد, عاقل, بالغ و رشيد, آزاد و مختار باشند قرارداد ميان آنها هيچ گونه عيب و نقصى ندارد و بايد به آن عمل كنند. (ر.ك: نساء 5 - 6)

(لاتأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلاّ أن تكون تجارة عن تراض منكم) نساء/ 29

اموال يكديگر را به باطل نخوريد مگر اين كه تجارتى با رضايت شما انجام گيرد.

اما بعضى از قراردادها هر چند به امضاى طرفين قرارداد رسيده است و طرفين بالغ, عاقل, رشيد و مختار و… باشند, به دليل موانع خاصى كه تعادل اجتماعى را بر هم مى زند, باطل اعلام شده است. نمونه آن رباى قرضى و معاملات ربوى است هر چند خريدار و فروشنده با اراده و اخت يار قرارداد بسته باشند.

(الذين يأكلون الربا لايقومون إلا كما يقوم الذى يتخبّطه الشيطان من المسّ ذلك بأنّهم قالوا انّما البيع مثل الربا) بقره/ 275

كسانى كه ربا مى خورند (در قيامت) بر نمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان ديوانه شده اين به خاطر آن است كه گفتند: داد و ستد هم مانند ربا است.

دولت اسلامى نيز وظيفه دارد با پديده ها و فعاليتهاى كاذب اقتصادى مقابله كند. افزون بر اين برخى قراردادهايى كه اشكال شرعى نيز ندارند چه بسا عادلانه نيستند. چه بسا قراردادهايى ميان كارگران و كارفرمايان بسته مى شود كه حقوق كارگران در آنها رعايت نمى شود و در عين حال, آنان به ناگزير آن را امضا مى كنند. قرآن كريم وظيفه نظام اسلامى مى داند كه در راستاى رسيدن ستمديدگان و محرومان به حقوق شايسته خود تلاش كند و از محرومان در برابر ستمكاران حمايت كند.

(و مالكم لاتقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان…)

چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه به ناتوانى كشيده شده اند پيكار نمى كنيد… .

بنابراين دولت اسلامى در برخى قراردادهاى حقوقى هيچ گونه دخالتى ندارد, و در برخى از قراردادها جهت جلوگيرى از اجحاف و زيرپا نهادن عدالت يا تخلف از قوانين شريعت دخالت دارد. بنابراين با عدالت معاوضى نه به طور كامل مخالف است و نه يكسره موافق.

* عدالت توزيعى

در بحث عدالت معاوضى, دخالت نامحدود دولت و اجتماع در قراردادها مورد پذيرش اسلام نيست, زيرا بخشى از قراردادها بدون دخالت دولت نيز عادلانه است و طرفين از آن راضى هستند. اما در برخى از قراردادها دولت اسلامى بايد دخالت كند و از اجحاف و ظلم كارفرمايان ج لوگيرى كند و عدالت را خود بر قرار سازد, اما اين عدالت مانند عدالت توزيعى رژيمهاى سوسياليستى نيست, يعنى توزيع ثروت در اسلام با اجبار و اكراه ثروتمندان و صاحبان كارخانه نمى باشد, بلكه در اسلام توزيع عادلانه ثروت است با كمال آزادى. اسلام و اقتصاد اسلامى به گونه اى نيست كه توزيع ثروت را با اجبار و اكراه افراد تجويز كند, بلكه در اسلام حقوق انسان با اصول و باورهاى اعتقادى, ا خلاقى, عبادى و… پيوند خورده است. قرآن و روايات از كسانى كه از امكانات مالى برخوردارند پرداخت خمس, زكات و انفاق را مى طلبد.

(و أوحينا اليهم فعل الخيرات و إقام الصلاة و ايتاء الزكاة) انبياء/ 73

به فرمان ما مردم را هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم.

(وأقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و أطيعوا الرسول) نور/ 56

و نماز را بر پا داريد و زكات را بدهيد و رسول خدا را اطاعت كنيد)

(يا أيها الذين آمنوا أنفقوا ممّا رزقناكم) بقره/ 254

اى كسانى كه ايمان آورده ايد از آنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد.

(و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لاينفقونها فى سبيل الله فبشّرهم بعذاب أليم) توبه/ 34

و كسانى را كه طلا و نقره را گنجينه مى سازند و در راه خدا انفاق نمى كنند به مجازات دردناكى بشارت ده.

 

3. مصالح برتر, سومين مبناى حقوقى قرآن

اساس قانون گذارى در قرآن رعايت مصالح و مفاسد است و مصلحت سنجى از جمله مهم ترين مبانى و معيارهاى آراى حقوقى قرآن است.

در انديشه دين داران و آنان كه قرآن را كتاب آسمانى مى دانند, احكام, قوانين, حقوق و ضوابط ارتباط افراد با يكديگر و افراد با اجتماع و دولت, همگى داراى حكمت و فلسفه خاصى است. چرا كه در انديشه اين افراد خداوند عالم و حكيم است و لازمه علم و حكمت, رعايت مصالح برتر است, چه در اصل خلقت و آفرينش و چه در تعيين حقوق و قوانين.

(و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلاً) ص/27

(الذى أحسن كلّ شىء خلقه) سجده/ 7

برخى از حقوق دانان, مصالح را به سه گروه فردى, عمومى و اجتماعى تقسيم كرده اند و مصالح فردى را نيز به سه قسم زير تقسيم كرده اند:

الف. مصالح فردى

1. مصالح مربوط به شخصيت انسان, مانند امنيت و سلامتى بدن, آزادى امنيت معنوى و… .

بسيارى از قوانين قرآن بر اساس اين دسته از مصالح شكل گرفته است, براى نمونه به آيات زير توجه كنيد:

(و ما كان لمؤمن أن يقتل مؤمناً إلاّ خطأ) نساء/ 92

هيچ فرد با ايمانى مجاز نيست كه مؤمنى را به قتل برساند, مگر آن كه اين كار از روى خطا و اشتباه از او سرزند.

(و من يقتل مؤمناً متعمّداً فجزاؤه جهنّم خالداً فيها)

و هر كس فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند, مجازات او دوزخ است در حالى كه جاودانه در آن مى ماند.

(يا أيها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على أن لايشركن بالله شيئاً و لايسرقن و لايزنين و لايقتلن أولادهنّ و لايأتين ببهتان يفترينه بين أيديهنّ و أرجلهنّ…)

ممتحنه/ 12

اى پيامبر هنگامى كه زنان مؤمنه نزد تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند, دزدى و زنا نكنند, فرزندان خود را نكشند و تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند.

(والذين يرمون أزواجهم و لم يكن لهم شهداء إلاّ انفسهم…) نور/ 6

و كسانى كه همسران خود را (به عملى منافى عفت) متهم مى كنند و گواهانى جز خودشان ندارند…

(يا أيها الذين آمنوا لاتدخلوا بيوتاً غير بيوتكم حتّى تستأنسوا) نور/ 27

اى كسانى كه ايمان آورده ايد, در خانه هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا آشنايى دهيد و اجازه بگيريد.

(فان لم تجدوا فيها أحداً فلاتدخلوها حتى يؤذن لكم) نور / 28

و اگر كسى در خانه نيافتيد وارد نشويد تا به شما اجازه داده شود.

2. مصالح فرد در كانون خانواده, مانند تأمين نيازمندى هاى اعضاى خانواده از سوى سرپرست خانواده و حفظ اموال و دارايى هاى اعضاى خانواده و جلوگيرى از فروپاشى خانواده.

(وعلى المولود له رزقهنّ و كسوتهنّ بالمعروف) بقره/ 233

و بر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده لازم است خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته بپردازد.

(لاتضارّ والدة بولدها و لامولود له بولده) بقره/ 233

نه مادر حق ضرر زدن به كودك را دارد و نه پدر.

(فان كان الذى عليه الحقّ سفيهاً او ضعيفاً أو لايستطيع أن يملّ هو فليملل وليّه بالعدل) بقره/ 282

و اگر كسى كه حق بر ذمه اوست سفيه يا (از نظر عقل) ضعيف (و مجنون) است يا (بخاطر لال بودن) توانايى املا كردن ندارد, بايد وليّ او با رعايت عدالت املا كند.

(و قضى ربك ألاّ تعبدوا إلاّ ايّاه و بالوالدين إحساناً إمّا يبلغنّ عندك الكبر أحدهما أو كلاهما فلاتقل لهما أفّ و لاتنهرهما و قل لهما قولاً كريماً) اسراء/ 23

و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. هر گاه يكى از آن دو يا هر دوى آنها نزد تو به سن پيرى برسند, كمترين اهانتى به آنها روا مدار و بر آنها فرياد مزن و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو.

3. مصالح مالى فرد: برخى از قوانينى كه در قرآن آمده براى حفظ مصالح مالى و در عين حال فردى است, مانند:

(ولا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل) بقره/ 188

و اموال يكديگر را به باطل و ناحق در ميان خود نخوريد.

(ولاتقربوا مال اليتيم إلاّ بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشدّه) انعام/ 152

و به مال يتيم جز به بهترين صورت نزديك نشويد تا به حد رشد خود برسد.

(ان الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماً انما يأكلون فى بطونهم ناراً و سيصلون سعيراً) نساء/ 10

كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مى خورند (در حقيقت) تنها آتش مى خورند و بزودى در شعله هاى آتش مى سوزند.

(ولاتؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياماً) نساء/ 5

اموال خود را كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرارداده به دست سفيهان نسپاريد.

ب. مصالح دولتى

در فقه اسلامى قوانينى وجود دارد كه مردم و مسلمانان را از تصرف در اموال دولتى كه در شمار مصالح دولتى قرار مى گيرد باز مى دارد. واين قوانين و مقررات بدان جهت تشريع شده كه مصالح حكومت اسلامى رعايت گردد.

(يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله) انفال / 1

از تو درباره انفال سؤال كنند, بگو انفال از آنِ خدا و پيامبر است, پس از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد.

(و ما أفاء الله على رسوله منهم فما أوجفتم عليه من خيل و لا ركاب و لكنّ الله يسلّط رسله على من يشاء و الله على كل شيئ قدير…) حشر/ 6

و آنچه را كه خدا از آنها به رسولش باز گردانده چيزى است كه شما براى به دست آوردن آن نه اسبى تاختيد و نه شترى, ولى خداوند, رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلط مى سازد, و خدا بر هر چيز توانا است.

ج. مصالح اجتماعى

بخشى از قوانين حقوقى قرآن, ناظر به حفظ مصالح كلى جامعه انسانى و اسلامى است تا آنجا كه گاه ضرورت مى يابد, مصالح فردى فداى آن مصالح همگانى شود. آياتى كه مبارزه با اهل بغى را لازم مى دانند از اين دسته اند.

بخشى از آيات قرآن براى حفظ اخلاق عمومى كه يكى از مصالح اجتماعى است محدوديتهايى براى افراد بيان مى كند; مانند قوانينى كه در مورد قمار, فحشا و… وجود دارد.

(يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما إثم كبير) بقره/ 219

از تو درباره شراب و قمار مى پرسند, بگو در آن دو گناه بزرگى است.

(انما يريد الشيطان أن يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر) مائده/ 91

همانا شيطان مى خواهد از راه شراب و قمار در ميان شما دشمنى و كينه بيفكند.

(والذين يرمون المحصنات ثم لم يأتوا بأربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة)

نور / 4

و كسانى كه زنان پاكدامن را متهم مى كنند, سپس چهار شاهد (بر مدعاى خود) نمى آورند آنها را هشتاد تازيانه بزنيد.

(الزانية و الزانى فاجلدوا كلّ واحد منهما مأة جلدة) (نور/ 2

هر يك از مرد و زن زناكار را صد تازيانه بزنيد.

(ولاتقربوا الزنى إنّه كان فاحشة و ساء سبيلاً) اسراء / 32

و نزديك زنا نشويد كه كارى بسيار زشت و بد راهى است.

ييكى ديگر از مصالح اجتماعى, حفظ منابع عمومى است كه مى توان از آن به مصلحت حفظ منابع طبيعى مانند جنگلها, نفت, گاز, آب و… و منابع انسانى مانند حمايت خويشاوندان و تربيت كودكان و پرستارى معلولان ياد كرد.

