تبليغاتX
مهدیس

همايش پيام آوران صلح و دوستي

          

با همت خانه هنرمندان ايراننخستين همايش پيام آوران صلح و دوستي برگزار مي شود.

 

پيام آوران صلح و دوستي با حمايت متوليان گردشگري ، فرهنگي ، ورزشي و هنري کشور براي نخستين بار ، پيام صلح و دوستي ايران و ايرانيان را به 131 کشور جهان خواهد برد.اين طرح ملي  با فرارسيدن بهار 86 وارد فاز اصلي خود شده است و اين گروه با    فرا هم آوردن مقدمات کار آماده مي شود تا سفر 18 ماهه خود را براي آشنا کردن مردم جهان با هويت فرهنگي و معنوي ايرانيان آغاز کنند.


 بهروز شليله متولي و
مجري، در خصوص وضعيت فعلي اين طرح مي گويد : " کار اصلي ما با فرا رسيدن سال 86 آغاز شده است . در حال فراهم کردن ملزومات سفر و رفع موانع طبيعي آن هستيم تا در نهايت اين سفر را در نيمه اول سال آغاز کنيم . به همين منظور و جهت آشنايي هر چه بيشتر  با اين طرح ملي ، قرار است روز 22 ارديبهشت ماه درخانه هنرمندان ايران همايشي را با حضورانديشمندان ، جامعه فرهنگي ، هنري ، ورزشي و صاحبان و مديران صنايع و نمايندگان رسانه هاي گروهي  برگزار کنيم تا ضرورت حضور و حمايت از اين  طرح ملي براي همگان روشن شود.


 همچنين در همين راستا کليه علاقه مندان مي توانند با مراجعه به پايگاه اطلاع رساني پيام آوران صلح و دوستي با اعلام پيام خود به جمع حاميان اين طرح ملي بپيوندند .


 کاوه صرافان
مدير روابط عمومي پيام آوران صلح و دوستي مي گويد :" ما در سايت شروع به جذب حمايت کرده ايم، اين اعضا در حقيقت حاميان معنوي ما در اين راه هستند و با حمايتشان به اين حرکت ملي غنا بخشيده  و بدينوسيله مي توانند در اين اقدام و طرح ملي جايگاه ويژه اي داشته باشند. علاقه مندان مي توانند  به سايت : www.payamnetwork.com/jahangard

مراجعه کنند و به خانواده پيام آوران صلح و دوستي بپيوندند."

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:36  توسط علیرضا ابراهیمی  | 
 نقد نگرشِ انسان شناسان معاصر به جايگاه انسان در گيتي

(با توجه به يافته هاي فيزيكي و نجومي درباره گستره كيهان)
رحيم قرباني - دانشجوي ارشد فلسفه اسلامي

چكيده:
 
نوشته حاضر در صدد تبييني نقادانه از نگرش دانشمندانِ غربي در باب جايگاه انسان در هندسه گيتي, و تحليل هاي به ظاهر عرفانيِ انسان شناسان معاصر است. آنچه در اين راستا مي خوانيم عبارت است از:
مقدمه كه در آن دو نكته اساسي درباره پشتوانه هاي جهان شناختي و اعتقاديِ دوام نظريه "زمين مركزي", و ورودِ همين نگرش به عالم اسلام, مطرح شده است. و با اين پيش زمينه عيني, مسايل زير مورد بررسي قرار مي گيرد:
نفوذِ نظريه زمين مركزي در انديشه هاي ديني و عرفاني, نگرش ها و تحليل هاي انسان شناسان معاصر, نگرش عرفاي اسلامي درباره كرامت نوع انساني.
 
واژگان كليدي:
انسان مركزي, كرامت انسان, نوع انسان, انسان آمريكايي و اروپايي, زمين مركزي.
 
مقدمه: پشتوانه هاي جهان شناختي و اعتقاديِ دوام نظريه "زمين مركزي"
 
مهم‏ترين انگيزهْ باستان ‏نشينان در رويكرد به نظريه "زمين مركزيِ" بطليموس, علاوه بر موارد گوناگون علمي, رياضي, و طبيعي, پشتوانهْ اعتقاديِ ‏قائلان آن بود. و در حقيقت, عمده ترين عامل دوامِ اين نظريه در عرصه علم و دين همين پشتوانه هاي اعتقادي آنان بوده است؛ زيرا باستاني ها اعتقادي راسخ به خدايان داشتند و انسان در حالت كلي، تنها مخلوقي بود كه به خاطر مزاياي‏ موجود در خلقتش، يگانه مخلوقِ برتر به شمار مي‏رفت. و بعد از ورودِ علوم هلني به حيطه علمي مسلمانان, عقايد درون دينيِ آنها اين نظريه را مورد تاييد و تقويت قرار داد. (قرباني, 1383, ص29 به بعد.)
 
شايد ريشه هاي اساسي "اومانيزم" در تمدنِ كنونيِ مغرب زمين نيز همين پندارِ يونانيان درباره جايگاهِ منحصر و بي بديل انسان در گيتي بوده باشد؛ همانگونه كه سيستم "اتوپيا" و "آرمانشهرِ حكماي" افلاطوني, ريشه فكري همه‏ حيوانيت ‏گرايي و لذت پنداري دنياي امروز گشته است.
 
اينكه يونانيان انسان را در مركز عالم مي ديدند، در عقايد الهي آميخته‏ با خرافات و جهالت آنها تبلور يافته است؛ به گفته ويل دورانت كه موقعيت يونانيان را ترسيم كرده است:  "مومنان از ديرباز ، آنجا ( وسط قله ‌هاي دوگانه كوه "پارناسوس" ) مي‏رفتند تا از بادهايي كه ميان دره ‌ها مي‏وزد، يا گازهايي كه از نهاد زمين‏ برمي‏خيزد آواز و اراده خدايان را بشنوند. سنگ بزرگي كه كنار مخرج گازهاي زمين قرار داشت به نظر يونانيان مركز يونان و نافِ عالم بود." (دورانت, 1367, ج2، ص125.)
 
اين تفكر از يونان به مغرب زمين راه يافت و بطليموس (90-168م ) در سده دوم ميلادي بر پايه همين تفكرات بود كه كتاب احكام را به نگارش درآورد. علم احكام نجوم، علمي است‏ كه بر پايه اين تفكر بنا شده است: "انسان در اين عالم، يگانه‏ موجودِ مخلوقي است كه هر چيزي غير از او، فقط به خاطر ذي ‏نفع بودن نوع او خلق شده است، و اجرام سماوي در زندگي‏انسان خاك نشين، نقش بسزايي دارند. اين اجرام از آن رو در سرنوشت او نقش دارند كه نيك‏بختي و بدبختي او در گروِ پديدارهاي آنهاست. پس انساني كه در مركز عالم مسكن گزيده، لازم است همه موقعيت ها و وقايع اجرام آسماني را بررسي و مطالعه كند تا از اين رهگذر، به سوي خوش بختي و نيك ‏انجامي راه يابد، نه بدبختي."
 
عبارت بطليموس در كلمهْ ‏اول از "ثمره در احكام نجوم"، بهترين گواه بر اين تدبير است كه‏ نوشت: "علم النجوم منك و منها" (خواجه نصير الدين طوسي, 1378، ص 3.) يعني اساس علم نجوم در وهله اول، از جانب تو "نوع انساني" و در وهله دوم، از جانب اجرام آسماني و افلاك است.
 
-   ورودِ زمين مركزي با پشتوانه انسان شناسانه, به عالم اسلام:
 
اين انديشه به همان شكل كه در يونان مطرح بود در دوره اسلامي نيز پي گيري شد, و البته بسيار محكم تر از يونان مورد تاكيد و تاييد قرار گرفت؛ چرا كه پشتوانه هاي فكري و عقيدتي در ميان مسلمانان اين نوع طرز تفكر نسبت به انسان را تقويت مي كرد, و آن عبارت بود از:
 
آموزه هاي ديني مبني بر كرامتِ بي بديلِ انسان در ميان مخلوقات
 
در اين ميان, آموزه هايي از اين دست كه در متونِ ديني مسلمانان موج مي زد, به طور ناخودآگاه, به ياري نظريه زمين مركزي آمدند, و از طرفي همان نظريه به جهت تاييد و تثبيتِ چنين آموزه هايي, مورد توجه قرار گرفت؛ يعني ظاهرا, آموزه هاي ديني, زمين مركزي را تاييد مي كردند, و به همين ترتيب زمين مركزي نيز آموزه هاي ديني را تاييد مي كرد.
آموزه هايي از قبيل اينكه:
- انسان در ميان مخلوقات برترين موجود است؛
- همه عالم به طورِ ذاتي, به خاطر ذي نفع بودنِ اين انسان خلق شدو است؛
- به دليل قرار كرفتن انسان در روي زمين, همه عالم و هر آنچه در آن است به او متوجه است.
- از اين رو گرديدنِ اين همه از هستي, علي رغمِ بزرگ بودنش از وجودِ ريز و غير قابل مقايسه انسان با ساير موجودات, امري موجه, حقيقي, و طبيعي خواهد بود؛
به همين جهت است كه ملاحظه مي شود, بيشتر دانشمندان اسلامي, در غالب موارد از شرح و تفسير متون ديني, معارف و حقايقِ قرآني و رواييِ موجود در اين متون درباره زمين, آسمان, سايرِ موجودات, و آسمان ها, و... را با همان سيستمِ زمين مركزي, تفسير, توجيه, و تبيين كرده اند. و در همين راستاست كه مشاهده مي شود چه لاطائلاتي به هم بافته اند تا اينكه مثلا معراج حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم, و عبور آن حضرت از ثخن افلاك و ماده اثيري را توجيه كنند. (نظير آنچه كه حكيم سبزواري در تعليقات اسفار اربعه ملا صدرا ذكر كرده است: صدرالدين الشيرازي, 1379ق, ج9, ص48 به بعد, تعليقه1. و آنچه كه علامه مجلسي در بحار الانوار گفته است: مجلسي, 1404ق ج18, ص284 به بعد. و ج56, ص159 و بعد.)
 