(فان كان الذى عليه الحق سفيهاً أو ضعيفاً أو لايستطيع أن يملّ هو فليملل وليّه بالعدل) بقره/ 283

و اگر كسى كه حق بر ذمه اوست سفيه, يا ضعيف باشد, يا توانايى بر املا كردن ندارد, بايد ولى او با رعايت عدالت املا كند.

1. قاضى, ابوالفضل, حقوق اساسى و نهادهاى سياسى, 1 / 631.

2. دهخدا, على اكبر, لغت نامه دهخدا, 6 / 8028.

3. نجفى خوانسارى, موسى, منية الطالب فى حاشية المكاسب / 42.

4. آل بحرالعلوم, محمد, بلغة الفقيه, 1 / 13.

5. كاتوزيان, ناصر, مقدمه علم حقوق/ 24 و نيز بنگريد به تعريف حق در ديباچه اى بر حقوق.

6. همان / 2.

7. مدنى, جلال الدين, مبانى و كليات علم حقوق / 24.

8. عالى خانى, محمد, حقوق اساسى, 10 - 11.

9. جوادى آملى, عبدالله, فلسفه حقوق بشر / 74 - 75.

10. كاتوزيان, ناصر, فلسفه حقوق, 1 / 426 .

11. مدنى, جلال الدين, مبانى و كليات علم حقوق / 30 - 31.

12. همان / 32.

13. كاتوزيان, ناصر, فلسفه حقوق, 1 / 432.

14. كاتوزيان, ناصر, مقدمه علم حقوق / 54.

15. مدرس, على اصغر, حقوق فطرى يا مبانى حقوق بشر / 256; بوبيو, نور بر تو, ليبراليسم و دمكراسى, ترجمه بابك گلستان / 55 - 56.

16. كاتوزيان, ناصر, فلسفه حقوق, 1/ 362.

17. عالى خانى, محمد, حقوق اساسى/ 61; ساندل, مايكل, ليبراليسم و منتقدان آن, ترجمه احمد تدين, بحث دولت حداقل و دولت فراتر از حداقل/ 165.

18. كاتوزيان, ناصر, مقدمه علم حقوق / 31 - 32.

19. ر ك: اشتراوس, لئو, حقوق طبيعى و تاريخ, ترجمه باقر پرهام; ساندل, مايكل, ليبراليسم و منتقدان آن / 175.

20. ساكت, محمد حسين, نگرشى تاريخى به فلسفه حقوق / 151.

21. كاتوزيان, ناصر, فلسفه حقوق 1/ 35 - 36.

22. ر ك: مدنى, جلال الدين, مبانى و كليات علم حقوق / 68 - 69; مدرس, على اصغر, حقوق فطرى يا مبانى حقوق بشر / 257 - 259; كاتوزيان, ناصر, مقدمه علم حقوق / 36 - 37, عالى خانى, محمد, حقوق اساسى/ 60.

23. ر ك: مدرس, على اصغر, حقوق فطرى يا مبانى حقوق بشر/ 257.

24. كاتوزيان, ناصر, مقدمه علم حقوق / 37; ساندل, مايكل, ليبراليسم و منتقدان آن, ترجمه احمد تدين / 175 - 174.

25. طباطبايى, محمد حسين, الميزان , 16/ 178 - 179.

26. همان , 2/ 343.

27. همان, 20 / 347.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 16:1  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و حقوق انسان(2)

نويسنده:محمد بهرامى

منبع:فصلنامه پژوهش‌هاي قرآني ، شماره 16

مبانى مكتب اصالت فرد

با دقت و تأمل در گفته ها و نوشته هاى فردگرايان بر اين حقيقت رهنمون مى شويم كه دست كم دو پيش فرض در شكل گيرى اين مكتب وجود داشته است:

* الف. حقوق فطرى يا طبيعى

نخستين مبناى مكتب اصالت فرد, مسأله حقوق فطرى است. حقوق فطرى يا طبيعى در برابر حقوق موضوعه به كار مى رود. حقوق موضوعه مجموع قواعدى هستند كه در زمان معين بر ملتى حكومت مى كنند و اجراى آنها از سوى سازمانهاى اجتماعى تضمين مى شود. اما حقوق فطرى قواعدى هستند برتر از حكومت و قانونگذار, قانونگذار كوشش دارد اين حقوق را بشناسد و در وضع و تدوين حقوق موضوعه از آنها به عنوان معيار و راهنما سود برد. اين حقوق بر خلاف حقوق موضوعه, ثابت و غيرقابل تغييرند و در تمام زمانها و مكانها انسانها به صورت مساوى از آن برخور دارند و بر خلاف حقوق موضوعه كه از اجتماع نشأت گرفته, اين حقوق از طبيعت انسان, عقل بديهى و نظم جهان نشأت مى گيرند.19

سيسرون مى گويد: حقوق طبيعى به وسيله عقل بشر به عنوان دستاوردى از تجربه اش درك مى شود. 20

گروسيوس, پرفندرف و دكارت فرانسوى معتقدند: حقوق فطرى دستاورد عقل بشر و برخاسته و نشأت گرفته از طبيعت امور است.21

عدالت خواهى, حق ازدواج, حق حيات, حق مالكيت و… از جمله حقوق فطرى و طبيعى خوانده شده اند.

* ب. عدالت معاوضى

دومين مبناى مكتب اصالت فرد, مسأله عدالت معاوضى است. طرفداران اين مكتب هيچ حقى براى دولت در توزيع ثروت و سنجش لياقتها نمى بينند و به اصطلاح عدالت توزيعى را باور ندارند. آنها مى گويند: افراد اجتماع, آزاد و مستقل هستند, همه ضرورتهاى اجتماع بر پايه قر ارداد اجتماعى تكيه ندارند و حاكميت اراده, عدالت و برابرى را به همراه مى آورد. آنچه فرد اراده مى كند حتماً عادلانه است, زيرا با وجود توانايى افراد بر شناخت سود و زيان خود, امكان بسته شدن قراردادهاى غير عادلانه وجود ندارد.

بدين سان در اين مكتب, وظيفه دولت تنها پشتيبانى از توافق اشخاص است و نمى تواند به بهانه رعايت عدل و انصاف, تعهدات طرفين را ناديده انگارد.

مكتب حقوقى اصالت اجتماع

در برابر مكتب فردگرايان, گروهى از فلاسفه حقوق, مكتب اصالت اجتماع را مطرح كرده اند, هر چند انديشه اصيل بودن اجتماع از گذشته اى دور در نوشته ها و آثار فلاسفه به روشنى ديده مى شود.

در اين مكتب, انسانها اجزاء تشكيل دهنده دولت و مانند اتمهايى هستند كه به جسم شكل مى دهند چنان كه هر اتم وابسته به كل است و از خود آزادى و استقلال ندارد, هر فرد نيز مانند اتمها وابسته به جامعه است و از خود اراده مستقلى ندارد. بنابراين فرد در زندگى اجتماعى حقى ندارد و زندگى خصوصى كاملاً بى معنى است, هر چه وجود دارد بايد فداى جامعه و منافع آن گردد. روابط حقوقى و اجتماعى مردم بايد متكى به قواعد و اصولى باشد كه از خود اجتماع پديد آمده و ادراك و فهم و درك اين قواعد و اصول نيز از راه مشاهده, آزمايش و تحقيق در ح وادث حقوقى و اجتماعى امكان پذير است.

در نگاه طرفداران اصالت اجتماع, هدف حقوق, تأمين سعادت اجتماع و ايجاد نظم در زندگى اجتماعى است و افراد هيچ حق مطلقى در برابر جامعه و منافع اكثريت ندارند. و چيزى به نام حقوق فطرى در مسأله اقتصاد اصلاً وجود ندارد, چنان كه اگوست كنت مى گويد: افراد تكليف دارند نه حق.22

مبانى مكتب اصالت اجتماع

1. انكار حقوق فطرى

طرفداران اصالت اجتماع مانند ساوين يى, ريموند سالى, هانرى كاپيتان, اوگوست كنت و… حقوق فطرى را باور ندارند و آن را به عنوان مبنايى براى قواعد حقوقى و حقوق موضوعه نمى پذيرند.

اين مكتب كه بيش تر در رژيمهاى سوسياليستى طرفدار دارد, حقوق و قواعد حقوقى را برون ذاتى مى داند و افراد را قبل از وضع حقوقى ذى حق نمى شناسد. به اعتقاد صاحبان اين مكتب, حق, موهبتى الهى يا وديعه فطرى نيست, بلكه امتيازى است كه در جهت تأمين منافع عمومى به افر اد جامعه داده مى شود و هميشه با تكاليف همراه است, بنابراين افراد نمى توانند ازاين حق, هر كجا خواستند استفاده نمايند, بلكه بايد تنها در جهت منافع عمومى كه هدف اصلى اعطاى حق به افراد است از آن سود برند.23

2. عدالت توزيعى

جامعه گرايان, وجود فرد خارج از اجتماع را غيرقابل تصور مى دانند. به باور ايشان هر كس, وابسته به گروه يا دسته و اجتماعى است كه در آن زندگى مى كند و قواعد حقوقى بايستى تكاليف وى را نسبت به گروه و اجتماع, و هم چنين تكاليف گروهها و اجتماعات را نسبت به افراد روشن نمايد. از سويى دولت حق دارد از افراد جامعه در راستاى رسيدن به آمال و آرزوهاى عمومى ماليات بگيرد و آنها را به خدمت سربازى وادار كند و از سوى ديگر بايد عوايد ملى و درآمدهاى حاصل از مبادلات اقتصادى را عادلانه تقسيم كند.24

هدف حقوق در قرآن

با توجه به آيات قرآن, برقرارى امنيت, تأمين امنيت, استقرار عدالت و… را مى توان از اهداف حقوق در قرآن به شمار آورد.

در اين بحث سؤال اين است كه تأمين عدالت براى چه كسى, برقرارى امنيت به چه منظورى و استقرار عدالت به كدام هدف؟ آيا قواعد حقوقى و حق هايى كه در قرآن بيان شده است براى تأمين و برقرارى امنيت در حقوق فردى است يا اين قواعد براى تكامل اجتماع و جامعه اسلامى وضع ش ده است و هيچ توجهى به حقوق فردى افراد ندارد؟ به ديگر سخن آيا قرآن در اهداف حقوقى خود, مكتب اصالت فرد را تأييد مى كند, يا مكتب اصالت اجتماع را, و يا نظريه اى ديگر دارد؟

براى پاسخ به اين سؤال, نخست بايد نگاه قرآن به انسان و جامعه را جويا شد و پس از آن هدف حقوق قرآنى را جست وجو كرد.

در نگاه قرآن, انسان موجودى است دوبعدى, با دو ميدان نياز و متناسب با آن دو ميدان حقوق. انسان از يك سو داراى بعد جسمانى و نيازهاى مادى و حقوق متناسب با آن است, و از سوى ديگر داراى روح و نيازهاى روحى و معنوى و متناسب با آن داراى حقوق معنوى است.

(و بدء خلق الانسان من طين) سجده / 7

خداوند آفرينش انسان را از گل آغاز كرد.

(فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى) حجر/ 29

پس آن گاه كه جسم آدم سامان يافت و تكميل شد و از روح خويش در آن دميدم….

(و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنّة و كلا منها رغداً حيث شئتما) بقره/35

و آن گاه كه گفتيم اى آدم, تو و همسرت در اين بهشت سكنى گزينيد و از هر چه مى خواهيد بخوريد.

در اين آيه انسان, نيازمند به مسكن و غذا و برخوردار از آن حق دانسته شده است.

(إنا هديناه السبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً) دهر/3

ما انسان را به راه بايسته و صحيح هدايت مى كنيم و او يا شكرگزار خواهد بود و يا كفرپيشه.

دراين آيه و مانند آن نياز معنوى انسان به هدايت و قدرت انتخاب گرى وى يادآورى شده است.

انسانى كه قرآن معرفى مى كند براى ارضاى خواسته ها و نيازها و تمايلات خود بايستى در كنار ديگران زندگى كند. زندگى در انزوا از نظر قرآن, يك بدعت است و نه يك رهنمود دينى.

انتخاب همسر و تشكيل خانواده, حقوق متقابل مادى و معنوى را به وجود مى آورد. مثلاً خانواده اين حق را پيدا مى كند كه هم نيازهاى مادى و ضرورى او از سوى پدر خانواده تأمين شود و هم بخشى از نيازهاى معنوى آن.

مجموع اين نظرگاه ها به انسان, اين نتيجه را به دست مى دهد كه انسان در نگاه وحى هم شخصيتش موضوعيت دارد و هم جامعه اش, هم جسمش و هم روحش, هم حقوق مادى دارد و هم حقوق معنوي… و به فرد و جامعه بايد همپاى هم انديشيد.

انسان به دليل ساختار خاص وجود خود, هم داراى حقوق طبيعى است و هم داراى حقوق اجتماعى. حقوق طبيعى انسان, نشأت يافته از ساختار مادى و روحى است كه وى را نيازمند به تأمين جسم و تغذيه روح كرده است و حقوق اجتماعى او ريشه در ناگزيرى انسان از تشكيل خانواده و انتخا ب همسر و الفت با محيط خويشاوندى و… دارد.

حقوق طبيعى انسان, از مبانى حقوقى قرآن

يكى از مبانى حقوقى قرآن, حقوق طبيعى انسان است كه جايگاه مهمى را به خود اختصاص داده است. و حقوق طبيعى انسان در اسلام بسيار گسترده تر از حقوق طبيعى مطرح در مكتبهاى غربى است. از آنجا كه از ديدگاه اسلام و قرآن, آفرينش جهان, هدفمند و داراى غايت است و ش عورى كلى بر نواميس آفرينش حاكم است و هدف كلى از آفرينش نيز همان كمال انسان است, و از سوى ديگر انسان براى رسيدن به اين هدف و مقصد اعلى نيازمند برآورده ساختن خواسته هاى طبيعى و جسمانى است, بنابراين او مى تواند از آنچه در طبيعت است در راستاى اين هدف بهره جو يد و اگر اين حق طبيعى براى او نبود راه رسيدن به كمال بسته بود. در نتيجه وجود خواسته هاى طبيعى در انسان ثابت بودن حقوق طبيعى را براى او ايجاب مى كند. از جمله حقوق طبيعى كه قرآن براى انسان قائل است, موارد زير هستند:

* حق حيات

يكى از حقوق طبيعى كه بسيار مورد توجه فلاسفه حقوق قرار گرفته حق حيات است و به اصطلاح برخى از فلاسفه, صيانت ذات حق طبيعى انسان است.

در قرآن, حيات, موهبتى الهى خوانده شده و هيچ فرد يا مجموعه اى نمى تواند اين حق را از فرد سلب كند و يا به صورت فيزيكى و غيرفيزيكى به جسم و روح انسان آسيب برساند.

(ولاتقتلوا النفس التى حرّم الله إلاّ بالحقّ) اسراء / 32

و كسى را كه خداوند خونش را حرام شمرده نكشيد جز به حق.

(ولاتقتلوا أولادكم خشية إملاق نحن نرزقهم و إيّاكم إنّ قتلهم كان خطأ كبيراً) اسراء/ 31

و فرزندان تان را از ترس فقر نكشيد! ما آنها و شما را روزى مى دهيم; بى ترديد كشتن آنها گناه بزرگى است.

(ولاتقتلوا أنفسكم إنّ الله كان بكم رحيماً) نساء/ 29

و خودكشى نكنيد, خداوند نسبت به شما مهربان است.

* حق مالكيت

حق مالكيت يكى از حقوق طبيعى خوانده شده است, اين حق كه ازنيازها و ويژگيهاى انسان به وجود مى آيد مورد توجه خداوند قرار گرفته است و در بسيارى از آيات بر اين حق مسلم انسان تأكيد شده است.

در آيات قرآن, مالك حقيقى همه موجودات, خداست و جهان و تمام آفريده ها در دست اراده و قدرت اوست, با خواست او ايجاد شده و با اراده او محو مى گردد.

(و لله ما فى السموات و ما فى الأرض و كان الله بكل شيئ محيطاً) نساء/ 126

خداوند به عنوان مالك همه هستى و مالك انسان, با توجه به نيازهايى كه در انسان پديد آورده, حق مالكيت را به او بخشيده است.

(ولاتأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلاّ أن تكون تجارة عن تراض منكم) نساء / 29

(إن ترك خيراً الوصية للوالدين و الأقربين بالمعروف) بقره / 180

تعبيرهايى مانند (اموال شما) , (تجارت از روى رضايت), (وصيت براى ديگران) همه نشان دهنده حق مالكيتى هستند كه خداوند براى افراد انسان در نظر گرفته و مورد امضا قرار داده است.

حقوق طبيعى ـ معنوى انسان

بر خلاف باور طرفداران اصالت اجتماعى و مخالفان حقوق فطرى و به تعبير لئواشتراوس, قرارداد گرايان, ازنظر قرآن انسانها فطرياتى دارند. خداوند به هنگام آفرينش انسانها چنان كه به انسانها خواسته ها و آرزوهاى مادى داده است, به آنها ويژگيها و خصوصياتى نيز ك ه معنوى خوانده مى شوند ارزانى داشته است كه آن ويژگيها و به تعبيرى آن گرايشها در تمام انسانها به صورت طبيعى و ذاتى وجود دارند, مانند حقيقت جويى, خيرخواهى , گرايش به زيبايى, عشق, خداپرستى, عدالتخواهى, عزت جويى و… .

(فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرة الله التى فطر الناس عليها) روم / 30

پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريد.

تأمل در آيه مى نمايد كه:

1. انسانها بر خلاف باور ماترياليستها و گروهى از اگزيستانسياليست ها داراى فطرتند.

2. چنان كه در تعريف حقوق طبيعى, تغييرناپذيرى و پايدارى به عنوان يك شاخصه اصلى براى حقوق فطرى معرفى شد, در فطرتى كه خداوند به انسان داده است اين ويژگى وجود دارد و فطرت انسان هيچ دگرگونى و تغيير را بر نمى تابد (لاتبديل لخلق الله).

3. تشريع, تابع تكوين است. يعنى حقوق, ريشه در ساختار و طبيعت انسان دارد.

وقتى انسانها بر اساس نوع خلقت و ساختار وجود خود و بر اساس فطرت, جوياى حقيقت باشند, در تشريع قوانين و حقوق, مى بايست آن حقيقتها مورد توجه قرار گيرد; يعنى قانون گذار نيز در مقام وضع و تدوين حقوق موضوعه بايد به اين حق فطرى انسانها توجه كند و قانونهايى را وض ع كند كه با اين حقوق مسلم ناسازگار نباشد.

علامه طباطبايى در تفسير آيه (فأقم وجهك للدين… ) مى نويسد:

(دين جز حيات و راه و روشى كه انسان بايد از آن پيروى كند و به سعادت برسد نيست. بنابراين, تنها هدف و غايت انسان دسترسى به سعادت است. چنان كه تمام مخلوقات نيز به سوى سعادت خود هدايت فطرى شده اند و به گونه اى آفريده شده اند و از امكاناتى بهره مند گشته اند كه به آن غايت برسند. موسى(ع) در پاسخ فرعون گفت: (ربنا الذى اعطى كل شيئ خلقه ثم هدى) (طه / 50) و نيز آمده است: (الذى خلق فسوّى و الذى قدّر فهدى) (اعلى / 2-3).) 25

رسيدن به سعادت در نگاه علامه, هدفى فطرى و طبيعى است و هيچ قانونى نبايد ناهمساز با اين نياز و حق طبيعى انسان وضع شود, بلكه بايد در جهت تأمين اين حق بكوشد.26

هر چند بر پايه آيات قرآن, اصل مسأله حقوق طبيعى پذيرفته شده و بسيارى از قوانين و احكام آن در اين رابطه اند, اما نمى توان گفت همه حقوق قرآن تنها براى حفظ حقوق فردى شكل گرفته اند. گر چه خداوند, تمايلات و خواسته هايى به انسان داده است كه به طبع, حقوقى را بر اى او ايجاب مى كنند, ولى در نگاه قرآن, انسان داراى ويژگى هايى است كه او را با ديگران درگير و به دنبال آن ناگزير از رعايت منافع جمعى مى سازد, از جمله قرآن, انسان را با ويژگى هايى مانند مال دوستى شديد, فزون طلبى, شتاب زدگى, بخل, ناسپاسى, طغيان گرى و… تصوير مى كند. انسان با چنين ويژگى ها نيازمند زندگى اجتماعى و به دنبال آن عدالت اجتماعى است.27

قرآن و حقوق اجتماعى انسان

در قرآن, ميان فرد واجتماع, ارتباطى وجود دارد, از اين رو براى اجتماع و ملت, اجل, كتاب, شعور, فهم, عمل, طاعت و معصيت بيان مى كند, چنان كه براى افراد انسان, مسؤوليت, حق و تكليف قائل شده است.

(ولكل أمّة أجل فإذا جاء أجلهم لايستأخرون ساعة و لايستقدمون) اعراف / 34

براى هر قوم و جمعيتى زمان و سرآمد (معينى) است و هنگامى كه سرآمد آنها فرارسد, نه ساعتى از آن تأخير مى كنند و نه بر آن پيشى مى گيرند.

(كل أمّة تدعى الى كتابها) جاثيه/ 8

هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود.

(زيّنا لكل أمّة عملهم) انعام / 108

اين چنين براى هر امتى عملشان را زينت داديم.

(منهم أمّة مقتصدة) مائده/ 66

امتى از آنان معتدل و ميانه رو هستند.

(و لكل أمّة رسول فإذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط) يونس/ 47

براى هر امتى رسولى است; هنگامى كه رسولشان به سوى آنان بيايد به عدالت در ميان آنها داورى مى كند.

به همين جهت قرآن, بر خلاف روش معمول تاريخ نگاران, كه بيش تر به داستانهاى اشخاص و افراد مى پرداختند, داستان ملتها و گروههاى اجتماعى را مطرح مى كند, و اساسى ترين و مهم ترين تكاليف و دستورات دينى را بر اساس اجتماع پايه ريزى مى كنند; مانند حج, جهاد, نماز و… .

اين توجه خاص قرآن به اجتماع و امت و بيان خواص و آثار امت, حكايت از نقش ويژه اى دارد كه قرآن براى جامعه علاوه بر افراد و آحاد انسانها دارد.

اگر قرآن از كشتن ديگران و خودكشى منع شديد دارد و حق حيات انسان را از خدا مى داند و به كسى اجازه نداده است بدون حق, اين حيات و زندگى را تهديد كند, همان گونه از وحدت اجتماعى كه به منزله حيات جامعه است پاس داشته است.

(واعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرّقوا) آل عمران / 103

همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.

اين ريسمان و رشته الهى اجتماعى (وحدت فكرى و عملى و اعتقادى) به مثابه روح الهى است كه خداوند در هر انسان دميده است.

(ولاتكونوا كالذين تفرّقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البيّنات و اولئك لهم عذاب عظيم) آل عمران/ 105

و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند آن هم پس از آن كه نشانه هاى روشن به آنان رسيد و آنها عذاب عظيمى دارند.

چنان كه مى بينيد, كسانى كه روح وحدت اجتماعى را از ميان ببرند و جامعه را مانند مرده اى بى جان سازند, سزاوار عذاب عظيم دانسته شده اند.

(ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم) انفال/ 46

نزاع نكنيد تا سست نشويد و قدرت شما از ميان نرود.

علاوه بر اين, در قرآن از حقوقى ياد شده كه از حقوق جامعه اسلامى هستند و در برابر اين حقوق, فرد مكلف است, وگاه اين حقوق به گونه اى هستند كه حق فطرى يا طبيعى فرد را تحت الشعاع قرار مى دهد, مثلاً يكى از حقوق طبيعى انسان حق حيات يا صيانت ذات است. از سوى ديگر قرآن براى جامعه نيز مرگ و حيات و حق حيات و صيانت از ذات قائل است, ولى آن گاه كه حيات جامعه تهديد شود, بر حق حيات و صيانت از ذات افراد تقدم مى يابد و پيش از حفظ خود مى بايست از كيان اجتماعى دفاع كرد.

(أذن للذين يقاتلون بأنّهم ظلموا… الذين أخرجوا من ديارهم) حج/ 40ـ 39

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:59  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

قرآن و حقوق انسان(1)

نويسنده:محمد بهرامى

منبع:فصلنامه پژوهش‌هاي قرآني ، شماره 16

عصر رنسانس, عصر جداانگارى علم و دين و تفكيك قلمروهاى آن دو است. در اين دوران, بسيارى از دانشمندان و متخصصان غرب به ويژه آنان كه از برخورد نادرست ارباب كليسا با نخبگان علمى ناخشنود بودند به نسبت سنجى ميان علوم مختلف با دين پرداختند.