نفوذِ نظريه زمين مركزي در انديشه هاي ديني و عرفاني
 
- مكاشفه و گفتار دانته بر اساس تفكر زمين مركزي: در ميان عرفاي شهودي مسلكِ غرب, دانته از جمله كساني است كه با نگرشي ويژه به مسئله گردش كائنات نگاه كرده است. همانگونه كه او در نقلِ مكاشفات عرفاني اش ذكر كرده است. اين نگرش در پيش فرض هاي نادرستِ ستاره شناختيِ او درباره عالم افلاك و اجرام آسماني ريشه دارد. دانته كه در شهرتِ عرفاني و مكاشفاتِ عرفانيِ او عالمگير است, با چنين پيش زمينه فكري به مكاشفه اي كاملا مخالف با حقيقتِ هستي, دست يازيده است؛ او در مكاشفه معنوي و عرفانيِ "كمدي الهي" يكي از مكاشفاتش مبني بر اين نظريه را اينگونه بيان مي كند: "... ميل و اراده ام چون چرخي كه با حركتي يكسان به حركت افتاده, با عشقي كه خورشيد و ستارگان را به گردش وا مي دارد, تنظيم شده بود. ... " (دانته آليگري, آبان1380, ص2474.)
مكاشفه دانته با بياني كه ذكر كرده است, به طور حتم, از لحاظ محتوا غلط است؛ اما شايد حقيقتي كه او مشاهده كرده است مطلبي شبيه به بسطِ وجود, تجردِ نفس, و... بوده باشد, كه او به خاطرِ داشتنِ پيش زمينه فكري از گردشِ افلاك با نگرشِ بطليموسي, آن حقيقت را به بيانِ مذكور گفته است. از لحاظ مباني عرفاني هر پيش زمينه فكري و معلوماتِ شخصي, در خودِ مكاشفه (يعني نحوه مشاهده كردنِ حقايق), فهمِ پس از مشاهده (يعني برداشتي كه مشاهده كننده, پس از ديدنِ حقيقت ديده شده, خواهد كرد), و بيانِ مكاشفه با زبانِ خود مشاهده كننده, تاثيرِ بسزايي دارد. (قيصري, 1375, ص345 به بعد.)
به هر حال, اين نگرش در متون علمي و تفسيري اهل اسلام به طور گسترده نمود يافته است, به گونه اي كه بيشترِ دانشمندان اسلامي به توجيه و تشريحِ كرامت و جايگاه انسان در ميان كاينات, پرداخته اند؛ و در اين تلاشِ علمي هم و غمِ آنها تبيينِ اين مسئله با سيستمِ زمين مركزي بوده, و در توجيهِ آن سيستم از هيچ كوششي دريغ نكرده اند.
- نگرش انسان شناختيِ شعراي اسلامي به نظريه زمين مركزي:
اين روند فكري در ميان مسلمانان نيز به گونه ديگر با شباهتي نزديك به مكاشفه دانته تحقق يافته, تا جايي كه حتي در ادبياتِ عرفاني, حماسي, عقيدتي, و ساير سيستم هاي نوشتاري در ميان مسلمانان ريشه انداخته است, به طوري كه آثار ادبي شعراي مسلمان مالامال از اين روند فكري است. و در حقيقت, عرفاي اسلامي بسي گسترده تر از عرفاي غربي به اين نظريه توجه داشته اند. به طور مثال, سعدي در بخشي از مواعظ خود, اينگونه ‌ به اين نظريه اشاره كرده است:
زمين لگد خورد از گاو و خر به علت آن                كه ساكن است نه مانند آسمان دوار.
عبيد زاكاني نيز مي گويد:
يا رب, به كام و راي تو باد مدار چرخ                  چندانكه گِرد مركز خاكي, مدار اوست.
هاتف غيب, شاعر و عارفِ اصفهاني را نيز مي بينيم كه غايت خلقت را اينگونه توصيف مي كند: گر به اقليم عشق رو آري                                   همه آفاق گلستان بيني
           به همه اهل آن زمين به مراد                               گردش دور آسمان بيني.          
آنگاه خاقاني را مي بينيم كه مي گويد:
از رمز در گذر كه زمين چون جزيره اي است              گردون به گِرد او چو محيط است در هوا.
حماسي سراي ايران زمين نيز اين انديشه را اينگونه به نظم آورده است:
همي بر شد آتش فرود آمد آب                           همي گشت گرد زمين آفتاب.
سخنگوي پرندگان, عطارِ نيشابور هم چنين سروده است:
عقل كار افتاده جان دل داده ز اوست                  آسمان گردان, زمين استاده ز اوست.
نظامي گنجوي نيز كه از طلايه دارانِ وادي معرفتِ ناب و انديشه هاي ظريفِ عرفاني است, در پيِ انديشه عرفي و نظريه معروف درباره سيستم حركتيِ آسمان به دور زمين, و در پرسش و پاسخي زيبا و رسا, فلسفه چرخش افلاك به دور كره خاكي را بيان كرده است:
خبر داري كه سياحانِ افلاك                     چرا گردند گرد مركز خاك؟
در اين محرابگه معبودشان كيست؟       و از اين آمد شدن مقصودشان چيست؟
چه مي خواهند از اين محمل كشيدن؟          چه مي جويند از اين منزل بريدن؟
چرا اين ثابت است آن منقلب نام؟               كه گفت اين را بجنب آن را بيارام؟
... كه خود جوابِ اين پرسش ها را به عنوان حكمتِ خلقت ذكر كرده است.
همچنين او خداي خود را به خاطر گردشِ بطليموسيِ عالم چنين مي ستايد:
فلك را كرده گردان بر سر خاك                         زمين را كرده گردشگاه افلاك.
و نيز همو گويد: اين شكل كري نه در زمين است            هر خط كه به گرد او چتين است.
مولوي نيز در همين راستا اينگونه سروده است:
خبر داري كه سياحان افلاك                            چرا گردند گرد مركز خاك؟
اگر چرخ وجود من از اين گردش فرو ماند   بگرداند مرا آن كس كه گردون را بگرداند.   
محتشم كاشاني نيز اين سروده را به يادگار گذاشته است:
كاش آن زمان كه اين حركت كردِ آسمان             سيماب وار گوي زمين بي سكون شدي.
سنايي غزنوي هم اينگونه گفته است:
از براي اينكه ماه و آفتابت چاكرند                مي طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمين.
و صدها بيت شعرِ سروده شده توسطِ شعراي نامدار در ميان مسلمانان و جهانيان, در اين رديف كه ذكرِ آنها خود مجموعه اي بس دراز به خود اختصاص مي دهند.
نگرش و تحليل انسان شناسان معاصر
- نظريات برخي از دانشمندان غربي درباره كرامت انساني و تفكرِ انسان مركزي:
 تفكرِ گردشِ افلاك و ما فيها به دور زمين با اين مبنا كه‏ افلاك در حقيقت به دورِ نوع انسان مي‏گردند، در حالت عمومي، تفكري است كه برخي از  دانشمندان غربي هم متوجهِ آن شده و در لابه‏لاي مباحث‏ِ علمي بدان اشاره كرده‏اند, كه تصريحِ بعضي از آنها به اين ترتيب است:
- ادوارد آرتور برت در تشريح نظريهْ "زمين مركزي" و "انسان مركزي" و بيان فرق علوم قرون ميانه با علوم جديد، چنين مي‏نويسد: "در فكر غالب قرون وسطايي، آدمي موجودي‏است كه در مجموعه خلقت شأني دارد بسي خطير تر و سبب ‏ساز تر از طبيعتِ بي‏جان، در حالي كه در نزد غالب‏ِ متفكرانِ جديد، طبيعت مستقل‏تر، سبب ‏ساز تر و ثابت‏تر از انسان است. حال، خوب است اين تقابل را كمي بيشتر بشكافيم. در نزد قرون وسطاييان، انسان به تمام معنا مركز عالم‏ بود و تمام نشئهْ طبيعت بر آن ساخته شده بود، تا خدمت گزارِ انسان و مقصد ابدي او باشد. هم فلسفه يونان و هم كلام‏ِ يهودي - مسيحي ( و حتي بخشي از علوم و متون اسلامي )، كه‏در قرون وسطا با يكديگر مزج و اتحاد يافتند، هر دو در توليد و تحكيم آن نگرش هم داستان بودند. نشانِ واضحِ جهان‏بيني‏ِ اين عصر آن بود كه همه ايمان راسخ داشتند كه از آدمي و اميدها و آرمان‏هايش، چيزي مهم‏تر و خطير تر در عالم نيست، بلكه‏ آدمي است كه همه كاره عالم است. همين نگرش بود كه در باطنِ فيزيك قرون وسطا قرار داشت... اين هم از مقبولات و مسلّمات بود كه زمين- يعني مقام‏خاكي و عنصري آدمي- در مركز افلاك قرار دارد. به استثناي‏چند متفكر شجاع و اندك در اينجا و آنجا، هيچ‏كس ديگر اصلا به اين فكر نيافتاد كه آيا مرجع نجومي ديگري هم مي‏توان‏ برگرفت، يا نه. زمين را شيئي عظيم، سخت و ساكن و آسمان پر ستاره را كره‏اي شفّاف و سبك مي‏انگاشتند كه به رواني در فاصله‌اي نه چندان دور، گردِ زمين مي‏گردد... . همه جهان، در چشم گذشتگان مكاني بود كوچك و متناهي و همين جهان‏ متناهي خانه بشر بود. آدمي در مركز اين عالم قرار داشت ونشئه طبيعت، خادم و مسخر منافع او بود. ..." ( آرتور برت، 1369، ص 11-8.)
همانگونه كه از گفته آرتور برت روشن است, او چنين نگرشي نسبت به جايگاه انسان در مجموعه خلقت را قبول ندارد.
- ويل دورانت نيز اين پشتوانه فكري درباره زمين مركزي‏ (يعني انسان مركزي به عنوان اساسي فكري و اعتقادي براي زمين مركزي )را تقويت كرده، چنين مي‏نويسد: "منجّمان مسيحي قرن ‏سيزدهم معتقد بودند كه سيارات به دور زمين مي‏چرخند، ثوابت ‏در يك گنبد بلورين محصور است، در مركز و عالي‏ترين نقطه جهان آفرينش، همان آدمي قرار داشت كه عالمان الهي او را كرمِ زبوني توصيف مي‏كردند آلوده به گناه و اكثراً محكوم به‏آتش دوزخ..." (دورانت, همان, ج4, بخش دوم, 1324.)
شايد عبارت اخير در مقام كنايه و محكوم كردن عالمان‏ الهيِ كليسا بوده، درصدد بيانِ اين باشد كه انسان "اشرف مخلوقات" و "كامل‏ترين موجودات" در روي زمين است نه همچون كرمي زبون و فرومايه, چنانكه عالمانِ مسيحي توصيف مي كردند. و از اين رو زمين, مركز عالم است و همه گرد او مي‏چرخند؛ يعني پايه هاي فكري- اعتقادي منجمانِ مسيحي, علي رغمِ انديشه هاي تحقيرآميزِ عالمان شان نسبت به انسان, مبني بر شرافت و كرامت نوعِ انساني بود كه آنها را در حمايت از سيستم زمين مركزي, قوتِ قلب اعطا مي كرد.
- تعبيرِ گمپرتس در باره عدمِ مقبوليتِ خورشيد مركزي در زمانِ آريستارخوس, نيز قابل توجه است كه مي نويسد: "نيروي حقيقيِ نظريه مركزيتِ زمين, صرفِ نظر از پيوستگيِ آن با معتقداتِ ديني و سنتي, در اين بود كه نظريه مخالفِ آن به قولِ پاول تانري با اينكه از ديدگاهِ مكانيك و فيزيك پيشرفتي خارق العاده به حساب مي آمد, از ديدگاهِ هندسي, يعني يگانه ديدگاهِ علم قديم در موردِ ستاره شناسي, هيچ فايده واقعي در بر نداشت." (گمپرتس, 1375, ج3, ص1453.)
اين متفكر, يكي از رازهاي مهمِ تداوم نظريه زمين مركزي را در تنيده شدنِ آن با معتقدات ديني مي داند. اين نگرش امروزه نيز مورد پذيرش برخي از تحليل گران است.
- هلزي هال نيز در مقامِ ترسيمِ چگونگيِ مخالفتِ مردم در زمانِ يونان با نظريه خورشيد مركزي اينگونه مي نويسد: "احتمالا چنين نظري (خورشيد مركزيِ آريستارخوس) با مخالفت مردمِ عاديِ متعصب و معتقد به انسان مركزي روبرو بوده است." (هلزي هال, 1363, ص99.)
اين انسان مركزي همان ركنِ مقبوليت زمين مركزي است.
- آلبر ژاكار متكلمِ زبردستِ غربي در موردِ پرسش از پشتوانه و پيش فرضِ كليسا براي محاكمه گاليله مي گويد: "اين كارِ كليسا دلايلِ ستاره شناسي نداشت بلكه مستند به دلايلِ دين پژوهان و ماوراي طبيعيون بود, به اين دليل كه خدا در جسمِ شخصِ عيسي مسيح به زمين آمده است .. آفريدگار, فرزندِ خود را به قلب كايناتِ مادي مي فرستد. مسلما او را به هر سياره بي اهميتِ معمولي نمي فرستاد. بنابراين امكان نداشت پذيرفته شود كه مسيح, پسر خدا, به جايي جز مركزِ كاينات آمده باشد..." (ژاكار و لاكارير, 1380, ص16.)              
- اين روندِ فكري هم اكنون نيز در پيشرفته ترين دوره تاريخِ بني آدم به طرز مرموزي حكم مي راند؛ ژاك لاكارير درباره اين روند از تفكرِ كرامت ويژه انسان و فرزندانِ آدم, چنين مي گويد: "اكنون مغزِ انسان مي تواند كاملا بفهمد و بپذيرد كه انسان در مركز كهكشانِ خود نيست و در حومه دور و گمنامي از كاينات ساكن است, اما قلبِ انسان هميشه دشوار به اين فكر خو مي گيرد و همچنان به خلافِ آن اميد دارد... خود را در مركزِ جهان پنداشتن يا ميدان بدان داشتن, معنايش اين است كه خود را مركزِ آفرينش مي پنداريم يا مي خواهيم كه چنين باشد؛ داشتنِ اين احساس- حتي اين يقين- است كه روي سياره اي يگانه و برتر, از ديد خدا, زندگي مي كنيم زيرا اين سياره اختصاصا براي ما آفريده شده است." (ژاكار و لاكارير, همان, ص 136 و بعد.) 
البته بايد توجه داشت كه زمين و انسان‌ روي آن, آن گونه كه لاكارير ذكر مي كند, در حومه دور و گمنامي از كائنات, ساكن نيست؛ بلكه به طورِ سرگردان, در يك سيستم واره پيچيده اي از حركاتِ نامنظم در فضاي بي كران به دور مركزي ناپيدا و نامعلوم مي گردد. و همين مسئله سوال اصليِ اين سلسله از جهان پژوهي هاست كه بايد آن را كاويده و پاسخي معقول براي آن يافت, اما آنچه به نظر مي رسد اينكه انكار وجودِ مركز براي كيهان مادي بدون كوچك ترين تحقيق و بررسي (عقلي, هندسي- رياضي, فيزيكي, و فضايي) به جهالت بيشتر شبيه است تا بحث علمي؛ بدين جهت كه نظرياتِ دانشمندان در اين باره مختلف است, و ادله قابل توجهي بر اثبات مركز داشتن كيهان وجود دارد كه نمي توان به راحتي از كنار آنها گذشت؛ بعلاوه, اين مبنا و نگرش, در ميان مسلمانان نيز مطرح بوده و از جانب متون ديني مورد تاييد بوده است, كه اين سياره با ساكنانِ ويژه انساني خود, داراي ارزش بي بديل است. البته اين رويكرد از سوي مسلمانان بيشتر بر پايه پيش فرض هاي خودِ آنان است تا متون ديني؛ چرا كه متون ديني اسلام مسئله تعدد عوالم و موجودات ديگري در رديف انسان نيز سخن گفته و ارزشِ يگانه موهومي براي انسان را مورد ترديد قرار داده است. به هر حال كرامت نوع انساني در ميان عرفاي اسلامي نيز به گونه اي مطرح بوده است كه به برخي از آنها اشاره مي شود.
نگرش عرفاي اسلامي درباره كرامت نوع انساني
- سخن محيي الدين بن عربي درباره مركزيتِ انسان براي كائنات:
محيي الدين بن عربي (560-638ق, مقارن با 1165-1240م.) مركزيت انسان را با يك رويكرد و بيانِ عرفاني تصريح و تاكيد كرده است, كه فقط بر اساسِ يافته هاي معرفتي قابل توجيه است: "تحقيقِ دقيق عرفاني شاهد است به دوران فلكِ هستي – از لحاظ ظهور كمالاتِ خداوندي – به دور نقطه دايره هستي؛ نقطه اي كه در راس خط قائمِ الف يگانگيِ حق تعالي قرار گرفته, در اوليتِ به وجود آمدنش, از هر موجودي جدا بود. ... منتهاي گرديدن و منقلب شدنِ اين نقطه – كه در حقيقت ام الكتابِ عالم هاي سه گانه جبروت, ملكوت, و ملك است – نقطه مركزي استواييِ هستي است. و اين نقطه استوايي هم وسطيتِ مخصوص به انسان است؛ انساني كه با نقطه سويداي قلبش نسخه جامعي از همه عالم هاي ممكن است ..." (ابن العربي, 1408ق, ص398 و بعد.)
براساس مباني عرفانِ محيي الدين بن عربي, گردشِ امورات هستي در دستِ قدرت خداوندي است, و محوريتِ اين گردش بر نقطه مركزيِ كمالاتِ ظاهر شده از خداوند است كه او را انسان كامل مي گويند. از اين رو تحقيق دقيقِ عرفاني مزبور, مضمونِ مشاهدات و مكاشفاتِ عرفاني خودِ محيي الدين است كه ذكر كرده است, و الا براساسِ مباني دين شناختيِ درون ديني, چنين نگرشي قابل تامل است و به راحتي مورد قبول واقع نمي شود.(رحيم قرباني, مهر 1384, ص113به بعد.)
- سخن ِملاصدرا در موردِ كرامت انساني و جايگاه نوع انساني در مجموعه خلقت:
ملاصدرا نيز درباره ذي نفع بودن و جايگاهِ باكرامتِ انسان در مجموعه خلقت اينچنين نوشته است: "فصل چهارده در عنايتِ حق تعالي در خلق كردنِ زمين و آن چه در اوست؛ تا اين كه انسان از آن نفع ببرد؛ خداوندِ منزه فرمود: "هر آنچه در روي زمين است براي شما خلق كرد".
سپس نظاره كن به منفعت هاي آن: از جمله آن منافع فراش و مهاد بودنِ زمين است, تا اين كه تو به آن آرامش داشته, بخوابي؛ و بساط بودنش است تا اين كه بر روي آن سلوك كني, همانگونه كه خدا فرمود: "زمين را بستر براي شما قرار داد" ونيز فرمود: "و خدا زمين را براي شما بستري قرار داد تا در آن راه هاي گشاده اي را بپيمائيد" ؛ و از ضرورياتِ افتراش اين نيست كه سطحِ مستوي باشد بلكه اگر كره هم داراي جرمِ بزرگي باشد افتراش بر روي آن نيز آسان خواهد بود؛ بلكه هنگامي افتراش و راه رفتن بر روي آن تمام (صحيح و طبيعي) نخواهد بود كه زمين ساكن نباشد؛ ولي با ساكن بودنش در جايگاهِ طبيعيش تمام خواهد بود, كه آن هم وسطِ فلك ها است, و به اين اشاره مي كند با فرموده اش كه بيان نمود: "خداست آن كه زمين را براي شما پايگاه (قرارگاه) قرار داد "زيرا اشيايِ سنگين براساسِ طبيعتشان به پائين ميل مي كنند همانگونه كه اشيايِ سبك به بالا مي روند, و بالا از همه سو طرفِ آسمان است و پائين نيز به سمتِ مركز است (زميني كه در مركزِ همه عالم قرار دارد)." (صدرالدين الشيرازي, 1379ق, ج7, ص134 و 135.)
- گفتار و نظريه علامه مجلسي و فخر رازي درباره كرامت بني آدم:
علامه مجلسي در توضيح و تفسيرِ آيه كرامت, "و لقد كرمنا بني آدم ... " (اسراء/70) مطلبي را از فخر رازي نقل و شرح كرده است, به اين ترتيب كه مي نويسد: "فخر رازي گفته است كه انسان جوهري مركب از بدن و نفس (روح) است؛ نفس انساني با شرافت ترين موجودِ نفساني از ميان نفس هاي عالم پايين است؛ زيرا كه نفس گياهي داراي سه نيروي اصلي است: كسب غذا, رشد, و توليد؛ و نفس حيواني, علاوه بر اين سه نيرو, دو نيروي ديگري مخصوص به خود دارد: حس كننده, و حركت دهنده اختياري؛ و نفس انساني, فراتر از آنها, نيروي ديگري منحصر به خود دارد: نيروي عقل كه حقيقت موجودات را همانگونه كه هستند, درك مي كند؛ اين همان نيرويي است كه نور الهي در آن تجلي كرده, شعاع كبرياي خداوندي در آن نور افشاني نموده است؛ نيرويي كه تواناييِ شناسايي و اطلاع از اسرار عالم خلق و امر را دارا بوده, به همه مخلوقات - اعم از مادي و غير مادي – احاطه دارد. اين نيرو از سنخ آسماني است. ... پس روشن شد كه نفس انساني با شرافت ترين نفس در ميان نفس هاي اين عالم است. و اما اينكه بدنِ انساني با شرافت ترين جسم از ميان اجسام عالم است, مفسران, نظرات گوناگوني ارايه كرده اند:
1- ميمون بن مهران از ابن عباس درباره آيه مورد بحث روايت كرده است, همه موجودات مستقيما با دهانشان غذا مي خورند در حالي كه انسان به كمكِ دستانش مي خورد...
2- ضحاك گفته است, شرافت و برتري انسان به نيروي نطق (نيروي عقل) و تشخيصِ مسايل... .
3- عطاء كه از متكلمينِ قديمي است, گفته است اين شرافت به خاطر بلند قامتي انسان است... .
4- يمان نيز گفته است به جهتِ زيباييِ صورت انسان است, همانگونه كه خداوند فرموده است: "و صوركم فاحسن صوركم"(غافر/64) ... .
5- برخي نيز اينگونه علت آورده اند كه انسان تنها موجودي است كه خداوند به او نعمت نوشتن عطا كرده است... .
6- اينكه اجسامِ عالم يا بسيط اند, يا مركب؛ و بسايط كه عبارتند از: زمين, آب, هوا, و آتش, همه و همه در مسير استفاده و انتفاعِ انسان هستند. و هر كدام از آنها كه در قرآن شده است, به نوعي در نسبت با ذي نفع بودن انسان ذكر شده, و نوعِ منافع آنها به انسان مورد توجه و تذكر قرار گرفته است... پس اين عالم مانندِ خانه آماده شده اي است كه براي استفاده و سود بردنِ انسان فراهم شده است, و او نيز مثل رييس و پادشاهي بر اين مملكت است.
7- مخلوقات به چهار دسته تقسيم مي شوند: موجوداتي كه نيرو عقل دارند, اما خالي از نيروي شهوت اند ( ملايكه), و بر عكس, موجوداتي كه نيروي شهوت دارند و خالي از نيروي عقل اند (حيوانات), موجوداتي كه هيچ يك از اين نيروها در آنها نيست (گياهان و غير جانداران), و موجوداتي كه هر دو قسم از اين نيروها در وجودشان موجود است (انسان ها)؛ انسان از اين رو كه داراي هر دو نيرو است, مسلما از هر دو نوع موجوداتِ قسمِ دوم (حيوانات) و سوم (گياهان و غير جانداران), با فضيلت تر و با شرافت تر است؛ اما اينكه از ملايكه نيز برتر باشد يا نه؟ بحثِ ديگري است ( كه در اينجا مطرح نشده است).
8- موجود از سه حال خارج نيست, يا هم ازلي است و هم ابدي, كه آن فقط خداست؛ يا هيچ يك از اين خصوصيت را ندارد, و آن عالمِ دنيا و ما فيها است؛ و يا ازلي نيست و فقط ابدي مي باشد, و آن انسان و ملايكه است؛ (و قسمي كه نه ازلي و نه ابدي باشد ممتنع است)؛ بديهي است كه در رده پايين تر از خداوند, قسم سوم از دو قسم ديگر (قسم دوم و قسم ممتنع) اشرف و افضل است؛ و اين مسئله اقتضا دارد كه انسان از همه مخلوقات باشرافت تر و برتر باشد.
9- عالمِ بالا برتر از عالم پايين است؛ و روح انساني از موجودات برتر و علوي (عالم بالا) است؛ و از ميانِ موجودات عالمِ پايين فقط انسان است كه داراي روح انساني است؛ پس از ميان همه موجودات عالمِ پايين انسان است كه برتر و با شرافت تر است.
10- خداوند متعال عالي ترين و كامل ترين موجود است؛ از بين مخلوقات, هر موجودي به خدا نزديك تر باشد, برترين مخلوق است؛ و از ميان همه موجودات فقط انسان است كه به خدا نزديك تر است, از اين رو انسان با شرافت ترين و برترين موجود از ميان مخلوقات است... .
11- برخي گفته اند, معني كرامت انسان اين است كه: چون كه خدا همه مخلوقات را با واسطه "كن فيكون" خلق كرده, و انسان را با دستانِ خودش خلق كرده است, سزاوار ترين مخلوق به مقامِ برتر و منسبِ با شرافت ترين موجود, انسان است... ." (مجلسي, همان, ج57, ص271.)
- گفتارِ علامه طباطبايي, در مورد پيش فرضِ فلاسفه گذشته اسلامي درباره غايت بودنِ انسان بر كائنات:
             علامه طباطبايي در توجيه و تبيينِ برهاني در ردِ "حسِ ماديِ ششم" از سوي ملا صدرا در كتاب اسفار اربعه, پيش فرضِ دانشمندان و فلاسفه بزرگِ قديم(مشائين)درباره جايگاهِ ويژه و با كرامتِ انسان در خلقت را مطرح كرده و آن را مورد نقد و ترديد قرار مي دهد: "شكي در درستيِ برهانِ مذكور نيست, اما بايد توجه داشت كه ماده هاي مقدماتِ آن موردِ بحث و بررسي است, زيرا بخشي از آنها اصلِ موضوع براي قدما بود كه از طبيعيات گرفته بودند؛ و آن عبارت است از اين كه انسان كامل ترينِ حيوانات- يعني مركباتِ عنصريِ داراي حيات- است؛ برهان مذكور هنگامي تمام و نتيجه بخش خواهد بود كه اين مقدمه ثابت و تثبيت شود؛ از اين رو اين گونه توضيح مي دهيم: بزرگاني از ميانِ حكماي گذشته, بحث در ترتيبِ خلقت را براساسِ دست آورد هاي فنونِ طبيعياتِ قديم, فنِ هيئت, و ديگر علومِ طبيعي بنيان نهاده بودند؛ و آنچه اين علوم به ايشان ارائه مي كرد عبارت بود از اين كه مركباتِ عنصري داراي حيات در انواعِ حيواناتي منحصر است كه در گستره مركزِ عالم, يعني زمين, زندگي مي كنند؛ و از ميانِ انواع گوناگونِ حيوانات و آثارِ حيات در روي مركز عالم كه به طور استقرايِ حسي و تجربي شناخته ايم, نوعِ انساني كامل ترين نوعِ حيات است, كه علاوه بر انواع شعور هاي حيواني, به نيروي عقل و فكر نيز مجهز است؛ پس, از اين دست آورد نتيجه مي شود كه انسان كامل ترين نوع از انواع حيات است... . اما با اين همه, با توجه به يافته ها و فرضيه هاي جديدِ علمي مبني بر اين كه سيارات و اجرامِ ديگري غير از زمينِ مسكونيِ خودمان, رصد و يافت شده, كه در آنها آثارِ نوعي حيات و تركيباتِ داراي مخصوصي از حيات مشاهده مي شود, براي ما بسيار سخت و مشكل است كه افضليت و اكمليتِ انسان به طورِ كلي از همه موجوداتِ داراي حيات را به اين آساني و راحتي اثبات كنيم؛ بلكه اثباتِ اين پيش فرض و مسئله پر اهميت, ناچار از اقامه برهان است, به ويژه اين كه مهم تر از اثباتِ افضليتِ انسان, اثبات و برهاني كردنِ امتناعِ وجود نوع ديگري از حيوانات است كه افضل, اكمل, و اشرف از انسان باشد (بدين توضيح كه اول بايد اين نكته به اثبات برسد كه از لحاظِ عقلي, به وجود آمدنِ نوعي افضل از انسان امكان ندارد, و سپس به سراغِ اثباتِ افضليتِ انسان رفت)؛ و اثباتِ اين مسئله با توجه به اصولِ رايج در فلسفه محقق و موجود امري بسيار سخت و بغرنج است." (صدرالدين الشيرازي, همان, ج8, ص200 و بعد, تعليقه شماره يك از علامه طباطبائي.)                   
- نظريه بو علي سينا درباره شرافت انساني:
اينكه علامه طباطبايي, نظريه حكماي گذشته را به طورِ كلي با اين بيان ذكر كرده است ناظر به نظريه فلاسفه مشائين از جمله شيخ الرئيس بو علي سينا كه در بخشي از كتابِ شريف "مبدأ و معاد" مي باشد كه اينگونه افاضه كرده است: "كمال عالمِ كياني اين است كه از آن, انسان به وجود آيد؛ و سايرِ حيوانات و گياهان نيز, يا به خاطرِ او به وجود آمده است؛ و يا به اين جهت كه ماده كيهاني ضايع نشود! همانگونه كه بنا و معمار چوب را در اغراضِ گوناگوني به مصرف رسانده و ضايع نمي گرداند؛ و غايتِ كمال انسان نيز اين است كه براي مايه نظريش عقلِ مستفاد, و براي مايه عمليش عدالت حاصل كند, و اينجا, شرفِ مربوط به عالمِ مواد (جسماني) خاتمه مي يابد؛ يعني نهايتِ شرف در عالم ماده همين است كه انسان به آن نايل مي شود."(به نقل از: حسن زاده آملي, 1380, ص126.)
البته بايد توجه داشت كه اين شرافت و كرامت براي انسان در نزدِ دانشمندانِ باستان نشين و مغرب زمين, به نوعِ انساني تعلق داشت, اما امروزه اين جايگاه در انديشه خامِ صاحب نظرانِ آمريكائي و غربي, منحصر در انسانِ متمدنِ آن دو ديار است! و اين نكته اساسي در فلسفه سياسيِ بزرگانِ آنها مهم ترين توجيه براي سلطه بر ساير انسان ها است. (پاپكين- استرول, پائيز1379, ص107 تا120, ذيلِ نظريات هابز و لاك.) اما اين جايگاهِ ويژه در نزد دانشمندان اسلامي, نه به نوعِ انساني, و نه به انسانِ اقليمي خاص, بلكه به انسانِ كامل تعلق دارد, كه به بررسي آن خواهيم پرداخت. (حسن زاده آملي, همان, ص128 به بعد.)
با توجه به اين توضيح روشن مي شود كه نظريه "زمين مركزي" در نظام علمي يونان, با همين رهاورد، به نظريه "انسان مركزي" تبديل شد كه نظريه‏اي عقيدتي(كلامي- فلسفي)است، نه علمي (سيانتيك)(رحيم قرباني, دي ماه 1383,ص29 به بعد). مبناي فكري اين نظريه با نگاهي دقيق‏تر به تاريخ باستان نشينان، وضوح و شفّافيت‏ بيشتري به خود مي‏گيرد؛ از اين رو به روندِ تحققِ اين انديشه در آن زمان مي پردازيم. چنانكه اشاره شد انسانِ سحر خيز در روزگارِ پرطراوت باستان، اعتقادي بس عميق در مورد خداوندان، تدبير گران, و انسان هاي خداوندزاده داشت. از اين‏رو، جايگاه بسيار والايي براي نوع انسان و بني‏آدم قايل بود، تا جايي كه همه انسان‏ها و حتي اشرار، خود را به گونه‏اي منسوب‏ به خدايان مي‏دانستند و اين اعتقاد همچنان در ميان بشر باقي ‏بود تا اينكه دوره توحيد فرا رسيد و با آمدن حضرت ابراهيم ‏خليل ‏عليه السلام، اوضاع دگرگون شد و خداپرستي و توحيد رواج يافت. اما همان وضع به تدريج، در قالبي ديگر با عنوان "شرك" نمايان شد. مشركان همه بت‏ها و معبودهاي خود را به خدا نسبت مي‏دادند و از اين طريق، مقام و منسبي والا، براي خود كسب مي‏كردند؛ مي‏گفتند: اين بت‏ها شفيعِ ما نزد پروردگارند. اين تفكر تا حدي عميق بود كه با ظهور اسلام و ابلاغ دين‏توسط پيامبر، به او گفتند: پيامبري كه از جانب خدا بوده و مستقيماً به او منسوب باشد، بايد بدون اينكه واسطه‏اي مثل‏معبودهاي ما داشته باشد، ملك باشد، نه انسان؛ زيرا نوع انسان‏علي‏رغمِ شأن والايش در هستي، غرق معصيت و نقص است و انسان معصيت‏كار ياراي واسطه‏گري بين خدا و انسان‏ها نيست؛ حتي همين خوردن، آشاميدن، نزديكي با زنان, و رفت و آمد در بازار, خود معصيت‏ هايي هستند كه انسان را از مقام واسطه بودن ساقط كرده‏اند و بسا از اين روست كه مشركان مكّه به پيامبر خرده مي‏گرفتند و مي‏گفتند:  "اين پيامبر را چه شده است كه غذا مي‏خورد و در بازار راه مي‏رود، چرا بر او فرشته‏اي نازل نمي‏شود تا وي را نيز بترساند؟"(فرقان/ 7 و8.)
- گفتاري از ويل دورانت درباره انتساب ساختگي به خداوندان:
چنين اعتقادي اعتقاد بشر باستاني بود كه ويل دورانت به گونه اي اين انتسابِ ساختگي به خداوندان را توصيف كرده و چنين مي‏سرايد: "و گاهي ميان يكي از خدايان و زني از آدميان پيوندي جنسي برقرار مي‏شد و از اين آميزش ، قهرمانِ خدايي به وجود مي‏آمد؛ چنان كه ثمرهْ آميزش زئوس با "آلكمنه"، "هراكلس" بود. بسياري از شهرها و اصناف و جماعات، تبار خود را به يكي از قهرمانانِ خدا زاد مي‏رساندند." (دورانت, همان, ج2، ص 202.)
چنانكه باور داشت عموم مشركان نيز قداستِ انتسابيِ بت‏ها به خدا بود. انسانِ باستان‏نشين بر اين عقيده بود كه انسان از خدا زاده شده است، "خدايان در آغاز، با يكديگر آميختند و‏انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسان‏ها، زناشويي كردند. از اين‏رو، آدميان از نسل خدايانند." (دورانت, همان, ج 2، ص203.)
- گفتارها و نظريات علامه طباطبايي درباره ادعاي آدميان مبني بر خدا زادگي در تفسير آيات:
علامه طباطبايي نيز در تفسيرِ آياتي از قرآن كه ادعاي مشركين درباره فرزند دار بودنِ خدا را رد كرده, نسبت سازيِ مدعيان شرافتِ الهي ويژه انساني را اينگونه تحليل و بررسي كرده است, مثلا در تفسير آياتي از سوره بقره چنين نوشته است: "وَ قَالُوا اتخَذَ اللَّهُ وَلَداً سبْحَنَهُ بَل لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ كلٌّ لَّهُ قَنِتُونَ بَدِيعُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ إِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ‏(بقره/116 و117.) بيان و توضيحِ اين آيات اين است كه توجهِ آيات به قومِ يهود و نصاري است, چرا كه آنان داعيه اين كه عْزير پسرِ خداست (يهود) و عيسي پسرِ خداست (نصاري) را سر دادند؛ اولين انگيزه اي كه آنان را به اين گفتار و ادعا كشاند, دادنِ شرافت به پيامبرانشان بود, همانگونه كه بعدها اين شرافتِ ساختگي را براي خود نيز عنوان كردند, همانگونه كه ادعا كردند: "فرزندان و دوستانِ خداييم"؛ سپس بعدها اين ادعاي تشريفاتي و احترام به پيغمبران, توسطِ خودِ آنان لباسِ جديت و حقيقت پوشيد, كه خداوندِ متعال در اين آيات ادعاي آنها را رد كرده است...كه برهانِ بيان شده در آيات, شاملِ دو برهانِ تام مي شود كه ولادتِ فرزند از ساحتِ متعالِ وي, و تحققِ فرزند را نفي مي كنند.." (طباطبايي, 1374, ج1, ص261.)
همانگونه كه ملاحظه مي كنيم مرحوم علامه نيز علت و انگيزه اساسي در ادعاي انتساب به خدا از سوي انسان ها در طول تاريخ, كسب كردن ِنوعي شرافت و كرامت معرفي بيان كرده, و حتي غرض هاي كفر آميزِ اوليه چنين ادعاهايي را رد مي كند. با اين توضيح كه بني آدم از ابتدا مشرك نبود, و بسياري از ادعاهاي او درباره خدايان و شركاي خدا (كه ساخته ذهن و تخيلِ خود اوست) از روي جهالت و براساسِ احساسِ حقارت در حضور وي بوده است, از اين رو براي ايجادِ نوعي ارتباط با ساحت پاك و والاي وي, شركايي را برايش ساخت و پرداخت كه واسطه او خداي پاك باشد, تا شايد از اين طريق شرافتي را كسب كند. حال برخي از اين واسطه ها بشري بودند, برخي طبيعي و از ميان موجوداتِ ديگر, و برخي غيرِ مادي از طايفه جن و پري؛ كه انسان ها و نسل هاي بعدي خود را به طريق هاي گوناگوني به يكي از آن شركاي ساختگي منتسب كردند تا جايگاه و موقعيت والايي را براي خود اثبات كنند. در واقع و حقيقتِ امر, شرك به معناي منفيِ آن كه به بستري فرهنگي و اجتماعي تبديل شده, و در مدعيانِ آن در مقابل پيامبران الهي صف كشيدند, يك مسئله عارضي بر آن ايده و انديشه كرامتِ انساني (حاصل از انتساب به خدا و قرا گرفتن در جايگاه والاي خلقت, يعني مركز) مي باشد. چنانكه در قرآنِ شريف نيز به چنين ادعايي از مشركين تصريح كرده است كه عبارتِ آن را ملاحضه خواهيم كرد.
- سخني ديگر از علامه طباطبايي:
همچنين علامه طباطبايي در ذيل تفسيرِ آيه 4 از سوره مباركه كهف, نحوه توجيه و نگرش مشركين به شركاي موهوميِ خدا (كه او آنها را به فرزندي قبول كرده است) را اينگونه تحليل و تفسير نموده است: "و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا"مقصود از اينان عموم كساني هستند كه بت پرستيده معتقد بودند كه ملائكه پسران يا دختران خدايند، و چه بسا از اينان كه در باره جن و مصلحان از بشر، چنين اعتقادي داشته‏اند. و نيز مقصود نصاري هستند كه مسيح را پسر خدا مي‏دانستند هر چند كه از نظر اينكه قرآن كريم به يهود نسبت داده كه عزيز را پسر خدا مي‏دانسته‏اند يهود نيز مشمول آيه هست؛ انذار را در خصوص كساني كه گفتند خدا براي خود فرزند گرفته، تكرار كرد تا مزيد اهتمام را در خصوص ايشان افاده نمايد ... ما لهم به من علم و لا لابائهم كبرت كلمة تخرج من افواههم. از آيه شريفه"انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة و خلق كل شى‏ء" استفاده مي‏شود كه مورد بحث آيه معتقد بوده‏اند خدا حقيقتا فرزند گرفته و فرزنددار شده است, لذا در آيه مورد بحث آن را با دو جواب رد مي‏كند: يكي اينكه اين سخن را از روي ناداني زده‏اند، و علمي بدان ندارند، دوم اينكه دروغ مي‏گويند.جمله: "ما لهم به من علم" رد بر همگي ايشان از خلف و سلفشان است، و ليكن چون ايشان علم به اين نظريه را به پدران خود احاله داده مي‏گفتند اين دين، دين پدران ما است، و آنها بهتر از ما مي‏انديشيده‏اند، و ما جز اينكه پيروي ايشان كنيم حق اظهار نظري نداريم لذا خدا ميان آنان و پدرانشان فرق گذاشته، ابتدا از ايشان نفي علم نموده و سپس از پدرانشان كه به آنان اعتماد كرده بودند، تا بدين وسيله هم نظريه ايشان را رد كرده باشد و هم دليلشان را, و اينكه فرمود: "كبرت كلمة تخرج من افواههم" براي مذمت آنان و بزرگ شمردن سخن باطل ايشان است كه گفته بودند: "اتخذ الله ولدا" براي اينكه جرات بزرگي بر خداي سبحان كرده شريك و تجسم و تركيب و احتياج به كمك و جانشين را به او نسبت داده‏اند - تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا.البته اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه بعضي از كساني كه قائل به فرزند دار بودن خدا بودند، منظورشان فرزند حقيقي نبوده، بلكه به عنوان احترام و تشريف و براي اينكه قرب به خدا و خصوصيت آن شخص مورد علاقه‏شان را برسانند اطلاق پسر خدا بر او مي‏كرده‏اند، مانند يهود كه- به طوريكه قرآن از ايشان حكايت كرده- عزيز را پسر خدا مي‏دانسته‏اند، و يا مي‏گفته‏اند: "نحن ابناء الله و احباؤه"- ما پسران و دوستان خداييم و همچنين در كلمات بعضي از قدماي ايشان آمده كه بر بعضي از مخلوقات اوليه اطلاق پسر خدا مي‏كرده‏اند، به اين عنوان كه اينها اولين خلق خدا هستند كه خدايشان آفريده و صادر كرده ، همانطور كه پسر از پدر صدور مي‏يابد و بر آن موجوداتي كه واسطه اين صدور بودند اطلاق همسر و زوج مي‏كرده‏اند. و اين دو اطلاق هر چند كه شامل آنچه كه اطلاق اول مي‏شده نمي‏شود چون اين اطلاق از باب مجاز و به عنوان احترام بوده، و ليكن هر دو از نظر شرع ممنوع است؛ نه صحيح است كه گفته شود فلان موجود فرزند واقعي خدا است آنطور كه ما فرزندان پدران خود هستيم؛ و نه صحيح است بگوييم فلان موجود آنقدر داراي شرافت است كه اگر ممكن بود خدا فرزند دار شود جز اين موجود كسي فرزند او نمي‏بود، و ملاك ممنوعيت اين دو اطلاق همين بس كه هر دو باعث مي‏شود عامه مردم گمراه گشته رفته رفته از مجاز، حقيقت را بفهمند و به شقاوت دائمي و هلاكت جاودانه گرفتار گردند." (طباطبايي, همان, ج13, ص239.)
          آنچه شايسته توجه و عنايت است اين است كه تفسيرِ علامه از اين مطلب (در همه مواردي كه مستند واقع شده است), مبني بر اينكه نظريه كسبِ شرافت از طريقِ انتساب به خداوند, متعلق به يهود و نصاري است, براساس شواهد و سندهاي تاريخي كه برخي از آنها گفته آمد, با اين اطلاق و كليت صحيح نمي باشد؛ چرا كه اقوام و طايفه هاي گوناگوني در هند, ايران, مصر, و يونان ِباستان زمين بوده اند كه حتي قرن ها قبل از ميلادِ مسيح و موسي, بر پايه چنين تفكري مي زيسته اند. اما تحليل و تطبيقِ مرحوم علامه طباطبايي براساسِ هم زمانيِ اسلام با يهود و نصاري صحيح است و در واقع, يكي از نمونه هايي كه آيه بر آن شامل مي شود ادعاي آن دو فرقه بوده, مدعيانِ قبل از ظهورِ اسلام را هم شامل مي شود.
به هر حال چنين فرهنگي از زمان هاي بسيار دور در ميان جوامع بشري حاكم بوده است كه عده اي خداونداني را برا ي اهداف و انگيزه هاي مختلفي ساخته و پرداخته مي كردند, و عده اي نيز با انتسابِ خود به خدايانِ ساختگي اهدافِ ديگري را دنبال مي كردند, از جمله اينكه به گمان خود با اين حيله مي خواستند, خود را به خداي اصلي كه خالق و پروردگار بي حريف بود, نزديك و مقرب سازند و از اين رهگذرِ پر گذر, به خواست هاي خويش برند.
علامه طباطبايي در بخش ديگري از تفسير خود (در آيه3 از سوره زمر) اين روند را به گونه ديگري مورد تاككيد و توجه قرار داده است.(طباطبايي, همان, ج17, ص233.)
علامه طباطبايي در چند موردِ مزبور, تحليلِ متفكران غربي درباره انتساب گذشتگان به خداوندان و شرافتِ خود ساخته شان را با تفصيلي زيبا تشريح نمود. با در نظر گرفتنِ اين نگرش است كه انسان در تفكر علميِ يونانيان, محورِ گردش مخلوقات بوده و اين روشِ علمي ساليانِ متمادي موردِ توجهِ ملت هاي گوناگون حتي مسلمانان قرار گرفته است؛ و شايد در پرتو اين تفكرِ عميقِ ماورايي است كه بشرِ باستان ‏نشين به‏ برخي از پيشرفت هاي علمي و عقلي نايل آمد كه بعدها غربي ها آنها را پايمال كردند. ويل دورانت اين احتمال را چنين به‏ تصوير مي‏كشد: "رازِ باروري حيات و عظمت فكر يوناني‏در اين‏است كه براي‏ او معيار و مقياس همه چيز انسان است." (دورانت, همان, ج 2، ص329.)
          با توجه به تحليل انسان محورانه انسان شناسان غربي و تاييد چنين نگرشي توسط علامه طباطبايي و عرفاي اسلامي از جايگاه آدمي در وسطِ كائنات, روشن مي شود كه حتي مسلمانان نيز اين رويكرد را در تفسير گيتي مورد توجه و اهميت قرار داده اند.
اينكه گفتيم, حتي مسلمانان اين روش علمي در تفسيرِ گيتي را مورد توجه قرار دادند, شايد سوال بر انگيز باشد؛ اما بايد اين مسئله به طور تاكيد آميزي مورد توجه قرار گيرد كه انديشه انسان مركزي به معناي كرامتِ يگانه مخصوص به نوعِ انساني, از منابع يوناني به عرصه علوم اسلامي وارد شده است. و برخاسته از متونِ اصيلِ اسلامي به شمار نمي رود. ولي با اين حال به طور بسيار گسترده اي مورد توجه دانشمندان و عرفاي اسلامي قرار گرفته است؛ به گونه اي كه برخي از عرفاي اسلامي در تاييدِ شهودي, عقلي, و نقليِ تلاش هايي را به انجام رسانيده اند به مثال, سخنِ قاضي سعيد قمي درباره گرديدن عالم به دورِ انسان قابل توجه است. او كه عارف و متكلمِ معروفِ شيعي است در شرحِ يكي از احاديث كتاب توحيد صدوق, نوشته است: "و اينجا سر ديگري در گرديدنِ افلاك به دور انسان و به سببِ انفاسِ نوع بني آدم, و مخصوصا انفاس انبيا و اوليا هست كه عبارت است از اينكه, آنها در چنين گرديدني اصل و اساس به شمار مي روند. همانگونه كه شيخِ يوناني, ارسطو گفته است: البته نفس از جانبِ عالم عقل در مركز زمين قرار گرفته است. پس فلك بر اساس اين اصل به دور نفس (ِنوع انساني) كه در وسط مستقر است, مي گردد. ..." (قمي, 1415ق, ج1, ص412 و بعد.)
اين مطلب تنها يك نمونه از مطالب بي شماري است كه در آثارِ كلامي, فلسفي, تفسيري, عرفاني, حديثي, و ... از علوم مسلمانان موج مي زند.
البته پر واضح است كه منظور از "پيشرفت"، رواج يافتن ِ‏عقايد خرافي و مسخره باستانيان نيست، بلكه معارف نابي ‏است كه در بسترِ فطرت بشر، به رشد و شكوفايي رسيده، معارفي در باب عقل (ذهن) ، روح، طبيعت، خدا (توحيد) و... كه ‏اكنون نيز پس از هزاران سال، همچون درّي گرانبها در تاركِ ‏صفحات كتاب ها در تلألؤ است.
اين رويكرد به نظريهْ "زمين مركزي" در حقيقت، خاستگاهي هستي‏شناختي به اين نظريه داد. اين خاستگاهِ ‏مسلم ِ هستي‏شناختي، حقيقت والايي است كه به آن اشاره شد: "وجود انسان در روي اين كره خاكي و ملاك سنجش كمال و تفسير هستي قرار گرفتن او، آن روي سكه است كه غالباً از نظرها پنهان است، نه تنها باور داشتِ دانشمندان و مردم دورهْ ‏باستاني اين بود، بلكه امروزه نيز برخي از دانشمندان بزرگ دنيا چنين مي‏انديشند كه "مقياس همه چيز انسان است و بر اين‏مقياس، هرچه هست، هست، و هر چه نيست، نيست. (دورانت, همان, ج 2، ص 401.)
موقعيت و جايگاهِ انسان در هندسه خلقت به گونه اي طراحي و تعبيه شده است كه علي رغمِ جفا كاري هاي بني آدم, در حقِ آن, به طور مداوم تثبيت شده است.
- بياني از استاد مطهري درباره جايگاه انسان:
استاد مطهري درباره روند تاريخي جفاي بشر غربي  به انسانيت و تغييرِ به وجود آمده از آن در موقعيت انسان در قرونِ اخير, و همچنين درباره نگرش اسلام به كرامت انسان در مجموعه خلقت اينگونه مي نويسد: "در قرون اخير با پيشرفت عظيمي كه علم كرد, انسانيت از آن مقام قداستي كه بشر سابق براي آن قائل بود, يك مرتبه سقوط كرد, سقوط بسيار بسيار خرد كننده اي. چون يك موجود هر قدر بالاتر رفته باشد وقتي سقوط كند, قهرا سقوطش خرد كننده تر است. انسان درست به يك مقام نيمه خدايي رسيده بود. چقدر در ادبيات خودمان از اين مقام نيمه خداييِ انسان سخن رفته است: طاير گلشن قدس چه دهم شرح فراق   كه در اين دايره حادثه چون افتادم
و حافظ مي گويد: تو را ز كنگره عرش مي زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است.