ييكى از مسائلى كه در اين عصر مورد توجه قرار گرفته مسأله حقوق انسان و علم حقوق و نسبت آن با دين و گزاره هاى دينى بود. عده اى از حقوقدانان مى گفتند: قلمرو دين محدود به مسايل آن جهانى و آخرت انسانها بوده و نسبت به مسايل دنيوى و مشكلات و نابسامانى هاى آن ساك ت است. گروسيوس هلندى از حقوقدانان برجسته قرن هفدهم در اين باره مى گويد:

(خداوند به اعمال و كردار مخلوقات كارى ندارد.)1

سيطره دانش غربى از يك سو, و بهره گيرى شرقيان از دستاوردهاى فريبنده آنـان از سـوى ديگر, و جيره خوارى شرقيــان بر سر سفره پر زرق آنان, سبب شد تا باور جدايى دين از حقوق بشر در ميان مسلمانان و به خصوص حقوقدانان مسلمان نيز رسوخ يابد و گروهى معتقد شوند كه اسلام هيچ سيستم و نظام حقوقى ندارد, چرا كه اين حقوق آن اندازه ارزشمند و پرار ج نيست تا خداوند در آن دخالت كند, و اگر هم اسلام را داراى نظام حقوقى بدانيم چنين سيستمى بيش از آن كه به نفع اسلام باشد به ضرر آن خواهد بود, زيرا در اين صورت بايد بپذيريم دين اسلام در تمام اعمال فردى و اجتماعى دخالت مى كند و آزادى و اختيار انسان را از ميا ن مى برد, و اين خود از ضعف دين اسلام حكايت دارد نه حقانيت و قوت آن.

در مقابل, گروه ديگرى از حقوقدانان, اسلام را داراى نظام حقوقى دانستند, نظامى كه با آزادى انسان سازگار است و ارزش آن را دارد كه خداوند به بيان آن بپردازد.

اين گروه معتقدند كه دين, كتابهاى آسمانى و پيامبران, نخستين نظامها و سيستمهاى حقوقى را در جامعه بشرى وضع كرده اند و قرآن به عنوان يقينى ترين منبع شناخت اسلام بر اين امر تصريح كرده است:

(كان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبييّن مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه) بقره / 213

افزون بر اين در بسيارى از آيات, از اهل ايمان خواسته شده است تا جز بر اساس احكام و قوانين و حقوق تعيين شده از سوى وحى, حكم نرانند.

(ومن لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الفاسقون) مائده / 47

(ومن لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الكافرون) مائده / 44

(ومن لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الظالمون) مائده / 45

در آياتى نيز از پيامبر خواسته شده بر اساس آيات قرآن حكم كند و اختلافات مردم را برطرف كند و از هوسهاى ديگران به هنگام بيان حكم بپرهيزد.

تعبير (من لم يحكم) ظهور در كار قضا و محاكمات حقوقى ميان مردم دارد, ولى آيه سوره مائده و تعبير (و أن احكم بينهم) مى تواند صريح در امر قضا و حكم ميان مردم باشد.

تأملى در مفهوم حق

پيش از آن كه بخواهيم نظرى درباره آراى يادشده ارائه دهيم, شايسته است تأملى در مفهوم (حق) داشته باشيم.

حق, واژه اى عربى است و معادل آن در زبان فارسى هستى پايدار و ثبوت است, يعنى هر چه از ثبات و پايدارى برخوردار باشد. 2

كلمه حق و مشتقات آن در قرآن كاربرد فراوان دارد (الحق) 194 بار, (حق) 33 مرتبه, (حقاً) 17 مرتبه و (حقّه) سه بار در قرآن به كار رفته است.

اين واژه كه به صورت مصدر, اسم مصدر و صفت در آيات قرآن به كار رفته است, در معانى بسيارى به كار رفته است كه برخى از آنها عبارتند از: قرآن (زخرف / 29), اسلام (اسراء / 81), عدل (اعراف/ 81), توحيد (زخرف/ 86), صدق (يونس/ 4), قرض (بقره / 282), دليل (حج / 4) و… .

برخى از مفاهيم حق در قرآن با اصطلاح بكار رفته از طرف حقوقدانان و فقيهان, هماهنگ و همخوان است, مانند آيات:

(و فى أموالهم حقّ للسائل و المحروم) ذاريات/ 19

و در اموال آنها حقى براى سائل و محروم است.

(والذين فى اموالهم حقّ معلوم. للسائل و المحروم) معارج/ 25ـ24

و آنها كه در اموالشان حق معلومى است براى تقاضا كننده و محروم.

(فإن كان الذى عليه الحقّ سفيهاً او ضعيفاً) بقره/ 282

و اگر كسى كه حق بر ذمه اوست سفيه يا ضعيف است…

(فليملل الذى عليه الحقّ) بقره / 282

و آن كسى كه حق بر عهده اوست بايد املا كند.

(فآت ذاالقربى حقّه و المسكين و ابن السبيل) روم/ 38

پس حق نزديكان و مسكينان و در راه ماندگان را ادا كن.

حق در اصطلاح فقيهان

اين واژه در كتابهاى فقهى گاه مفهوم وسيعى دارد و تمام احكام وضعى و تكليفى و تأسيسى و امضايى را در برمى گيرد و در مواردى نيز حق در برابر حكم قرار گرفته است.

مرحوم نائينى مى نويسد:

(اگر مجعول شرعى به دنبال خود اضافه و سلطه نداشته باشد حكم است و نام گذارى آن به حق, به لحاظ معناى لغوى آن است.) 3

علامه بحرالعلوم مى نويسد:

(حق, قدرتى است اعتبارى و قراردادى كه به موجب آن يك انسان بر مالى يا شخصى يا هر دو مسلط مى گردد; مانند عين مستأجره, كه مستأجر نسبت به يكى از اموال مخصوص موجر سلطنت دارد.)4

حق در اصطلاح حقوقدانان

براى (حق) در منابع حقوقى تعريفهاى گوناگونى آمده است. از آن جمله نويسنده كتاب (مقدمه علم حقوق) مى نويسد:

(حق, امتيازى است كه قواعد حقوقى براى تنظيم روابط اشخاص به سود پاره اى از آنان در برابر ديگران ايجاد مى كند.)5

در مقدمه همين كتاب نيز مى خوانيم:

(براى تنظيم روابط مردم و حفظ نظم و اجتماع, حقوق براى هر كس امتيازهايى در برابر ديگران مى شناسد و توان خاصى به او مى بخشد. اين امتياز و توانايى را حق مى نامند كه جمع آن حقوق است (حقوق فردى) نيز گفته مى شود. حق حيات, حق مالكيت, حق آزادى شغل و زوجيت به اعتب ار همين معنى است كه با عنوان حقوق بشر مورد حمايت قرار مى گيرد.)6

ييكى ديگر از حقوقدانان مى نويسد:

(حق, اقتدار, سلطه و امتيازى است كه براى اشخاص يا شخص, اعتبار شده و ديگران مكلف به رعايت آن مى باشند, مانند: حق مالكيت, حق زوجيت, ابوت, اكتشاف و… )7

نويسنده كتاب (حقوق اساسى) به صورت تفصيلى و روشن تر حق را تعريف مى كند:

(افرادى كه در درون جامعه زندگى مى كنند براى تأمين نيازمندى هاى خود حركت مى كنند و عمل مى نمايند, در نتيجه با يكديگر ارتباط برقرار مى نمايند, حركت و عمل و رابطه آنها نياز به مرزبندى و تحديد حدود دارد. نتيجه نبودن حد و مرز, تعدى و تجاوز افراد به جان و به د سترنج يكديگر است. جوامع بشرى در طول هزاران سال به تجربه دريافته اند كه براى جلوگيرى از هرج و مرج و تعدى براى حركت و عمل فرد در داخل جامعه, حدودى تعيين كنند كه در چهارچوب آن حدود, فرد فاعل مختار باشد و اگر از آن حدود تجاوز كرد قوه نماينده جامعه او را گوشم الى دهد. اين حدود همان است كه به آن حقوق مى گويند و مفرد آن (حق) است.)8

در كنار اين تعريفها و ساير بيانهايى كه حقوقدانان ارائه كرده اند بايد چند نكته را از نظر دور نداشت:

1. ارائه تعريفى جامع و مانع براى حقوق با توجه به اختلاف نظامها و سيستمهاى حقوقى ميسر نيست, زيرا هر تعريفى كه محققان حقوق عرضه مى كنند تنها با نظام حقوقى مورد قبول آنان سازگار است و ممكن است با تعريفى كه ساير نظامهاى حقوقى براى حقوق مى آورند ناسازگار نمايد. بلى, اگر در تمام تمدنها و ملتها يك نظام حقوقى وجود داشت آن گاه ممكن بود تعريفى كه مورد قبول همگان باشد ارائه شود.

2. حق از مفاهيم اعتبارى است و داراى ماهيت نيست, بنابراين نمى توان مفهوم آن را به جنس و فصل تحليل كرد و به اصطلاح نمى توان تعريفى حقيقى براى حق جست وجو كرد, در نتيجه تمام تعريف هايى كه براى حق از سوى حقوقدانان بيان شده و مى شوند, تعريف لفظى و غير حقيقى هس تند تا آنجا كه برخى از فلاسفه, حق را غيرقابل تعريف دانسته اند و اظهار داشته اند:

(درباره معناى اصطلاحى حق كه در علم حقوق مطرح است بايد گفت كه تعريف اصطلاحى آن از حدگذارى و تحديد ماهوى ممكن نيست… حق اصطلاحى از مفاهيم اعتبارى است, اگر حق, داراى ماهيت بود و حد و رسم داشت قابل ترسيم و تحديد بود.)9

حقوق قرآن, آميزه اى از (امتياز) و (تكليف)

اگر چه واژه (حق) و (حقوق) تعريفى دقيق را به آسانى بر نتابد, اما مى توان برخى ويژگيها و مميزات آن را در يك كالبد شكافى مفهومى دريافت و آن را گونه اى تعريف و شناسايى به شمار آورد.

چنانچه نمونه ها و مصاديق حق را در قرآن مورد توجه قرار دهيم, خواهيم يافت كه هر حقى بر دو پايه 1. امتيازى به صاحب حق 2. تكليفى بر طرف مقابل, استوار است. يعنى; هر كجا تكليفى جعل شده است در برابر, عده اى حق پيدا مى كنند, مثلاً زمانى كه كسى متاعى را از فروشند ه اى مى خرد, در برخى موارد, براى خريدار (حق فسخ) قرارداده شده است و مشترى با شرايطى خاص و در زمان تعيين شده, مى تواند متاع را باز گرداند و پولى را كه پرداخته است باز پس گيرد. اگر دقت شود, در حق فسخ دو چيز موجود است:

الف. امتيازى براى خريدار كه با آن مى تواند معامله را فسخ كند كه در اصطلاح حق ناميده مى شود.

ب. وظيفه و تكليفى بر فروشنده كه موظف است پيشنهاد فسخ را از سوى خريدار گردن نهد.

نمونه ديگر را در (حق قصاص) مى توان شاهد بود, به خويشان مقتول (اولياء دم) حق قصاص داده اند در حالى كه قاتل يعنى محكوم, مكلف به تسليم در برابر قصاص كنندگان است.

انواع حقوق در قرآن

حقوق قرآن را به چهار گروه مى توان تقسيم كرد:

1. قواعدى كه امتياز بهره ورى و تكليف حق پذيرى در آن متوجه فرد است. (ذى حق و من عليه الحق, فرد است)

2. قواعدى كه (ذى حق) و (من عليه الحق) جامعه و يا اكثريت و يا گروهى از افراد جامعه اند.

3. قواعدى كه (ذى حق) فرد است و (من عليه الحق) اكثريت افراد را تشكيل مى دهند.

4. قواعدى كه (ذى حق) اكثريت افرادند و (من عليه الحق) فرد است.

مشتركات قواعد حقوقى قرآن و ساير قواعد حقوقى

حقوقدانان به ويژه فلاسفه حقوق براى قواعد حقوقى ويژگيهايى بيان مى كنند, مانند كلى بودن, الزامى بودن, داشتن ضمانت اجرا و… 10 كه اين ويژگيها در قواعد حقوق قرآن نيز مشهود است.

الف. كلى بودن

حقوقى كه در قرآن به صورت قاعده حقوقى مطرح شده است موردى و شخصى نيست, بلكه عام و فراگير است. چنان كه قواعد حقوقى متعارف نيز چنين ويژگى دارند11, چه اين كه بر اساس آيات قرآن تمام انسانها در برابر قانون مساوى هستند و هيچ فردى بر ديگرى برترى ندارد. براى نمونه , يكى از حقوق شخص انسان كه در شمار حقوق غيرمالى قرارداده شده, حق مصونيت از لطمه زدن به حيثيت و شرافت است. هيچ شخص يا مقامى نبايد به اين حق مسلم انسان تعدى كند و با تهمت, افترا, دروغ و… حيثيت و آبروى افراد را ببرد.

(و الذين يرمون المحصنات الغافلات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب أليم)

نور / 23

كسانى كه زنان پاكدامن و بى خبر (از هرگونه آلودگى) و مؤمن را متهم مى كنند در دنيا و آخرت از رحمت الهى بدورند و عذاب بزرگى براى آنهاست.

در آيه شريفه كه به منظور دفاع از حيثيت و آبروى افراد نازل شده است, ويژگى قواعد حقوقى كه همان كلى بودن و فراگيرى است وجود دارد به اين معنى كه آيه چنان كه در بحث اسباب نزول مطرح است اختصاص به كسى ندارد كه به عايشه يا ماريه قبطيه تهمت زد, بلكه هر كس در هر ز مان و در هر مكانى كه در شرايط مشابه قرار گرفت, اگر چنان تهمتى بزند, شرايط قذف در حق وى جارى خواهد شد (در اصطلاح قرآن پژوهان, ملاك, عموم آيه است نه خصوص سبب).

ب. الزامى بودن

دومين ويژگى قواعد حقوقى متعارف الزامى بودن آنهاست در عين آن كه قاعده حقوقى كلى است و شامل تمام افراد مى گردد وقتى بر موردى تطبيق شد حالت اجبار دارد 12 و براى رسيدن به هدف حقوق و ايجاد نظم و انضباط در جامعه بايد رعايت قواعد حقوق الزامى باشد.

اين ويژگى قواعد حقوقى متعارف در قواعد حقوقى قرآن نيز وجود دارد با اين تفاوت كه منشأ الزام و ملاك يا عامل الزام در قواعد حقوقى متعارف تنها قرارداد و همبستگى اجتماعى و ترس از واكنش مردم است, اما در قواعد قرآن افزون بر اين عوامل, اعتقاد به نظارت پنهان خداون د و پاداش و جزاى او نيز هست.

آيه قبل با حدى كه براى قذف در شريعت اسلام تعيين شده و الزامى كه در آيات ديگر در مورد اجراى حدود الهى بيان گرديده است, نشانگر بُعد الزامى حقوق قرآنى است.

براى نمونه حق حيات را مى توان برشمرد كه يكى از حقوق فردى به شمار مى آيد. در قرآن از بين بردن اين حق با كشتن و نابودى همه اجتماع و جامعه, برابر معرفى شده است.

(ومن قتل نفساً بغير نفس أو فساد فى الأرض فكأنّما قتل الناس جميعاً)

مائده / 32

هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد, چنان است كه گويى همه انسانها را گشته است.

بنابراين اگر فردى زندگى همه نوع خود را نابود كند و جان او را بگيرد, خانواده مقتول حق خون خواهى و قصاص خواهد داشت.

(يا أيها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ… ) بقره / 78

اى افرادى كه ايمان آورده ايد, حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما الزامى شده است.

البته اين الزام براى كل جامعه و مجريان احكام است كه چشم از اين حق بر نگيرند و درخواست خانواده مقتول را بى پاسخ نگذارند و گرنه خود خانواده مقتول در اصل قصاص حق انتخاب دارد.

ج. داشتن ضمانت اجرا

قاعده حقوقى, قاعده اى است كه از سوى دولت وحكومت يا هر نيروى ديگر تضمين شده باشد. 13

در برخى كشورها, قواعد حقوقى ضمانت اجراى مدنى دارد و در تعدادى كشورها ضمانت اجراى كيفرى, در جمهورى اسلامى قواعد حقوقى از سوى حكومت تضمين شده است, حكومت اسلامى موظف است بر قواعد حقوقى قرآن عمل كند و اجراى آنها را تضمين نمايد.

براى نمونه: حق حاكميت, نمونه بارز حق عينى است. براساس اين حق, هيچ فردى نبايد به اموال ديگران دستبرد بزند و آنها را از سلطه و اختيار مالك خارج سازد. اگر شخصى مال ديگرى را سرقت كند, حكومت اسلامى بايستى بر اساس آيات وحى كه در شكل يك قاعده حقوقى است مال مالك را از سارق باز پس گيرد و آن را به مالك برگرداند و سارق را نيز مجازات كند.

(والسارق و السارقة فاقطعوا أيديهما جزاء بما كسبا نكالاً من الله) مائده/ 38

دست مرد و زن دزد را به كيفر عملى كه انجام داده اند به عنوان يك مجازات الهى قطع كنيد.

اما از سوى ديگر ميان قواعد حقوقى قرآن با ساير نظامهاى حقوقى تفاوتى هست; در قواعد حقوقى متعارف تنها ضمانت اجراى دولتى وجود دارد كه اگر ترس از آن نباشد قانون زير پاگذاشته مى شود, ولى در قواعد حقوقى قرآن, هم حكومت اسلامى و هم ترس از عذاب اخروى, وجدان, تمايل به نزديكى به خداوند و… اجراى قواعد حقوقى را تضمين مى كنند و مردم را به مراعات آنها وا مى دارند.

د. يكى ديگر از ويژگيهاى قواعد متعارف كه برخى از حقوقدانان مطرح كرده اند و در قواعد حقوقى قرآن نيز وجود دارد, آن است كه حوزه و قلمرو قواعد حقوقى نبايد از اجتماع خارج باشد, اگر انسان زندگى اجتماعى ندارد و به صورت كاملاً انفرادى زندگى مى كند نه حقى دارد و ن ه تكليفى نسبت به ديگران.14

(كان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبييّن مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه) بقره/ 213

مردم يك دسته بودند, خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند, و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مى كرد, با آنها نازل نمود, تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند داورى كند.

اين آيه شريفه و آيات ديگرى كه علت نزول كتابهاى آسمانى و آمدن پيامبران را بيان مى كنند همه حاكى از آن هستند كه قواعد حقوقى قرآن يا با عبارتى كلى تر قواعد حقوقى اسلام, در صورتى معنى مى يابند كه اجتماعى باشند.

البته اين موضوع در زمينه قواعد حقوق اجتماعى مطرح است, ولى در اسلام و چه بسا ساير اديان الهى, حقوق ديگرى نيز وجود دارند كه در قلمرو حقوق انسان نسبت به خويش يا حق خداوند بر انسان مى گنجند كه در آن ميدان, هر چند انسان به صورت انفرادى و جداى از جامعه هم باز مشمول همان حقوق است, اما با دقتى دريافت مى شود كه در آن موارد نيز انسان با نگاهى الهى و جهان بينى خاص دين, موجودى تنها و كاملاً بريده از همه چيز و همه كس ديده نشده است. چه اين كه انسان در تنهاترين حالت ها, در محضر خداوند و از آن اوست. وهمين بينش, منشأ حق وق مى شود كه در جهان بينى غيرالهى, جاى آن حقوق خالى است. از آن جمله اين كه انسان همان گونه كه حق ندارد جان ديگرى را بگيرد, حق ندارد به جان خود لطمه اى وارد نمايد.

هدف حقوق از ديدگاه هاى گوناگون

ييكى از موضوعات مهم و پيچيده فلسفه حقوق, تعيين و شناخت هدف حقوق و قواعد حقوقى است.

اين بحث از سويى در ايجاد و وضع قواعد حقوقى بسيار كارساز است و راهگشاى قانونگذار است و از سوى ديگر طرح مسأله پر اهميت (مبانى حقوق) و شناخت مبانى حقوق بدون اين بحث امكان پذير نيست.

حقوقدانان و به خصوص فلاسفه حقوق در اين زمينه كوشيده اند تا به اين پرسشها پاسخ گويند:

هدف اصلى و واقعى قواعد حقوقى و حقوق انسان چيست؟

آيا هدف حقوق, تأمين آزادى افراد و حفظ حقوق فردى در برابر جامعه و قدرت هيئت حاكمه و دولت است, يا هدف, اجتماع و جامعه انسانى است؟

آيا قانونگذاران به هنگام وضع قوانين و حقوق, احترام به حقوق طبيعى و كمال و رشد افراد را در نظر دارند يا هدف آنها از وضع و تصويب قواعد حقوقى احترام به جامعه و آرمانها و تكامل اجتماع است؟

كوتاه سخن آن كه آيا در وضع حقوق, اصالت به فرد داده شده يا به جامعه و اجتماع؟

در پاسخ به اين پرسشها, ديدگاه هاى متفاوتى از سوى فلاسفه حقوق ابراز شده است. بعضى از اين ديدگاه ها كاملاً در برابر يكديگرند و بعضى همسازتر مى نمايند. دو ديدگاه كاملاً ناسازگار عبارتند از:

الف. مكتب حقوقى اصالت فرد (individualisme)

ب. مكتب حقوقى اصالت اجتماع (socialism)

مكتب حقوقى اصالت فرد

پيروان اين مكتب, حقوق فردى را بر حقوق جامعه يا اكثريت افراد, مقدم مى دارند. آنها مى گويند:

(جامعه زاييده توافق ضمنى اشخاص است و وجود طبيعى ندارد. جامعه چيزى جز اجتماع افراد نيست, هر فردى در اين اجتماع, وجودى آزاد و مستقل از جمع دارد; مى تواند با جمع و در كنار آنها زندگى كند و يا از جامعه و اجتماع كناره گيرد و به صورت انفرادى به زندگى ادامه دهد . نتيجه اين كه جامعه در خدمت فرد است و اگر در جامعه حقوقى وضع و تصويب مى شود, هدف, تأمين آزادى فرد و احترام به شخصيت و حقوق طبيعى اوست. نياز فرد به اجتماع براى حمايت از حقوق فردى خويش است و اگر فرد از برخى حقوق فطرى خود چشم مى پوشد, تنها براى حفظ اجتماع و دفاع از حقوق فردى و جلوگيرى از تعدى و تجاوز به آن حقوق است.)15

جان لاك يكى از پيروان مكتب اصالت فرد مى گويد:

(براى حفظ حقوق طبيعى نياز به قدرتى بود كه بر اساس قرارداد اجتماعى شكل گرفت, و افراد از برخى حقوق خود به نفع دولت دست برداشتند تا دولت بتواند در برابر از حقوق فردى ايشان دفاع كند.)16

ژان ژاك روسو در (قرارداد اجتماعى) مى نويسد:

(آن گاه كه انسان به اجتماع قدم گذاشت, بين او و اجتماع قراردادى منعقد شد. بر اساس اين قرارداد هر فرد قسمتى از آزاديها و حقوق خويش را مى دهد و در برابر, هيأت اجتمـاع از سـاير حقوق و آزاديهاى او حمايت و پشتيبـانى مى كند.)

به باور طرفداران اين مكتب, دولت, نقش پليس را دارد و بايستى از افراد و حقوق ايشان در برابر تعرضات و … دفاع كند و هيچ گونه و ظيفه اى براى ترقى دادن و تكامل و رشد آنها ندارد.17

در اين مكتب, اشخاص از جهت حقوقى در برابر يكديگر مستقل و آزادند, و عدالت مفهومى جز برابرى و تناسب سود و زيان ناشى از معاملات و اعمال حقوق ندارد. حقوق بدون توجه به شايستگى و نيازمندى افراد, بايد تعادل بين اموالى را كه مبادله مى شوند فراهم سازد. دولت هيچ سه مى در توزيع ثروت و سنجش لياقتها ندارد و عدالت معاوضى است. در اعمال حقوقى آن چه فرد اراده كند عادلانه است و چون هر كس بيش از ديگران مى تواند سود و زيان خود را تشخيص دهد, امكان بسته شدن قراردادهاى ظالمانه نمى رود.18

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 15:55  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

محّمد زكرياي‌ رازي‌ به‌ روايت‌ استاد حلبي‌(2)

شرح‌ يكي‌ از مناظرات‌ دورازي‌

1-12- اولين‌ سؤالي‌ كه‌ ابوبكر محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ مطرح‌ مي‌كند و پاسخ‌ آن‌ را از ابوحاتم‌رازي‌ مي‌طلبد اين‌ است‌ كه‌ چرا خداوند برخي‌ از مردم‌ را به‌ پيغمبري‌ برمي‌گزيند و آنان‌ را بر مردم‌ برتري‌ داده‌ و ديگران‌ را به‌ آنان‌ نيازمند مي‌سازد؟ شما چگونه‌ اين‌ امر را مقتضاي‌ حكمت‌ حكيم‌ مي‌دانيد در حالي‌ كه‌ همين‌ امر سبب‌ بروز دشمني‌ و عدالت‌ در ميان‌ مردم‌ شده‌ و هلاك‌ آنان‌ را باعث‌ مي‌گردد.