در دو سه قرن اخير, انسان از اين مقام شامخ و عالي كه خود براي خود فرض كرده بود, يك مرتبه سقوط كرد, سقوط بسيار خرد كننده اي؛ اولين اكتشافاتي كه بشر كرد مسئله هيأت عالم بود كه آنچه كه سابق درباره زمين فكر مي كرد و زمين را مركز جهان مي دانست و افلاك و ستارگان را سيار به دور زمين, يك مرتبه عوض شد و زمين به بصورت ستاره كوچكي در آمد كه گرد خورشيد بايد بچرخد و تازه خود خورشيد اهميت زيادي در جهان ستارگان ندارد. آنوقت اينكه انسان مركز دايره امكان و هدف خلقت است, سخت مورد ترديد و انكار واقع شد و ديگر كسي جرات نكرد از اين حرفها بگويد: اي مركز دايره امكان و اي زبده عالم كون و مكان, تو شاه جواهر ناسوتي, خورشيد مظاهر لاهوتي. گفتند: نه, پس آن جورها كه ما درباره انسان خيال مي كرديم, نيست. انسان آن فكر مركزيت خودش در جهان را كه توأم كرده بود با مركزيت زمين براي ستارگان و افلاك, با اين ضربه علمي از دست داد. بعدا ضربه هاي بسيار بسيار خرد كننده ديگري بر پيكر انسان وارد شد. يكي از آنها اين بود كه انسان خود را موجودي تقريبا آسماني نژاد مي دانست, خليفة الله مي دانست, خود را نفخه الهي مي دانست و بر اين اعتقاد بود كه روح خدا در اين كالبد دميده شده كه انسان بوجود آمده است... پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان, فعاليت هاي قابل تقديس و تمجيدي كه داشته است, با ضربه هايي خراب شد و از ميان رفت. كم كم كار به جايي رسيد كه گفتند: اساسا بياييم اين موجود را بررسي بكنيم. اين موجودي كه يك روز خود را مركز عالم, و جهان و خلقت را طفيلي خود مي دانست و در خود نمونه اي از روح الهي مي پنداشت, اين موجودي كه براي اعمال خود احيانا قداست فوق العاده اي قائل بود, جنبه هاي مافوق حيواني قائل بود, اصلا چيست؟ كالبد او را چه تشكيل مي دهد؟ باز فرضيه اي به وجود آمد كه هيچ تفاوتي ميان اين موجود پر مدعا و گياهان و حتي جمادات از نظر تاروپود نيست. از نظر بافتمان, از نظر نظم و شكل, تفاوت هست, ولي از نظر تاروپود آن ماده اي كه اينها را به وجود آورده, فرق نمي كنند...  بنظر مي رسد كه اين, آخرين ضربه اي بود كه بر پيكر انسانيت وارد شد. ولي با همه اين حرفها, باز ارزش هاي انساني صد در صد محكوم نشد مگر درباره اي از فلسفه ها و سيستم هاي فلسفي كه مفاهيمي از قبيل: صلح, آزادي, معنويت, عدالت و ترحم را به كلي شوخي گرفتند. از اواسط قرن نوزدهم الي زمانِ امروزي ما كه در نيمه دوم قرن بيستم هستيم, دو مرتبه انسانيت دارد ظهور مي كند, اصالتي به خودش مي گيرد, باز مكتب هايي در جهان پيدا مي شود به نام مكتب هاي انساني و حتي به صورت انسان پرستي. انسان در گذشته معبود نبود, آيت بزرگ بود, دريچه بزرگ معنويت بود. بدون شك قرآن هم براي معنويت, شناخت خدا و ماوراء طبيعت, انسان را از هر آيت ديگري, از هر دروازه ديگري و از هر دريچه ديگري مناسبتر مي داند:" سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم" آفاق را جدا ذكر مي كند, انفس را جدا. و از همين جاست كه اصطلاح آفاق و انفس, در ميان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است. "و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون", در زمين, نشانه ها, زمينه ها, دروازه ها و دريچه هايي است براي مشاهده غيب و ملكوت, و در وجود شما بالخصوص "وجود شما" را مستقلا ذكر مي كند. افلا تبصرون آيا نمي بينيد؟ يعني چرا بصيرت نداريد؟ چرا دقت نمي كنيد؟ در خودتان دقت كنيد و بنگريد. همين موجود كه در گذشته به عنوان يك آيت بزرگ و يك دروازه بزرگ براي عبور انسان از خود بسوي معنويت الهي و ايمان به غيب و ملكوت بود, باز موضوع واقع شد. اما اين مرتبه به شكل ديگري موضوع واقع شد, به شكلي كه به نظر مي رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشكل عمده و مسئله مهم اين است. يعني بشريت از تو مي خواهد قداست و علو و شرافت خودش را باز يابد به طوري كه هدف و غايت واقع شود, هدف فعاليت ها واقع شود ولي بدون آن كه آن معيارهاي سابق به ميان آيد, بدون آن كه جنبه خدايي و جنبه ناخدايي به او داده بشود, بدون آن كه مسئله "هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا" هر چه در زمين است براي انسان آفريده شده است, درميان بيايد, بدون آنكه "نفخت فيه من روحى" در ميان بيايد, كه خدا از روح خود يعني يك چيزي نه از اين جهان بلكه از جهان ديگر در او دميده است يعني او مظهري از الوهيت است. نه, ديگر اينها به ميان نيايد و حتي در جنبه هاي محركات انساني, انگيزه هاي دروني و محرك انسان بحثي نشود, ولي در عين حال انسان و شعور انسان اموري مقدس و محترم باشند. الان هم شما مي بينيد هر كس تابع هر مكتبي هست, مي گويد من طرفدار صلحم, طرفدار آزادي هستم, بشر دوست هستم, طرفدار عدالتم, طرفدار حق هستم, طرفدار حقوق بشر هستم. گفتيم جهان دو مرتبه تا حدود زيادي به سوي مكتب انسانيت باز گشته است. يعني فلسفه هايي بنام فلسفه هاي انسانيت در جهان پيدا شده است, و شايد از همه اينها عجيب تر دين انسانيتي است كه اگوست كنت در اواسط قرن نوزدهم تاسيس, اختراع و ابتكار كرد. اين مرد در يك بن بست عجيبي ميان عقل و فكرش از يك طرف و دل و وجدانش از طرف ديگر واقع شده بود. روي همين جهت چيزي را اختراع كرد به نام دين انسانيت و گفت: "دين براي بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدي كه در اجتماع ديده مي شود به اين جهت است كه دين در اجتماع سستي گرفته است. دين گذشته(كه او توجهش هميشه به مذهب كاتوليك بوده است) صلاحيت اينكه دين بشر امروز باشد را ندارد". او دوره هاي سه گانه اي را تشخيص داده بود: دوره رباني و ماوراء الطبيعي, دوره فلسفي و تعقلي, و دوره علمي و تحققي و مثبت (به قول خود او) گفت: مذهب كاتوليك مربوط به طرز تفكر ماوراء الطبيعي بشر بوده است. امروز ديگر عصر علم است و بشر, ديگر تفكر ماوراء الطبيعي را نمي پذيرد. دين را اختراع كرد منهاي ريشه غيبي.(خيلي عجيب است: دين, دين باشد منهاي ريشه غيبي!) ولي تمام آداب و رسول و مناسك و شعائر و آدابي را كه در دين بود قبول كرد, حتي براي دين خودش كشيش قائل شد. خودش هم به عنوان يك پيامبر اما پيامبر بي خدا ... . ولي بعدها مسئله مكتب انسانيت و به عبارت ديگر اصالت بشر, به شكل هاي ديگر مطرح شده است كه امروز شما خودتان مي بينيد و مي خوانيد و مي شنويد... در باب انسان و اصالت انسان مسائل خيلي زيادي هست. ... تناقضي كه ما مدعي هستيم در مكتب هاي اصالت بشري وجود دارد همين است. اساسش همين است كه انسانيت در گذشته سقوط كرد البته به غلط هم سقوط كرد, يعني تغيير هيات بطليموسي نبايد سبب بشود كه ما در مقام شامخ انسان از اين نظر كه هدف مسير خلقت است ترديد بكنيم. زمين مركز جهان باشد يا نباشد, انسان هدف جهان است. يعني چه هدف جهان است؟ يعني طبيعت در مسير تكاملي خودش به اين سو مي رود, چه انسان را يك موجود خلق الساعه بدانيم و چه او را از نسل حيوانات ديگر بدانيم. ... اسلام يك مكتب انساني است يعني بر اساس مقياس هاي انساني است. بدين معني كه در اسلام آن چيزهايي كه مبني بر تبعيض هاي غلط بين انسان هاست, وجود ندارد يعني در اسلام اقليم وجود ندارد, نژاد وجود ندارد, خون وجود ندارد, منطقه وجود ندارد, زبان وجود ندارد, اينها ابدا در اسلام ملاك امتياز انسانها نيست. در اسلام آنچه كه ملاك امتياز انسان هاست, همان ارزش هاي انساني است. اسلام كه يك مكتب انسانيت است و براي انسانيت احترام قائل است, از آن جهت براي ارزش هاي انساني اصالت قائل است كه براي خود انسان اصالت قائل است, و از آن جهت براي خود انسان اصالت قائل است كه براي جهان اصالت قائل است, يعني به خداي قادر متعالي قائل و معترف است: "هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر" و از اين جهت است كه تنها مكتب انسانيتي كه مي تواند بر اساس يك منطق صحيح وجود داشته باشد, اسلام است و ديگر مكتب انسانيتي در جهان وجود ندارد" (مطهري, پاييز 1373, ص309 به بعد.)
همانگونه كه استاد مطهري به زيبايي شرح داده است, امروزه جايگاه انسان از سوي غربي ها به طرزِ عجيبي مورد تاخت و تاز قرار گرفته است؛ اين نوع هجوم به موقعيتِ نوع انساني به خاطر ترديدهايي است كه از پيشرفت و توسعه دانش و گستره معرفتي بشر نسبت به جهانِ پيرامونش حاصل آمده است. بدين توضيح كه دانشمندان هيچ انتظار نداشتند, و در قالبِ ذهني و فكري آنها هم نمي گنجيد كه جهانِ هستي و كيهان مورد مشاهده به اين عظمت و فراخي بوده باشد, ناگهان با توسعه دانش ستاره شناسي, يافته هاي جديد و غير قابل انتظاري در موردِ انسان, زمينِ مسكونيِ او, سيارات و ستارگان, اجرامِ بسيار بزرگ(حتي به بزرگيِ غير قابل تصور, از لحاظِ رقمي), و گستره بي كرانِ كيهان ( كه دستگاه هاي به نظاره نشسته در كمينِ دستيابي به ابعادِ كيهان مادي, هر قدر هم پيشرفته تر مي گردند عجز خود و انسان در اين كاوش را به اثبات مي رسانند) پيش روي آنها نهاده شد, كه آنها را درباره اطلاعاتِ پيشيني از انسان و جهان به بازبيني و باز انديشي كشانيد, و نتيجه اين بازانديشي ها, تجديدِ نظر درباره بسياري از مسائل مربوط به انسان و جهان, و همچنين رابطه آن دو با خدا بود. عده اي در اين جريان خود را باخته و بسياري از عقايدِ خود را به كلي كنار زدند( و اي بسا تا پايان عمر نيز به طور ابهام آميزي در شكاكيت زيستند)؛ عده اي هم به كلي يافته هاي گذشتكان را مورد ترديد قرار داده و در انديشه ريختنِ طرحي نو در عرصه دانش و معرفت, تلاش هايي را به انجام رساندند؛ وعده اي نيز ذره اي به خود نلرزيده و با استقامتي قابل ستايش, در توجيه و تبيينِ نويني از يافته هاي گذشتگان كوشش كردند.
- نظريه انسان محوريِ پل تليخ:
پل تيليخ(1886-1965)آلماني الاصل و تبعه آمريكا, در يكي از سخنراني هاي خود بخشي از اين جريان را اينگونه توضيح مي دهد: "در قرن هفدهم, دركِ مشكلات نهفته در همين اوايل دوره نوينِ تاريخ غرب فزوني گرفت و در مقابله اي كه پاسكال بين كوچكي و بزرگيِ انسان طرح مي كرد, جلوه اي شاخص يافت. وي همراه با بسياري از معاصرانش دچار ضربه روحي ناشي از كوچكي انسان, با توجه به عالمِ اختر شناسي جديد شدند. در عين حال, وي در آثار خود, به عنوان رياضيدان و فيزيكدان, به قدرتِ عقل انسان براي نفوذ به درون سازه هاي محاسبه پذيرِ طبيعت, و به عظمت انسان حتي علي رغم عظمت كمي عالم, پي برد. بسياري از مشكلات, ناشي از تفسير كنوني انسان از خويشتن در آثار پاسكال پيش بيني مي شود. گرفتاري انسان در بند شخصيت ناهمسازش, در همان طور كه امروز مشاهده مي كنيم, نشان داده مي شود. ... يكي از ضربه هاي روحي مربوط به حذف انسان و زمين او را مركز عالم, اساسا ضربه اي كلامي بود. از آنجا كه نوشته هاي مربوط به كتاب مقدس و تفسير آنها در تاريخ هزار و پانصد ساله دستگاه ديني مسيحيت, مبتني بر اين جهان نگري بود كه زمين در مركز عالم, و تاريخ بشر هدف غايي خلقت زمين, و مسيح كانون تاريخ بشر است, اين سوال اساسي پيش آمد: پس جايگاه انسان در اين بازيگري خدا خواسته و اهميت كيهاني مسيح در عالم به طور كلي چه شد؟ آيا بيرون رفتن زمين از مركز عالم, آن اهميت كانوني انسان و اهميت كيهاني مسيح را فرو نمي كاهد؟ آيا كلِ "نمايش رستگاري" به سلسله اي از رويدادهايي كه بدون اهميت جهاني, در زماني معين بر روي سياره اي كوچك روي مي دهند, فرو كاسته نمي شود؟ عصر اكتشافاتِ فضايي با اين مشكلات كه هم اينك در جهانِ غرب وجود دارند, آغاز گرديد." (تيليخ, 1378, ص68 به بعد.)   
اين دين شناسِ آلماني علي رغمِ اينكه تحليل خود را به طور كاملا واضح و روشن, براساس اصول و مباني اومانيستي ترتيب داده است, نه الهي و معنوي, روندِ مذكور از جايگاهِ انسان در ميان غربي ها را به طور بسيار زيبا و جالب مورد توجه قرار داده است. او در ادامه بحث خود همه توان و تلاش خود را در به اثبات رساندنِ جايگاهِ والاي انسان در سيستم خلقتِ جهان طبيعت, و بويژه انسان آمريكايي(با همه ادعاهاي پوچ و بي پايه اي كه درباره ‌دموكراسي و حقوق بشر دارد) به كار گرفته است. و اين يك نمونه از تحليل هاي مبتني بر كرامتِ انسان آمريكايي, يعني اومانيسمِ آمريكايي است.
- گفتاري از استاد مطهري درباره كرامت انساني:
استاد مطهري همچنين جايگاه برتر و والاي انسان, كرامتِ الهي آن, و تناقضي كه انسانِ معاصر با آن درگير شده را اينگونه به تصوير مي كشد: "انسان به خاطرِ كرامت و شرافت مخصوص به خود, داراي يك سلسله حقوق و آزادي ها شده است كه ساير جانداران به واسطه فاقد بودن آن حيثيت و شرافت و كرامت ذاتي از آن حقوق و آزادي ها بي بهره اند. نقطه قوت اين اعلاميه همين است. تنزل و سقوط انسان در فلسفه هاي غربي اينجاست كه بار ديگر با يك مسئله فلسفي كهن مواجه مي شويم. ارزيابي انسان, مقام و شرافت انسان نسبت به ساير مخلوقات, شخصيت قابل احترام انسان.بايد بپرسيم آن حيثيت ذاتي انساني كه منشاء حقوقي براي انسان گشته و او را از اسب و گاو و گوسفند و كبوتر متمايز ساخته چيست؟و همين جاست كه يك تناقض واضح ميان اساس اعلاميه حقوق بشر از يك طرف و ارزيابي انسان در فلسفه غرب از طرف ديگر نمايان مي گردد.در فلسفه غرب سالهاست كه انسان از ارزش و اعتبار افتاده است. سخناني كه درگذشته درباره انسان و مقام ممتاز وي گفته مي شد و ريشه همه آنها در مشرق زمين بود,امروز در اغلب سيستم هاي فلسفه غربي مورد تمسخر و تحقير قرار مي گيرد.انسان از نظر غربي تا حدود يك ماشين تنزل كرده است,روح واصالت آن مورد انكار واقع شده است.اعتقاد به علت غايي و هدف داشتن طبيعت يك عقيده ارتجاعي تلقي مي گردد.در غرب از اشرف مخلوقات بودن انسان نمي توان دم زد,زيرا به عقيده غرب عقيده به اشرف مخلوقات بودن انسان و اينكه ساير مخلوقات طفيلي انسان و مسخر انسان مي باشند ناشي از يك عقيده بطليموسي كهن درباره هيئت زمين وآسمان و مركزيت زمين وگردش كرات آسماني به دور زمين بود,با رفتن اين عقيده جائي براي اشرف مخلوقات بودن انسان باقي نمي ماند.از نظر غرب اينها همه خود خواهي هايي بوده است كه در گذشته دامنگير بشر شده است, بشر امروز متواضع و فروتن است,خود را مانند موجودات ديگر بيش از مشتي خاك نمي داند,از خاك پديد آمده و به خاك باز مي گردد و به همين جا خاتمه مي يابد.غربي, متواضعانه,روح را به عنوان جنبه اي مستقل از وجود انسان و به عنوان حقيقتي قابل بقاء نمي شناسد و ميان خود و گياه و حيوان از اينجهت فرقي قائل نمي شود,غربي, ميان فكر و اعمال روحي و ميان گرماي زغال سنگ از لحاظ ماهيت وجوهر تفاوتي قائل نيست, همه را مظاهر ماده و انرژي مي شناسد,از نظر غرب صحنه حيات براي همه جانداران و از آن جمله انسان ميدان خونيني است كه نبرد لاينقطع زندگي آن را به وجود آورده است,اصل اساسي حاكم بر وجود جانداران و از آن جمله انسان اصل تنازع بقا است,انسان همواره مي كوشد خود را در اين نبرد نجات دهد,عدالت و نيكي و تعاون و خيرخواهي و ساير مفاهيم اخلاقي و انساني همه مولود اصل اساسي تنازع بقامي باشد و بشر اين مفاهيم را به خاطر حفظ موقعيت خود ساخته و پرداخته است. ... غرب درباره انسان دچار تناقض شده است در فلسفه غرب تا آنجا كه ممكن بوده به حيثيت ذاتي انسان لطمه وارد شده و مقام انسان پائين آمده است. دنياي غرب از طرفي انسان را از لحاظ پيدايش و عللي كه او را به وجود آورده است, از لحاظ هدف دستگاه آفرينش درباره او, از لحاظ ساختمان و تار و پود وجود و هستيش, از لحاظ انگيزه و محرك اعمالش, از لحاظ وجدان و ضميرش, تا اين اندازه او را پائين آورده كه گفتيم. آنگاه اعلاميه بالا بلند درباره ارزش و مقام انسان و حيثيت و كرامت و شرافت ذاتي و حقوق مقدس و غير قابل انتقالش صادر مي كند و همه افراد بشر را دعوت مي كند كه به اين اعلاميه بالا بلند ايمان بياورند. ... اعلاميه بشر را بايد شرق صادر كند كه به اصل "انى جاعل فى الارض خليفه" ايمان دارد. و در انسان نمونه اي از مظاهر الوهيت سراغ دارد, كسي بايد دم از حقوق بشر بزند كه در انسان آهنگ سير و سفري تا سر منزل "يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه" قائل است. اعلاميه حقوق بشر شايسته آن سيستم هاي فلسفي است كه به حكم "ونفس وما سويها فالهمها فجورها وتقواها" در سرشت انسان تمايل به نيكي قائلند. اعلاميه بشر را بايد كسي صادر كند كه به سرشت بشرخوش بين است و به حكم"ولقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم"آن را معتدل ترين و كامل ترين سرشت ها مي داند. آنچه شايسته طرز تفكر غربي در تفسير انسان است, اعلاميه حقوق بشر نيست. بلكه همان طرز رفتاري است كه غرب عملا درباره انسان روا مي دارد, يعني كشتن همه عواطف انساني, به بازي گرفتن مميزات بشري, تقدم سرمايه بر انسان, اولويت پول بر بشر, معبود بودن ماشين, خدائي ثروت, استثمار انسانها, قدرت بينهايت سرمايه داري. ... غرب هم خود را فراموش كرده و هم خداي خود را؛ مسئله مهم اجتماع بشر در امروز اينست كه بشر به تعبير قرآن "خود" را فراموش كرده است, هم خود را فراموش كرده و هم خداي خود را, مسئله مهم اينست كه "خود" را تحقير كرده است, از درون بيني و توجه به باطن و ضمير غافل شده و توجه خويش را يكسره به دنياي حسي و مادي محدود كرده است, هدفي براي خود جز چشيدن ماديات نمي بيند و نمي داند, خلقت را عبث مي انگارد, خود را انكار مي كند, روح خود را دست داده است. بيشتر بدبختي هاي امروز بشر ناشي از اين طرز تفكر است و متأسفانه نزديك است جهانگير شود و يكباره بشريت را نيست و نابود كند. اين طرز تفكر درباره انسان سبب شده كه هر چه تمدن توسعه پيدا مي كند و عظيم تر مي گردد, متمدن بسوي حقارت مي گرايد, اين طرز تفكر درباره انسان موجب گشته كه انسانهاي واقعي را همواره در گذشته بايد جستجو كرد و دستگاه عظيم تمدن امروز به ساختن هر چيز عالي و دست اول قادر است جز به ساختن انسان. ... و به همين علت, اعلاميه حقوق بشر بيش از همه و پيش از همه از طرف خود غرب نقض شده است, فلسفه اي كه غرب عملا در زندگي طي مي كند راهي جز شكست اعلاميه حقوق بشر باقي نمي گذارد." (مطهري, پاييز1369, ص170 به بعد.)
- كرامتِ انساني در بياني از ملاصدرا:        
همانگونه كه گفته شد, ملاصدرا نيز درباره ذي نفع بودن و جايگاهِ باكرامتِ انسان در مجموعه خلقت اينچنين نوشته است: "فصل چهارده در عنايتِ حق تعالي در خلق كردنِ زمين و آن چه در اوست؛ تا اين كه انسان از آن نفع ببرد؛ خداوندِ منزه فرمود: "هر آنچه در روي زمين است براي شما خلق كرد". سپس نظاره كن به منفعت هاي آن: از جمله آن منافع فراش و مهاد بودنِ زمين است, تا اين كه تو به آن آرامش داشته, بخوابي؛ و بساط بودنش است تا اين كه بر روي آن سلوك كني, همانگونه كه خدا فرمود: "زمين را بستر براي شما قرار داد" و نيز فرمود: "و خدا زمين را براي شما بستري قرار داد تا در آن راه هاي گشاده اي را بپيماييد؛” و از ضرورياتِ افتراش اين نيست كه سطحِ مستوي باشد بلكه اگر كره هم داراي جرمِ بزرگي باشد افتراش بر روي آن نيز آسان خواهد بود؛ بلكه هنگامي افتراش و راه رفتن بر روي آن تمام (صحيح و طبيعي) نخواهد بود كه زمين ساكن نباشد؛ ولي با ساكن بودنش در جايگاهِ طبيعيش تمام خواهد بود, كه آن هم وسطِ فلك ها است, و به اين اشاره مي كند با فرموده اش كه فرمود: "خداست آن كه زمين را براي شما پايگاه (قرارگاه) قرار داد "زيرا اشياءِ سنگين براساسِ طبيعتشان به پائين ميل مي كنند همانگونه كه اشياءِ سبك به بالا مي روند, و بالا از همه سو طرفِ آسمان است و پائين نيز به سمتِ مركز است (زميني كه در مركزِ همه عالم قرار دارد)." (صدرالدين الشيرازي, همان, ج7, ص134 و 135.)
با توجه به اين توضيحات, روشن مي شود كه تفاوتِ انديشه هاي دانشمندان, در گستره تاريخ- از يونان باستان گرفته تا دوره اسلامي, و غرب- از كجا تا به كجا كشيده شده, و افق هاي ديدگاه ها در ميان مسلمانان و غير مسلمانان, تا چه اندازه متفاوت است. علاوه بر اين, همه دستاوردهاي انسان شناسي معاصر به خاطر دور بودن از تفكري الهي و توحيدي, عبارت است از به باد دادن شرافت, كرامت, و جايگاه والاي نوع انساني, و ساختن نوعي كرامت دنيوي و مادي كه بدون هيچ پايه و مبناي عيني بنا شده است. عده اي شرافت را فقط در انسان اروپايي به طور عام, عده اي در انسان انگليسي, يا فرانسوي, و ... به طور خاص, عده اي نيز در انسان آمريكايي, از لحاظ جغرافيايي دانسته اند, و عده اي كرامت و انسانيت را در دين و مذهب خاص خود منحصر دانسته اند؛ در حاليكه نگرش اسلام در باره جايگاه انسان, نگرشي توحيدي, مادي- معنوي, عبادي, و ارزشي( به معناي اخلاقي و اجتماعي) است كه امروزه همه انديشمندان غربي از اين نكته ظريف و دقيق غافل بوده و فقط بر اساس دانسته هاي محدود خود از انسان و جهان به قضاوت نشسته اند. مهم ترين سرمشق(Paradym) و متن راهنما براي نيل به نگرشي واقع گرايانه و هستي سناسانه فقط در نگرش اسلامي قابل تصور است كه كمترين نقص و عيب را از ميان ساير مجموعه هاي تئوري و ذوقي- سليقه اي دارد. و اين سرمشق در چارچوب قرآن و عترت قابل فهم و بررسي است. كه نوشته حاضر بخشي از آن بود.
+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 23:21  توسط علیرضا ابراهیمی  | 
 نگاهي به آينده خورشيد
 