ü ابوحاتم‌ در مقام‌ پاسخ‌ برآمده‌ و مي‌گويد: در نظر شما مقتضاي‌ حكمت‌ پروردگار چيست‌ و چگونه‌ بايد عمل‌ كند؟

ü محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ مي‌گويد: مقتضاي‌ حكمت‌ حكيم‌ و رحمت‌ رحيم‌ اين‌ است‌ كه‌ سود و زيان‌ دور و نزديك‌ مردم‌ را به‌ آنان‌ بفهماند و بعضي‌ را بر ديگران‌ برتر نسازد و هرگونه‌ نزاع‌ و اختلاف‌ را نيز از ميان‌ آنان‌ بردارد. پرواضح‌ است‌ كه‌ اين‌ امر براي‌ مردم‌ بهتر است‌ از اينكه‌ برخي‌ از انان‌ به‌ پيشوايي‌ ديگران‌ برگزيده‌ شوند و بر اثر تصديق‌ و تكذيب‌ نسبت‌ به‌ پيشوا كار به‌ جنگ‌ و خونريزي‌ كشيده‌ شود سرانجام‌ هلاك‌ بسياري‌ را به‌ دنبال‌ داشته‌ باشد.

ü در اينجا ابوحاتم‌ مي‌گويد: آيا تو به‌ حكيم‌ و رحيم‌ بودن‌ پروديگار باور داري‌؟

ü محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ در پاسخ‌ مي‌گويد: آري‌.

ü ابوحاتم‌ مي‌گويد: اگر چنين‌ است‌ آيا خداوند به‌ مقتضاي‌ حكمت‌ و رحمت‌ خود عمل‌ كرده‌ و مردم‌ را به‌ سود و زيانشان‌ آگاه‌ ساخته‌ و در نتيجه‌ نيازمندي‌ آنان‌ را به‌ يكديگر از ميان‌ برداشته‌ است‌؟

ü محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ در پاسخ‌ مي‌گويد: آري‌.

ü ابوحاتم‌ در اينجا از فرصت‌ استفاده‌ كرده‌ و مي‌گويد: آنچه‌ ما در ميان‌ همه‌ي‌ ملتهاي‌ موجود در جهان‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ چيزي‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ برخي‌ امام‌ و گروهي‌ مأموم‌، كساني‌ عالم‌ و كثيري‌ متعلم‌ شناخته‌ مي‌شوند. ما هيچ‌ جامعه‌اي‌ را نمي‌شناسيم‌ كه‌ افراد آن‌ از يكديگر بي‌نياز بوده‌ باشند بلكه‌ همه‌ي‌ افراد بشر به‌ يكديگر نيازمند بوده‌ و چنين‌ نيست‌ كه‌ با برخورداري‌ از نوعي‌ الهام‌ به‌ پيشوايان‌ و انديشمندان‌ نيازمند نباشند. نيازمند بودن‌ مردم‌ به‌ يكديگر امري‌ واضح‌ و آشكار است‌ و چز شخصي‌ معاند كسي‌ نمي‌تواند آن‌ را انكار نمايد. از همه‌ واضح‌تر اينكه‌ تو، خود را فيلسوف‌ مي‌داني‌ و مدّعي‌ تخصّص‌ در بسياري‌ از علوم‌ گشته‌اي‌. به‌ همين‌ دليل‌ بسياري‌ مردم‌ از كمالات‌ علمي‌ و فلسفي‌ تو محروم‌ بوده‌ و براي‌ آموختن‌ اين‌ كلمات‌ به‌ تو نيازمند خواهند بود.

ü محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ مي‌گويد: كمالات‌ علمي‌ و فلسفي‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ تنها به‌ من‌ اختصاص‌ يابد و ديگران‌ از آن‌ محروم‌ بمانند. آنچه‌ به‌ من‌ مربوط‌ مي‌گردد اين‌ است‌ كه‌ من‌ از طريق‌ كوشش‌ آنها را به‌ دست‌ آورده‌ام‌ و ديگران‌ در اين‌ راه‌ سستي‌ كرده‌ و از نظر كردن‌ در امور روي‌ برگردانده‌اند. اين‌ امر دليل‌ بر اين‌ نيست‌ كه‌ اين‌ اشخاص‌ در خلقت‌ ناقص‌ آفريده‌ شده‌اند. آنچه‌ اين‌ مدعا را تأييد مي‌كند اين‌ است‌ كه‌ برخي‌ از آنان‌ در امور زندگي‌ و تجارت‌ آن‌ چنان‌ دقت‌ و زيركي‌ از خود نشان‌ مي‌دهند كه‌ بسياري‌ از فلاسفه‌ و انديشمندان‌ در شگفتي‌ مي‌مانند. اين‌ بدان‌ جهت‌ است‌ كه‌ تمام‌ همت‌ خود را صرف‌ اين‌ امور مي‌كنند. اين‌ اشخاص‌ اگر در راهي‌ كوشش‌ مي‌كردند كه‌ من‌ در آن‌ كوشيده‌ام‌ ناچار به‌ همان‌ چيزي‌ مي‌رسيدند كه‌ من‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ام‌.

در واقع‌ محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ در اينجا به‌ گونه‌اي‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ قرنهاي‌ متمادي‌ بعد از وي‌ به‌ وسيله‌ي‌ يكي‌ از فلاسفه‌ي‌ مغرب‌ زمين‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد. بد نيست‌ در اينجا اين‌ مقايسه‌ را انجام‌ بدهيم‌:

«كساني‌ كه‌ به‌ تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ مغرب‌ زمين‌ آشنايي‌ دارند به‌ خوبي‌ مي‌دانند كه‌ فيلسوف‌ معروف‌ فرانسوي‌ رنه‌دكارت‌ به‌ اين‌ مسئله‌ توجه‌ داشت‌ و روي‌ يكسان‌ و مساوي‌ بودن‌ عقل‌ در همه‌ي‌ افراد بشر تأكيد مي‌گذاشت‌. او نيز تفاوت‌ مرتبه‌ و اختلاف‌ درجه‌ي‌ اشخاص‌ را در جامعه‌ي‌ خود به‌ روشني‌ مشاهده‌ مي‌كرد ولي‌ اين‌ فيلسوف‌ فرانسوي‌ منشأ اين‌ اختلاف‌ و تفاوت‌ مرتبه‌ را در روش‌ و نحوه‌ي‌ به‌ كار بردن‌ عقل‌ و خرد جستجو مي‌كرد.

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ سخن‌ دكارت‌ در اينجا يك‌ سخن‌ ساده‌ نيست‌ و نمي‌توان‌ آن‌ را ناديده‌ انگاشت‌. اين‌ فيلسوف‌ فرانسوي‌ با طرح‌ اين‌ مسئله‌ علم‌ و آگاهي‌ را نتيجه‌ي‌ روش‌ و درست‌ به‌ كار بردن‌ عقل‌ و خرد دانست‌ و فلسفه‌ را تا سرحد متد محض‌ تنزل‌ داد. آنچه‌ دكارت‌ در اين‌ باب‌ ابراز كرد لوازم‌ بسيار و پيامدهاي‌ فراوان‌ داشت‌. ما اكنون‌ درباره‌ي‌ پيامدهاي‌ سخن‌ دكارت‌ و ارزشهاي‌ مترتب‌ بر آن‌ سخن‌ نمي‌گوييم‌ زيرا بررسي‌ اين‌ مسئله‌ از حوصله‌ي‌ اين‌ مقال‌ بيرون‌ است‌. البته‌ اين‌ مسئله‌ را بايد يادآور شويم‌ كه‌ سخن‌ دكارت‌ در باب‌ عقل‌، در عين‌ شباهت‌ و قرابت‌ بسياري‌ كه‌ با سخن‌ محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ دارد، از برخي‌ جهات‌ با آن‌ متفاوت‌ است‌. مقصود دكارت‌ اين‌ بود كه‌ عقل‌ و خرد را به‌ روش‌ و متد مبدّل‌ سازد. ولي‌ از سخن‌ محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ نمي‌توان‌ اين‌ معني‌ را بيرون‌ آورد. آنچه‌ پسر زكرياي‌رازي‌مي‌ خواست‌ غير از آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ فيلسوف‌ فرانسوي‌ در جستجوي‌ آن‌ بود».

يكساني‌ عقل‌ نزد مردم‌ در آراي‌ رازي‌ و مخالفت‌ ابوحاتم‌

1-13- محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ نخستين‌ انديشمندي‌ بود كه‌ در جهان‌ اسلام‌ روي‌ يكسان‌ بودن‌ عقل‌ در ميان‌ مردم‌ تأكيد گذاشت‌. البته‌ ابوحاتم‌رازي‌ نيز از جمله‌ نخستين‌ كساني‌ است‌ كه‌ به‌ شدت‌ در برابر اين‌ نوع‌ انديشه‌ ايستاد و كوشيد بطلان‌ آن‌ را به‌ اثبات‌ رساند. ابوحاتم‌رازي‌ از آن‌ جهت‌ با انديشه‌ي‌ تساوي‌ عقل‌ در ميان‌ مردم‌ به‌ معارضه‌ برمي‌خيزد كه‌ به‌ خوبي‌ مي‌داند، از لوزام‌ اين‌ نوع‌ انديشه‌ انكار افضليت‌ و برتري‌ پيغمبران‌ خواهد بود. در حالي‌ كه‌ بدون‌ ترديد پيغمبران‌ الهي‌ افضل‌ بوده‌ و اعتقاد به‌ افضل‌ بودن‌ آنان‌ از ضروريات‌ شناخته‌ مي‌شود. البته‌ اين‌ مسئله‌ كه‌ آيا پيغمبران‌ انسان‌ برترند يا برتر از انسان‌، همچنان‌ مي‌تواند محل‌ بحث‌ و گفتگو قرار گيرد.

ابوحاتم‌ در قول‌ به‌ تساوي‌ عقل‌ ميان‌ مردم‌، نه‌ تنها انكار افضليت‌ پيغمبران‌ را مي‌بيند بلكه‌ انكار افضيلت‌ امامان‌ معصوم‌ عليهم‌السلام‌ را نيز مشاهده‌ مي‌نمايد. بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ در نظر ابوحاتم‌ كه‌ يكي‌ از داعيان‌ بزرگ‌ اسماعيلي‌ شناخته‌ مي‌شود پيغمبر به‌ منزله‌ي‌ پدر و حجت‌ يا امام‌ به‌ منزله‌ي‌ مادر امت‌ اسلامي‌ به‌ شمار مي‌آيند. اين‌ جماعت‌ به‌ هفت‌ ناطق‌ قائل‌ شده‌اند كه‌ به‌ ترتيب‌ عبارتند از: 1- آدم‌(ع‌) 2- نوح‌(ع‌) 3- ابراهيم‌(ع‌) 4- موسي‌(ع‌) 5- عيسي‌(ع‌) 6- محمد(ع‌) 7- قائم‌ منتظر(ع‌). اين‌ جماعت‌ به‌ هفت‌ صامت‌ نيز اعتقاد دارند اين‌ هفت‌ صامت‌ به‌ ترتيب‌ عبارتند از: شيث‌(ع‌) 2- سام‌(ع‌) 3- اسحاق‌(ع‌) 4- هارون‌(ع‌) 5- شمعون‌(ع‌) 6- علي‌(ع‌) 7- مهدي‌(ع‌). بايد توجه‌ داشت‌ آنچه‌ اين‌ جماعت‌ درباره‌ي‌ هفت‌ ناطق‌ و هفت‌ صامت‌ ابراز مي‌دارند با قول‌ به‌ ادوار نيز ارتباط‌ دارد.

انديشمندان‌ اسماعيلي‌ مسئله‌ي‌ ادوار را مطرح‌ مي‌كنند و آن‌ را به‌ ادوار كبير و ادوار صغير تقسيم‌ مي‌نمايند. ادوار كبير از حضرت‌ آدم‌(ع‌) آغاز مي‌شود و به‌ قيامت‌ پايان‌ مي‌پذيرد. در حالي‌ كه‌ ادوار صغير با ناطق‌ يعني‌ پيغمبري‌ كه‌ صاحب‌ شريعت‌ است‌ آغاز مي‌شود و با ناطق‌ كه‌ بعد از او مي‌آيد پايان‌ مي‌يابد.در نظر اين‌ جماعت‌ دور كبير كه‌ اكنون‌ ما در آن‌ واقع‌ شده‌ايم‌ به‌ هفت‌ دور صغير قابل‌ تقسيم‌ است‌. اين‌ هفت‌ دور به‌ ترتيب‌ عبارت‌ است‌ از 1- دور آدم‌(ع‌) 2- دور نوح‌(ع‌) 3- دور ابراهيم‌(ع‌) 4- دور موسي‌(ع‌) 5- دور عيسي‌(ع‌) 6- دور محمد(ع‌) 7- دور قائم‌ منتظر(ع‌). در هر يك‌ از ادوار صغير امام‌ مقيم‌ و امام‌ متمّم‌ و اياي‌ و ناطق‌ وجود دارد. امام‌ مقيم‌ كسي‌ است‌ كه‌ ناطق‌ را در دعوتي‌ كه‌ به‌ عمل‌ مي‌آورد تربيت‌ مي‌كند. امام‌ متمّم‌ دور را به‌ پايان‌ مي‌رساند. اساس‌ نيز، حجت‌ ناطق‌ و صاحب‌ تأويل‌ باطني‌ است‌. چنان‌ كه‌ ناطق‌ صاحب‌ علم‌ شرعي‌، ظاهري‌ شناخته‌ مي‌شود (13) .

براساس‌ آنچه‌ تاكنون‌ در اينجا ذكر شد به‌ روشني‌ معلوم‌ مي‌شود ابوحاتم‌ رازي‌ همانند ساير انديشمندان‌ مكتب‌ اسماعيلي‌ به‌ تأويل‌ معتقد بوده‌ و براي‌ آن‌ اهميت‌ بنيادي‌ و اساسي‌ قائل‌ است‌. اين‌ مسئله‌ نيز مسلم‌ است‌ كه‌ تأويل‌ به‌ طور يكسان‌ و يكنواخت‌ براي‌ عموم‌ مردم‌ قابل‌ فهم‌ و ادراك‌ نيست‌. معني‌ اين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ اهل‌ تأويل‌ باشد نمي‌تواند به‌ تساوي‌ عقل‌ در ميان‌ مردم‌ باور داشته‌ باشد و از اينجاست‌ كه‌ سرّ خصومت‌ و ناسازگاري‌ ابوحاتم‌ با انديشه‌هاي‌ محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ آشكار مي‌گردد.

مرافعه‌اي‌ كه‌ هنوز ادامه‌ دارد

1-14- بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ آنچه‌ ميان‌ اين‌ دو انديشمند در قرن‌ چهارم‌ هجري‌ مورد منازعه‌ و اختلاف‌ واقع‌ شد هنوز هم‌ مورد منازعه‌ و اختلاف‌ است‌. هنوز هم‌ كساني‌ هستند كه‌ معتقدند عقل‌ و خرد در همه‌ي‌ افراد بشر يكسان‌ و يكنواخت‌ وجود دارد و آنچه‌ موجب‌ اختلاف‌ آنان‌ مي‌گردد جز روش‌ و نحوه‌ي‌ به‌ كار بردن‌ عقل‌ و خرد چيز ديگري‌ نيست‌. در مقابل‌ اين‌ اشخاص‌ كساني‌ چنين‌ مي‌انديشند كه‌ گوهر عقل‌ در افراد يكسان‌ نبوده‌ و اختلاف‌ مردم‌ در عقل‌ و خرد همانند اختلافي‌ است‌ كه‌ در معادن‌ طلا و نقره‌ مشاهده‌ مي‌شود.

چالش‌ رازي‌ واحمد كرماني‌

1-15- احمدحميدالدين‌كرماني‌ از جمله‌ دانشمنداني‌ است‌ كه‌ راه‌ ابوحاتم‌رازي‌ را ادامه‌ داد و با فاصله‌ي‌ زماني‌ نه‌ چندان‌ دور خود را وارد اين‌ مناظره‌ ساخت‌. او در كتاب‌ الأقوال‌ الذهبيه‌ به‌ اشكالات‌ محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ در باب‌ بعثت‌ انبياء اشاره‌ كرده‌ و در مقام‌ پاسخ‌ برآمده‌ است‌. كرماني‌ مي‌گويد: ما در مواردي‌ به‌ بررسي‌ و پاسخگويي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ شيخ‌ ابوحاتم‌ در آن‌ موارد، از پاسخ‌ به‌ اشكالات‌ محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ اهمال‌ ورزيده‌ است‌. البته‌ او براي‌ شيخ‌ابوحاتم‌ احترام‌ قائل‌ شده‌ و از سخنانش‌ تمجيد كرده‌ است‌.

پاسخهاي‌ احمد كرماني‌ به‌ شبهات‌ رازي‌

1-16- پسر زكرياي‌ رازي‌ از شيخ‌ ابوحاتم‌ پرسيده‌ بود: «وجه‌ اينكه‌ خداوند سبحان‌ برخي‌ اشخاص‌ را به‌ مقام‌ نبوّت‌ و منصب‌ رسالت‌ ممتاز و مخصوص‌ گردانيده‌ و ديگر مردم‌ را به‌ آنان‌ نيازمند ساخته‌ چيست‌؟

حميدالدين‌ كرماني‌ چندين‌ وجه‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ ذكر كرده‌ و لزوم‌ بعثت‌ پيامبران‌ را اثبات‌ كرده‌ است‌.

از جمله‌ي‌ آن‌ وجوه‌ يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ خداوند ذوالجلال‌ حكيم‌ است‌ و از مظاهر حكمت‌ او اين‌ است‌ كه‌ هر جزئي‌ از اجراي‌ جهان‌ آفرينش‌ را به‌ ويژگي‌ و خصوصيتي‌ مخصوص‌ مي‌گرداند. خصوصيت‌ هر موجود همواره‌ با همان‌ موجود است‌ و موجود ديگري‌ نمي‌تواند از آن‌ خصوصيت‌ برخوردار باشد. چنان‌ كه‌ خورشيد را به‌ نورافشاني‌ مخصوص‌ گردانيد و آن‌ را بر ماه‌ برتري‌ داد. در عين‌ حال‌ ماه‌ را برساير ستارگان‌ از جهت‌ عظمت‌ و نور برتر ساخت‌، آتش‌ را به‌ روشني‌، هوا را به‌ لطافت‌ و پاكيزگي‌، آب‌ را به‌ رطوبت‌ و سيلان‌، و بالاخره‌ زمين‌ را به‌ جمود مخصوص‌ ساخت‌، هر يك‌ از انواع‌ نباتات‌ و جمادات‌ نيز داراي‌ خصوصياتي‌ است‌ كه‌ در ساير انواع‌ مشاهده‌ نمي‌شود. نوع‌ انسان‌ به‌ گوهر عقل‌ آراسته‌ شده‌ و بر ساير انواع‌ موجودات‌ برتري‌ يافته‌ است‌.

وجه‌ ديگر اين‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ مقتضاي‌ حكمت‌ بالغه‌ي‌ خود انسان‌ را آفريد. اين‌ انسان‌ در آغاز، داراي‌ عقل‌ بالقوه‌ است‌. مقتضاي‌ حكمت‌ الهي‌ اين‌ است‌ كه‌ آنچه‌ در مرحله‌ي‌ بالقوّه‌ به‌ مقام‌ فعليت‌ و اصل‌ شود نيازمند نوعي‌ تعليم‌ و تهذيب‌ است‌. به‌ همين‌ جهت‌ خداوند كساني‌ را براي‌ تعليم‌ دادن‌ و مهذّب‌ ساختن‌ نفوس‌ انساني‌ مخصوص‌ به‌ مقام‌ نبوت‌ و پيغمبري‌ كرد و آنان‌ را بر ديگران‌ برتري‌ بخشيد (14) .

كرماني‌ بر اين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ نفس‌ انساني‌ منبعث‌ از ذات‌ خود نيست‌ و در هنگام‌ بيماري‌ نمي‌تواند بيماري‌ را از ذات‌ خود بزدايد. معني‌ اين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ نفس‌ انساني‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ امر متعالي‌ بايد با خواسته‌هاي‌ نفساني‌ خود مخالفت‌ نمايد و در اينجاست‌ كه‌ نفس‌ براي‌ مخالفت‌ با خواسته‌هاي‌ نفساني‌ خود مي‌گردد در حد ذات‌ تهي‌ است‌ و به‌ همين‌ جهت‌ نمي‌تواند منبعث‌ از خود بوده‌ باشد. آنچه‌ در سخن‌ حميدالدين‌كرماني‌ تحت‌ عنوان‌ عدم‌ انبعاث‌ نفس‌ از ذات‌ خود مطرح‌ شده‌ در آثار برخي‌ از فلاسفه‌ي‌ اسلامي‌ با عنوان‌ مستكفي‌ نبودن‌ نفس‌ به‌ ذات‌ خود مطرح‌ گرديده‌ است‌. غرض‌ كرماني‌ اين‌ است‌ كه‌ نفس‌ مادام‌ كه‌ در مرتبه‌ي‌ نفسانيت‌ قرار گرفته‌ جز به‌ خواسته‌هاي‌ نفساني‌ خود نمي‌انديشد. اين‌ خواسته‌هاي‌ نفساني‌ كه‌ بسيار گوناگون‌ و رنگارنگ‌ است‌ به‌ حفظ‌ جسم‌ و شادابي‌ آن‌ مربوط‌ مي‌گردد. بنابراين‌ نفس‌، نمي‌تواند در اين‌ مرتبه‌ برخلاف‌ خواسته‌هاي‌ خود، از ذات‌ خود منبعث‌ بوده‌ باشد مگر اينكه‌ انبعاث‌ نفس‌ به‌ عامل‌ ديگري‌ غير از ذات‌ آن‌ مربوط‌ گردد و در اينجاست‌ كه‌ مقابله‌ و رويارويي‌ حميدالدين‌كرماني‌ با محمدبن‌ زكرياي‌ رازي‌ با صراحت‌ و روشني‌ آشكار مي‌گردد.

پسر زكرياي‌رازي‌ عقل‌ بشر را براي‌ درك‌ حقايق‌ و رسيدن‌ به‌ سعادت‌ كافي‌ دانسته‌ و هرگونه‌ نيازمندي‌ به‌ غير را مردود شمرده‌ است‌. در حالي‌ كه‌ حميدالدين‌كرماني‌ براي‌ وصول‌ به‌ سعادت‌ نيازمندي‌ انسان‌ را به‌ عاملي‌ بيرون‌ از نفس‌ يك‌ امر ضروري‌ به‌ شمار آورده‌ است‌.براساس‌ همين‌ سخن‌، كرماني‌ مي‌گويد: اطلاق‌ عنوان‌ عقل‌ برنفس‌ يك‌ خطاي‌ بسيار بزرگ‌ شناخته‌ مي‌شود و نبايد اشخاص‌ مرتكب‌ اين‌ اشتباه‌ شوند. درست‌ است‌ كه‌ انسان‌، عاقل‌ است‌ و عقل‌ در درجه‌ي‌ عالي‌ ادراك‌ قرار دارد ولي‌ انسان‌ در آغاز بالقّوه‌ عاقل‌ است‌ و عاقل‌ بودن‌ او هنگامي‌ فعليت‌ پيدا مي‌كند كه‌ معرف‌ الهي‌ را از منبع‌ اصلي‌ آن‌ فراگيرد و مناسك‌ شرعيه‌ را به‌ جاي‌ آورد. بر اثر اين‌ فراگيري‌ و عمل‌ است‌ كه‌ از هواهاي‌ نفساني‌ رهايي‌ يافته‌ و به‌ ذات‌ خود آگاه‌ مي‌گردد. پس‌ از هوا پيروي‌ مي‌كند و گرفتار طغيانهاي‌ نفساني‌ است‌ در مرتبه‌ي‌ عقل‌ بالقّوه‌ قرار دارد و نمي‌توان‌ او را عاقل‌ بالفعل‌ ناميد. كرماني‌ بر اين‌ مسئله‌ تكيه‌ كرده‌ و با عبارات‌ مختلف‌ آن‌ را مورد تأكيد قرار مي‌دهد.