TinyPic imageاسماعيل مروجي
 
تيمي از اخترشناسان حرفه اي با استفاده از رصد خانه فرو سرخ آريزونا (متشكل از سه تلسكوپ اپتيكي مرتبط)موفق شدند خورشيد را در چهار ميليارد سال آينده مجسم كنند، زماني كه خورشيد در آن هنگام تبديل به يك غول سرخ خواهد شد.

در واقع سه ابزار اپتيكي مرتبط به هم كار يك تداخل سنج بسيار بزرگ و مجهز را انجام مي دهند.اخترشناسان با استفاده از اين ابزار توانستند تعداد بسيار زيادي از ستارگان غول سرخ را مشاهده نمايند.يكي از نتايج مهم اين مشاهدات كشف اين نكته بود كه ستارگان غول سرخ داراي سطوح متفاوتي مي باشند،همچنين تعداد و محل لكه ها نيز در آن ها پراكنده مي باشد.
بيش از يك سوم ستارگان غول سرخ مشاهده شده از لحاظ درخشندگي سطح يكساني نداشتند، به عبارت ديگر در برخي نقاط از سطح آن ها لكه هايي ابر مانند ديده مي شد كه شايد قابل مقايسه با لكه هاي خورشيدي باشند. به عقيده دانشمندان عامل پديد آمدن اين لكه ها شايد ناشي از موج هاي تكان دهنده اي باشد كه توسط تپيدن ستاره ايجاد مي شود و يا با گذر يك سياره همدم از نزديكي ستاره پديد مي آيد.
سام راگلند كه مسئوليت اين پروژه را بر عهده داشته است در اين باره مي گويد:در اين روش با استفاده از سه تلسكوپ و روشي تداخل سنجي در عملي بي سابقه، داده هاي بسيار دقيق و ارزشمندي را پيرامون ستارگان غول سرخ در دور دست هاي كهكشان بدست آورديم.در حقيقت ما با اين كار به آينده خورشيد نگريسته ايم.باور عادي ما از ستارگان اين بوده است كه آنها بايد به صورت يك توپ گازي متقارن باشند.اما بيش از 30% از ستارگاني كه ما روي آن ها تحقيق و بررسي انجام داده ايم داراي شكلي نا متقارن و نا موزون مي باشند،اين موضوع حاكي از آن است كه اين ستارگان در مراحل پاياني عمر خود دچار دگرگوني شده اند.اين درست زماني است كه خورشيد تبديل به يك سحابي سياره نما خواهد شد.
از جمله مزاياي ديگر اين تحقيقات كه توسط راگلند و همكارانش صورت گرفت، اثبات اين موضوع بود كه با بكار گيري چند تلسكوپ اپتيكي مرتبط به جاي يك ابزار بزرگ، مي توان تصاويري با وضوح بسيار بالا حتي بسيار بهتر از موارد قبلي بدست آورد.در حال حاضر دانشمندان مشغول بررسي امكان به كار گيري پنج و يا حتي شش تلسكوپ فرو سرخ به طور مرتبط مي باشند.
پروفسور لي آن ويلسون از دانشگاه ايالتي آيوا كه مسئوليت ثبت و نگارش تحقيقات را بر عهده داشته است،مي گويد:استفاده از سه تلسكوپ گام بسيار بزرگي در زمينه رصد هاي اپتيكي مي باشد.زماني كه شما از چنين ابزارهايي استفاده مي كنيد،نه تنها مي توانيد اندازه يك ستاره را بيان كنيد، بله مي توانيد متقارن بودن و يا عدم تقارن آن را نيز تشخيص دهيد.اگر ما از تلسكوپ هاي بيشتري استفاده كنيم قادر خواهيم بود تا تصويري حقيقي از اين ستارگان بدست آوريم.
راگلند و ويلسون به طور مشترك از سازمان فضايي ناسا و فرانسه نتيجه تحقيقات خود را ارائه دادند كه توسط ژورنال اختر فيزيك نيز تاييد شده است.
  
تداخل سنج ها با تركيب نور هاي دريافتي سه تلسكوپ ،جزئيات بيشتري را به نمايش مي گذارند.مي توان اين گونه تصور كرد كه تلسكوپي به بزرگي فاصله سه تلكسوپ از يكديگر پديد مي آيد.در ستاره شناسي راديويي به دليل بلند بودن طول امواج راديويي گسيل شده (چند سانتي متر تا چند متر) نمايان ساختن تفاوت هاي بسيار ناچيز طول موج ها در  زمان دخول نور در تلسكوپ هاي مختلف بسيار ساده است. در حالي كه تداخل سنجي فرو سرخ براي امواجي كه طول آن ها در حدود يك و نيم ميكرون و يا يك صدم ميليمتر است،كار را بسيار مشكل مي كند.(اين طول موج ها در مقايسه با طول موج هاي راديويي چيزي در حدود يك ميليون بار كوچك ترند).
 
 
سحابى حلقوى(عكس از رصد خانه كك)
 
در طول موج هاي كوتاه ثبات و پايداري استقرار ابزار نقش حياتي دارد،زيرا كوچكترين لرزشي كل سنجش ها را مختل مي كند.علاوه بر اين دانشمندان در اين پروژه تكنولوژي را  نويني به كار بردند. آنها يك تراشه نيم اينچي يونيك(اپتيك يكپارچه براي جمع آوري پرتو هاي نور )*استفاده نمودند.اين تفاوت بارز اين تحقيق با ساير پژوهش هاي انجام شده بود كه در آن ها از تعداد زيادي آينه براي هدايت پرتو هاي پراكنده نور به يك گيرنده مركزي استفاده مي شد.
هدف اصلي راگلند تمركز بر روي ستاره هايي با جرم  كم و متوسط بود. ستارگاني كه از سه چهارم تا سه برابر خورشيد جرم داشتند.اين ستارگان زماني كه به مراحل پاياني عمر خود (ميليون ها سال پيش)نزديك مي شدند، بسيار حجيم شده و شروع به سوزاندن هليوم مي كنند.در زمان فعاليت يك ستاره درخشندگي و گرماي آن از سوختن هيدروژن و تبديل شدن آن به هليوم حاصل مي شود.در مراحل پاياني اين ستارگان از هسته اي بسيار چگال از كربن و اكسيژن تشكيل شده اند كه توسط پوسته اي ضخيم احاطه مي شود.در يك چرخه مداوم هيدروژن به هليوم تبديل مي شود و هليوم به كربن و اكسيژن.در بيشتر اين نوع ستارگان چرخه تبديل هيدروژن به هليوم  براي مدت صد هزار سال ادامه خواهد داشت و موجب درخشندگي ستاره مي گردد.در بسياري از موارد ستارگان دويست هزار سال پايان عمر خود را همچون يك ستاره متغيير مي گذرانند.ميزان درخشندگي اين ستارگان هر هشتاد تا هزار روز تغيير مي كند.اين گونه از ستارگان را ستاره نخستين نيز مي نامند.ستاره ميرا در صورت فلكي قيطس(نهنگ) نمونه اي بارز از يك ستاره متغيير است.
راگلند مي افزايد:يكي از دلايل علاقه من براي بررسي اين گونه از ستارگان،سرنوشت مشابه اي است كه خورشيد نيز در آينده دچار آن خواهد شد.
در همين زمان است كه ستارگان در اثر بادهاي بسيار عظيمي در سطح ،لايه هاي بيروني خود را از دست مي دهند.پس از آن سحابي سياره نمايي در حال گسترش پديد مي آيد كه كوتوله اي سفيد را  در ميان خود نگاه مي دارد.هنگامي كه ستاره لايه هاي خود را به اطراف مي پراكند مانند يك سو پاپ شروع به تپيدن مي كند.زمان تپش هم ماهانه آغاز شده و به صورت سالانه ادامه مي يابد.راگلند و گروهش در اين پروژه توانستند سي و پنج ستاره متغيير(ميرا مانند)،هجده ستاره متغيير نيمه منظم و سه ستاره متغيير نامنظم را مشاهده و ثبت كنند.تمامي اين ستارگان در فاصله در حدود 1300 سال نوري از زمين قرار دارند.دوازده عدد از ستارگان متغيير (ميرا مانند) درخششي نا متقارن داشتند،اين در حالي است كه تنها سه عدد از ستارگان ستاره متغيير نيمه منظم و يك ستاره متغيير نامنظم چنين حالتي داشته اند.
راگلند در پايان افزود :دليل اين عدم تقارن در درخشندگي هنوز در پرده اي از ابهام قرار دارد.مدلي كه توسط ويلسون ارائه شده است بيان مي دارد كه وجود يك سياره همدم با اندازه اي در ابعاد مشتري شيار هايي در باد هاي ستاره اي پديد مي آورد.اين شيارها از لحاظ ظاهري باعث ايجاد شكلي نا متقارن مي شوند.گمان مي شود كه سياره اي در ابعاد زمين نيز در فاصله بسيار نزديك به ستاره ، قادر به ايجاد چنين شيار هايي مي باشد.اگر چه كه سياره اي چنان نزديك به يك غول سرخ پس از مدت كوتاهي توسط خود ستاره بلعيده مي شود.
تفاوت ميزان موادي كه توسط ستاره به بيرون رانده مي شوند نيز مي تواند به صورت ابر هايي متراكم(هم چگال) مانع از رسيدن نور بخشهايي از ستاره شود.
ويلسون مي افزايد:دليل اين موضوع هر چيزي كه هست،يك موضوع مهم را به ما يا آوري مي كند،نظريه اي كه در آن ستارگان به طور يكنواخت مي درخشند ،كاملا اشتباه است.ما بايد مدل هاي سه بعدي جديدي را ارائه نمايم
+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 23:19  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

خداوند هرگز تاس نمي اندازد
خداوند هرگز تاس نمي اندازد
اگر شتاب میدان گرانشی با شتاب چارچوب شتاب دار برابر باشد می توانیم بگوییم که این دو چارچوب هم ارز یکدیگر می باشند به عبارت بهتر آزمایشات فیزیکی که در این دو چارچوب در شرایط یکسان انجام گیرد به نتایج یکسانی منجر می شود...

[ كوانتوم و فيزيك جديد ]

خداوند هرگز تاس نمي اندازد
آلبرت انيشتين
نوشته: سيدمحمدصادق ميرباقري
اصل هم ارزي:
دو چارچوب را در نظر مي گيريم:
1_ چار چوب مرجع بدون شتاب كه در آن ميدان گرانشي يكنواخت وجود دارد.
2_ يك چارچوب مرجع كه نسبت به يك چارچوب لخت داراي شتاب است ، اما در آن ميدان گرانشي وجود ندارد !
حال اگر شتاب ميدان گرانشي با شتاب چارچوب شتاب دار برابر باشد ((a= -G مي توانيم بگوييم كه اين دو چارچوب هم ارز يكديگر مي باشند به عبارت بهتر آزمايشات فيزيكي كه در اين دو چارچوب در شرايط يكسان انجام گيرد به نتايج يكساني منجر مي شود .
مثال:
فرض كنيد يك سفينه روي زمين (قبل از پرتاب به فضا) ساكن باشد . اشياي رها شده با شتاب –g به سمت پايين سقوط مي كنند . اين سفينه پس از پرتاب و خروج از اتمسفر زمين ودر جايي كه ميدانهاي گرانشي به شكل متمركز وجود ندارند(شرايط بي وزني) با شتابa=g به سمت جلو در حركت است .
در اين حالت نيز اشياي رها شده با شتاب –a يا همان (-g) به سمت پايين سفينه سقوط خواهند كرد .
پس هر دو آزمايش به نتايج يكساني انجاميد . اين همان اصل هم ارزي انيشتيناست .
جابجايي به سوي سرخ گرانشي: (نسبيت عام)
انرژي و فركانس نور در اثر صعود در يك ميدان گرانشي كاهش يافته و يا به عبارت ديگر طول موج آن افزايش مي يابد . و نيز مي دانيم كمترين طول موج در بين نور هاي مرئي متعلق به قرمز (سرخ)است .
در نتيجه رنگ ها به سمت سرخ جابجا مي شوند كه به اين پديده جابجايي به سوي سرخ گرانشي مي گويند !
بايد بدانيم كه عكس اين مساله نيز به طور كامل صادق است يعني انرژي و فركانس نور در اثر سقوط در يك ميدان گرانشي افزايش پيدا مي كند .
اگر بحث مربوط به جابجايي به سوي سرخ گرانشي را بپذيريم ، مي توانيم به بررسي زمان ، تحت ميدانهاي گرانشي بپردازيم .
زمان ، تحت ميدانهاي گرانشي: (نسبيت عام)
اكنون بياييد فرض كنيد در فاصله خاصي از يك ميدان گرانشي يكنواخت و متمركزي (ستاره/سياره) قرار گرفته ايد و مي خواهيد پيامهايي را به سطح ستاره يا سياره ي مورد نظر بفرستيد .
نقطه اي كه شما در آن واقع هستيد راA و نقطه اي كه پيامهاي شما را دريافت مي كند B
بناميد و فاصله ي بين A تا B را همواره ثابت فرض كنيد .
اگر جابجايي به سوي سرخ گرانشي را پذيرفته باشيد ، خواهيد پذيرفت كه فركانس دريافتي در آشكارساز B بيشتر از فركانسي است كه شما از نقطه ي A فرستاده ايد .
به هر حال آشكارساز B همان تعداد مشخص ارتعاشاتي را كه A فرستاده است دريافت خواهد كرد.
پس اين اختلاف دريافت ها در واحد زمان را چگونه توجيه خواهيم كرد ؟
با توجه به اينكه فركانس عبارت است از تعداد نوسانات در واحد زمان ،پس آيا اختلاف در فركانس نمي تواند ناشي از اختلاف در زمان باشد ؟
به طور قطع اين اختلاف در فركانسها بايد ناشي از اختلاف زمان باشد . يعني آهنگ كار ساعت A با آهنگ كار ساعت B متفاوت است .
مي گوييم :
ساعتهايي كه در ناحيه اي با پتانسيل گرانشي زياد قرار دارند ،
از ساعتهايي كه در ناحيه اي با پتانسيل گرانشي كمتر قرار دارند ،
تند تر كار مي كنند .
پارادوكس دوقولو ها يا پارادوكس ساعت ها (نسبيت خاص)
اگر به نسبيت خاص انشتين مراجعه كنيم خواهيم فهميد ساعتهاي متحرك نسبت به ساعتهاي ثابت كندتر كار مي كنند .
دو ساعت را كه نسبت به هم ساكن هستند را با هم همزمان مي كنيم . يكي از ساعتها را درون سفينه اي قرار مي دهيم كه با سرعت u نسبت به ساعت اول به مدت t حركت مي كند .
حال كه مي دانيم ساعت اول چه عددي را نشان مي دهد ، سوال اين است كه ساعت دوم چه عددي را نشان مي دهد ؟
آلبرت انيشتين اينگونه بيان مي كند كه ساعت دوم عدد T را نشان مي دهد كه از رابطه زير بدست مي آيد .
T = t √[1-(u/c)^2
پارادوكس دوقلوها :
تيم و جيم دو قولوهاي هم ساني هستند كه بيست سال سن دارند ، تيم كه ماجراجوتر است تصميم مي گيرد به يكي از ستارگان نزديك زمين كه به فاصله ي 35 سال نوري از زمين قرار دارد سفر كند .
سفينه ي تيم در نوع خود بي نظير است و مي تواند به سرعت شتاب بگيرد و در مدت كمي به سرعت 0.99C برسد . وقتي به آنجا مي رسد آنجا را جاي ناخوشايندي مي يابد و با همين سرعت به زمين باز مي گردد .
هنگامي كه از سفينه پياده مي شود شگفت زده مي شود . همه جا تغييرات خيلي زيادي را مشاهده كرده و هنگامي كه وارد خانه خود ، كه به سختي پا بر جا مانده بود مي شود ، برادر خود را فرد سالخورده و فرتوت مي يابد ، در حالي كه خود كمتر از 10 سال از عمرش گذشته است !
آلبرت انيشتين در مورد ساعتها و هم زماني مي گويد :
نگوييد كه قطار ساعت 7 به ايستگاه مي رسد . بلكه بگوييد رسيدن قطار به ايستگاه و نشان دادن ساعت 7 توسط عقربه هاي ساعت هم زمان است !
مي دانيم ساعتهاي اتمي دقيق ترين ساعتهايي هستند كه بشر تا به حال داشته است !
اما آيا مي دانيد يك ساعت اتمي چگونه كار مي كند ؟
فركانس نور گسيل شده ، از اتمها يي كه به نحو مناسبي تحريك شده اند ، اغلب با دقت بسيار زيادي ثبت مي شوند . تا آنجايي كه مي دانيم اتمها از ابتداي پيدايش تاكنون تغييري نكرده اند و همچنين مطمئن هستيم كه طي قرنهاي آينده نيز تغيير نخواهند كرد ، و عواملي همچون آتش سوزي ، زمين لرزه ، يا جنگ و مانند آنها اتمها را در معرض نابودي قرار نمي دهند . از اين رو تابشهاي اتمي ، استاندارد هاي زماني بسيار مطلوب و ماندگاري هستند .
امروزه يك ثانيه عبارت است از 9,192,631,770 بار دوره ي تناوب نوسان مربوط به يك گذر اتمي ويژه ي اتم سزيم .
به طور معمول در تمامي آزمايشهايي كه به تعيين بسيار دقيق فاصله هاي زماني طولاني نياز دارند ، از ساعتهاي سزيم استفاده مي شود .
فرض كنيد اتم گسيل كننده ، ساعتي با شد كه آهنگ كار آن برابر با فركانس تابش باشد . بنا بر اين هرچه پتانسيل گرانشي محل اتم گسيل كننده زيادتر باشد فركانس آن در مقايسه با اتم مشابهي كه در محلي با پتانسيل گرانشي كمتر قرار دارد بيشتر است .
بهتر است بدانيد كه اين مطلب (رابطه ي گرانش و زمان) كه اولين بار توسط آلبرت انيشتين
بيان شده است ، توسط وي و ديگر فيزيك دانان به صور مختلفي تا به حال تعبير شده است .
يك سال پيش وقتي من به اين مطلب (رابطه ي گرانش و زمان) رسيدم ، نتوانستم آن را در وحله ي اول بپذيرم و توجيه جديدي را براي خود بيان كردم تا بتوانم اين موضوع را بهتر قبول كنم .
توجيهي كه شما در ادامه خواهيد خواند ، توجيه ديگري است كه شايد تا به حال نديده باشيد .
اين تعبير مي تواند تا حد زيادي به شما كمك نمايد تا رابطه ي گرانش و زمان را بهتر بپذيريد .
شايد بگوييد وقتي مطلبي را آلبرت انيشتين بيانمي كندما چشم بسته قبول مي كنيم .
اما من مي گويم: ممكن است قبول كنيد ،
اما تا هنگامي كه آن را براي خود توجيه نكنيد ،نمي توانيد بدان مطلب ايمان داشته باشيد !
توجيه تغييرات زمان تحت ميدانهاي گرانشي به بيان روشن تري از اصل هم ارزي و نسبيت خاص
با توجه به اصل هم ارزي مي دانيم نتايج آزمايشات فيزيك كه در شرايط يكسان، در چارچوبهاي هم ارز انجام مي گيرد ، يكسان است .
فرض كنيد كه شما در بلندترين طبقه از بلندترين آسمان خراش دنيا هستيد . به داخل آسانسور مي رويد و دكمه ي مربوط به طبقه ي مورد نظر را فشار مي دهيد . در همين لحظه كابل آسانسور پاره شده و ترمز هاي آن نيز عمل نمي كنند !
آسانسور در حال سقوط است وشما وحشت زده احساس بي وزني مي كنيد !
گويي هيچ ميدان گرانشي بر شما اثر نمي كند ! شما احساس بي وزني مي كنيد !
شما با سرعت به سمت پايين سقوط مي كنيد !
مي دانيم اگر نسبت به يك چارچوب سرعت داشته باشيم آهنگ كار ساعت ما ، به همان نسبت كند تر خواهد شد !
آيا آسانسور در حال سقوط نسبت به مرجع گرانشي خود سرعت ندارد ؟ !
آيا آسانسور در حال سقوط هم ارز يك چارچوب بدون گرانش نيست ؟ !
( در اينجا علامت تساوي به معناي هم ارز بودن چار چوبهاست )
چارچوب متحرك = آسانسور در حال سقوط = چارچوبهاي ثابت و بدون گرانش
آيا در هر سه چارچوب ، آهنگ كار ساعت ها كندتر نمي شود ؟
آيا آهنگ كار ساعت ها در چارچوبهايي كه داراي ميدان گرانشي هستند تندتر نيست ؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 23:18  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 


· فردریش ویلهلم نیچه (F.W.Nietzche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی). فیلسوف مشهور آلمانی که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه‌ٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بوده‌است.

 

· زندگی

او در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. این روز مقارن بود با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود. به یمن این مقارنت، پدر این کودک، که سالها معلم اعضای خاندان سلطنت بود، نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت. نام خانوادگی او نیچه بود. خود او بعدها که بزرگ شد در یکی از کتابهایش گفته:

این مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زیرا در سراسر ایام کودکی روز تولد من با جشنی عمومی همراه بود.

پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا می‌آورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت.

او پس از پایان تحصیلاتش در مدرسهٔ پفورتا در دانشگاه بُن به تحصیل در رشته الهیات پرداخت. در عید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها می‌کند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» می‌نویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشته‌است که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ می‌شود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه واژه شناسی بپردازد.او در دانشگاه لایپزیک به فلسفهٔ یونانی آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر آرتور شوپنهاور با عنوان جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری می‌کند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام می‌کند که او یک ‹‹شوپنهاوری›› شده‌است.

در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خوانده‌شد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته می‌شود:

‹‹ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››

در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد.

نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال)به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب می‌شود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت می‌کند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «جاکوب برک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او مرید و طرفدار آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود و با واگنر آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد.

او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با واگنر آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «مینوتار پیر» می‌خواند. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه می‌گوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانه‌ای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم می‌داند.»

با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان می‌گذارد و با عقاید مذهبی واگنر تضاد شدیدی پیدا کرد.

«لو آندره سالومه» دختر باهوش و خوش طینت یک افسر ارتش روسیه بود که به دردناک ترین عشق نیچه بدل شد. او می‌گوید: «من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد» و «از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.»

اینها نخستین جملاتی بود که نیچه در نخستین ملاقاتش با سالومه بر زبان آورد. فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال و ناکامی عشقی اش، ده سال پایان عمرش را در جنون محض به سرد برد و چه غم انگیز است در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند.

سرانجام در سال ۱۸۷۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن مسند استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری باثر سکته مغزی چشم از جهان فرو بست.

 

· آثار

تولد تراژدی

انسانی بیش از حد انسانی

آواره و سایه‌اش

سپیده‌دم

حکمت شادان

فراسوی نیک و بد

تبارشناسی اخلاق

شامگاه بُتان

چنین گفت زرتشت

دَجّال

اینک انسان (به لاتین: Ecce Homo)

ارادهٔ معطوف به قدرت

 

آثار نیچه در زمان حیاتش و پس از آن تأثیرات بسیار جدی بر جنبشهای فلسفی، ادبی، فرهنگی و سیاسی قرن بیستم گذاشت. آثار مکتوب و منتشر شده نیچه نشان می‌دهد که حیات خلاق او بین سالهای ۱۸۷۲ تا ۱۸۸۸ بوده‌است. نیچه، شوریده سری است که در شوریدگی و آفرینشگری اش بی مانند است. خطا نیست، اگر گفته شود نیچه چونان سقراط به زایش و زایندگی اشتیاق وافر داشت، چون نیچه بیش از آن که به تولید اندیشه یا ایده پردازی بپردازد، در پی آن بود که اندیشیدن را مورد توجه قرار دهد. از این رو است که اگر فلسفه از نگاه نیچه تعریف شود چیزی نخواهد بود مگر این که «فلسفه عبارت است از آفریدن ارزشهای نو».