او در باب‌ اول‌ الأقوال‌ الذهبيه‌ ضمن‌ وجوه‌ چند گانه‌اي‌ كه‌ براي‌ لزوم‌ بعثت‌ پيامبران‌ ذكر مي‌كند مي‌گويد: ترديدي‌ نيست‌ كه‌ خداوند منان‌ حكيم‌ است‌ اين‌ مسئله‌ نيز مسلم‌ است‌ كه‌ نفس‌ انساني‌ در آغاز، عقل‌ بالقوه‌ آفريده‌ شده‌ است‌. اكنون‌ اگر توجه‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ خروجي‌ شي‌ء از مرحله‌ي‌ بالقوه‌ بودن‌ به‌ مقام‌ فعليت‌ در حكمت‌ خداوندي‌ واجب‌ و لازم‌ شمرده‌ مي‌شود. بايد به‌ اين‌ واقعيت‌ نيز توجه‌ نماييم‌ كه‌ بيرون‌ آوردن‌ نفس‌ از مرحله‌ي‌ قوّه‌ به‌ مقام‌ فعل‌، يك‌ امر لازم‌ خواهد بود.

سخن‌ كرماني‌ در اين‌ باب‌ اين‌ است‌ كه‌ عقل‌ آدمي‌ بدون‌ بهره‌مندي‌ از تعليمات‌ پيغمبران‌ و پيشوايان‌الهي‌ به‌ مقام‌ فعليت‌ نمي‌رسد. آنچه‌ او درباره‌ي‌ بالقّوه‌ بودن‌ عقل‌ آدمي‌ به‌ هنگام‌ تولد و طفوليت‌ ابراز داشته‌ به‌ هيچ‌وجه‌ مورد انكار ساير فلاسفه‌ نيست‌. در اين‌ مسئله‌ نيز كسي‌ با او مخالفت‌ ندارد كه‌ هر چيز بالقّوه‌ براي‌ خروج‌ از مرحله‌ي‌ قوه‌ و رسيدن‌ به‌ مقام‌ فعليت‌ نيازمند عاملي‌ بيرون‌ از خود است‌. آنچه‌ در اينجا مي‌تواند مورد بحث‌ و گفتگو قرار گيرد اين‌ است‌ كه‌ آيا آن‌ عامل‌ بيروني‌ چيست‌ و چگونه‌ عقل‌ آدمي‌ از مرحله‌ي‌ قوّه‌ و هيولانيت‌ به‌ مقام‌ فعليت‌ يا مرتبه‌ي‌ عقل‌ مستفاد و اصل‌ مي‌گردد؟

كساني‌ كه‌ با فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ آشنايي‌ دارند به‌ خوبي‌ مي‌دانند كه‌ در نظر بسياري‌ از فلاسفه‌، عامل‌ بيروني‌، عقل‌ فعال‌ شناخته‌ شده‌ كه‌ عقل‌ آدمي‌ در مراحل‌ تكامل‌ خود پله‌ به‌ پله‌ به‌ آن‌ نزديك‌ مي‌گردد. حميدالدين‌كرماني‌ در اينجا از عقل‌ فعال‌ سخن‌ به‌ ميان‌ نياورده‌ و روي‌ نيازمندي‌ عقل‌ آدمي‌ به‌ تعليمات‌ پيغمبران‌ و پيشوايان‌ الهي‌ تكيه‌ كرده‌ است‌. آنچه‌ در آثار حكما و فلاسفه‌ي‌ اسلامي‌ به‌ عقل‌ كلي‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود كرماني‌ آنها را متعلق‌ به‌ پيغمبر و امام‌ مي‌داند. وي‌ در كتاب‌ راحة‌العقل‌ (كه‌ از مهمترين‌ كتابهاي‌ فلسفي‌ اسماعيليان‌ شناخته‌ مي‌شود) (15) دو جدول‌ ترسيم‌ كرده‌ و در آنها موضع‌ خود را روشن‌ ساخته‌ است‌. در آن‌ جدولها صورت‌ موجودات‌ بر نوعي‌ توازن‌ و تطابق‌ ترسيم‌ گشته‌ و پيغمبر به‌ عنوان‌ ناطق‌، اصل‌ عالم‌ دين‌ و كامل‌ در ذات‌ و فعل‌ معرفي‌ شده‌ است‌. پس‌ از پيغمبر، امام‌ قائم‌ به‌ فعل‌، ذكر مي‌شود كه‌ در ذات‌ كامل‌ است‌. امام‌ (ع‌) در فعل‌ خود به‌ قرآن‌ و شريعت‌ نيازمند است‌ و با قرآن‌ و شريعت‌ در نفوس‌ آدميان‌ اثر مي‌گذارد و آنان‌ را به‌ علم‌ و تأويل‌، فرا مي‌خواند.

همان‌ گونه‌ كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود، خلاصه‌ كلام‌ آنكه‌ سبك‌ سخن‌ كرماني‌ با اسلوب‌ سخن‌ فلاسفه‌ تفاوت‌ دارد. مسئله‌ي‌ اصلي‌ كرماني‌ مسئله‌ي‌ دين‌ و تأويل‌ است‌ و از اين‌ منظر نيز به‌ هستي‌ و جهان‌ مي‌نگرد. ساير انديشمندان‌ اسماعيلي‌ نيز به‌ سبك‌ او مي‌انديشند و از همين‌ ديدگاه‌ امور را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهند

منبع : كانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حكمت

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 16:53  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 محّمد زكرياي‌ رازي‌ به‌ روايت‌ استاد حلبي‌(1)

تازيان‌ و ايرانيان‌

1-1- اگر چه‌ ايران‌، تسليم‌ تازيان‌ شد وليكن‌ فرزندان‌ برومند اين‌ سرزمين‌ كه‌ با فرهنگ‌ باستاني‌ ميهن‌ خود آشنايي‌ داشتند و زبان‌ و فرهنگ‌ و تاريخ‌ قوم‌ غالب‌ را نيز به‌ خوبي‌ مي‌دانستند درصدد برآمدند كه‌ هم‌ تازيان‌ را به‌ عظمت‌ فكري‌ پارسيان‌ و نياكان‌ خويش‌ آگاه‌ كنند و هم‌، هم‌ميهنان‌ خويش‌ را كه‌ كم‌كم‌ داشتند آداب‌ و رسوم‌ پدران‌ را فراموش‌ مي‌كردند- به‌ ياد تمدن‌ و فرهنگ‌ قديم‌ خودشان‌ بيندازند از اين‌ جماعت‌، يكي‌ كه‌ از مردم‌ فيروزآباد فارس‌ بود كه‌ پس‌ از پذيرفتن‌ دين‌ جديد به‌ نام‌ (عبداللّه‌) شناخته‌ شد او در اين‌ كار همت‌ نمود و هر چه‌ مي‌توانست‌ از كتب‌ ايراني‌ و هندي‌ كه‌ به‌ پهلوي‌ در آمده‌ بود، به‌ زبان‌ تازي‌ ترجمه‌ كرد و بدين‌ واسطه‌ هم‌ تمدن‌ قديم‌ ايران‌ را زنده‌ كرد و به‌ يادها انداخت‌ و هم‌ اهميت‌ ايرانيان‌ و مقام‌ آنان‌ را در تمدن‌ عالم‌ به‌ منصه‌ بروز و ظهور نشانيد. و از آنجا بود كه‌ برخلاف‌ دوره‌ي‌ امويان‌ كه‌ در آن‌ اعراب‌ با تعصب‌ شديد به‌ شعر و تاريخ‌ و انساب‌ و آداب‌ خود پاي‌ بند بودند و تحقير و ظلم‌ را نسبت‌ به‌ ايرانيان‌ و روميان‌ به‌ منتهي‌ درجه‌ي‌ شدت‌ خود رسانده‌ بودند، چون‌ در روزگار عباسيان‌ كم‌كم‌ از حالت‌ بدويت‌ و تنگ‌ نظري‌ بيرون‌ آمدند و به‌ شهر نشيني‌ خوگرفتند، دانستند كه‌ غير از شعر و حداء شتر (آوازي‌ كه‌ شتران‌ را بدان‌ رانند) در دنيا علوم‌ ديگري‌ نيز وجود دارد، اين‌ بود كه‌ به‌ اقتباس‌ از علوم‌ و آداب‌ كشورهاي‌ غيرعربي‌ پرداختند و هر كجا در مدارس‌ « حران‌ » و « جندي‌ شاپور » و ديگر حوزه‌هاي‌ علم‌ و دانشمندي‌ و يا صاحب‌ فضيلتي‌ سراغ‌ گرفتند، به‌ دور خود جمع‌ كردند و با صلات‌ و عطاياي‌ بزرگ‌ بنواختند.

در دوره‌ي‌ منصور (136 -158) خليفه‌ عباسي‌ كتابهاي‌ مهم‌ نجوم‌ و هيأت‌ را به‌ عربي‌ ترجمه‌ كردند كه‌ مهمترين‌ آنها يكي‌ المجسطي‌ (Almageste=) بزرگترين‌ يادگار هيأت‌ قديم‌، اثر بطليموس‌ است‌. كتابهاي‌ طب‌ و رياضي‌ در زمان‌ هارون‌ ترجمه‌ شد و دوره‌ي‌ مأمون‌ كتابهاي‌ منطقي‌ و فلسفي‌ به‌ زبان‌ تازي‌ در آمد. اين‌ روشي‌ بود كه‌ در حوزه‌ علمي‌ بغداد بود. اما در شمال‌ ايران‌ ملوك‌ خراسان‌ كه‌ خود نيز سني‌ و مطيع‌ خلفا بودند - و يا به‌ ظاهر اطاعت‌ مي‌نمودند. براي‌ اقتداء از خليفگان‌ عباسي‌ يا به‌ سبب‌ هم‌ چشمي‌ با آنها، حكيمان‌ و عالمان‌ بزرگ‌ را به‌ دربار خود دعوت‌ كردند و در بزرگداشت‌ آنان‌ از هيچ‌ چيز فروگذار نشدند و تا حدي‌ كه‌ توانستند دوره‌ي‌ درخشان‌ ساسانيان‌ را از نو تجديد كردند. يكي‌ از كارهاي‌ مهم‌ آنان‌ اين‌ بود كه‌ به‌ دستور آنها برخي‌ كتابهاي‌ مهم‌ تازي‌ به‌ فارسي‌ درآمد- در اين‌ دوره‌ تفسير طبري‌ و تاريخ‌ طبري‌ را ابولفضل‌ بلعمي‌ وزير دانشمند اين‌ دودمان‌ و جمعي‌ ديگر از فاضلان‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كردند و كساني‌ كه‌ اين‌ دو كتاب‌ را - ولو به‌ جمال‌ - خوانده‌ باشند، خدمت‌ سامانيان‌ را به‌ زبان‌ پارسي‌ در مي‌يابند اما به‌ واقع‌ بزرگترين‌ خدمات‌ سامانيان‌ به‌ ايران‌، بل‌ به‌ تمدن‌ جهان‌، اين‌ بود كه‌ ابن‌سينا و ابوريحان‌بيروني‌ و محمدبن‌زكرياي‌رازي‌ را تربيت‌ كردند.

بزرگان‌ و اميران‌ ساماني‌ به‌ هنر پروري‌ و جمع‌ كردن‌ شاعران‌ بزرگ‌ و نويسندگان‌ و عالمان‌ و حكيمان‌ عالي‌مقدار به‌ دربار خود همت‌ كردند. و شاعران‌ بزرگي‌ از قبيل‌، رودكي‌ (در گذشته‌ 329 ه) و شهيد بلخي‌ (در گذشته‌ 325 ه) و دانشمنداني‌ همچون‌ محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ و ابوريحان‌ بيروني‌ و ابوعلي‌بن‌سينا را به‌ دربار خود خواندند و آنها را گرامي‌ داشتند.

جالينوس‌ العرب‌!