نگاه نیچه به هرچه هست، تازه‌است. قضاوتی که او درباره جهان می‌کند و آن را به پرسش می‌گیرد، داوری متفاوتی است وی می‌گوید: «جهان چیزی جز آنچه هست نیست، و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست»؛ به دیگر سخن، جهانی در پساپشت این جهان وجود ندارد.

یک وجه بنیادی کار نیچه نقد فرهنگ است. نقد فرهنگ ، شرح و پرده برداشتن از آموزه‌های اخلاقی، ساختارهای سیاسی، هنر، زیباشناسی و... است و نقد فلسفی فرهنگ، حمله یا دفاع در برابر باورهای یک یا چند اجتماع است. نیچه به انحطاط فرهنگی عصر خود نظر داشته‌است و نمود انحطاط فرهنگی را بی ارزش شدن برترین ارزشها می‌داند. او چنین نمودی از انحطاط فرهنگی را نهیلیسم می‌نامد. نیچه در کتاب «دانش شاد»، «حکمت شادان»، چگونگی انحطاط فرهنگی را در قالب داستان مرد دیوانه‌ای بیان می‌کند. به نظر نیچه هنر در مقابل حقیقت قرار دارد؛ زیرا او می‌پندارد که در طول تاریخ، دروغ، حقیقت نامیده شده‌است. لذا حقیقت به انسان زیان می‌رساند. اساساً همواره زندگی پیش پای حقیقت ذبح شده‌است. اگرچه نیچه حقیقت را افسون و افسانه می‌داند؛ اما آن را برای زندگی، که عین سیلان است و به خودی خود از هر گونه ثباتی عاری است، لازم و ضروری می‌داند.

به نظر نیچه نگاه زیبایی شناختی در مقابل نگاه عقلانی قرار دارد؛ زیرا در نگاه عقلانی ما به عنوان فاعل شناسانده در بیرون جهان قرار می‌گیریم؛ اما در نگاه زیبایی شناختی ما با شفاف ترین شکل اراده روبه رو هستیم؛ البته تلقی نیچه از حقیقت همچنان در محدوده متافیزیکی از حقیقت به مثابه مطابقه، قرار دارد؛ به همین دلیل او حقیقت را کذب می‌انگارد.

هدف «بر ضد دجال» نشان دادن تعلق مسیح به مسیحیت نوظهور است. یعنی درست بر خلاف آن چیزی که عده‌ای فکر می‌کنند هدف رابطه مسیح با زهد مسیحی و پروتستانتیسم نوظهور نیست. یکی از مسائل محوری در کتاب بر ضد دجال موضوع تقلید از مسیح و پیش داوری درباره اوست. این بحث نشان می‌دهد مسیحیت ناصره چه مقدار با مسیحیت جدید شهر رم تفاوت دارد. بحث پیش داوری در آثار نیچه مسأله مهمی است؛ زیرا نشان می‌دهد آنچه درباره معاد در مسیحیت بیان شده ناشی از عدم توانایی آنان برای حل مشکلات این جهانی است. در چارچوب روانشناسی نیچه، توانایی و آزادی، ناشی از ضعف و قدرت روح است. نیچه با موقعیتی بالاتر از سطح بشر سعی دارد، درباره مفاهیم مسیحیت شک و تردید ایجاد کند تا بتواند بنیادهای آن را از بین ببرد، بنابراین موضوع دیگری که برای او اهمیت می‌ِیابد «شک و یقین» است. این موضوع برای نیچه تا آنجا اهمیت دارد که او مقاله‌ای به نام «حقیقت و دروغ» می‌نویسد و در آن از معرفت، حدود و ویژگیهای آن یاد می‌کند. از این منظر او به موضوع هنر نیز توجه می‌کند.

«چنین گفت زرتشت» نیچه خط سوم تفکر او را شکل می‌دهد. این کتاب بیان تعالیم و آموزه‌های زرتشت نیست، بلکه تلاش نیچه در راستای کشف بیانیه‌های جدید، برای کنش و سخن گفتن است. نیچه می‌دانست هر گونه تقابل انتزاعی میان جهان ظاهری و جهان حقیقی، نهایتاً در ذهنی گرایی ریشه دارد و این «سوژه» یا فاعل شناسا(subject) است که زمینه را برای بروز «ابژه» یا جهان عینی(Object) فراهم می‌کند؛ بنابراین هیچگاه نقش خود را به عنوان سوژه در بازآفرینی آثارش انکار نکرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 21:47  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 


آلبرت اینشتین (۱۴ مارس ۱۸۷۹، آلمان - ۱۸ آوریل ۱۹۵۵، آمریکا) فیزیکدان مشهوری است که بسیاری او را بزرگ‌ترین دانشمند سده بیستم می‌دانند. او مولف نظریه‌های نسبیت عام و نسبیت خاص است و کمک‌های مهمی به مکانیک کوانتوم، مکانیک استاتیک و کیهان‌شناسی کرده است. او جایزه نوبل فیزیک را در سال ۱۹۲۱ به خاطر شرح اثرهای فوتوالکتریک و خدماتش به فیزیک نظری دریافت کرد.

پس از خورشیدگرفتگی سال ۱۹۱۹، گروه اعزامی تایید کردند که پرتوهای نورانی ستاره‌ها توسط جاذبه‌ی‌ خورشید منحرف می‌شوند، درست همانطور که او در نظریه نسبیت پیش‌بینی کرده بود. بدین ترتیب اینشتین شهرت جهانی به دست می‌آورد. در سال‌های بعد شهرت او از هر دانشمند دیگری در تاریخ فراتر رفت. امروزه در فرهنگ عمومی، نام اینشتین مترادف هوش زیاد و فرد نابغه شده است.[1]

 

جوانی و تحصیلات

اینشتین جواناینشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹، از پدر و مادری یهودی، در شهر اولم در ورتمبرگ آلمان که در حدود ۱۰۰ کیلومتری شرق اشتوتگارت قرار گرفته است متولد شد. والدینش هرمان اینشتین، که کارخانه کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و پائولین کوخ بودند. خانوادهٔ آلبرت یهودی بودند و او را به مدرسهٔ ابتدایی کاتولیک فرستادند. آلبرت به اصرار مادرش نواختن ویلون را فراگرفت. هرچند که ابتدا علاقه‌ای به این کار نداشت و آن را رها کرد، اما بعدها نواختن سونات‌های ویلونِ موتزارت آرامش زیادی به او می‌دادند.

وقتی اینشتین پنج سال داشت، پدرش به او قطب‌نمایی جیبی نشان داد، و اینشتین پی برد که چیزی در فضای تهی بر روی عقربهٔ آن اثر می‌گذارد. او بعدها می‌خواست این آزمایش را به عنوان یکی از الهام‌بخش‌ترین آزمایش‌های زندگیش توصیف کند.[2]

آلبرت انیشتین به هیچ عنوانی کودک اعجوبه‌ای نبود و حتّی مدّت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت بطوریکه پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیرعادی باشد اما سرانجام آغاز به حرف زدن کرد ولی اکثر اوقات ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که ما بین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و نیز محبّت میان آنها می‌شود را دوست نداشت[نیاز به ذکر منبع]. آلبرت در گفتگویی با جیمز فرانک گفته بود «گاهی از خود می‌پرسم که چطور شد تدوین چنین نظریه‌ای به دست من انجام گرفت؟ به نظرم علتش این باشد که آدم طبیعی هیچ گاه از فکر کردن درباره مساله‌های زمان و مکان باز نمی‌ایستد. من از کودکی راجع به اینها فکر کرده بودم ولی رشد فکری من به تاخیر افتاد در نتیجه موقعی به تفکر درباره مکان و زمان پرداختم که دیگر بزرگ شده بودم و بالطبع ژرف تر ار کودکی که دارای استعدادهای طبیعی است توانستم به مساله بیاندیشم»[3].

 

کار و مدرک دکترا

پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه، اینشتین نتوانست شغلی در رابطه با تدریس پیدا کند. پدر یکی از هم‌کلاسی‌هایش به او کمک کرد تا در یکی از دفاتر ثبت اختراع[4] در سویس در سال ۱۹۰۲ استخدام شود.

 

سال‌های آخر

هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود اما این دورهٔ ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عهد بمب اتمی شروع می‌گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز کرد. سرانجام روز هجدهم آوریل ۱۹۵۵ بزرگ‌ترین دانشمند و متفکر قرن بیستم، پیامبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون از مشهورترین مردان جهان بوده است، در شهر پرینستون واقع در ایالات متحده امریکا درگذشت.

 

ویژگی‌های او

وی از کودکی تلاش داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و به‌ویژه کسانیکه در حول و حوش او می‌زیسته‌اند سودمند باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وامیداشت که نه تنها اندیشه کلی مومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد بلکه روش تنظیم و بهینه سازی آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه مستمعان از نظر جهان‌شناسی نیز لذّت می‌برند. هدف اینشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت ۱۹۰۵ که در آن اینشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود اینشتین با کمک از اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد. البته هیچ گاه نمی‌شود ویژگی‌ها و اهداف کسی را کاملاً بیان کرد و به گفته آلبرت عقل سلبم عبارت است از پیش داوری‌هایی که تا سن ۱۸ سالگی در مغز آدم جا می‌گیرند و نتیجه مشاهدات خام و معمولی هستند. آلبرت با مطلق قرار دادن دو چیز نسبیت تمام جهان را توجیه کرد... پس شاید نه هدف نسبیت بود نه مطلقیت .... هدف فقط دانستن بود این عشق به دانستن و فکر کردن بود که در هر لحظه زندگی البرت می‌شود دید.

 

کارهای ترجمه شده‌ی انیشتین به زبان فارسی

 

مقالات و کتاب‌ها

مقالات علمی اینشتین؛ محمود مصاحب، انتشارات پیروز/انتشارات فرانکلین

نسبیت نظریه خصوصی و عمومی؛ غلامرضا عسجدی، موسسه انتشارات امیرکبیر

فیزیک و واقعیت؛ محمدرضا خواجه‌پور، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

نسبیت و مفهوم نسبیت؛ محمدرضا خواجه‌پور، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

تکامل فیزیک؛ به همراه لئوپولد اینفلد، احمد آرام، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

حاصل عمر؛ ناصر موفقیان، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

اینشتین ۱۹۰۵: مجموعهٔ مقاله‌های سال ۱۹۰۵؛ آلبرت اینشتین، ترجمهٔ احمد شریعتی، تهران: دانشگاه الزهراء، ۱۳۸۳

 

درباره‌ی او

رنج‌های آلبرت اینشتین؛ آنتونیا والنتین، ترجمه هوشنگ گرمان، انتشارات توکا

انیشتین؛ ژوزف شوارتز و مایکل مک گینس، ترجمه آرام قریب، موسسه نشر و پژوهش شیرازه

انیشتین در ۹۰ دقیقه؛ جان و مری گریبین، ترجمه مسعود سلطانی، انتشارات ذكر

 

پی نوشت:

1. ویکی‌پدیا انگلیسی

2. Highfield

3. اینشتین در ۹۰ دقیقه

4. The institute / IPI / Federal Institute of Intellectual Property

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 21:44  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 


سقراط (حدود سالهای ۳۹۹ ـ ۴۷۰ ق . م)، پدر علم فلسفه، با نحوه تدریس سوفسطائیان مخالفت کرد. سوفسطائیان، به شاگردان خود می آموختند که چگونه در مباحثات، به سوالات مختلف جوابهای زیرکانه ای بدهند. سقراط شاگردانش را تشویق می کرد تا در دنیای اطراف خود، جستجو کرده و مطابق با ندای وجدان خود زندگی کنند، حتی اگر این کار، آنها را در جهت مخالف با حکام کشور قرار دهد.

سقراط هیچ اثر مکتوبی از خود بر جای نگذاشت، اما تعدادی از مباحثات وی با ساکنین آتن توسط شاگرد معروفش افلاطون (۳۴۷ ـ ۴۲۷ ق.م) و نیز کسنوفون(357-425 ق.م) بطور مکتوب ثبت شده اند. سقراط در حدود سال 470 سال ق.م در آلوِپِکا متولد گردید. آغاز زندگی او مصادف بود با دوران شکوفایی عظمت و افتخار آتن که در همان زمان امپراتوری دریایی خود را بنا نهاده بود. در دوران جوانی، قدرت بدنی شگفت انگیز سقراط، همگان را به تعجب وا داشت. قدرت تحمل او بسیار بالا بود، به طوری که در زمستان سخت، پا برهنه با یک جامه ی معمولی راه می رفت.

هنگامی که بیست و چند ساله بود، افکارش متوجه مفهوم انسانیت شد. در آن زمان بیشتر تلاش های فلاسفه و متفکران، درباره جهان و چیستی آن بود و این که از چه موادی تشکیل شده و ماده آصلی آن چیست. اما او اعلام کرد که باید جهان شناسی را کنار گذاشت وبه انسان بازگشت. او بیان می کرد که پیامهای مخصوصی از سروش غیبی دریافت می کند.

در کتاب های تاریخی آمده است که روزی یکی از دوستان سقراط از سروش غیبی پرسید که آیا خردمند تر از سقراط وجود دارد؟ سروش غیبی پاسخ داد: نه. این واقعه سقراط را بر انگیخت تا ببیند که چه چیزی موجب شده تا او خردمند ترین انسان باشد؛ در حالی که خود را عالم و دانشمند نمی داند. سرانجام به این نتیجه رسید که: او خردمند ترین انسان است، زیرا به جهل خود علم دارد و ادعای عالم بودن ندارد. از این پس، وی این رسالت را در وجود خود احساس کرد که در جست و جوی حقیقت ثابت و یقینی، یعنی حکمت راستین باشد و به همگان نشان دهد که علم حقیقی یعنی:" علم به این که نمی دانم."

او در جنگهای پلوپونز شرکت کرد و شجاعتی که در آن جنگها از خود نشان داد،از وی شخصیتی برجسته و ممتاز ساخت. در ادامه ی زندگی، سقراط به رسالتی که بر دوش گرفته بود، پرداخت. در آن دوران سوفسطائی ها نفوذ زیادی بین جوانان آتنی داشتند و به آنها سفسطه و فن جدل آموزش می دادند وادعایشان این بود که حقیقتی وجود ندارد . آنها خود را دانشمند ترین وعالمترین مردمان می خواندند.

سقراط بنا بر نتیجه ای که در زندگی بدان رسیده بود، با آن ها که ادعای علم و دانش داشتند، به مقابله پرداخت.

روش عملی سقراط برای مبارزه با چنین اشخاصی این بود که با یکی از آنها وارد گفت و گو می شد و می کوشید تا از او افکارش را درباره موضوعی خاص، مثلا شجاعت بیرون بکشد. آن شخص در ابتدا فکر می کرد که حقیقت شجاعت را می شناسد و به آن آگاه است. سقراط گفتگو را به شیوه پرسش و پاسخی شروع می کرد و در آغاز خود را با آن چه شخص مقابلش می گفت، همراه نشان می داد. ممکن بود این گفتگو به طول بینجامد، اما سر انجام بحث را به جایی می رساند که شخص مقابل به نادانی خود پی می برد؛ یعنی به این نتیجه می رسید که حقیقتا هیچ چیزی را درباره شجاعت نمی داند و به این صورت، سقراط به او می فهماند که اعتراف به نادانی، بزرگترین دانش است. این روش، روش دیالکتیکی نام گرفت. وی اولین کسی بود که این شیوه را در بحث های فلسفی به کار برد و به همین دلیل، روش دیالکتیک را به نام او، دیالکتیک سقراطی می خوانند.

سقراط در آتن می گشت و با افراد مختلف به این روش بحث و گفتگو می نمود. او شاگردانی هم داشت که اکثر آن ها جوانان آتنی بودند. یکی از شاگردان وی که بعدها در شمار بزرگترین فلاسفه جهان قرار کرفت، افلاطون بود.

سقراط بسیاری از بزرگان آتن را که ادعای علم و دانش داشتند، به همین نحو محکوم ساخت واین برای آنان خوشایند نبود.عاقبت این فشارها همراه با تحولات سیاسی ای که پیش آمد، سقراط را در سال 399 ق.م به محکمه کشاند.

در محکمه سقراط متهم شد که:

1) خدایانی را که آتنیان می پرستند، عبادت نمی کند، بلکه اعمال دینی جدید و نا آشنا آورده است.

2) به علاوه جوانان شهر آتن را با افکار خود فاسد می کند.

به دلیل همین اتهام ها، برای او تقاضای مرگ شده بود. سقراط با خونسردی و متانت به تمام اتهام ها پاسخ گفت و آنها را به سوی خود متهم کنندگان بازگرداند. سقراط اعلام کرد که از مرگ هیچ باکی ندارد، اما مرگ وی لکه ننگینی بر چهره آتن بر جای خواهد گذاشت و آیندگان، در این مورد، آتنیان را محکوم خواهند کرد. با تمام این احوال و دفاعیات مستحکم وی، هیئت منصفه ی دادگاه که تحت تأثیر جو سیاسی آشفته ی آن ایام بود، حکم به مرگ سقراط داد.

درچند روزی که تا اجرای حکم باقی مانده و سقراط زندانی بود، دوستان وی تلاش زیادی کرده و همه چیز را برای فرار او مهیا ساختند، ولی سقراط با بیان اینکه چنین اقدامی مخالف اصول و ارزشهای اوست، پیشنهادشان را رد کرد.

در روز موعود در حالی که خانواده و دوستان و شاگردانش گرد وی جمع شده و بی تابی می کردند، آنها را به آرامش فراخواند و پس از اینکه وصیتهایش را کرد، جام زهر را به آرامی سرکشید و پس از دقایقی جان سپرد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 22:7  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 


افلاطون یا فلاطون (به یونانی باستان:‌ Πλάτων,‏ با تلفظ: Plátōn) ‏‌(۴۲۸/۴۲۷ پ.م. تا ۳۴۸/۳۴۷ پ.م) دومین فیلسوف از فیلسوفان بزرگ سه‌گانهٔ (سقراط، افلاطون و ارسطو) یونانی‌است.

در یک خانواده متشخص آتنی متولد شد. نام اصلی او «آریستو کلس» بود و نام افلاطون، بعد ها به مناسبت پیکر تنومندش به او داده شد.

او در یک خانواده اشرافی بزرگ شد. دوره جوانی او همراه بود با دوره درخشندگی فرهنگ آتنی و در همان دوران، در سن بیست سالگی با سقراط ملاقات کرد و شاگرد او شد. بستگانش اصرار داشتند که او به حرفه خانوادگی خود یعنی سیاست بپردازد، اما وقتی محاکمه و مرگ استادش را به دست سیاستمداران مشاهده کرد، سیاست را رها کرد.

او در محاکمه سقراط حاضر بود و اتفاقات آن را در آثار خود ثبت کرده است. پس از مرگ استاد، افلاطون آتن را ترک و به مناطق مختلفی نظیر مگارا و سیسیل سفر کرد که خطرات بزرگی هم برایش در بر داشت؛ تا جایی که اسیر شد و حتی در معرض مرگ قرار گرفت؛ اما سرانجام آزاد شد و به آتن باز گشت.

وی در بازگشت به آتن در سال 388 ق.م، « آکادمی» خود را با هدف ترویج و تشویق بی طرفانه علم، در این شهر بنا کرد. آکادمی افلاطون را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید، زیرا در آنجا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه محض نبود، بلکه رشته های وسیعی از علوم دیگر مانند ریاضیات، نجوم و علوم طبیعی را نیز در بر می گرفت. جوانان از شهر های دور و نزدیک به آن جا می آمدند و علوم مختلف را فرا می گرفتند. یکی از همین جوانان، ارسطو بود که بعدها در زمره بزرگ ترین فلاسفه جهان قرار گرفت.

افلاطون علاوه بر سرپرستی آکادمی و رهبری مطالعات، خود به تدریس نیز می پرداخت و شاگردانش از درس های او یادداشت بر می داشتند. بسیاری از آثاری که از او باقی مانده، حاصل این درسهاست.

شهرت و اعتبار افلاطون به عنوان یک فیلسوف بزرگ و آگاه، سبب شد تا حاکم سیراکوز از او دعوت کند تا برای تربیت جانشینش به آن جا برود. این سفر به علت حوادثی که پیش آمد، برای افلاطون جز رنج و دشواری در پی نداشت و او به آتن بازگشت. وی بعدها سفر دیگری هم به سیراکوز داشت که آن هم بی نتیجه بود.

او از سال 360 ق.م که پایان سفر سومش بود، تا آخر عمر به فعالیت های علمی و فلسفی خود ادامه داد و در سال 348 ق.م درگذشت.

افلاطون پایه گذار و در واقع طلایه دار بسیاری از مباحث عمیق فلسفی است. یکی از متفکران قرن بیستم می گوید: تمام تاریخ فلسفه تا به امروز، چیزی جز حاشیه نویسی بر آثار افلاطون نیست. او در فلسفه که تا آن زمان حول حقیقت واقعی اشیاء می گشت افق های تازه ای گشود و برای اولین بار مباحث گسترده معرفت شناسی را مطرح کرد.

او حکیمی الهی بود و حقیقت چیز ها را ورای ماده و محسوسات و جزئیات می جست و بر همین اساس بود که نظریه خاص خود موسوم به نظریه مثل را طرح نمود.

تفکرات وی، مسیر فلسفه را تعیین کرد و شاگرد بزرگش ارسطو در بستر نظریات او بود که حرکت فلسفی اش را آغاز نمود.

از افلاطون آثار بسیار بر جای مانده است که شامل همه موضوعات مهم فلسفه و علوم انسانی می شود؛ مانند فیزیک، سیاست، اخلاق، منطق، زیبایی شناسی و غیره... .

آثار افلاطون همه در شمار بهترین آثار فلسفی تاریخ هستند. از آن ها می توان به رساله های: تیمائوس، تئتتوس، مهمانی، فیدون و پارمنیدس اشاره کرد. مهم ترین ومشهور ترین اثر او جمهوری نام دارد که جزو ده کتاب برتر تاریخ محسوب می شود.

آموزه‌های وی تأثیر زیادی بر کلام مسیحی و اسلامی داشته ‌است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 22:5  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 


تولد: 12 ذالحجهُ 362 هجری كاث، خوارزم ( شهر كارا ـ كلپاكسكایا كنونی واقع در ا زبكستان )

وفات: 4 رجب 440 هجری غزنه ( غزنه كنونی در افغا نستان )

ابوریحان بیرونی در خوارزم، منطقه ای كه در مجاورت دریا ی آرال قرار دارد و امروزه همه آن را به نام كارا كلپاكسكایا می شناسند، به دنیا آمد. كاث و جورجانیه دو شهر بزرگ این منطقه به شمار می رفتند. بیرونی در نزدیكی كاث به دنیا آمد و نام شهری كه در آن متولد شد را به افتخار او، بیرونی نام نهادند. او در هر دو شهر كاث و جورجانیه زندگی كرد و پرورش یافت و مطالعه و تحصیل علم را درحالی كه خیلی جوان بود تحت نظر ریاضی دان و ستاره شناس مشهوری به نام ابو نصر منصور آغاز نمود. بی تردید بیرونی از سن 17 سالگی به انجام فعالیتهای علمی مهم و ویژه ای پرداخت. وی در سال 379 با مشاهده بیشترین ارتفاع خورشید، عرض جغرافیایی شهر كاث را محاسبه كرد.

فعالیتهای دیگری كه بیرونی به عنوان یك مرد جوان و كم تجربه انجام داد، بیشتر نظری بود. قبل از سال 384 ( وقتی كه22ساله بود) چندین اثر كوتاه ازخود برجای گذاشت. یكی از آثار موجود او تحت عنوان" نقشه كشی" اثری است كه در آن به بررسی نقشه های جغرافیایی پرداخته است. در این اثر، او علاوه بر این كه نقشه نیم كره را روی صفحه سطح ترسیم كرده است، نشان داده كه تا سن 22 سالگی بسیار مطالعه داشته، چرا كه او مجموعه كاملی از نقشه هایی كه دیگران رسم كرده اند را مورد مطالعه و بررسی قرار داده و موارد مربوط به آنها را دراین رساله مورد بحث قرار داده است. زندگی نسبتا ْ آرام بیرونی تا این مرحله، پایان غیرمنتظره ای به همراه داشت.

در اواخر قرن چهاردهم و اوایل قرن پنجم در عالم اسلام شورش عظیمی بر پا شد و در منطقه ای كه بیرونی در آن زندگی می كرد، جنگ های داخلی در حال وقوع بود. در این زمان خوارزم بخشی از فرمانروایی سامانیان و بخارا مركز آن به شمار می رفت. حكومت زیار با پایتختش در گرگان در كنار دریای خزر از دیگر حكومت های این منطقه بود. از طرف غرب، خاندان آل بویه بر سراسر ناحیه بین دریای خزر و خلیج فارس و همچنین بین ا لنهرین حكومت می كرد. سلسله پادشاهی دیگری كه به سرعت طلوع كرد، سلسله غزنویان بود كه پایتختشان را شهر غزنه در افغانستان اختیار كردند. این حكومت نقش مهمی را در زندگی بیرونی ایفا كرد.

بنو عراق از جمله فرمانروایان منطقه خوارزم بود و ابو نصر منصور ـ استاد بیرونی ـ یكی از امیران آن خاندان به شمار می رفت. در سال 384 حكومت بنو عراق با یك قیام سرنگون شد. بیرونی به هنگام شروع جنگ داخلی از آن منطقه گریخت اما اینكه برای استاد بیرونی ـ ابو نصر منصور ـ چه اتفاقی افتاد، معلوم نیست. بعد ها، بیرونی در مورد این وقایع نوشت:

بعد از اینكه چند سال در آن منطقه به سختی زندگی كردم، با اجازه حاكم وقت به زادگاه خود بازگشتم اما مرا وادار به انجام امور مادی و دنیوی كردند كه موجب حسادت ورزیدن ابلهان گردید اما خردمندان از این امر متاسف شدند.

دقیقا معلوم نیست كه بیرونی به هنگام گریختن از خوارزم به كجا رفت. او باید به شهر ری رفته باشد و بدون تردید مدتی را در شهر ری زندگی كرده است. بر اساس نوشته هایش، او هیچ پشتیبانی نداشت و با فقر و تنگدستی در شهر ری زندگی می كرد. خجندی ستاره شناسی بود كه با دستگاه بسیار بزرگی كار می كرد او خودش این دستگاه را ساخته و آن را روی كوهی بالا تر از شهر ری قرار داده بود تا بدین وسیله عبور نصف النهاری خورشید را نزدیك انقلابین مشاهده كند. او در روزهای 4 و 5 جمادی الاول سال 384 انقلاب تابستانی را مشاهده كرد و در روزهای 8 و 9 ذیقعده سال 384 شاهد انقلاب زمستانی بود و بدین ترتیب او توانست مایل بودن دایرهْ البروج و همچنین عرض جغرافیایی شهر ری را محاسبه كند اما هیچ یك از این دو محاسبه دقیق نبود.

خجندی در مورد مشاهداتش و همچنین دستگاه ذات السُدس (دستگاه سنجش ارتفاع خورشید و ستارگان ) با بیرونی به بحث و بررسی می پرداخته. پس از آن بیرونی در مورد مشاهدات خجندی در كتاب " تحدید النهایات الاماكن " خود گزارشی نوشت و ادعا كرد كه در طول مشاهدات خجندی، دیافراگم دستگاه ذات السُدس بدلیل وزن دستگاه 9 اینچ تنظیم شده است. بیرونی تقریبا علت خطاهای خجندی را دقیق و درست تشخیص می داد. از آنجایی كه خجندی در سال 389 از دنیا رفت می توان به این نتیجه رسید كه بیرونی سالهای بین 384 تا 386 را در شهر ری سپری كرده است. او همچنین باید مدتی از این زمان را در گیلان كه دریای خزر آن را از شمال احاطه كرده است، زندگی كرده باشد چرا كه حدودا در همین زمان كتابی را به حاكم گیلان، ابن رستم تقدیم كرده. ابن رستم با حكومت زیار در ارتباط بود.

تاریخهای معینی را در زندگی بیرونی با اطمینان می دانیم چرا كه او در آثارش وقایع نجومی را شرح داده است و بدین ترتیب این امكان را به ما می دهد تا زمانها و مكانهای دقیق را تعیین كنیم. شرح و توصیف او از ماه گرفتگی روز 13 جمادی الاول سال 387 كه او در كاث شاهد آن بوده است نشان می دهد كه او تا آن زمان به كشور خود باز گشته بوده است. این ماه گرفتگی در بغداد نیز قابل رویت بود و بیرونی ترتیبی داد كه به همراه ابووفا بوزجانی در بغداد شاهد این رویداد گردند. مقایسه زمانها آنها را قادر كرد تا تفاوت طول جغرافیایی بین دو شهر را محاسبه كنند. بر این امر نیز واقفیم كه در طول این مدت بیرونی بسیار زیاد نقل مكان می كرده است چرا كه تا سال 389 او در گرگان بوده و قابوس ـ حاكم حكومت زیار ـ از او حمایت می كرد. او تقریبا در سال 389 كتاب " آثارالباقیهِ "خود را به قابوس تقدیم كرد و در روزهای 13 ربیع الثانی سال 393 و همچنین 12 شوال سال 393 به هنگام ماه گرفتگی در گرگان بوده. شایان ذكر است كه بیرونی در كتاب " آثارالباقیهِ " خود به هفت اثر قبلی اش اشاره كرده است: یك كتاب در مورد دستگاه اعشاری، كتابی در مورد اسطرلاب، یك كتاب در مورد مشاهدات نجومی، سه كتاب در مورد اخترگویی و نهایتا دو كتاب در مورد تاریخ.

تا 12 شعبان سال 394 بیرونی به وطن خود باز گشته، چرا كه در آن روز شاهد ماه گرفتگی دیگری در جورجانیه بوده. علی بن مامون فرمانروای خوارزم به شمار می رفت و تا زمانی بر این مقام بود كه برادرش ابوعباس مامون به عنوان حاكم، جانشین وی شد. این دو برادر با دو خواهر محمود كه فرمانروای حكومت قدرتمند غزنه بود، ازدواج كردند. بدین ترتیب، عاقبت سلسله پادشاهی ابو عباس مامون تحت كنترل فرمانروایان حكومت غزنه قرار گرفت.

علی بن مامون و ابو عباس مامون هر دو حامی علم بودند و از تعدادی از دانشمندان عالی رتبه و نخبه در دستگاه حكومتی خود حمایت می كردند. ابو عباس مامون تا سال 394 فرمانروایی می كرد و از آثار علمی بیرونی بسیار حمایت می نمود. نه تنها بیرونی، بلكه ابو نصر منصور ـ استاد سابق بیرونی ـ نیز در این دستگاه حكومتی كار می كرد. بدین ترتیب به هر دو این امكان داده شد تا دوباره با یكدیگر همكاری كنند. بیرونی توانست با حمایت ابو عباس مامون در جورجانیه دستگاهی بسازد كه بوسیله آن عبور نصف النهاری خورشیدی را مشاهده كند. او از 28 ذالحجه سال 406 تا 4 رجب سال 407 با این دستگاه 15 مشاهده به انجام رساند.

جنگهای آن منطقه در فعالیتهای علمی بیرونی و ابو نصر منصور وقفه ایجاد كرد و باعث شد عاقبت آن دو خوارزم را تقریبا در سال 407 ترك كنند. محمود نفوذ خود را درغزنه بیشتر می كرد و در سال 404 از ابو عباس مامون خواست تا خطبه نماز جمعه را به نام او بخوانند. این خواسته او نشان می داد كه خواستار پایان بخشیدن به حكومت مامون است و تلاش می كرد تا كنترل آن منطقه را بدست آورد. بعد از اینكه مامون تقریبا با درخواست محمود موافقت كرد، توسط سپاه خود به قتل رسید چرا كه آنها این عمل او را خیانت تلقی كردند. پس از آن، محمود سپاه خود را به آن منطقه برد و در روز 5 صفر سال 408كنترل كاث را بدست گرفت. به این ترتیب، بیرونی و ابو نصر منصور به عنوان اسیرهای محمود فاتح وظایف را به وی واگذار كردند.

نوشته های بیرونی مدركی است كه نشان می دهد او یك دوره غیر عادی و عجیبی را در زندگی پشت سر گذاشته و درد و رنج زیادی را متحمل شده است. اما ظاهراً محمود نیز بخاطر برخی از فعالیتهای علمی اش از او حمایت كرده است. گزارشات مربوط به ظلم كردن محمود به بیرونی علی رغم حمایتی كه بیرونی از طرف وی دریافت می كرد، مستند می باشد. از شرح و توصیف وقایع نجومی كه بیرونی به ثبت رسانده است می توان برخی از زمانها و مكانها را در این دوره تعیین كرد. در روز 30 جمادی الاول سال 409 او در كابل بوده و علی رغم نداشتن هیچ ابزاری برای مشاهداتش، قادر بود باز هم مشاهداتی به انجام برساند به این ترتیب كه او با ابزاری كه در اختیار داشت، خلاقیت به خرج داد و دستگاهی ساخت كه به وسیله آن بتواند مشاهدات خود را دنبال نماید. در روز 29 ذیقعده سال 409 او در لامقان كه در شمال كابل واقع شده است، شاهد یك خورشید گرفتگی بود. وی اینگونه نوشته است:

به هنگام طلوع خورشید دیدیم كه تقریبا بر یك سوم خورشید سایه انداخته شد تا اینكه خورشیدگرفتگی كامل شد.

در طول سالهای 408 تا 410 در حالی كه بیرونی تحت حمایت محمود به سر می برد، در شهر غزنه مشاهداتی به انجام رسانید و بدین ترتیب توانست به طور دقیق عرض جغرافیایی آنجا را تعیین كند. در روز 14 جمادی الاول سال 410 بیرونی در شهر غزنه شاهد یك ماه گرفتگی بود.

ارتباط مابین بیرونی و محمود نیز جالب است. احتمالا بیرونی بنا به ضرورت در دست محمود اسیر به شمار می رفت و برای ترك آن منطقه نیز اختیاری از خود نداشت. با این وجود، رفتن نظامیان محمود به هند نشان می دهد كه بیرونی را به آن كشور بردند. شواهد كمی وجود دارد كه نشان می دهد بیرونی در هند بهره بیشتری می برده است. بیرونی آرزو می كرد محمود رفتار بهتری با او داشته باشد اما بدون شك فعالیتهای علمی بیرونی مفید واقع می شد. حدودا از سال 412 سپاه محمود موفق شد كنترل بخشهای شمالی كشور هند را بدست آورد و در سال 416 سپاه او به اقیانوس هند راه پیدا كرد. بیرونی ظاهرا در بخشهای شمالی هند به سر برده است. تعداد بازدیدهای او معلوم نیست اما مشاهداتش او را قادر ساخت تا عرض جغرافیایی یازده شهر در اطراف پنجاب و شهرهای هم مرز با كشمیر را تعیین كند. او معروف ترین اثرش را تحت عنوان " ماللهند " زمانی ارایه داد كه در ان كشور به سر می برد. او این كتاب را در نتیجه مطالعات كامل خود نوشت.

" ماللهند " كتاب حجیم و برجسته ای است كه بسیاری از ابعاد مختلف این كشور را در بر می گیرد. بیرونی در این كتاب به شرح و توصیف دین و فلسفه هند، نظام طبقاتی ( طبقه اجتماعی موروثی در هند ) و آداب و رسوم ازدواج در هند پرداخته است. او همچنین قبل از اینكه وضعیت جغرافیایی این كشور را مورد بررسی قرار دهد، دستگاههای نگارش و اعداد هندی ها را مطالعه كرد. علاوه بر این، بیرونی در این كتاب به ستاره شناسی، اخترگویی و سالنامه هندی ها اشاره كرده و مواردی را پیرامون این سه موضوع مورد بررسی و تحقیق قرار داده است.

بیرونی ادبیات هند را به زبان اصلی مطالعه نمود و چندین متن را از زبان سنسكریت به زبان عربی ترجمه كرد. او همچنین چندین رساله در مورد ابعاد ویژه ستاره شناسی و ریاضیات هند نوشت كه برای خودش اهمیت خاصی داشت. او فوق العاده اهل مطالعه بود و در موضوعات: اختر گویی، ستاره شناسی، تاریخ شناسی، جغرافیا، دستور زبان، ریاضیات، پزشكی، فلسفه، دین و مذهب، اوزان و مقیاسات، از ادبیات سنسكریت احاطه داشت.

محمود در سال 420 از دنیا رفت و مسعود ـ پسر بزرگش ـ جانشین او شد. اما این جانشینی زمانی صورت گرفت كه قبل از آن وضعیت سیاسی حادی به وجود آمده بود كه دو پسر محمود سعی می كردند تا از پدرشان به عنوان فرمانروا تبعیت كنند. ظاهرا بیرونی مطمئن نبود چه كسی جانشین خواهد شد چرا كه او تصمیم گرفته بود كتاب خود را تحت عنوان " ماللهند " كه در آن زمان به چاپ رسید، به كسی تقدیم كند. بهتر بود كتاب را به كسی تقدیم نكند تا اینكه شخصی را به اشتباه بر گزیند. مسعود نشان داد كه به عنوان فرمانروا بیش از پدرش نسبت به بیرونی لطف دارد و با مهربانی با او رفتار می كند. گر چه بیرونی در زمان فرمانروایی محمود یك اسیر واقعی به شمار می رفت، ظاهرا برای رفتن به هر جایی كه می خواست، كاملا آزاد بود.

تعداد كلی آثار بیرونی در طول زندگی اش تحسین برانگیز است. كندی نوشته است: بیرونی حدودا 146 اثر از خود بر جای گذاشته است كه مجموعا شامل 13000 صفحه می باشد (هر صفحه همانند صفحات چاپی كتابهای جدید است). برخی از اثار بیرونی را قبلا ذكر كردیم اما آثار وی در حقیقت تمام علم زمانه اش را در بر می گیرد. كندی نوشته است:

بیرونی به مطالعه پدیده های قابل مشاهده در طبیعت و همچنین در وجود انسان گرایش بسیاری داشت. در بین علوم مختلف، علاقمند به آنالیز ریاضی بود و در این زمینه استعداد زیادی داشت.

پیشتر به مشاهدات نجومی بیرونی بسیار اشاره كردیم. بیرونی در مقایسه با بطلمیوس در مورد خطاها نظر مساعدتری داشت. نویسنده می نویسد: بطلمیوس بر این عقیده بود كه از میان مشاهداتش، معتبرترین را بر گزیند ( یعنی مشاهداتی را انتخاب كند كه با نظریاتش هماهنگ است ) و به خوانندگان آثارش در مورد كنار گذاشتن و نادیده گرفتن آندسته از مشاهداتش كه انتخاب نشدند، چیزی نگوید. از طرف دیگر، بیرونی خطاهای مشاهداتش را از نظر علمی بیشتر مورد بررسی قرار می داد وهنگامیكه برخی از آنها را به عنوان مشاهداتی كه دقیق تر بودند، انتخاب می كرد، دیگر مشاهداتی را كه دارای خطا بودند و كنار گذاشته می شدند را نیز ارایه می داد. او همچنین نسبت به خطاهای محاسباتش حساسیت نشان می داد و همیشه سعی می كرد تا كمیتهایی را مشاهده كند كه برای رسیدن به جواب به كمترین دستكاری نیاز دارد.

" سایه ها " یكی از مهمترین آثار بیرونی است كه حدودا در سال 411 نوشته شده است. محتوای این اثر بیرونی شامل موارد زیر است: اصطلاحات عربی سایه ها و تصویرها، پدیده های جدید و غیر عادی از جمله تصویرها، تاریخچه تانژانت و تابع های متقاطع.

این كتاب به شرح مقاله هایی كه بیرونی در زمینه ریاضیات نوشته است، می پردازد. این مقاله ها شامل موارد زیر می باشد: حساب نظری و عملی، برآیند دسته ها، آنالیز تركیبی، قانون 3، اعداد گنگ، نظریه خارج قسمت، تعاریف مفاهیم جبری، شیوه های حل معادله های جبری و مسایلی كه تنها با خط كش و پرگار حل نمی شدند، منحنی های مخروطی، فضاسنجی، تصویرگنجنگاری، مثلثات، قانون سینوس در صفحه، حل مثلثات كروی.

بیرونی همچنین مقاله هایی در مورد زمین پیمایی و جغرافی ارایه داد. او شیوه های اندازه گیری زمین و فاصله های روی آن را از طریق مثلث بندی معرفی نمود. او شعاع زمین را 6339. 6ارزیابی كرد كه این اندازه تا قرن دهم در كشورهای غربی بدست آورده نشده بود. كتاب " قانون مسعودی"وی شامل جدولی است كه مختصات ششصد مكان را ارایه می دهد واودرمورد همه این مكانها دانش كافی داشت. البته بیرونی همه آنها را خودش اندازه گیری نكرده است. برخی از آنها را از جدول مشابهی كه خوارزمی عرضه كرده بود، گرفته است. نویسنده اظهار می دارد كه بیرونی ظاهرا در مورد ارقامی كه خوارزمی و بطلمیوس ارایه كرده بودند، به این نتیجه می رسد كه ارقام ارایه شده توسط خوارزمی دقیق تر است.

بیرونی همچنین در مورد هماهنگی زمان رساله ای نوشته است. او چندین رساله نیز در مورد اسطرلاب نوشته و به شرح و توصیف تقویم ماشینی پرداخته است. او مشاهدات جالبی در مورد سرعت نور به انجام رساند و اظهار داشت كه سرعت نور در مقایسه با سرعت صوت بسیار زیادتر است. او از كهكشان راه شیری به عنوان " مجموعه ای از اجزا بیشمار طبیعت ستارگان سحابی " یاد كرد.

هیدرواستاتیك موضوعی در علم فیزیك است كه بیرونی مورد مطالعه قرار داد و از وزنهای ویژه، اندازه های دقیقی ارایه داد و به شرح نسبتهای بین چگالی طلا، جیوه، سرب، نقره، برنز، مس، برنج، آهن و قلع پرداخت. او نتایج را به عنوان تركیبی از اعداد به صورت 1/n، n = 2، 3، 4،... 10 نشان داد.

دانشمندان دیگر بسیاری از نظریات بیرونی را در جلسات بحث و گفتگوهایشان مورد بررسی قرار دادند. ازمدتها پیش، بیرونی با استادش ـ ابو نصر منصور ـ همكاری داشت، هر كدام از آنها از دیگری می خواست تا بخش خاصی از كار را به عهده بگیرد تا بدین ترتیب كار خود را به تایید برساند. او به طرز ستیزه جویانه ای با ابو علی سینا در مورد ماهیت نور و گرما مكاتبه می كرد. 18 نامه از ابو علی سینا كه در جواب سوالهایی كه بیرونی مطرح كرده، موجود می باشد. این نامه ها در بر گیرنده موضوعات زیر است: فلسفه، ستاره شناسی و فیزیك. بیرونی با سجزی نیز از طریق نامه در ارتباط بود. همچنین نامه های نیز كه بیرونی به سجزی نوشته است موجود می باشد. این نامه ها مداركی را مبنی بر وجود نسخه های مسطح و كروی قانون سینوس در بر دارد. اظهارات بیرونی بر اساس نظریات استادش ـ ابو نصر منصور ـ بوده است.

نهایتا در مورد شخصیت این دانشمند برجسته باید كم سخن گفته شود. در مقایسه با آثار بسیاری از دانشمندان دیگر، از نوشته ها و كتابهای بیرونی اطلاعات بسیار زیادی بدست آورده می شود. با وجود اینكه كمتر از یك پنجم آثار او باقی مانده است، به تصویر واضحی از این دانشمند بزرگ دست می یابیم. او مبتكر بزرگ تئوریهای جدید، ریاضیات و یا جز آن نبود. تنها مشاهده گر دقیقی بود كه پیشرو روش تجربی به شمار می رفت. او زبان شناس بزرگی بود كه رساله های موجود را می خواند و به وضوح شاهد پیشرفت علم به عنوان بخشی از حوادث بود. او همیشه مراقب بود این حوادث را در جای مناسب خود قرار دهد. مورخین علم به آثار و نوشته های او علاقه وافری داشتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 22:3  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

 


ابن سینا یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال ۳۷۰ هجری قمری و در گذشته در سال ۴۲۸ هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف بود. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارت‌اند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.

«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ‌یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزای فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص۱۲۵)

«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۴۹۳)

بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:

پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 22:1  توسط علیرضا ابراهیمی  | 

نويسنده:    رابرت  لارنس کوهن

مترجم:    حسن  سالاري

منبع: اعتماد

 

 
 

آيا در جهاني که پر از کمبود و کشمکش است، پرداختن به علوم محض عاقلانه است؟ با وجود اين همه فقر و فلاکت در اين سياره، چرا پول هنگفتي را خرج ساختن تلسکوپ فضايي «جميز وب» کنيم تا در پايان اين دهه، آن را جايگزين تلسکوپ فضايي هابل سازيم و نخستين ستارگان و کهکشان ها را در کيهان مشاهده کنيم، يا کاوشگرهايي بسازيم که ماموريت شان شناسايي جهان هاي قابل سکونت ديگر است، کشفياتي که هر چند شگفت انگيزند، اما در اينجا، يعني روي تنها سياره قابل زندگي به نام زمين، هيچ فايده ملموسي ندارند؟

من ترجيح مي دهم روي اين موضوع بحث کنم که علوم محض به هيچ گونه توجيه بيروني نياز ندارند، جست وجوي دانش فقط به خاطر دانش، از شگرف ترين تلاش هاي خاص نوع بشر است. اما متاسفانه خارج از مرزهاي جامعه محدود و بسته متخصصان و مشتاقان دانش، چنين ديدگاهي ممکن است افراطي، نخبه سالارانه و شايد غيرمسوولانه به نظر برسد و حتي مي تواند در ميان کساني که حساب شده يا به ناچار اولويت هاي ديگري را برگزيده اند، نيت هاي سوئي ايجاد کند.

دليل منطقي که به طور معمول براي صرف سرمايه هاي ملي در طرح هاي علمي بزرگ و کوچک عنوان مي شود، اين است که اين طرح ها توان ايجاد زندگي طولاني تر، سالم تر، ايمن تر، خوشايندتر، پربازده تر و دلچسب تر را براي ما دارند. جداي از اين مساله، علوم (حتي علوم محض) مي توانند باعث تقويت پايه هاي دموکراسي و بهبود مشارکت عمومي در فرآيندهاي سياسي در سرتاسر جهان شوند. به اين موضوع کمتر اشاره مي شود، حال آنکه توجه بيشتر به آن ضروري است. سواد علمي به دموکراسي انرژي مي بخشد و اين يکي از فوايد جنبي ولي مهم ترويج علم است. آيا اين نظر قابل دفاع است؟ من سعي مي کنم از آن دفاع کنم.

من دفاعياتم را با يک مشاهده آغاز مي کنم. به طور کلي، در کشورهايي که از لحاظ علمي توانمندترند، پايه هاي دموکراسي قوي تر است و در کشورهايي که از توان علمي ضعيفي برخوردارند و شيوه هاي تفکر علمي نفوذ آشکاري در آنها ندارند، دولت ها به شيوه هاي غيردموکراتيک تا خودکامگي محض گرايش دارند. البته، اين موضوع تنها نوعي ارتباط را نشان مي دهد نه يک علت را و حتي اگر از اين مشاهده بتوان به نوعي رابطه علت و معلول رسيد، جهت اين ارتباط روشن نيست. انتظار مي رود که يک جامعه دموکرات از علم پشتيباني کند، زيرا علم به عنوان اثر جانبي، رفاه به همراه مي آورد و به طور معمول، علم با دموکراسي سازگار است. بنابراين، منطقي به نظر مي رسد که يک جامعه علمي از دموکراسي حمايت کند.

فقدان حتي درک علمي ابتدايي، رابطه هاي مهمي که مي تواند بين جوامع برقرار شود را مي گسلاند و بنابراين با وخيم کردن نابرابري ها و دامن زدن به کينه توزي ها جامعه جهاني را تهديد مي کند. در اين حالت پاداش هاي علم به طور نابرابر توزيع مي شود و بر فاصله بين کشورهاي توسعه يافته و کشورهاي در حال توسعه مي افزايد. دانايي، توانايي است و هرگاه بخش هايي از جامعه يا کل يک کشور از آن فاصله گيرد، در اغلب موارد، محروميت از حق راي و نارضايتي، نتيجه آن است.

درست همانطور که علوم و فناوري هاي پيشرفته در جاي جاي جهان در حال رسيدن به اوج شکوفايي اند، جريان هاي ضدعلم نيز در حال شتاب گرفتن هستند و از معجون عجيبي از قشرگري مذهبي، از خودبيگانگي فردي، گرايش هاي افراطي در زمينه حفظ محيط زيست و حتي عناصر دانش پسامدرن تغذيه مي شوند و به پژوهش علمي تحت تاثير تعصب فرهنگي نگاه مي کنند. شما ممکن است بين عدم توجه کافي به علم و گرايش فراوان به عدم تحمل عقايد ديگران، همبستگي عميقي ببينيد. البته، حتي اگر يک چنين همبستگي وجود داشته باشد، اين نوعي ارتباط است نه علت.

 

تفکر نقادانه و دموکراسي

علم چگونه مي تواند باعث دموکراسي شود؟ من دو سازوکار پيشنهاد مي کنم. نخست، با تغيير شيوه تفکر مردم و دوم، با تغيير تعامل ميان افراد که جامعه را مي سازند. کساني که سواد علمي بيشتري دارند، در فرآيندهاي سياسي به نحو پرشورتري شرکت مي کنند و حتي اين امر از خواسته هاي هميشگي آنان است. به علاوه آنان در اين فرآيندها موثرتر عمل مي کنند. يک چنين تکامل اجتماعي ممکن است آهسته، غيرخطي و نامنظم و حتي گاهي با نتيجه يي معکوس همراه باشد، اما همان طور که تاريخ اتحاد جماهير شوروي سابق و ساير کشورهاي کمونيستي قاره اروپا نشان مي دهد، غيرقابل توقف و اجتناب ناپذير است.

کليد تغيير شيوه تفکر مردم، تفکر نقادانه است، يعني توانايي استخراج نتايج منطقي يا برعکس تشخيص خلأهاي منطقي جهت شناسايي حلقه هاي عقلاني گسسته در زنجيره يي از روابط علت و معلولي (براي مثال، در وعده هاي انتخاباتي). علم، قوه تشخيص ما را تقويت مي کند؛ روش علمي تفکر ما را قادر مي سازد ميزان سازگاري حقايق و نظريه ها را با يکديگر ارزيابي کنيم يا دريابيم شرايط واقعي تا چه ميزاني از نظريه هاي پيشنهادي حمايت مي کنند. تفکر نقادانه، اساس روش علمي است. دانستن تفاوت بين حدس و گمان و استنباط و تفاوت بين فرض و برهان مي تواند طرز نگرش فرد را عوض کند و يک راي دهنده را متحول سازد. مهارت هاي شناختي که به تمييز بين خواست، اعتقاد، امکان، احتمال و امر قطعي کمک مي کنند، سلاح هاي قدرتمندي هستند که مي توانند در همه عرصه هاي زندگي از جمله حيات سياسي راهگشا باشند.

کليد ايجاد تغيير در تعامل ها ميان اعضاي يک جامعه، استفاده از علم به عنوان يک عامل وحدت بخش است. من مدير يک برنامه تلويزيوني با نام «تا مرز حقيقت؛ علم، معنا و آينده» هستم که براي عموم پخش مي شود. در اين برنامه، دانشمندان راجع به موضوعات بنيادي بحث و گفت وگو مي کنند. من و همه کساني که در اين مجموعه با ما همکاري دارند، از تنوع بينندگان شگفت زده شده ايم. نامه هاي الکترونيکي بينندگان نشان مي دهد که آنان از سطوح آموزشي، جنس، سن، نژاد، طبقه و کيش هاي مختلفي اند و نقطه مشترک همه آنان، علاقه شديد به موضوعاتي مانند شعور، کيهان شناسي و خلاقيت علمي است.

اين شواهد تصويري از جامعه متنوعي را نشان مي دهند که بسياري از افراد آن براي شيوه علمي فکر کردن ارزش قائلند. چنين جامعه يي ظرفيت پذيرش و احترام گذاشتن به ديدگاه هاي سياسي تکثرگرا را دارد. زيرا اعضاي چنين جامعه يي درک مي کنند که هيچ ديدگاهي حتي ديدگاه خودشان، نمي تواند در هر شرايطي به طور کامل صحيح باشد. چنين نگرشي، ضرورت دموکراسي است. در حقيقت، با توجه به فاصله ها و حتي شکاف هايي که در ديدگاه هاي سياسي جوامع امروزي (چه در يک کشور و چه بين کشورها) وجود دارد، به نظر مي رسد زبان مشترک علم، تنها نيرويي است که مي تواند زمينه هاي مشترکي فراهم کند.

کشور وسيع چين را در نظر بگيريد که تحت فشار چالش ها بين ارتقاي سطح علمي و جلوگيري از دموکراسي به سبک غربي است. حتي با در نظر گرفتن پيشرفت هاي چشمگيري که اين کشور پس از اصلاحات 25 سال اخير داشته، آموزش هنوز هم با محدوديت هايي روبه رو است و بنابراين رهبران چين اعتقاد دارند هنوز زمان انتخابات به شيوه رقابت آزاد فرا نرسيده است. دولتمردان طراز اول چين که عمدتاً از مهندسان باتجربه هستند، نمي خواهند کشاورزان فاقد سواد علمي لازم، سياست هاي ملي آنان از جمله توزيع منابع را تعيين کنند. (يک مشاور طراز اول به نحو شيوايي مي پرسد آيا کشاورزان بي سواد به کسي رأي مي دهند که مي خواهد ابرشاهراه هاي اطلاع رساني را توسعه ببخشد؟) لوايحي که به طور قطع در درازمدت به نفع چين هستند، نبايد در کوتاه مدت، عمومي و مردم پسند شوند. دولتمردان چيني معتقدند که دموکراسي تنها همگام با آموزش (به ويژه آموزش علمي) مي تواند توسعه يابد. «احياي مجدد چين از طريق علم و آموزش»، شعار مورد علاقه رئيس جمهور پيشين چين جيانگ زمين است.

وي بر حمايت از فعاليت هاي علمي و مخالفت با دموکراسي به شيوه غربي اصرار داشت و پيروان او، سياست هايش را پيگيري مي کنند. به هر حال، بايد منتظر بمانيم و ببينيم آيا سواد علمي باعث رشد دموکراسي خواهد شد يا نه. چگونگي اين فرآيند بايد جالب باشد. در کشورهاي مسلمان که قرن ها در زمينه علم سرآمد جهان بودند، حرکت نوپايي آغاز شده است تا نشان دهند علم با اسلام سازگار است.

يکي از دانشمنداني که خود را وقف جنبش «اسلام و علم» کرده است اعتقاد دارد، آموزش علوم در مدارس مذهبي (حوزه ها) براي ايجاد تغيير در آنها ضروري است. به هر جهت، من در حمايت از نظرم که سواد علمي پيش نياز طبيعي دموکراسي سياسي است، فقط يک مشاهده داستان وار ارايه کردم. اما اين نظر قابل آزمايش نيز هست. من يک نمودار ساده از نوع نقاط پراکنده (Scatter) را در نظر دارم که در آن سطح سواد علمي يک کشور روي محور X و ميزان دموکراسي سياسي روي محور Y نمايش داده شده است.

من حدس مي زنم که جمع وجور کردن داده هاي 192 کشور جهان به يک نمودار «دونمايي» منجر مي شود که بخشي از آن منسجم و بخش ديگر پراکنده خواهد بود. داده هاي کشورهايي که از جهت علمي و دموکراسي پيشتازند، در گوشه راست و بالايي نمودار (يعني سطح علمي بالا دموکراسي قوي) جمع مي شوند. من انتظار دارم که بخش ديگر داده ها به صورت نقاط پراکنده يي در سمت چپ و ميانه نمودار (يعني سطح علمي پايين- دموکراسي ضعيف) پخش شوند، زيرا تعداد زيادي از کشورها از لحاظ سطح علمي و دموکراسي از حالت ضعيف تا ميانه متغيرند. در اين جا، بين سطح علمي و دموکراسي به لحاظ آماري همبستگي ضعيفي مشاهده مي شود.

به عبارت ديگر، در کشورهاي پيشرفته رابطه تنگاتنگي بين سطح علمي و دموکراسي وجود دارد اما در کشورهاي ديگر نمي توان به روشني به چنين نتيجه يي دست پيدا کرد. براي بررسي نظري که مطرح کردم، مي توان آزمون بهتري انجام داد؛ تغييرات هر نقطه داده يي را طي زمان و همگام با تحولاتي که کشورها به لحاظ علمي و حکومتي پيدا کرده اند، دنبال کنيم (مطالعه طولي). البته اين کار مشکل عدم همبستگي و روشن نبودن رابطه علت و معلول بين سطح علمي و ميزان دموکراسي را در کشورهاي توسعه نيافته حل نمي کند. اگر ما اين تغييرات را طي چند دهه دنبال کنيم، همان طور که از گوشه چپ و پايين به گوشه راست و بالاي نمودار (يعني از سطح علمي پايين- دموکراسي ضعيف به سطح علمي بالا- دموکراسي ريشه دار) مي رويم، اين پرسش برايمان مطرح مي شود که خط سير پيشرفت چگونه خواهد بود؟ من پيش بيني مي کنم که خط سيرهاي زيادي وجود خواهد داشت. برخي از آنها خطي خواهند بود؛ يعني علم و دموکراسي همگام با يکديگر پيشرفت کرده اند. بقيه مسيرها، هندسي يا سيگموئيد (مانند حرف S) خواهند بود؛ يعني عواملي مانند تاريخ، ناآرامي هاي اجتماعي، مسائل فرهنگي و نيروهاي خارجي بر آنها تاثير گذاشته اند.

 

قدرت علم

مواردي وجود دارد که به نظر مي رسد فرض ارتباط علم و دموکراسي را زير سوال مي برد. اين فرض نمي تواند دستاوردهاي علمي نازي ها و شوروي سابق را توجيه کند؛ اين دستاوردها در جوامعي شکوفا شدند که از لحاظ دموکراسي ضعيف بودند. عوامل رواني مانند خلاقيت تحت فشار، به خود اميد دادن، عزت نفس و جامعه شناسي جمعي نظير هيستري جمعي و عرق ملي مي توانند باعث تلاش همه جانبه براي دستيابي به کشفيات علمي شوند. من پيشنهاد مي کنم که ظهور افرادي مانند « آندره ساخاروف» که يکي از مفاخر شوروي، پدر سلاح هاي اتمي آنان و از حاميان دموکراسي محسوب مي شود، در جامعه ديکتاتوري، اما غني از علم نويدبخش است و در حقيقت در عصري که دسترسي به اينترنت براي انجام فعاليت هاي علمي مطلوب و ضروري است، اجتناب ناپذير است.

اين مساله، معضلي است که رهبران چين با آن مواجهند، به ويژه که پيشرفت هاي اخير چين انگيزه هاي قدرتمندي به آنان بخشيده است. آنان پيش از دستيابي به چنين توسعه يي، دو راه پيش روي خود داشتند؛ دسترسي آزاد به اينترنت و سرعت بخشيدن به دانش بومي که همراه خود، عناصر بي ثباتي بالقوه يي را وارد جامعه مي کرد، يا دسترسي محدود با بيشترين ثبات (دولتمردان چيني بر اين باورند که اين شيوه براي توسعه بي وقفه ضروري است). به خاطر اتخاذ همين شيوه، علم چيني در وضعيت نامساعدي قرار گرفته است، به ويژه که بازار جهاني بي رحم، سرشار از رقابت هاي تندي است که از دستاوردهاي جديد علم نيرو مي گيرند و به زمان بسيار حساس اند.

شايد کسي اين گونه استدلال کند که تحميل کردن «علم» به عنوان بالاترين استاندارد تفکر انساني، ساير عرصه هاي فکري را کم اهميت جلوه مي دهد و به طور مصنوعي يک شکل از «دانايي» را بر شکل هاي ديگر «ترجيح» مي دهد. علم در واقع مي تواند از ساير شکل هاي بينش متمايز شود، زيرا علم بيش از آن که «مجموعه يي از حقايق و تخصص» باشد، روشي براي انديشيدن است که بر رشد اجتماعي- سياسي تاثير مي گذارد. پذيرش اين که در بعضي مواقع الهام بر تجزيه و تحليل پيش مي گيرد (که البته کار ساده يي نيست) بايد معيار ارزيابي هاي اساسي معاملات سياسي، مناقشات تاريخي، ضوابط اخلاقي، حقيقت مذاهب، معنا و مقصود هنر و موارد مشابه باشد.

درک درست شيوه تفکر علمي به ما امکان مي دهد اعتبار مدارک و مستندات را ارزيابي کنيم و به عملي يا غيرعملي بودن نظرات پي ببريم. البته اين ادعا به آن معنا نيست که افراد بايد از دانش يا «حقيقت» متفاوتي اطلاع داشته باشند، بلکه اگر مردم تفاوت بين برهان و ديدگاه را درک کنند، آنگاه تحمل عقايد ديگران برايشان راحت تر مي شود. بدون ترديد، براي تاثير گذاشتن علم بر تحولات سياسي، علوم انساني نيز ضروري است.

همان طور که تفکر نقادانه مي تواند به پلوراليسم کمک کند، علوم انساني نيز آن را نيرو مي بخشد. وقتي افراد يک جامعه بتوانند فرق ميان برهان، احتمال، عقيده و اميد را دريابند و عادت انجام کار و فعاليت در آنان نهادينه شود، در اندک زماني خواهان دموکراسي مي شوند و به دموکراسي روي مي آورند. البته دموکراسي پديده يي است که از فعاليت هاي سياسي، آزادي هاي مذهبي، آزادي انديشه و نوآوري هاي هنري و ادبي حمايت مي کند.

 

روح علم

يک نظام سياسي کاملاً دموکراتيک، به همه شهروندانش حق انتخاب رهبران و نمايندگانشان را مي دهد، مسووليت پذيري متقابل (پايبند بودن به قراردادهاي اجتماعي) ايجاب مي کند که شهروندان با بصيرت و تعهد از حق راي خود بهره مند شوند. دموکراسي فقط زماني با موفقيت عمل مي کند که شهروندان يک جامعه افرادي آگاه باشند و بتوانند به طور مستقل قضاوت کنند. به همان ميزان که آنان تحت تاثير عوام فريبي، گرايش هاي کوته فکرانه، تعصب مذهبي يا قومي و ميهن پرستي افراطي قرار مي گيرند، به همان ميزان دموکراسي با موفقيت عمل نخواهد کرد.

نقد باورهاي جاري در زمينه هاي مختلف علم با شک گرايي غيرعيب جويانه طرز نگرش سالمي را براي يک جامعه دموکرات و شکيبا مي آفريند. ما در برنامه «تا مرز حقيقت» تلاش مي کنيم شرايطي را فراهم سازيم تا عموم مردم در بحث و گفت وگوهايي شرکت کنند که به پژوهش هاي جاري و آفرينش دستاوردهاي علمي و جنبه هاي فلسفي و اجتماعي آنها مربوط مي شود. وقتي ديدگاه هاي مخالف (براي مثال در مورد ماهيت هوشياري) مطرح مي شوند، ما از طرف هاي مقابل مي خواهيم داده هايي که نظر آنان را تاييد مي کنند را معرفي کنند يا بپذيرند که در برخي جاها، ديدگاه هاي شخصي را با شواهد و دلايل پذيرفته شده مي آميزند.

روحيه علمي در همه افراد وجود دارد؛ اين روحيه فرهنگ ها را با هم مرتبط مي سازد، عناصر گوناگون جامعه را به هم پيوند مي زند و باعث برقراري ارتباط با زيبايي و تحسين آن و نيز دستاوردهاي تازه علم و جهان پيچيده پيرامون مان مي شود. علم، ذهن را باز مي کند، بر وسعت انديشه ها مي افزايد، همان گونه که تلسکوپ وب و هابل چنين مي کنند. اما درباره تلسکوپ هاي پرهزينه؛ من معتقدم آموزش علوم پايه و کاربردي براي پرورش تفکر نقادانه ضروري است. علوم براي اين که علوم باشند نمي توانند راکد بمانند. اگر آموزش علمي، روش علمي تفکر را تقويت مي کند، کشفيات علمي به آن انرژي مي بخشد. بنابراين هم آموزش علمي و هم کشفيات علمي، دموکراسي را پرورش مي دهند و آن را زنده و پويا نگه مي دارند. البته به همان اندازه که دموکراسي به علم نياز دارد، علم نيز به دموکراسي نياز دارد. پژوهش علمي جدي نشان از بروز دموکراسي در عمل است و تحقيق آزاد و باز بدون حمايت جدي از دموکراسي سالم و قوي نمي تواند صورت گيرد.

براي اينکه دنياي بهتري داشته باشيم به شايسته سالاري نياز داريم و علم مي تواند در اين زمينه راهگشا باشد. با افزايش روحيه علمي در جهان مي توانيم به سوي همگرايي فکري پيش برويم و دنيايي سرشار از صلح و آرامش داشته باشيم. در اين ميان، کشورهاي توسعه يافته مي توانند با حمايت از سواد علمي و پژوهش در کشورهاي در حال توسعه، به آفرينش چنين جهاني کمک کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 23:53  توسط علیرضا ابراهیمی  |